تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - reprisal ( تلافی ) part 9
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : kimia n
سلام سلامممممممم

دنی تنکس فور پوستر
با قسمت جدید در خدمتیییییییم


http://8pic.ir/images/0806x8dbfyp3wluev2ja.jpeg


ادامه ...

ایلای : ب...چ...ت ؟؟؟؟؟؟

لارا برگشت تا ایلای رو دید گوشیش از دستش افتاد ...

لارا : ای...لای ... من ... داشتم .....چیز

ایلای : خودم همه چیو شنیدم ... کری...س واقعا پسرم نیست ؟؟؟ یک بار تو عمرت بهم راست بگو ... حد اقل خوش حال بشم ک بلدی :|

لارا اشک تو چشماش جمع شد ...

ایلای : الکی گریه نکن ....... بچه ی منه یا اون ؟ یک کلمه ....

لارا : ایلای .......

ایلای با داد : حوصلتو ندارم !!!!!!!!!!!!!! بگو ...

لارا : ایلای .... بخدا .... می دونم خیلی عصبانی هست.... که ایلای اومد جلو و یکی زد تو صورتش .....

ایلای : پسته اشغال ... خودم جوابمو گرفتم .... خیلی ....... هرزه ای ....

لارا دستشو گرفت رو صورتش و برگشت سمته ایلای : یه دقیقه گوش کن ...

ایلای : تو بگو یک ثانیه ... چطور ؟ واقعا چطور روت میشه ؟ 5 سال بهم دروغ بگی هان ؟ اشغاله عوضی ....

لارا : این ماله قبله ازدواجمونه ... تا چند وقت کر می کردم بچه ی خودمونه .. ولی ..... بعدش ازمایش ...... ایلای بخدا من نمی خواستم ......

ایلای : خفه شو لارا ... خفه شو .... نمی خوام صداتو بشنوم .... شماره ی اون اشغالو بده به من ....

لارا : س...سهون ؟

ایلای با داد: شمارشو بده به من ....

لارا گوشیشو از رو زمین بر داشت و داد به ایلای ....

ایلای با داد : از خونه هم بیرون نمیای ... فهمیدی ؟

لارا : کریس ....

ایلای توجهی نکرد و رفت بیرون و دره اتاقم بست ....

ایلای شماره یه سهون رو گرفت ....

سهون : الو ؟؟؟؟ یااا تو چی میگی ؟؟؟؟؟ میخوای منو گول بزنی بچرو کاری نکنم ... نترس حیوون که نیستم .... بهت گفتم که ...

ایلای : کدوم گوری هستی ؟

سهون : هه ... همسره محترم ...

ایلای : هی بچه .... کدوم گوری هستی ؟

سهون : خونم ...

ایلای : خونت کدوم گوریه ؟

سهون : بتوچه ...

ایلای : یاااااااا ... یک مو از سره اون بچه کم بشه ... مرگو جلو چشات می بینی ....

سهون : اخخخ ترسیدم نگو اینجوری عمو ... دلم ریش شد ...

ایلای : تو فک می کنی کی هستی هان ؟ همین الان ادرس خونتو بهم میگی ... منم میام بچمو می گیرم .... دیگه هم نه به زنم نه به بچمون کاری نداری... فهمیدی ؟

سهون : بگو لارا بیاد ... بهش میدم ....

ایلای : تو کی هستی که اسمشو همین جوری صدا می کنی ...

سهون : کارش دارم ... بتوچه اصن

ایلای : یااا ...  ادرس خونتو بهم بده ...

سهون : گفتم بگو لارا بیاد ... اون داشت یه چیزایی میگفت ... خوب متوجه نشدم ... بچه .. بچت ... شاید پدر این بچه من باشم ... هان ؟

ایلای : اصلا مهم نیست که پدرش تو باشی یا هر خرو سگه دیگه ای ... اون بچرو 5 سال من بزرگ کردم ..... اون به کسی جز من نمیگه بابا ....

سهون : ولی برا من مهمه ...

ایلای : ادرستو بده ... حداقل مثه دو تا ادم با هم حرف بزنیم .

سهون : من حرفی با تو  ندارم ...

ایلای : فک می کنی من خوشم میاد باهات حرف بزنم ... همه ی این کارا برای زندگیمه ...

سهون : بعد این همه اطلاعاتی که راجب زنه فاحشت بهت دادم بازم میخوای باهاش زندگی کنی ؟

ایلای : حرف دهنتو بفهم ..... حق نداری بهش توهین کنی ...

سهون : اوهه ... نه بابا و.....هنوز نفهمیدی بخاطر پول زنت شده ؟ فک کردی واسه چشو ابروت بوده ؟

ایلای : اصن برام مهم نیست ....

سهون : ب درک ...

و گوشیو قطع کرد ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ساعت 11 شب بود ...

فردا تعطیل بود برای همین سوهیون سره کار بوده و سویون خونه تنها بود ...

داشت تو خونه فیلم میدید که زنگه درو زدن ...

سویون رفت درو باز کرد ...

سویون : لارا ؟؟؟؟؟؟!؟؟؟؟

لارا : سلام .....

سویون : چی میخوای ؟؟!؟

لارا : می دونم ازم متنفری .. ولی میشه 1 دقیقه باهات حرف بزنم .....

سویون : خوبه می دونی ...

لارا : 1 دقیقه .......

سویون : بیا تو ...

و لارا هم با سویون رفتن تو خونه ...

سویون : میشنوم ..

لارا : از کجا بگم ..... از بی معرفتیاتون ...

سویون : بی معرفتیامون ؟؟؟؟؟ خانم ...

لارا : تو قرار بود فقط بشنوی ... بزار من بگم ..... بعدش تو شروع کن ...

لارا اشک تو چشاش جمع شد و گفت : 5 ساله پیش ... یهو همه دوستام رفتن ...... چرا ؟ دلیل داشتن ... چون من با یک مرد پول دار دوست شده بودم و بخاطر اون عشقه چند سالمو ول کرده بودم ... تا این جاش که من خیلی ادمه پستی ام ..... ولی چرا هیچکدومشون ازم نپرسید چرا ؟ چرا یکی نگفت تو که عاشقه سهونی .... یعنی فقط پول ؟؟؟ سویونااا با اینکه منو تو از بچگی با هم بودیم ولی تو منو نشناختی ... هیچ وقت نفهمیدی ...... اصن گیریم که من بخاطر پول سهونو ول کردم ... نباید حداقل یک زنگ میزدی ؟ که ایا من زندم اصلا ... همه شون خودشونو ادمه خوبی خطاب می کنن ... اره .. چون ادم بده منم .... وقتی سهونو عمل کردن ... این ادم خوبا ... هیچ کدومشون نگفتن ... این خیری که پوله قلبه سهونو داده کی بود ؟؟؟؟ بریم یک تشکره خشک خالی ازش بکنیم هان ؟ اره .... 5 شیش ساله پیش بخاطره اینکه می دونستم سهون با این قلبش زیاد دووم نمیاره .. با یکی ازدواج کردم که بتونه کمکش کنه .... خودم مهم نبودم ..... برای خودم نبودم ........ برای هیشکی نبودم ..... بخاطر اون از همه چی گذشتم .... گفتم مهم نیست که من با کسی ازدواج کنم که دوستش ندارم ... مهم اینه که اون زنده می مونه ... می تونه بره بیرون ... زندگیه شادی داشته باشه همون جور ک همیشه ارزوشو داشت ......... حالا تنها چیزی که ازش برام مونده کریسه ..... ازت هیچی نمیخوام ..... ازت ناراحتم نیستم ...... فقط بهش بگو بچمو بهم بده .... چون بعد ایلای و خودش ... دیگه هیچی جز اون ندارم ..

سویون : لارا .... تو ........... تو بخاطره پوله قلب سهون با ایلای ازدواج کردی ؟

لارا از جاش پا شد و اشکاشو پاک کرد : از یک دقیقه بیشتر شد .... بهش بگو بچمو بیاره ... لطفا

سویون : لارا صبر کن ...... چرا ؟ چرا هیچی نگفتی ؟

لارا : پرسیدی ؟

سویون : من ... خب من نمی دونستم ...

لارا : منم که چیزی نگفتم .... فقط به سهون بگو کریس رو بهم بده .... فک کنم به حرف شماها بیشتر گوش بده ...

سویون : من نمی فهمم بچه ی تو دست اون چیکار می کنه ؟

لارا : ب حسابه خودش میخواست انتقامشو از من بگیره ... زندگیمو خراب کنه .. خراب کرد .... ایلای دیگه منو نمیخواد ... بهش بگو به ارزوت رسیدی ... حالا کریسو بده بهم ....

سویون : چی ؟؟؟؟ چرا اخه .....

لارا : از خودش بپرس ... خدافظ ... با معرفت ....

سویون : حداقل بگو کجا میری ...

لارا : یه کوچه بالا تر ...

و رفت ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ا++++

---------------------------------------------------------------------------- 

 لارا برگشت خونش ... نه خونه ی خودش و ایلای ... خونه ای که 5 سال پیش توش زندگی می کرد ...

همه جارو خاک گرفته بود ...

لارا رفت تو اتاقش و رو تختی رو برداشت تکوند ....

بعدش رفت رو تخت و خوابید ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سویون زنگ زد به سهون ....

سهون : سلام .....

سویون : سلام ......

سهون : بله ؟!؟

سویون : بچه یه لارا پیشه توئه ؟

سهون : تو از کجا فهمیدی ؟ کثافت خانم باید کله شهرو خبر می کرد ...

سویون : به اندازه کافی تلافی نکردی ؟

سهون : نه ...

سویون : زندگی شو بهم زدی دیگه چی می خوای ؟

سهون : یادت رفته ... با من ......که سویون پرید وسط حرفش

سویون : بچشو بده بهش .... تو لیاقتشو نداری ....

سهون : یااا سویونا .... مستی ؟

سویون  هم به سهون هر چی لارا بهش گفته بود ... گفت .....

سهون : تو .... مطمئنی ؟؟؟

سویون : اره ....

سهون : نه .... امکان نداره .....

سویون : بچشو بهش بده ......

سهون : پیشه توئه ؟

سویون : نه ... رفت .... خونه ی خودش ... خونه ای که قبلا زندگی می کرد ...

سهون : هممم و گوشیو قطع کرد ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سهون کریس رو برداشت و راه افتاد سمت خونه ی لارا ...

تو ماشین ...

کریس : منو کجا می بری ؟ من مامانمو می خوام ...

سهون : می برمت پیش مامانت ....

کریس : دروغ نگوووو ...

سهون : قول میدم ببرمت پیشه مامانت ....

کریس : مگه تو مامانمو میشناسی ؟

سهون : اره ..

کریس : اسمش چیه ؟

سهون : لارا ...

کریس : تو از کجا مامانمو میشناسی ؟

سهون : از قدیما ...

کریس : چرا دروغ میگی ... خونه ی ما که اینوری نیست ...

سهون : بهت قول میدم ببرمت پیشه مامانت ... قول میدم ...

کریس : اگه بزنی زیرش دیگه مرد نیستی ...

سهون : باشه ...

کریس : تو الان منو دزدیدی ؟

سهون : نه من میخوام ببرمت پیشه مامانت ....

کریس : منو از پیشه دزدا نجات دادی ؟ اونا کی بودن که منو از مهد کودک دزدیدن ؟

سهون : نمی دونم .... ادمای بد ... ادمای نفهم ...

کریس : اره ...

بالاخره رسیدن دمه خونه ی لارا ...

کریس : مامانم اینجاست ؟

سهون : فک کنم ...

و از ماشین پیاده شد و در زد ...

ولی هر چی در میزد کسی درو باز نمی کرد ...

سهون از روی در رفت بالا و درو باز کرد ...

کریس : عمو این کاره بدیـــــــه ...

سهون : عیب نداره .... و دست کریس رو گرفت برد تو خونه ...

کریس : کوش مامانم .... ایجا ک کسی نیست ... یه خونه ی قدیمیه ...

سهون رفت تو اتاق : بیا ... اینم مامانت ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بـــــــــــای

http://8pic.ir/images/j6xpjy399165p0wuoj1w.jpg






نوع مطلب : reprisal ( تلافی )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 01:18 ب.ظ
I constantly spent my half an hour to read this web site's content daily along
with a cup of coffee.
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:47 ب.ظ
Thanks for one's marvelous posting! I really enjoyed reading it,
you could be a great author. I will ensure that I bookmark your blog and may come back at some point.

I want to encourage you continue your great writing, have a nice weekend!
شنبه 14 مرداد 1396 12:01 ق.ظ
It is actually a great and useful piece of information. I am satisfied that you simply shared
this useful info with us. Please keep us up to date like this.
Thanks for sharing.
جمعه 13 مرداد 1396 02:17 ب.ظ
I simply could not go away your web site prior to suggesting
that I really enjoyed the standard information a person supply on your visitors?
Is gonna be again often to check out new posts
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:00 ب.ظ
I am really loving the theme/design of your website.
Do you ever run into any browser compatibility issues?
A number of my blog audience have complained about my site not working correctly in Explorer but looks
great in Firefox. Do you have any suggestions to help fix this problem?
پنجشنبه 30 بهمن 1393 01:50 ب.ظ
ح http://s4.picofile.com/file/8171828400/_2_480p_226.mp4.html
شنبه 17 آبان 1393 01:46 ب.ظ
جان من کیمیا جون زودتر بزار خیلی داستانت قشنگ بود
دوشنبه 17 شهریور 1393 06:03 ق.ظ
تورو خداااااااا زود تر بزار .... به خدا داغون شدم رفت ...بزار دیگه وانیم کردییییی ....
یکشنبه 26 مرداد 1393 04:10 ق.ظ
عالی بود مادرشو
قسمت بعد زود
شنبه 25 مرداد 1393 11:57 ق.ظ
http://ivun.net76.net/up/1324603d9b1a.jpg
جمعه 24 مرداد 1393 02:36 ب.ظ
فهههمممییدمممم منو بزارhyoorin. از sistar
دوشنبه 13 مرداد 1393 02:48 ب.ظ
اووووف کیمیااوف.عالی بود عالی.ببخشید ی مدت نمیومدم.الان مشهدم.جاتون خالی.خعلی خالیه.راستی تولدم22مرداده به فکر باشین هااز شوخی گذشته خیعای دلم براتون تنگولیده
سه شنبه 7 مرداد 1393 01:59 ق.ظ
كپك من رفتم مسافرت بای
دوشنبه 6 مرداد 1393 09:02 ب.ظ
نه سولی هم نزارررر هر چی دلت میخواد غیر از اف ایكس و اس ان اسدی
دوشنبه 6 مرداد 1393 08:39 ب.ظ
بزارررررررررر ررررررررررررررررررر دیگهههههههههه
دوشنبه 6 مرداد 1393 12:19 ب.ظ
عاللیی بود كیمیا جاننن منتظر هستم....
راستی این بچهه روی پوسترت لوهانه ها!!
یکشنبه 5 مرداد 1393 06:07 ب.ظ
مث همیشه عاللللللییی عسیسم این دنی خانوم هم خیر سرمون دختر خالمونهمن ترنم هستم و اون یلدا
یکشنبه 5 مرداد 1393 06:06 ب.ظ
بازم من علاف هی به تو نظر دادم:|
من خیلیلیلیللییللیلیلیلیلیلیللیلیلیلیلی بكهیون و دی او و چانی میدوستم(محض اطلاع)
بعدم خانم خوشگله حواست باشه هااااااااااا بازم از اكسو مینیویسیااااااا
شاینی هم خوبه من تمین میدوستم!!
خو میمیری زود جواب نظراتو بدی؟؟؟؟
یکشنبه 5 مرداد 1393 03:44 ب.ظ
واییییی دیدی چجوری با سهون حرف زدم
چاپ دیوارش کردم
خیلی قشنگ بود
امیدوارم دوباره کسی رو نکشی
بوووووس
یکشنبه 5 مرداد 1393 03:18 ب.ظ
فقط كیمیا اوردیم تو داستانت از اعضای snsd نباشم هاااااااا ازشون تنفر دارم منو بزار suli از اف ایكس هر چند از اف ایكس هم متنفرم ولی باز بهتر از اس ان اس دیه خرابه
یکشنبه 5 مرداد 1393 02:01 ب.ظ
کم بود.ولی خوب بود
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:59 ب.ظ
khkhkh ghashang bud.merc unii.montazere edamasham.
یکشنبه 5 مرداد 1393 09:39 ق.ظ
كو این دیوار اسممو یادم رفت بنویسم
یکشنبه 5 مرداد 1393 09:39 ق.ظ
http://www.8pic.ir/images/5u6cjw9j8573e658vj0x.pngبیا زرنگ خان عالللیییییییییی بودددددددد راستی عشقم اینستا فالو شدی
یکشنبه 5 مرداد 1393 06:46 ق.ظ
قشنگ بود
یکشنبه 5 مرداد 1393 06:46 ق.ظ
خخخخ...عمو سهون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر