تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت هفتم به خاطر عشق تو (for your love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام دوستای گلم
زود تند سریع ادامه ...

http://8pic.ir/images/t9qg6ab13xmdznm3qt0p.jpg

قسمت هفتم ♥

هیونا: تنها نیستید؟ ... با کی؟

تیفانی و سویون :

جیونا و سویون وارد کلاس شدن ... رفتن سرجاشون نشستن ... بعد از چند دقه مین هیون و آرون اومدن توی کلاس تا جیونا و سویون رو دیدن رفتن طرفشون ...

جیونا و سویونم سرشون تو کتاب بود و اصلا نفهمیدن که اینا اومدن .... مین هیون و آرون بالای سرشون وایسادن .

مین هیون: کلاس جای درس خوندن نیست ...

جیونا و سویون با هم سرشون و بلند کردن .

مین هیون خندید و سلام کرد .

جیونا: سلام

آرون: سلام

سویون: سلام ... تو خونه هم نمیشه درس خوند

مین هیون: چرا نمیشه ؟ خیلی هم خوبه تو خونه درس خوندن  گیرایی آدم تو خونه بهتره تا تو کلاس .

سویون: من نمی تونم تو خونه درس بخونم .

جیونا: خوب هر کسی یه جایی درس رو میفهمه مگه نه؟

آرون: درسته ...

سویون: بهتره از این به بعد تو کلاس به ما سلام نکنید ...

مین هیون: چرا؟!

جیونا: براتون مشکل پیش میاد ...

آرون: نه چه مشکلی؟

سویون: پشت سرتون رو نگاه کنید میفهمید چه مشکلی ...

آرون و مین هیون برگشتن پشت سرشون رو نگاه کردن.... دیدن تمام بچه های کلاس به اونا زل زدن .

مین هیون خندید و گفت: نه مشکلی نیست .... اونا همیشه همین جورین ... بهشون توجه نکنید .

که همون موقع استاد اومد و رفتن سرجاشون نشستن .

استاد: خوب درسو شروع میکنیم .... و بعد روی تخته یه مسئله نوشت و گفت: یکی بیاد حلش کنه ...

هیچ کس از جاش بلند نشد ..

استاد: کسی نیست ؟ ...ماله جلسه ی پیشه .... اوکی خودم صدا میزنم ... بعد برگه ای از رو میز برداشت و یه نگاه بهش انداخت و گفت: خانم ... سویون بفرما پاتخته .

سویون تا اسمشو شنید صاف نشست ...

جیونا: تو رو گفت ... بلدیش ؟

سویون: آه خدای من بلدش نیستم .

استاد: اوووووووووم خانم سویون ...

آرون و مین هیون داشتن از اونور کلاس نگاشون میکردن .

آرون: از قیافش معلومه بلد نیست .

مین هیون: آره بره اونجا و بلد نباشه ... استاد خیلی ضایعش میکنه .

آرون: دقیقا .. اونم جلو همه .... بلدیش تو؟

مین هیون:آره ماله همین دو روز پیشه خیلی آسونه .

آرون: پس چرا نرفتی ؟

مین هیون: حوصله ی جیغ ویغای بچه ها رو ندارم ولش کن ..

آرون: زود باش جوابو به منم بگو ...

استاد: خانم سو جو هیون ... یا همونن سویون ... باید براتون فرش قرمز پهن کنیم تا بیاین ؟

سویون بلند شد و گفت: ببخشید اومدم ... و داشت میرفت سمت تخته که یکی از پشت سرش گفت: استاد میشه این مسئله رو من حل کنم ؟

استاد: آقای مین هیون ... بله چرا که نه.... بعد رو به سویون گفت: شما می تونید بشینید .

سویون روشو برگردوند و با تعجب به مین هیون نگاه کرد...

آرون لباس مین هیون رو کشید و گفت: اوه داری چکار میکنی؟!

مین هیون بدون اینکه بهش توجهی کنه رفت ...

مین هیون اومد از کناش رد شد و رفت پایه تخته ...

استاد: خانم سویون ... بفرما بشینید .

سویون: اوه ببخشید و رفت سر جاش نشست و یه نفس عمیق کشید.

جیونا: داشتی سکته میکردی ... خخخخخ

سویون: ساکت باش ... سکته؟! ... از سکته فراتر بود ...

جیونا: ولی چه حالی میداد اگه میرفتی ... استاد ضایعت میکرد .. کلی میخندیدیم .

سویون: خیلی پرویی ... نامرد ... به تو هم میگن دوست ... چیش ... خدا خیری بهش بده ...خدا کنه به هرچی می خواد برسه .

مین هیون اومد سرجاش نشست ...

آرون: تو دیوونه ای ...

مین هیون(با خنده): من!!! چرا؟

آرون: تو که حوصله ی جیغ ویغای بچه ها رو نداشتی چی شد؟ رفتی تو نخش آره؟

مین هیون: فقط کمک به همنوع بود همین ...

آرون: آره تو راست میگی ... بعدش شروع کرد به خندیدن .

مین هیون: مرگ نخند ...ضایع   ...

بعد از کلاس سویون و جیونا رفتن طرفه مین هیون و آرون .

سویون: ممنون بابت کمکت .

مین هیون: کاری نکردم ..

جیونا: شما نبودین آبروش میرفت و بعدش زد زیر خنده .

سویون(با عصبانیت): هی توووووووو .....

بعد رو کرد به طرف آرون و مین هیون و گفت: چطوره ناهارو با هم بخوریم ... مهمونه من باشه ؟

آرون: نه ممنون ..

جیونا: نه دیگه باید یه جوری لطفتونو جبران کنیم .

مین هیون: باشه ...بریم .

و با هم از در کلاس اومدن بیرون که گوشی سویون زنگ خورد .

سویون: هیونا چیزه ... ما تنها نیستیم ...

هیونا: تنها نیستید؟ ... با کی؟

سویون: دوتا از هم کلاسی هامون ....

هیونا: خوب ما هم تنها نیستیم ... بیاین با هم ناهار بخوریم .

سویون: اوکی آدرس بده ...

هیونا: ...

سویون گوشی رو قطع کردو گفت: هیونا بود ... گفت بریم با اونا ناهار بخوریم ... بعد رو به مین هیو و آرون : همون دوتا از دوستامون که قبلا باهاشون آشنا شدین جسیکا و هیونا ....  شما که مشکلی ندارید ؟

آرون: نه اصلا ...

مین هیون: خوشحال میشیم باز ببینیمشون .

خلاصه بچه ها رسیدن دم یه رستوران شیک و واردش شدن ...

گارسون اونا به سر میزه بچه ها راهنمایی کرد ...

جسی و هیونا و جی ار و سوهو پشت یه میزه بزرگ نشسته بودن تا بچه ها رو دیدن بلند شدن و همه به هم سلام کردن.

جی ار: شما ها اینجا چکار میکنید؟

مین هیون: اینم سوالیه میپرسی خوب اومدیم ناهار بخوریم دیگه ...

سوهو: آهان چقدرم میچسبه ناهارو با همچین تیکه هایی بخورید نه؟

آرون: نه که شما با دوتا تیکه نیومدین ...

جی ار: باشه باشه بیخیال ... برین بشینید .

بچه ها نشستنو غذا سفارش دادن ...

سویون زد به شونه هیونا و گفت: شما دوتا کلک با اینا چکار میکنید؟

هیونا: اتفاقا این سوال رو من باید ازت بپرسم زود جواب بده ؟ هان؟

سویون: سوالو با سوال جواب نمیدن ...

هیونا: زود ...

سویون: همین طوری ... امروز تو کلاس خیلی کمکم کردن منم گفتم اینجوری ازشون تشکر کنم ... حالا شما چی؟

هیونا: جسی دعوتشون کرده ... چند شب پیش دسته گل به آب داده بوده .

سویون: دسته گل؟ چی؟

هیونا هم داشت براش تعریف میکرد ... که جسی رو کرد بهشون و گفت: شما دوتا چرا اینقدر پچ پچ میکنید با هم ؟

هیونا(با خنده): دارم از دسته گل جنابعالی براش تعریف میکنم.

جیونا: دسته گله چی؟

جسی: بذار برای تو خونه ... زشته الان پچ پچ میکنید.

جسی رو به پسرا: به نظرم یه دوست دیگه هم داشتین نه؟

جی ار: آره چند وقته رفته مسافرت ...

جیونا: مسافرت ؟؟؟ وسط دانشگاه ؟

آرون: آره اون زیاد براش دانشگاه مهم نیست.

مین هیون: چند وقت کمپانی بهمون استراحت  داده ... اونم رفته خوش گذرونی

سوین: چرا شماها نرفتین؟

سوهو: اینا رو درساشون خیلی حساسن ... هر چی بهشون گفتم بریم منم میام همراتون گفتن نه ...

هیونا: خوب شاید دوست نداشتن که شما برید همراشون ...

سوهو(با تعجب): چی؟

بعد همه زدن زیر خنده ...

هیونا: شوخی کردم.

خلاصه از اون روز دوماهی هست که میگذره ... و بچه ها خیلی رابطشون فرق کرده ...مین هیون و سویون با هم و آرون و جیونا هم با هم دوست شدن .. ولی به خاطر موقعیتشون باید مواظب بودن تا علنی نشه و گرنه برای 4 تاشون خیلی بد میشد ... جی ار هم به جسی پیشنهاد داد ولی جسی نمی تونست بیخیال لیام بشه ... برا همین قبول نکرد ...سوهو هم هیونا رو خیلی دوست داشت اما هیونا جوابشو نمیداد...

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

توی خونه:

ساعت 9 شب بود و جسی تو خونه تنها داشت تلوزیون نگاه میکرد که زنگ در خورد ... رفت درو باز کرد هیونا بود .

جسی: سلام ...

هیونا: سلام خوبی؟ و روشو کرد اونور و برای ماشینی که دم خونه وایساده بود دست تکون داد و ماشینه رفت.

جسی به ماشینه نگاهی انداخت و گفت: خیلی با استاد صمیمی شدی ؟

هیونا اومد تو خونه و رو مبل نشست و گفت: به خاطر درسه .

جسی رو به روش رو مبل نشست و گفت: به خاطر درسه ... که اینطور ... برو خودتو خر کن .

هیونا: چرت نگو ..

جسی: هیونا حواست باشه داری خیلی باهاش گرم میگیری .

هیونا بلند شد وایساد و گفت: باهاش بهم خوش میگذره .. فقط برای تفریح .

جسی: هیونا وابستش میشه اونوقت کاری هم نمیشه کرد. دارم بهت هشدار میدم ...

هیونا: هشدار هاتو نگهدار برا خودت ...

جسی بلند شد رو به رو هیونا وایساد و گفت: سوهو رو ول کردی چسبیدی به این هیونا چرا ؟ چون خوشگله ... چون استاده دانشگاست .... هیونا اصلا هیچی در مورد این آدم میدونی ؟

هیونا: آره میدونم ...

جسی: آره منم میدونم .. اگه منظورت اون اَراجیفه توی اینترنته که خیلی پرتی ...یاد نیست چه چرت و پرتایی در مورد ما 4 تا سرهم کرده بودن ؟

هیونا: نیاز نکرده تو بگی خودم میفهمم دارم چکار میکنم .

جسی: نه نمیفهمی ... اصلا نمیفهمی ... پسره خرت کرده هیونا ... آدم نرمالی معلوم نمیشه ... هیونا این کارو نکن  نذار خرت کنه.

هیونا: من از تو بزرگ ترم تو می خوای منو نصیحت کنی؟ .... چیه فک کردی همه مثل تو هستن ... نه نترس من مثل تو خر نمیشم.

جسی: چی؟

هیونا: پسره طوری خرت کرده که چهارماهه ازش خبری نیست و معلوم نیست کدوم گوریه اما تو هنوز که هنوزه داری شب بهش زنگ میزنی ... چرا؟ چون شاید جوابتو بده ...تو چی پیشنهاده جی ار رو به خاطر همچین آشغالی رد نکردی ؟

جسی(باداد): هیوناااااا ..... منم نمی خوام تو هم یه روزی مثل الانه من بشی لعنتی ... نگرانتم .

هیونا(باداد): نباش .... نگرانم نباش ....

صدای زنگ در شد جسی رفت تا درو باز کنه . درو که باز کرد یک دفعه سر جاش خشکش زد .

_: سلام ...

جسی(با خوشحالی): تووووووووووووووووو......

جسی اشک تو چشماش جمع شد و گفت: سلام ... میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود .... پرید بغلش و اشکاش ریخت .

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

بابای





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 30 بهمن 1396 02:17 ب.ظ
در حال حاضر به نظر می رسد که Movable Type بهترین پلت فرم وبلاگ نویسی است که در حال حاضر وجود دارد.

(از آنچه که خوانده ام) این همان چیزی است که شما در آن استفاده می کنید
وبلاگ؟
شنبه 1 مهر 1396 05:45 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog
that automatically tweet my newest twitter updates. I've
been looking for a plug-in like this for quite some
time and was hoping maybe you would have some experience with something like
this. Please let me know if you run into anything.
I truly enjoy reading your blog and I look forward to your new updates.
سه شنبه 14 شهریور 1396 03:56 ق.ظ
I am now not certain where you're getting your information, however good
topic. I must spend a while learning more or understanding more.
Thank you for magnificent information I used to be searching
for this info for my mission.
جمعه 30 تیر 1396 09:18 ق.ظ
After looking over a few of the blog articles on your web
site, I truly like your way of writing a blog. I saved as a favorite it to my bookmark website list and will be checking back soon. Please visit my web site as well and let me know your opinion.
جمعه 25 فروردین 1396 03:38 ق.ظ
At this time it appears like BlogEngine is the best blogging platform available right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:28 ق.ظ
Hi there to every one, the contents existing at this
web page are actually awesome for people knowledge, well,
keep up the good work fellows.
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:10 ب.ظ
Hi! This post could not be written any better! Reading through this post reminds me of my old room
mate! He always kept chatting about this. I will forward
this page to him. Pretty sure he will have a good read.
Thanks for sharing!
دوشنبه 14 فروردین 1396 09:57 ب.ظ
What's up friends, how is all, and what you want to say concerning this piece
of writing, in my view its really amazing designed for me.
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:35 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other folks I've read
stuff from. Many thanks for posting when you've got the opportunity,
Guess I will just bookmark this blog.
جمعه 17 مرداد 1393 06:50 ب.ظ
عععع استادددد ^^
اخیییی جی ار بیچاره .... بکهو یه عزیزم ... رفتی گرل فرند تو کش رفتن
عالی
sepide mer30
سه شنبه 14 مرداد 1393 09:04 ب.ظ
اجی ممنون از لایك های قشنگت برای جبران :http://ivcn.comxa.com/up/c565485bbd2c.jpg
امیدوارم خوشت بیاد
sepide ممنون عزیزم
سه شنبه 14 مرداد 1393 07:05 ب.ظ
اولییییی بود این جی ار. رو مخه هااا
sepide چی ؟ رو مخه جی ار؟!
سه شنبه 14 مرداد 1393 12:36 ب.ظ
خدارو شکر یه نفر بعد از قرنی قسمت جدید گذاشت.
بسیار زیبا.تشکر
sepide مرسی گلم
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:21 ق.ظ
زود قسمت بعد
sepide چشم
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:20 ق.ظ
so niceeeeeeèeeeee
sepide Tnx
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:20 ق.ظ
و شت واررررر
و...بسیار بلند
sepide
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:19 ق.ظ
خیلی قشنگ بودددددد
sepide ممنون
سه شنبه 14 مرداد 1393 01:18 ق.ظ
و حالا لیام وارد میشود هووووووو و
sepide
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر