تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت هشتم به خاطر عشق تو (for your love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام سلام
قسمت جدید رو از دست ندید
ادامه ...
http://8pic.ir/images/sq4yyh6o1dmsfytl07lb.jpg

قسمت هشتم ♥

_: منم همین طور ... و شروع کرد به گریه کردن .

جسی از تو بغلش اومد بیرون ... جسی: خیلی نامردی تو نباید تو این دو ماه یه خبری از من بگیری ؟ مثلا تو هم خواهری ؟ بیا تو ...

http://8pic.ir/images/wi5ooyucgi82hf56c6io.png

(کریستال / 17 ساله / خواهر جسیکا )

جسی با کریستال رفت توی خونه .... هیونا رفته بود تو اتاقش تا لباس عوض کنه .

کریستال نشست رو مبل ... جسی: قهوه یا چایی؟

کریستال: قهوه ...

جسی رفت تو آشپزخونه و چند دقه بعد با دوتا قهوه برگشت ...

جسی نشست کناره کریستال و قهوه داد دستش ...

جسی: اینجا چکار میکنی تو؟ تعریف کن ...

کریستال: هیچی همینطوری اومدم پیشت ...

جسی: همین طوری اومدی؟!!!! بگو چکار کرده باز ؟

که همون موقع هیونا از اتاق اومد بیرون و با کریستال احوال پرسی کرد و بعد رفت تو آشپزخونه تا برا خودش قهوه بیاره ....

جسی: خوب ... تعریف کن؟

کریستال: هیچی نشده ... هیچی ... بعد سرشو انداخت پایین .

جسی سر کریستال رو بالا کرد و گفت: بعد از 18 سال زندگی  هنوز خواهرمو نشناسم سرمو باید بزنم تو دیوار ... بگو؟ چکار کرده باز؟

کریستال اشکاش شروع کرد ریختن ...

جسی: کریستال ... کریستال ...

کریستال شروع کرد بلند بلند گریه کردن ... جسی رفت طرفشو و بغلش کرد ...

جسی: هیس ...آروم ... آروم باش ...

 که همون موقع هیونا از تو آشپزخونه اومد بیرون و با تعجب گفت: چی شده؟

جسی: هیچی ... هیس .

هیونا: اوکی ... بعد نشست روی مبل و داشت قهوه شو می خورد ...

بعد از چند دقه کریستال گریش بند اومد ... جسی: خوبی؟

کریستال: آره خوبم ...

جسی: خوب ... نمی خوای تعریف کنی؟

کریستال: من نامزد کردم .

هیونا(با تعجب): چی؟

جسی: چی ... چی گفتی؟

کریستال: نامزد کردم .

جسی: با کی ؟ کجا؟ کی؟ چطوری؟

کریستال: پسره یکی از مدیرای شرکت ... به زور ...

جسی: آقای جان ...؟! میدونستم ...خوب ... چرا به من خبر ندادی ؟

کریستال: خودت کم بدبختی نداری اینجا ... از اونجا فرار کردم ... بادیگاردم کمکم کرد ... بدبختو حتما الان کشتنش ... نمی خوام دیگه برگردم اونجا ... به هیچ عنوان ... و باز شروع کرد به گریه کردن .

جسی: باشه باشه می مونی اینجا ... حالا گریه نکن ... اوکی؟ گریه نکن...

هیونا بلند شد و دست کریستال رو بلند کرد و گفت: بیا بریم تو اتاقه من دراز بکش ... حتما خیلی خسته ای ... بیا بریم ... کریستال با هیونا رفت تو اتاقش ... بعد از چند دقه هیونا اومد بیرون و گفت: خوابید ... و نشست کنار جسی...

هیونا: چه فکری داری؟

جسی: باید برم ... و بلند شد و رفت تو اتاقش . هیونا پشت سرش رفت و گفت: کجا؟

جسی همین طور که داشت لباسشو می پوشید گفت: پیش بابام ...

هیونا: چی ؟ آقای جان؟ نه نه جسی دیوونه شدی ؟ تو نباید بری اصلا ... نمیذارم .

جسی اشکاش ریخت و گفت: خواهر خودت بود چی ؟ میذاشتی به زور بدنش به یکی که اصلا دوسش نداره ... هان میذاشتی؟ نه تو هم نمیذاشتی؟

و بعد گوشی شو برداشت وزنگ زد.

جسی: پرواز به لس آنجلس کیه؟

...

جسی: یه بلیط برام رزرو کنید ... جان جسیکا ...

و گوشی رو قطع کرد . و کیفشو برداشت و از اتاق اومد بیرون .

که دید گوشی کریستال روی مبل افتاده و داره زنگ می خوره ... جسی رفت و گوشی رو برداشت .

آقا جان: معلوم هست کجا رفتی؟ بهت فرست میدم تا هفته ی دیگه عروسیته خودت با زبونه خوش برگردی وگرنه یه جور دیگه حالیت میکنم... فهمیدی؟

جسی: اجازه هست تو عروسی خواهرم شرکت کنم ... البته بعید میدونم عروسی ای در کار باشه ..

آقا جان: جسیکا ... اومده پیشه تو؟

جسی: پشیمون میشی ... بعد گوشی رو قطع کرد ... انداختش رومبل و رفت طرف در خونه .

هیونا: جسی جسی تورو خدا نکن این کارو ... یه بلایی سرت میاره تورو خدا ... نکن .

جسی: مراقب کریستال باش تا وقتی نیستم .. نذار بره بیرون ... به کسی هم چیزی نگو فقط به سویون و جیونا بگو نه کسه دیگه ... بای ... رفت بیرون.

خواست سواره ماشینش بشه که بادیگاردش اومد طرفشو گفت: خانم... جایی میرید ؟ من میبرمتون .

جسی: خوبه ... بریم فرودگاه تُند ...بعد سوار ماشین بادیگاردش شد و رفتن .

تو فرودگاه نیم ساعتی معطل شد ... ساعت 11.30 بود که هواپیما بلند شد .... ساعت 9 صبح بود که رسید مستقیم رفت شرکت ...

توی شرکت :

جسی رفت طبقه ی دوم پیش منشی آقای جان ...

منشی(با تعجب): خانم جان شما اینجا ...

که جسی پرید وسط حرفشو گفت: آقای جان هست ؟

منشی: بله تو اتاقشونن بذارید خبرشون کنم ... و گوشی رو برداشت ... اما جسی بی توجه به حرفه منشی مستقیم رفت توی اتاق ... منشی هم پشت سرش اومد تو اتاق و گفت: ببخشید آقا خودشو ...

جسی رو به منشی: برو بیرون ...

منشی: چشم و رفت بیرون و در رو بست .

آقا جان: جسیکا ... اینجا چکار میکنی ؟ تو باید توی سئول باشی ...

جسی: به به آقای جان خوشحال شدی از دیدنم ...

آقا جان(با عصبانیت): میگم اینجا چکار میکنی؟

جسی با خونسردی رفت نشست رو مبل و گفت: نمی خوای بگی برام قهوه بیارن از راه دوری اومدم ؟ تازه خیلی هم باهم حرف داریم نه؟

آقا جان(باداد) : جسیکا ... اینجا کار میکنی؟

جسی از رو مبل بلند شد و گفت: اوکی میرم سر اصل مطلب ... بعد اومد روبه روی میزه آقای جان وایساد و گفت: چرا به من خبر ندادی ؟

آقا جان: چیو؟

جسی: کاری رو که با کریستال کردی؟

آقا جان: چیه باید از تو اجازه بگیرم ... کریستال خودش انتخاب کرد پس موضوع تموم شده ... تو هم بهتره دخالت نکنی و بهش بگی تا روز عروسیش برگرده ...

جسی(باداد) : آقای جان ... هر بلایی سر خودم آوردی هیچی نگفتم ... اما حاضرم قسم بخورم اگه کاری با کریستال بکنی دیگه به مامان نگاه نمی کنم ... یه کاری میکنم روزی صد بار آرزویه مرگ کنی ...

آقا جان: جسیکا حدتو بدون ... ببین کی جلوت نشسته.

جسی: میدونم خوبم میدونم ... آقای جان حرف آخرمو دارم میزنم یا اون نامزدی لعنتی رو بهم میزنی یا جوری آبرویه خودتو شرکتت و خانوادتو میبرم که تا 100 سال دیگه هم نتونی سرتو بلند کنی تو این جامعه ... فهمیدی؟

آقا جان: اوه داری تهدیدم میکنی؟

جسی: آره دقیقا دارم همین کارو میکنم ... پس نذار اون روی من بالا بیاد آقای جان .

آقا جان: مثل بیاد بالا می خوای چکار کنی؟

جسی: یادت که نرفته من دختره توام ... مثل خودتم ... پس مواظب باش چون مثل تو هر کاری رو می تونم انجام بدم ... یک روز ... فردا میبینمت ... و داشت میرفت سمت در ...

آقا جان: راستی ... چه خبر از لیام ؟

جسی یک دفعه خشکش زد و برگشت سمت آقای جان و فقط نگاش میکرد ...

آقا جان: چهار ماهی میشه نه ؟ هنوزم بهش زنگ میزنی ؟

جسی اشک تو چشماش جمع شد برا اینکه کنترلشون کنه سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت .

آقا جان: آخی ... دختر من باید قوی تر از این چیزا باشه .

جسی: من رفتم و داشت میرفت بیرون که آقای جان صداش کرد ... جسی روشو برگردوند سمتش ...

آقا جان: کجا به این زودی ؟ ... بیا بشین شاید بتونیم یه معامله بکنیم ... بیا .

جسی در رو بست و نشست رو مبل ...

جسی: میشنوم ...

آقا جان: خوب من تو این هفته به یک عروسی دعوت شدم ... می خوام به نمایندگی از من تو توی اون مراسم شرکت کنی.

جسی: عروسی کیه؟

آقا جان: بری میفهمی ...قبول؟

جسی: در عوض ... تو عروسی کریستال رو لغو میکنی قبول؟

آقا جان: باشه ...

جسی: باشه ... کی هست مراسم ؟

آقا جان: اومدم خونه در موردش باهات حرف میزنم ... برو خونه تا الان مادرت خبر دار  شده که اومدی.

جسی: من رفتم .... یه چیزه دیگه اصلا خوشم نمیاد هر وقت میرم بیرون چند نفر مثل سگ دنبالمون باشن اونا رو هم بفرست برن ... و از اتاق اومد بیرون ... دم در راننده آقا جان منتظرش بود تا برسونش خونه ...

توی ماشین جسی خیلی خسته بود برای همین اصلا نفهمید کی رسیدن خونه ... چشماشو که باز کرد دم در خونه بود ... پیاده شد و در زد ...

خدمتکار در رو باز کرد و جسی رفت تو خونه ... مامانش تا جسی رو دید اومد طرفش ... بغلش کرد و شروع کرد گریه کردن ...

جسی: اوه مامان خفم کردی ؟ مامان گریه نکن ... بعد از چند دقه مامانش ولش کرد و رفتن نشستن روی مبل و داشتن قهوه می خوردن ...

مامان جسی: از کریستال خبری داری؟ .... بابات بهم هیچی نمیگه ... بگو خبر داری ازش یا نه ؟

جسی: مامان کریستال حالش خوبه نگران نباش ... پیش هیوناست .

مامان جسی: سئول؟؟؟

جسی: اوهوم ...

مامان جسی: اما اون گفت بمیره پاشو  تو سئول نمیذاره ... برای همین مجبورش کردن نامزد کنه .

جسی: واقعا !!!!!!!!! نامزدیش حل شد . نگرانه نامزدیش نباش .

مامان جسی: اوه واقعا ! چه قدر خوب خدا خیرت بده . تا کی اینجایی؟ بابات بفهمه خیلی دعوات میکنه.

جسی: الان از پیش اون دارم میام ... تا آخر هفته هستم .

مامان جسی: باشه برو تو اتاقت استراحت کن حتما خیلی خسته ای برو ...

جسی: پس من رفتم ... بعد رفت تو اتاقشو روی تخت دراز کشید و یک اس به هیونا داد که بفهمه رسیده... بعد گوشیش رو گذاشت کنار و کم کم خوابش برد .

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

هیونا بعد از این که جسی رفت ... رفت روی تخته جسی خوابید .

صبح ساعت 9 بیدار شد رفت یه سر به کریستال زد دید هنوز خوابه ... صبحانه درست کردو کریستال رو بیدار کرد ...

کریستال یه دوش گرفت و اومد تا صبحانه بخوره و با هیونا سر میز نشستن ...

کریستال: جسی کجایه؟

هیونا: اوه ... اون ... دیشب ...دیشب رفت لس آنجلس .

کریستال: چی ؟ نه نه ... چرا گذاشتی بره ؟ نباید میرفت؟ من باید برم ... و از سر میز بلند شد بره که هیونا دستشو گرفت و گفت: بشین ...

کریستال: بشینم؟؟!! ممکنه بلایی سر جسی بیاد بعد من بشینم ... باید برم .

هیونا: جسی خودش میفهمه چطوری حلش کنه پس نمی خواد دخالت کنی حالا بشین ... و هر وقت که صبحانه مون رو خوردیم یه زنگی به جسی بزن ببین کجاست باشه؟

کریستال: باشه ... بعد نشست سر میز  و با هیونا صبحانه خورد بعد از صبحانه کریستال به ساعت نگاهی انداخت ساعت 11:30 بود . به گوشی جسی زنگ زد اما کسی برنداشت داشت از نگرانی دیوونه میشد .. باز دوباره زنگ زد بازم کسی برنداشت ... کریستال نشست روی مبل و به هیونا که تازه از تو اتاق اومده بود بیرون گفت: برنمیداره .. مطمئنم یه چیزی شده .

هیونا گوشیش رو برداشت و گفت: نترس ... من زنگ میزنم بهش ... بعد به جسی زنگ زد که برداشت ...

هیونا: سلام جسی کجایی؟

مامان جسی: سلام هیونا من مامان جسی هستم .

هیونا: اوه سلام خانم خوب هستید شما؟

مامان جسی: خوبم ممنون ... جسی همین الان خوابید اگه کارش دارید یه ساعت دیگه زنگ بزن .

هیونا: حتما ممنون ... ببخشید شما در مورد کریستال چیزی میدونید؟

مامان جسی: اوه آره به کریستال بگین خیالش راحت باشه جسی عروسی رو بهم زده ...

هیونا: واقعااااا!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

مامان جسی: آره

هیونا: چشم حتما بهش میگم ممنون .... ببخشید مزاحم شدم ... و گوشی رو قطع کرد.

کریستال: مامانم بود؟

هیونا: آره جسی خواب بود ...

کریستال: خوب چی گفت؟

هیونا: جسی عروسی رو بهم زده ...

کریستال: چی ؟! دروغ میگی؟

هیونا: نه بخدا راسته راسته ...

کریستال: نه آقا جان حتما از جسی یه چیزی خواسته که عروسی رو بهم زده ... حتما می خواد یه بلایی سرش بیاره ...

هیونا: دیگه اونو نمیدونم یه ساعت دیگه زنگ بزن بهش مامانت گفت بیدار میشه...

کریستال: اوهوم باشه ...

هیونا: من باید برم دانشگاه کلاس دارم ... تو بمون خونه نری بیرون گم میشی.

کریستال: باشه برو تو ...

هیونا کیفشو برداشت و خداحافظی کرد و رفت دانشگاه .

توی محوطه ی دانشگاه داشت راه میرفت که سویون و جیونا رو که دارن از روبه روش میان ...

جیونا: به به سلام هیونا خوبی؟

سویون: سلام معلوم هست کجایین؟

هیونا: سلام ... شما با معرفتا دیگه سرتون شلوغ شده یه زنگم نمیزنین .

جیونا: جسی کو؟

هیونا: رفته لس آنجلس ...

سویون: چی؟! اونجا چراااااا؟

هیونا: جریان داره بیاین یه جا بشینیم ... براتون تعریف کنم ... و رفتن و رویه یه نیمکت نشستن و هیونا هم جریان رو تعریف کرد.

جیونا: وای چه نامرد .

سویون: دختره بیچاره معلوم نیست چی بهش گذشته .

هیونا: آره واقعا خیلی دلم براش سوخت ...

جیونا: خدا به جسی رحم کرده که بلایی سره اون نیاوردن .

سویون: تو از کجا میدونی؟ ... فک کردی آقا جان همین طوری قبول کرده که عروسی رو بهم بزنه ... نه .. مطمئنن یه چیزی از جسی در برابرش گرفته .

هیونا: آره منم خیلی نگرانشم معلوم نیست باز می خواد چه بلایی سره خودش بیاره به خاطر خواهرش .

جیونا: خدا بهش رحم کنه ... انشاالله که سالم برمیگرده .

هیونا: خدا کنه .

سویون: راستی هیونا پنج شنبه تولد جیوناست ...

هیونا: اِاِاِ خوب ...

جیونا: با پسرا تصمیم گرفتیم جشن بگیریم ...

سویون: کل دانشگاه رو دعوت میکنیم .

هیونا: کجا؟

جیونا: یه باغ کرایه میکنیم ... خوبه؟

هیونا: آره فکر خوبیه ...

سویون: آره بعد از چند وقت یه مهمونی درست حسابی هم میریم .

هیونا: دقیقا .. من موافقم

جیونا: جسی چی؟

هیونا: به احتمال زیاد تا اون موقع میاد .

سویون: آره دیگه میاد. باید بیاد ...

دخترا داشتن در مورد جشن حرف میزدن که پسرا اومدن پیششون .

همگی به هم سلام کردن .

جی ار: جسی کجاست ؟

هیونا: نیومده کار داشت ...

جی ار: مریضه ؟! ... اتفاقی براش افتاده؟

سویون: نه نه ... رفته لس آنجلس .

مین هیون: لس آنجلس !!!! ... چرا؟ اتفاقی افتاده .

هیونا: ای بابا چه گیری دادین که اتفاقی افتاده .. هیچی نشده .

آرون: اگه اتفاقی نیوفتاده چرا باید یهویی وسط دانشگاه بره لس آنجلس ؟

جیونا: نه نه هیچی نشده ... البته امیدوارم .

سوهو: یعنی چی؟

هیونا: جیونااااااا ... هیچی هیچی نشده مشکل خانوادگیه .ا

آرون: مشکوکین .... همتون .

سویون: هیچی ...

مین هیون: حالا ... به هیونا گفتین راجب جشن؟

سویون: آره شما چی؟

آرون: ما هم گفتیم .... نظرت چیه هیونا؟

هیونا:فکر خوبیه ... نظر شما چیه ؟

سوهو: خوبه من که همیشه پایه هستم .

هیونا: تو رو که میدونم منظورم جی ار بود هان؟

جی ار: خوبه ... جسی کی برمیگرده؟

جیونا: میاد تا جشن .

که یکی اومد طرف بچه ها و گفت: خانم هیونا کدومتون هست؟

هیونا: من چرا؟

پسره: استاد چویی گفتن برید دفترشون کارتون دارن .

هیونا: چوی؟؟!!

پسره: همون استاد رن ...

هیونا: آهان اوکی . پسره رفت.

سویون: اوووووو استاد چکارت داره ؟

هیونا بلند شد و گفت: اوووم .... یه جزوه بهش داده بودم حتما بخاطر اونه ... فعلابای ...و از بچه ها جدا شد .

جی ار: منم میرم کار دارم .... و پشت سر هیونا رفت .

جی ار: هیونا هیونا ...

هیونا: بله ؟

جی ار: یه دقه کارت دارم ...

هیونا وایساد و گفت: بفرما؟

جی ار: جسی برا چی رفته ؟

هیونا: چیزه ... دیدی که الان استاد کارم داره بعدا صحبت میکنیم . و راه خودشو ادامه داد.

جی ار: نه الان صحبت میکنیم و دستشو گرفت و کشید به یک طرف .

هیونا: جی ار ... جی ار چکار میکنی؟

جی ار هیونا رو برد یه گوشه از محوطه ی دانشگاه که خلوت تر بود و ولش کرد.

هیونا: آه معلوم هست چت شده؟ می گم کار دارم .

جی ار: منم کارت دارم تا نگی چرا رفته منم نمیذارم جایی بری.

هیونا: چیو می خوای بدونی ؟

جی ار: جسی چرا رفته یه دفعه؟

هیونا: دیشب خواهرش اومده بود ...

جی ار: خواهرش؟! مگه خواهر داره؟

هیونا: اوهوک آقا رو باش تو هیچی راجبش نمی دونی ... آره یه خواهر داره.

جی ار: خوب ...

هیونا: پدرش مجبورش کرده بود خواهرشو که نامزد کنه با یه پسره که اصلا نمی شناختش جسی هم تا شنید رفت پیش پدرش ...

جی ار: چطور گذاشتی بره تو که پدرشو میشناسی؟

هیونا: نمی تونستم جلوشو بگیرم ... حالا تموم شد من میرم ... و اومد از کنار جی ار رد بشه که دستشو گرفت و گفت: تو نباید میذاشتی بره ؟ اگه بلایی سرش بیاد چی؟

هیونا(با داد): میگم نتونستم جلوشو بگیرم ...

جی ار(با داد): چرا؟ چرا نتونستی؟

هیونا(با داد): چون اگه خواهر خودمم بود زندگیمو بخاطرش میدادم ... ولم کن لعنتی .

جی ار دسته هیونا رو ول کرد و هیچی نگفت ...

هیونا: اون خوب می تونه از خودش دفاع کنه ... جسی روخوب میشناسم برای همین اصلا نگرانش نیستم.

جی ار(با داد): پدرشم خوب میشناسی؟ مگه نه ؟

هیونا(با داد) سر من داد نکش ... وایسا ببینم اینچیزت رو چرا برا تو میگم اصلا ...

جی ار: ببخشید ببخشید .... به لحظه کنترلمو از دست دادم ... متاسفم ... خیلی نگرانشم .

هیونا: نمی تونی خودتو کنترل کنی کنترلتو بده یکی دیگه ... نگرانش نباش از وقتی یادمه با پدرش تویه جنگ بودن ... پس نگرانش نباش ... و به طرف دفتر رن رفت ....

هیونا تو راه دفتر رن بود که گوشیش زنگ خورد ...

هیونا: سلام معلوم هست کجایی مردم از نگرانی ؟

جسی: ببخشید خسته بودم خوابیدم خوبی؟ کجایی؟

هیونا: خوب مر30 دانشگاه .. چه خبر شد به کریستال زنگ زدی ؟

جسی: آره تا همین الان داشتم باهاش حرف میزدم .

هیونا: خوبی؟

جسی: آره خوبم ...

هیونا: گفتم تو دیگه برا همیشه رفتی ...

جسی: نه بابا هنوز باید تحملم کنی ... فک کردی به همینراحتی ولت میکنم .

هیونا: خودم میدونم باید تحملت کنم دیگه چاره دیگه ای مگه دارم ؟

جسی: پرو ... بی شوهر .. خیلی نامردی ...

هیونا: دیگه چه کنیم .

جسی: اوووه من برم آقای جان اومد باید برم پیشش فعلا

هیونا: جسی مواظب خودت باش طوریت بشه جی ار تیکه تیکم میکنه ...

جسی: جی ار؟!! چرا اون ؟

هیونا: نمیدونی که از صبح پدره منو در آورده که جسی کجاست .

جسی: تو چیزی بهش نگفتی هان؟

هیونا: مجبور شدم بگم داشت دستمو میشکست .

جسی: میدونستم ... دهن لق .

هیونا: خوب چکارش کنم ول کنم نبود اگه نمیگفتم .

جسی: باشه سلام برسون بچه ها رو ..

هیونا: چشم ... بای.

جسی: بای ... و گوشی رو قطع کرد و انداختش رو تخت رفت  بیرون .

مامان جسی: جسی بابات کارت داره ؟

جسی: باشه رفتم تو اتاقه کارشه؟

مامان جسی: آؤه همون جاست فقط ... چیزی نگی ناراحت بشه باشه ؟

جسی: اون چیزی نگه منم چیزی نمیگم ...و رفت تو اتاق کاره آقای جان .

حدود نیم ساعتی گذشت ... خدمتکار رفت توی اتاقو قهوه براشون برد .

جسی از رو مبل بلند شد و گفت: نه نه این امکان نداره ... بعد اشکاش ریخت و گفت(با داد): امکان نداره ... باز چی تو فکرته آقای جان ... چی تو فکرته ؟

آقا جان: بشین ...

جسی: نه دیگه نمیشینم ... بگو هان ؟؟؟ چی تو اومد مغزته ...؟

آقا جان: من حقایقو بهت گفتم ...

جسی با گریه داد زد : نمی تونه واقعی باشه نمی تونه ... چیه فکرکردی منم  زنتم که مثل خر ازت حساب میبره یا اون دخترت که هرجورکه دلت می خواد باهاش رفتار میکنی ... نه من اونا نیستم ... من خر نیستم ... که هر چی تو میگی رو باور کنم ....

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

بابای ♥





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 04:53 ب.ظ
Hi there, its good article on the topic of media print,
we all be aware of media is a great source of
facts.
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:43 ق.ظ
Thank you a bunch for sharing this with all people you really know what you are talking about!

Bookmarked. Please also discuss with my web site =). We could have a link alternate contract between us
شنبه 14 مرداد 1396 05:10 ب.ظ
This is the perfect webpage for everyone who would like to find out about
this topic. You realize so much its almost tough to argue with
you (not that I personally would want to…HaHa).

You certainly put a fresh spin on a subject that's been written about for
years. Excellent stuff, just excellent!
جمعه 16 تیر 1396 06:45 ب.ظ
Howdy are using Wordpress for your blog platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get
started and create my own. Do you need any html coding
knowledge to make your own blog? Any help would be greatly appreciated!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:49 ق.ظ
Hi there, after reading this amazing post i am also glad to share
my know-how here with friends.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:35 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on net as compared to books,
as I found this paragraph at this site.
شنبه 19 فروردین 1396 06:42 ب.ظ
This piece of writing will help the internet viewers for creating new web site or even a blog
from start to end.
سه شنبه 15 فروردین 1396 05:55 ق.ظ
Hello there! I know this is somewhat off topic but I
was wondering if you knew where I could find a captcha plugin for my comment form?

I'm using the same blog platform as yours and I'm having trouble finding one?
Thanks a lot!
یکشنبه 26 مرداد 1393 11:35 ب.ظ
زود قسمت بعدییییی
یکشنبه 26 مرداد 1393 11:34 ب.ظ
آبجی گلم تو
یکشنبه 26 مرداد 1393 11:33 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی بود عشقم
یکشنبه 26 مرداد 1393 08:09 ب.ظ
خیلییلیییییییی قشنگ بود
دوشنبه 20 مرداد 1393 05:11 ب.ظ
او گاددددد
خیلی قشنگ بود مخصوصا با حضوره کریستال...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر