تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - reprisal ( تلافی ) part 11
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 19 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : kimia n
سلاممممممم با قسمت جدید در خدمت شوماییم


ادامه.......
صبح روز بعد ....
لارا از خواب بیدار شد و رفت تا کریس رو بیدار کنه ...
وقتی رفت تو اتاق کریس .. نبود 
از پله ها اومد پایین و داشت دنبالش می کرد که دید با ایلای و یه کسی که نمی شناختش داره صبحانه می خوره....
کریس تا لارا رو دید از صندلی اومد پایین و رفت بغل لارا ... 
کریس : مامان بیدار شدی ؟
لارا : همم ... لارا به همه سلام داد ...
ایلای : این خاهرمه.... الینا 
لارا : خوشبختم ...
ایلای : تا یه مدتی با ما زندگی می کنه ...
الینا : منم خوش بختم ...
شخصیت جدید :
خواهر ایلای : الینا 20 ساله 

بعد از اینکه صبحانه خوردنشون تموم شد لارا  رفت اماده شد تا کریس رو ببره مهدش ...
ایلای : می خای من ببرم ؟
لارا : نه خودم می برم باید با معلمش حرف بزنم ...
ایلای : اوکی ...
لارا  : خدافظ و با کریس رفتن بیرون از خونه ....
.............................................
الینا : حالا باید برام تعریف کنی ...
ایلای : چیو ؟
الینا: منو نپیچون ایلای من ک می فهمم یه چیزی شده ... شما از هم جدا می خوابین عمق خرف زدنتون سلام خدافظیه ... بهم بگو چی شده ...
ایلای : مهم نیس ..
الینا : ایلای .. منکه تورو میشناسم بهم بگو ... شاید بتونم کمکت کنم ...
ایلای : تو نمی تونی ... هیشکی نمی تونه ... خودم باید باهاش کنار بیام ...
الینا : با چی ؟ ...اه ایلای بگو دگه..
ایلای : من بهت می گم ولی چیزی به لارا نگی ..
الینا : باششش ...
ایلای : چند روز پیش تویه مهمونی  لارا عشق چند وقت پیششو دید ...
الینا : خب ؟
ایلای : اون پسره مریض بوده .. لارا هم فقط بخاطر اینکه خرج عملشو بده با من ازدواج کرده... و اینکه ... این 5 سال ... همش دروغ بوده ....
الینا : چی چیییییییی ؟... تو .. تو از کجا می دونی ؟
ایلای : خودش گفت ...... 
الینا : دختره ی عاشغال ... اون لیاقتش همون سگ دونی بود ک توش زندگی می کرد .... هرزه ی اشغال ... چطور می زاری همچین ادمی پسرتو بزرگ کنه ایلای ؟ چرا ازش جدا نمیشی ها  ؟
ایلای  : اون مادره کریسه .... هر چیم که باشه ... کریس خیلی دوسش داره ...
الینا :ولی این درست نیس که تو بخاطر بچه مجبور باشی باهاش باشی ... حداقل بهش بفهمون ... باهاش بد باش .... ایلای تو واقعا احمقی ...
ایلای : چیکار کنم ؟ بزنمش ؟ چیکارش کنم ؟
الینا : تو نمی خواد کاری کنی ... فقط ... یکم حالیش کن که با یکاحمق طرف نیست .... 
من بهت میگم ....
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
کریس و لارا ...
کریس : مامان ؟
لارا : هممم ؟
کریس :چرا با بابا دیروز دعوا می کردین ؟
لارا : همه ی مامان باباها دعوا می کنن .
کریس : پس چرا بابارو تو اتاق را ندادی که پیشه تو بخوابه ؟
لارا : ها ؟؟ خب می خواست بیرون بخوابه که دیگه اقا دزدا نیان تورو ببرن 
کریس : دروغ گو ... 
لارا : پاشو پاشو سخنرانی نکن ...  رسیدیم ... برو مواظب خودت باش .... تو مهد میشینی تا خودم بیام دنبالت ... 
کریس : چشمممم ...
لارا : برو دیگه .. خدافظ ...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
وقتی لارا داشت بر می گشت سویون بهش زنگ زد و خواست همو ببینن ...
بعدش لارا رفت خونه ی سویون جسی و جیونا هم بودن  ...
سویون : لارا دیشب ما با بچه ها جمع شدیم ...
لارا : خب ؟
جیونا : هممون می خایم دو باره تو رو ببینیم ...
لارا : همتون ؟
جسی : هم .... اگه منظورت سهونه ... اون زیاد خونه نمیاد ... سرش شلوغه ..
لارا : دلم براتون تنگ شده ..
سویون : ما هم... خیلی ... لارا ؟
لارا : ؟
سویون : شوهرت فهمید ؟ چی شد ؟
لارا : اره ..... نمی دونم .....  نمی دونم چه بلایی قراره سره زندگیم بیاد .... هیچی نمی دونم ... و زد زیره گریه ...
سویون پاشد و بغلش کرد : گریه نکن .... 
لارا :من هیچ کاری رو برا خودم نکردم ولی اخرش همه چی سره من تموم شد ...
جسی : از اولش باید به این جاش فکر می کردی ...
لارا : اون وقت سهونم الان اینجا نبود ...
جیونا : همین الانشم ممکن بود نباشه ... تو که نمی دونی وقتی فهمید چی شد ....
لارا : الان که خدارو شکر سالمه ...
جسی :باهاش حرف زدی ؟
لارا :  سهون ؟
جسی : اره ....
لارا : اره .... 
سویون : خب ؟
لارا : ازم متنفره ..... خیلی ..... 
سویون : بهش حق میدی یا نه ؟
لارا : نه ..... 
- : خیلی پررویی ........
لارا برگشت به سمت صدا : سهون ؟ تو ... تو اینجا چیکار می کنی ؟
سویون : من بهش گفتم ... بالاخره باید حرفاتونو بزنین ....
لارا : اخه ... که سهون پرید وسط حرفش و دستشو کشید و بردش تو ماشین ...
لارا : چیکار می کنی ؟ 
سهون : می ریم یه جایی  حرف بزنیم ...
لارا : من حرفی باهات ندارم ...
سهون : من دارم .
و پاشو گذاشت رو گاز و رفتن یه جایی خارج شهر ...
سهون زیر یه پل پارک کرد ...
هیشکی اون ورا نبود ...
لارا : این جا کجاس ؟ نمی تونستی همون جا حرفاتو بزنی ؟
سهون از ماشین پیاده شد و رفت سمت لارا و درشو باز کرد ...
سهون : پیاده شو 
لارا  از ماشین پیاده شد ... : چیه ؟
سهون اومد نزدیکش : چرا بهم نگفتی ؟
لارا :چیو ؟
سهون : اینکه بخاطر من با اون ازدواج کردی ... چرااااااااااا ؟
لارا : چون مشکلی رو حل نمی کرد ...
سهون : تو خیلی پستی لارا ... خیلی بدی ... تو کثیف ترین اتفاق زندگیم بودی ...
لارا : می دونم ....... می دونم لعنتی می دونممممممممممم .... 
سهون : می مردم بهتر بود ... می مردم خیلییییییییییییییییییی بهتر بودددددد .... می مردم بهتراز این بود ک تو جلو چشمام با یکی دیگه باشی ...  می مردم بهتر از این بود که بچه ی خودم به یکی دیگه بگه بابا ...... 
لارا : حالا که زنده ای همه چی هم داری ... دیگه چی می خای ؟ ... اوه سهون ... تو همه ی زندگیه منو نابود کردی ......... همشو ....  شوهرم دیگه منو دوس نداره ....... تازه ب بی تو بودن و اینکه الان دیگه ما ماله هم نیستیم عادت کرده بودم ... سهون پرید وسط حرفش 
سهون : من نکردمممم من به اینکه تو مال من نیستی عادت نکردمممممممممممم .........  می فهمی ؟ ... چرا لارا چرااااااااا ؟ 
لارا : بخاطر توووو لعنتی .......... فک می کنی من خیلیییییییییی خوشحالم ... خیلی خوشبختم ... می دونی وقتی یکیو دوس نداشته باشی چقد سخته که باهاش زندگی کنی ؟ می دونی چقد سخته مجبور باشی همش بهش دروغ بگی ...... تازه داشتم عادت می کردم ب زندگیم با اون .. اون خیلی منو دوس داشت ...... 
سهون : من چی ؟ .......... من چی احمق من دوست نداشتممممممممم ؟
لارا : متاسفم سهون ..... برای خودمون برای همه چی ...... ولی این دیگه تموم شده ..... و اشک از چشماش اومد 
سهون : ازت متنفرم .... 
لارا : می دونم .... 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سهون لارا رو برد دم خونه ی سویون لارا هم ماشینشو برداشت ...
و دیگه وقتش بود ک کریس تعطیل شه ...
رفت دنبالش و با خودش کریس رو برد خونه .... 
.....
ایلای : قرار شد فقط کریس رو برسونی ؟
لارا : یه جا کار داشتم .
ایلای : کجا ؟
لارا : خونه ی دوستم ... تو نمیشناسی 
ایلای با داد :کدوم دوستت ؟ 
کریس رفت پشتلارا قائم شد ....
لارا ک چرا داد می زنی جلو بچه ؟
ایلای با داد : جواب منو بده ...
لارا : سویون ....
ایلای : برو تو اتاق .... 
لارا کریس و بغل کرد و رفت تو اتاق ...
الینا از پشت ستون اومد بیرون : خوبه داداش .... همین جوری ادامه بده ....
...............
لارا رفت تو اتاق و نشست رو تخت و کریس رو گرفت تو بغلش ... 
کریس: مامان گریه نکن من بابا رو می زنم ...  
لارا : عیب نداره مامن تو بخواب ...... 
کریس : تو هم بخواب پیشم ...
لارا کریس رو خوابوند رو تخت و خودشم پیشش دراز کشید ...
10 دیقه ی بعد لارا خواب بود حس کرد یکی داره تکونش می ده .... 
لارا بلند شد و دید الینا کنارش وایستاده ...
الینا : مگه الان وقته خوابه ؟ 
لارا: کنار کریس ... خوابم برد ... کاری داری؟
الینا : اره پاشو بیا پایین کارت دارم ... 
لارا : باشه ... الان میام ...
لارا پتو رو کشید رو کریس و دنبال الینا راه افتاد ...
الینا : این دکوراسیون خونه قدیمی شده ... می خام عوض کنم ...
لارا : هر کار می خواین انجام بدین الان چند نفرو میگم بیان کمکتون ...
الینا : هیشکی اینجا نیس ...
لارا : بله ؟
الینا : ایلای رفت سره کار منم خدمتکارا رو فرستادم خونه ... چون این خونه تا وقتی یه زن توشه نیاز به خدمتکار نداره ... نکنه بلد نیستی غذا درست کنی یا ظرف بشوری ؟
لارا : نه . ولی ..
الینا : اون مبلا رو بیار این سمت و این گلدونا رو ببر جاشون بزار ...
لارا : ولی ...
الینا : کاری که بت گفتمو انجام بده ...
لارا : من نمی تونم ... اینا سنگینن ...
الینا : می تونی ... برو ... 
لارا هم که چاره ای نداشت شروع کرد به جابه جا کردن مبلا و وسایل خونه ....
الینا : کارت که تموم شد برای شام غذا درست کن ... قبل اینکه داداشم برسه می خام همه چی اماده باشه ..... 
لارا که دیگه خیلی عصبانی شده بود ... گوشیشو ور داشت و زنگ زد ب ایلای ...
لارا : الو ...
ایلای : بله ؟
لارا : خاهرت فکر می کنه من خدمتکارشم ... لطفن زنگ بزن بهش و بهش بگو که .. ایلای : من تو جلسم . خدافظ ... و گشیو قطع کرد ...
الینا : اخی ... قطع شد ؟
لارا : من اینجا خدمتکار نیستم ... 
الینا : وقتی من بخوام ... هستی ...
لارا : ولی ......
الینا : کارتو بکن ...
لارا تمام بعد ازظهرو داشت وسایل جابه جا می کرد و اخرشم غذا درست کرد 
همون موقع ها بود ک ایلای اومد ... 
ایلای اومد تو خونه و یه راست  رفت تو اتاق ...
لارا داشت لباسایه کریس رو عوض می کرد ....
ایلای اومد تو و رفت کریس رو بغل کرد : پسره من چظوره ؟
کریس : من تورو دوس ندارم منو بزار پایین ...
ایلای :چراااا ؟
کریس : تو مامانو همش دعوا می کنی ...
ایلای کریس رو گذاشت زمین ...
ایلای : برو پیش عمت کریس ...
کریس هم از اتاق رفت بیرون ..
ایلای : تو بهش یاد دادی اینجوری با من حرف بزنه ؟ بچمو با من بد می کنی ؟
لارا : من ؟؟؟؟ مگه خودش نمی بینه ؟
ایلای : برو بیرون می خام لباسامو عوض کنم ... 
لارا از اتاق اومد بیرون و رفت تو اشپزخونه و سفره ی شام رو چید ...
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بای بای   





نوع مطلب : reprisal ( تلافی )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 06:10 ب.ظ
Magnificent beat ! I would like to apprentice while you amend
your web site, how could i subscribe for a blog web site?
The account aided me a acceptable deal. I had been a little bit acquainted
of this your broadcast offered bright clear concept
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:45 ب.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any tips?
شنبه 18 شهریور 1396 03:48 ق.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your site.
It's a very easy on the eyes which makes it much more enjoyable
for me to come here and visit more often. Did you hire out a developer to create your
theme? Excellent work!
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:20 ب.ظ
Hey are using Wordpress for your blog platform? I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and create my own. Do you require any html coding knowledge to make your own blog?
Any help would be really appreciated!
جمعه 13 مرداد 1396 01:14 ب.ظ
Can I simply say what a relief to find somebody who genuinely knows what they're discussing on the net.
You definitely understand how to bring a problem to light and make it important.

More people need to check this out and understand this side of
the story. It's surprising you are not more popular because you surely possess
the gift.
جمعه 6 مرداد 1396 08:31 ب.ظ
Hello there, You have done a great job. I'll certainly digg it and
personally suggest to my friends. I'm confident they will be benefited from this website.
جمعه 25 فروردین 1396 11:23 ق.ظ
Hi to every single one, it's in fact a fastidious for me to
go to see this website, it consists of priceless Information.
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:37 ب.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate
your efforts and I am waiting for your further write ups thanks
once again.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:53 ق.ظ
These are genuinely wonderful ideas in concerning blogging.
You have touched some good things here. Any way keep up wrinting.
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:58 ق.ظ
Article writing is also a fun, if you know then you can write otherwise it is
complex to write.
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 04:26 ب.ظ
كیمیاباز ریدی؟؟ خدا لعنتت كنه این الینای گهم بفرس بیرون ایشششش
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 06:38 ب.ظ
پررو ایلام رو مظلوم گیر آوردی؟
بابووووووووووو خواور شو اومده حالت بگیره
شنبه 19 اردیبهشت 1394 10:47 ب.ظ
این بچه هست یا گودزیلا ... والا زبونش به مامانش رفته ...
این حواهر سگ ایلای از کجا پیداش شد یهویی ...عالی بود قسمت جدید زودی
شنبه 19 اردیبهشت 1394 09:17 ب.ظ
گه نخور .......الان تو داری منو نازا یا ببکو عقیم جلوه میدی که خودت خوب جلوه کنی....گمشوووو...ببک حامول باشه قسمت بعد فمیدی؟
شنبه 19 اردیبهشت 1394 09:14 ب.ظ
بچه ریده ب داستان.......بعدشم منو ببک سه یاله مزدوج شدیم ...بچه نداریم؟...مگه میشه همچین چیزی...؟شگفتا
شنبه 19 اردیبهشت 1394 09:13 ب.ظ
اسمِ بچرو باید میزاشتی کیری نه کریس...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر