تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت دهم به خاطر عشق تو (for your love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلامی دوباره ....
ادامه....

http://8pic.ir/images/x9tezca1jpyfpg0vjcye.jpg

قسمت دهم ♣

جسی رفت تو سالن و نشست . اعلام کردن که داماد وارد میشود ...

جسی یه نگاهی به داماد انداخت و با تعجب روشو برگردوند سمت منشی کیم ...

منشی کیم: متاسفم ...

جسی روشو برگردوند سمت داماد و با بغض گفت: لیام ... چرا؟

منشی کیم: ببخشید آقا جان گفتند ... شما نباید چیزی بفهمید ...

جسی به منشی کیم نگاهی کردو گفت: هه ... میدونستم یه چیزی هست ... بعد یه نفس عمیق کشید تا بتونه بغضشو کنترل کنه .

بعد نیم ساعتی مراسم توی کلیسا تموم شد و مهمونی اصلی شروع شد . جسی یه گوشه تکیه داده بود به ستون و تو فکر بود که یکی از پشت دستشو کشید و بردش تو یه اتاق ... در رو هم محکم بست .

جسی: دستم ... معلوم هست کدوم خ ........... لیام .

لیام: تو اینجا چکار میکنی؟

جسی: به به آقا داماد ... تبریک میگم.

لیام: اینجا چکار میکنی؟

جسی: هه چیه طلبکاری هان؟

لیام: ...

جسی: واقعا متاسفم برات ... فقط متاسفم ... 300 هزار دلار فقط ... عشق من برات300 تا ارزش داشت ؟

لیام: ...

جسی(با داد): واقعا برات اینقدر بی ارزش بود ... جسی دیگه نمی تونست بغضشو کنترل کنه و اشکاش شروع کرد به ریختن.

جسی: چقدر من خر بودم ... چقدر خر بودم .

لیام: من ...

جسی: تو ... تو چی ؟ هان؟ ... میدونی چیه ؟ ... من ضرر نکردم ... تو منو از دست دادی منی که دوست داشتم ... منی که صد ها هزار دلار بیشتر از اونی گرفتی می ارزم ... اما تو چی ؟ تو چند می ارزی ؟ ... بعد یه نگاهی به سر تا پاش انداخت و گفت: من بخاطرت یک دلارم نمیدم ... دیگه نمی خوام ریختتو ببینم جلوم ....

بعد رفت سمت در که بره بیرون که لیام دستشو گرفت و گفت: جسیکا ... داری اشتباه میکنی؟

جسی برگشت و یکی محکم زد تو گوش لیام و گفت:  دیگه اسم نیار پسره ی آشغال .... بعد دستشو کشید و رفت بیرون توی سالن ... منشی کیم رو صدا زد و با کمکش رفت تو ماشین ... مستقیم رفت به شرکت ...

وارد اتاق آقا جان شد ...

آقا جان: اومدی ؟ ... عروسی خوش گذشت ؟

جسی: خیلی پستی .. چی هستی تو هان؟ چه موجودی هستی ؟

آقا جان از پشت میزش بلند شد و اومد نشست رو مبل و به جسی گفت که بشینه .

جسی رفت جلوش وایساد و گفت: بشینم ... بشینم ؟ با این حالم میگی بشینم ؟

آقاجان: زنگ زدم عروسی رو لغو کردم ...

جسی: خوشحالی ؟ الان تو خوشحالی که گریه منو دیدی؟

آقا جان: بادیگاردا هم از روزی که تو اومدی اخراجشون کردم ...

جسی: با توام میگم خوشحالی ؟ هان؟ خوشحالی که گریمو دیدی؟ خوشحالی که دخترتو به گریه انداختی ؟ خوشحالی که باعث خورد شدنم شدی ؟ .... (با داد) هان؟ یعنی واقعا در این حد؟

که آقا جان بلند شد یه نگاهی به جسی کرد و یکی زد تو گوش جسی ...

جسی یه نگاهی بهش انداخت و گفت: هه ... همین ...

که آقا جان یکی محکم تر زد ...

آقا جان: من همه ااین کارا رو بخاطر خودت کردم ... که بفهمی چه آدمایی دورو برت هستند ... و واسه چی میان طرفت و کنار میمونن .

جسی: بخاطر من یا شرکتت ؟ ...  بعد از اتاق اومد بیرون ... به منشی کیم گفت که براش بلیط بگیره هر چه سریع تر

منشی کیم برای ساعت 2 شب بلیط گرفت .....

//////////////////////////////////////////////////////////////////

صبح روز بعد ...

دخترا توی آرایشگاه بودن ...

سویون: جیونا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جیونا: وای ... چی شده؟؟؟ خیلی زشت شدم ؟!

سویون: عالی شدی ...

جیونا: آه .... خدا مرگت بده ....

هیونا: نمیتونی مثل آدم ازش تعریف کنی ..... سکته کرد بدبخت....

هیونا رفته بود لباس بپوشه ...

هیونا: سویونننننننننننن ...

سویون: چیه؟

هیونا: بیا اینو ببند ... بسته نمیشه .

سویون: خوب من بیام چکارش کنم ... چاق شدی دیگه .

هیونا: بیا گمشو .... کثافت ....

جیونا: منم میرم لباس بپوشم ..

سویون: باشه کمک خواستی بگو ...

هیونا: سویون ... کدوم قبری هستی تووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سویون: منم برم الانه که بزنتم ....

جیونا: باشه ...

هیونا و سویون لباساشون رو پوشیدن و منتظر جیونا بودن .

جیونا تموم شد و اومد بیرون ....

هیونا:

http://8pic.ir/images/84i3twqa6i58p53l36ne.jpg

جیونا:

http://8pic.ir/images/p7vnxqnrbk75yypqy0ym.jpg

سویون:


http://8pic.ir/images/lnr6h2kbkycdv0faxh2d.jpg

جیونا: چطوره؟

هیونا: سویون؟

سویون: چیه؟

هیونا: امشب قراره بریم عروسی جیونا یا تولدش ؟

سویون: چه میدونم ... منم خبر ندارم .

جیونا: مرگ ... بی شوهرا ... خوبه یا نه؟

سویون: عالی ...

هیونا: خیلی بهت میاد ...

جیونا: اوه راستی ... کریستال چی ؟ میاد؟؟؟؟

هیونا: چرا میاد گفت با یکی از دوستاش میاد.

سویون: دوست؟! مگه دوست پسرم داره اینجا؟!!!!!!!!!!

جیونا: حتما داره که گفته باهاش میاد.

هیونا: چند شبه دارم باهاش زندگی میکنم ... به نظرم اصلا نرمال نیست ...

سویون: از همون اولم معلوم بود ....

جیونا: بچه ها ... خواهر جسیه ...

هیونا: خوب باشه داریم میگیم بدمون میاد ازش چکار کنیم .

سویون: دقیقا ...

جیونا: هر چی باشه ... خواهر جسیه ... اینجوری در موردش حرف نزنید ... جسی بشنوه ناراحت میشه .

سویون: چشمممممم ... ساعت چنده؟

هیونا: 5.30

جیونا: کی میان دنبالمون ؟

سویون: الاناست که بیان .... که گوشی هیونا زنگ خورد ...

هیونا: بیا اومدن ....

جیونا: اومدن ؟!

سویون: مگه همراهی تو هم با اوناست ...

هیونا: آره سوهو ...

جیونا و سویون : سوهووووووووووووووووووووو ....؟؟؟!!!!!

هیونا: آره عجیبه ؟

سویون: تا اونجایی یادمه ... دفعه قبل که دیدمش نمی خواست ریختتو ببینه

جیونا: دقیقا چی شده باز ؟!

هیونا: هه اون نخواد منو ببینه ... آرزوشه من یه نگاه بهش کنم ...

سویون: آره معلومه ...

جیونا: تو که گفتی با یکی دیگه میای ؟

هیونا: وقت نداشت... بعدشم سوهو خیلی اسرار کرد منم قبول کردم ... چون خیلی اسرار کرد .

جیونا: آهان ... فقط چون اسرار زیاد کرد ...

هیونا: آره ...

سویون: خخخخ .. آره جون عمت ...

هیونا: مرگ ... بعد بلند شد و رفت طرف در .

جیونا و سویون هم دنبالش رفتن بیرون .

مین هیون: واو خانومای خوشگل .

آرون: آه بگیرید منو .. چرا اینقدر به من شک میدید .. بخدا آخر بار سکته میکنما ... گفتم که بدونید.

سوهو: نه تو یکی اصلا نگران نباش ... تا همرو به گور نکنی نمیمیری ...

هیونا: بریم دیگه ... دیر میشه ...

جیونا: راست میگه زشته ما دیرتر از مهمونا برسیم بریم ...

همه سوار ماشینا شدن و رفتن باغ ...همه بچه های دانشگاه اومده بودن...

جی ار: جسی نمیاد؟

جیونا: بهش گفتم که خودشو برسونه ... امروز زنگ زدم گوشیش خاموش بود .

جی ار: خبری ازش نداری؟

جیونا: نه ...

جی ار: خواهرش چی ؟

جیونا: ندیدمش ...

جی ار: اتفاقی که براش نیوفتاده ... درسته ؟

جیونا: نه بابا نترس ... اون به راحتی هیچ طورش نمیشه .

آرون و بقیه بچه ها اومدن طرفشون.

آرون: جیونا بریم برقصیم ؟

جیونا: بریم.

هیونا: ای بابا همین الان وسط بودین ... مثلا تولده تویه یکم سنگین باش دختر .

سویون: اتفاقا به خاطر این که تولدشه باید تا صبح بترکونه ...

جیونا: اوووووم با حرف سویون موافقم ... بعد دست آرون رو گرفتن و رفتن وسط .

سوهو هم بلند شد و گفت: بیا ما هم بریم برقصیم ..

هیونا: نه ... برو با یکی دیگه برقص .

سوهو: همه همراهی دارن بلند شو دیگه ...

هیونا: نمی خوام برقصم  .

مین هیون: هیونا از اولی اومدی که اصلا نرقصیدی .

سویون: راست میگه بلند شو دیگه نوبت تویه وسطو بترکونی .

جی ار: اوه ه ه ه ه ه  هیونا و ترکوندن ... دست بردار بابا .

هیونا. اِاِاِاِاِ مگه چمه که نتونم بترکونم ؟

جی ار: هه ... اگه بلد بودی بترکونی که اینقدر لازم نبود سوهویه بدبخت بهت التماس کنه  خودت میرفتی وسط.

هیونا: حوصلشو ندارم ... وگرنه خوب بلدم ...

جی ار یه نگاه به سرتا پا هیونا کرد و گفت: هه ... آره تو راست میگی J

هیونا: باشه بیا بریم برقصیم و بترکونیم .... بعد یه لیوان وی#& سکی از رو میز برداشت و سر کشید .

سوهو: هیوناااااا؟!

هیونا: خوبم بیا بریم برقصیم ...

سوهو: مطمئنی؟؟؟!!

هیونا: بیا بریم ... بعد دست سوهو رو گرفت و کشید ... وسط داشتن میرقصیدن ... جی ار و سویون و مین هیون داشتن نگاشون میکردن و مرده بودن از خنده .

سویون: جی ار خدا بگم چکارت کنه نگاه چطوری عصبیش کردی که رفته وسط.

جی ار: خوب سوهوی بدبخت گناه داشت یک سر از وقتی مهمونی شروع شده داره بهش میگه بریم برقصیم هیونا هم یک سر میگه نه نه ... دلم براش سوخت ... بعد زد زیر خنده و گفت: ولی خداییش خیلی باحال میشه وقتی عصبی میشه خخخخ

سویون: این تازه اولشه اگه مست بشه از این بدتر میشه ...

مین هیون: واقعا؟؟!! پس چطوره آخر شب مستش کنیم و یه حالیم به سوهو بده ....

سویون: هی آقا ....

مین هیون: خوب چیه ؟! باشه مستش نمیکنیم ....بیا ما هم بریم وسط ...

سویون: بذار چند دقه دیگه ...

جی ار: اصلا رقص بلدی ؟

سویون: اوکی رفتم نمی خواد منم عصبی کنی .

جی ار: خوبه بچه حرف گوش کن.

جی ار تنها نشسته بود که جیونا و آرونم اومدن پیشش .

جیونا نشست و یه جام برداشت و گفت: آه پاهام از کار افتاد ...

همون موقع بکهو اومد طرفشون و گفت : سلام ما اومدیم .

جیونا و آرون و جی ار بلند شدن و سلام کردن .

جی ار: این دفعه با کی اومدی؟

بکهو: حدس بزنید؟

آرون: من استئفا میدم ... حتما یکیه که ما نمی شناسیمش و تازه باهاش آشنا شدی.

بکهو: غلطه ... اتفاقا بهتر از همه ی ما تو میشناسیش.

جیونا: آرون؟

آرون: اوه .. نه نگوکه ...

بکهو: دقیقا ...

که یه دختر از پشت بکهواومد بیرون و گفت: سلام اوپا ...

آرون فقط نگاش میکرد ...

جیونا: سلام خوش اومدید ...شما؟

دختره بدون توجه به جیونا رفت طرف آرون و بازوشو چسبید.

دختر: دلم برات تنگ شده بود اوپا ...

جی ار: ایونجی ... ما هم اینجاییم .

ایونجی: سلام .

جی ار: هه همین .. دلت برام تنگ نشده؟!

ایونجی: نه ...

جی ار: ای دختره پرو .. مگه چه هیزم تری بهت فروختم .؟

ایونجی: هیچی ...

جیار: بکهو به این خواهر  کوچیکت یکم ادب یاد بده.

بکهو: به اندازه کافی بلده .

جیونا: خواهر؟!

بکهو: اوه ببخشید شما سرپا هستید ... ایونجی بیا اینجا این خواهرمه ایونجی... ایونجی  ایشون جیونا هستن دوست دختر همون کسی که دست از سرش برنمیداری ...

ایونجی: آرون اوپا ...واقعا؟!

جیونا: سلام خوشبختم ...

آرون: ایونجی ... خیلی وقته ندیدمت خوبی؟

ایونجی: اوپا .. من که بهت زنگ میزنم تو جواب نمیدی ... بعد یه نگاهی به جیونا انداخت و گفت: باید هر وقت دوست دختر میگیری بهم نشونش بدی ... سلیقه ی من بهتر از تو هسته ... چیش

جیونا از تعجب دهنش وا مونده بود ...

جیونا(با تعجب): چی ؟

ایونجی: اوپا اصلا سلیقه ی خوبی نداره ....

جیونا یه نفس عمیق کشید تا بتونه خودشو کنترل کنه و موهای این دختره ی پرو رو نکنه .

جیونا یه چشم غره ای به آرون رفت و گفت: من میرم اونور ...

آرون رو به بکهو: کرم داری نه؟ ایونجی هر چه سریع تر  از اینجا برو نمی خوام ببینمت .

ایونجی: اوپا ....

آرون: امشب تولده دوست دخترمه نمی خوام زهرمارم بشه ... فقط برو ... بعد رفت طرف جیونا.

جی ار: بکهو همیشه همین کارو میکنی چرا؟

بکهو: به من چه خودش به زود باهام اومد چکارش میکردم خوب...

جی ار: حالا هر چی ... ببرش از اینجا .... همین الان .

بکهو: ایونجی میری خونه زود ...

ایونجی: من جایی نمیرم ...

بکهو: چرا میری ؟ زود ... بعد بع زور فرستادش خونه .

/////////////////////////////////////////////////

آرون: جیونا؟

جیونا بدون این که روشو برگردونه گفت: چرا اومدی پیش من ... برو پیش همون دختره ی پرو ... معلومه خیلی بهم وابسته اید .

آرون: نمیبینی مشکل داره دختره به کل ...

جیونا: مشکل داره .... چراهیچی بهش نگفتی هان؟ در یک کلمه منو زشت و بی خواصیت که لیاقت تو رو نداره توصیف کرد چرا بهش هیچی نگفتی ؟

آرون: ببخشید من جاش ازت معذرت می خوام .. ببخشید غلط کرد .

جیوا: ...

آرون: ببخشید باشه ... همش تقصیر این بکهو کرمکیه که ورداشته آوردش همراش .... الانم نگاه فرستادش رفت .

جیونا: همین یه دفعه ... دفعه دیگه زندت نمیذارم .

آرون: چشم .

که یکی از پشت سر جیونا گفت: سلام جیونا ...خیلی وقته ندیدمت .

جیونا: اوه اومدی ... سلام

آرون: سلام ...

_: سلام شما باید دوست پسر جیونا باشید ... من کریستالم خواهر جسیکا ... و با آرون دست داد.

کریستال:


http://8pic.ir/images/m53tn5gwh70qxbhyw2j3.png

آرون: اوه بله خوشحال شدم از آشناییتون ... منم آرونم .

جیونا: خوب ایشون ؟

کریستال: اینم دوست پسرمه چویی مینکی ... صداش میزنن رن. رن این دوست صمیمی خواهرمه جیونا ایشونم دوست پسرشه آرون .

رن: خوش بختم ... و به جیونا و آرون دست داد ....

  ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بابای





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 13 فروردین 1397 04:25 ب.ظ
No matter their culture and other points, a majority of women like to select one of the best and the newest outfits
for each event. Color coordination is..
شنبه 1 مهر 1396 12:58 ب.ظ
Hello! This is my first comment here so I just wanted to give a quick
shout out and tell you I truly enjoy reading your posts.
Can you recommend any other blogs/websites/forums that deal with the
same subjects? Many thanks!
شنبه 14 مرداد 1396 01:19 ق.ظ
Fantastic site. Plenty of useful info here. I'm sending it to a
few friends ans also sharing in delicious.
And of course, thanks for your sweat!
جمعه 13 مرداد 1396 05:57 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this post plus
the rest of the site is extremely good.
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:17 ب.ظ
excellent points altogether, you just gained a brand new reader.

What might you suggest about your submit that you made a
few days ago? Any positive?
یکشنبه 13 فروردین 1396 07:34 ق.ظ
Hey there! Quick question that's totally off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?

My blog looks weird when browsing from my apple
iphone. I'm trying to find a template or plugin that might be able to correct this
issue. If you have any suggestions, please share. Thanks!
شنبه 2 اسفند 1393 11:32 ب.ظ
داستان قبرستان خون اشام منم بخون
جمعه 25 مهر 1393 03:57 ب.ظ
Ren is soOoOoOo dayousSsSsSsSs
جمعه 25 مهر 1393 03:56 ب.ظ
Sepid chi ka karD??????????
جمعه 25 مهر 1393 03:55 ب.ظ
Gooooood
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر