تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 16
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 4 مرداد 1393 :: نویسنده : saba
هلووووووو

http://8pic.ir/images/fxw2arv6tuv3qtd2pkw6.jpg

ادامه...
alone 16

هیونا:سوهو!!!!...توچیکار...

که یه بمب شادیه کوچیک ترکید و شره شره هاش ریخت رویه هیونا...

سوهو:تولدت مبارکککککککک...!!!

هیونا:اما...که نگاه کرد به ساعتش...12.05

سوهو:5دقیقه یه که گذشته...

هیونا:احمق...و بغضش گرفت...

سوهو:داری...گریه میکنی؟

هیونا سرشو تکون داد...

سوهو:ای بابا روز تولدشون که گریه نمیکنن...هیونا؟خیل خب...بیا اینجا..

بعد نشوندش رویه یه تنه ی درخت که صندلی بود و کیک رو گذاشت جلوش...

سوهو:خیل خب...چشماتو ببند...یه آزرو کن و شمع ها رو فوت کن...

هیونا چشماشو بست یه آرزو کرد و شمعارو فوت کرد...

و با هم دست زدن...

سوهو:هوووووووو...

هیونا:خیل خب...حالا چیکار کنیم؟

سوهو:هممممممممم؟کادو...

و دستشو کرد توی جیبش و یه جعبه گذاشت کنار کیک...

هیونا جعبه رو برداشت و بازش کرد:...

سوهو:اصلا سلیقه ندارم...ببخشید که چیز کم ارزشیه...

که هیونا سوهو رو بغل کرد:ممنون....مرسی....خیــــــــــــلی....قشنگه...

سوهو:خواهش میکنم عزیزم...اصلا قابل تو رونداره...حالا بیا ببندم به دستت...

و دستبند رو از توی جعبه دراور و کرد به دست هیونا...

سوهو:اینم از این...

هیونا یه لبخند قسنگی به سوهو زد...

سوهو:دیگه میخوایی چیکار کنی؟امروز من در خدمت شمام...

هیونا:بیا بریم...

و دست سوهو رو گرفت و رفتن لب دریا...

سوهو:خب...میخوایی چیکار کنی....

هیونا:درد و دل...کسی صدایه مارو نمیشنوه؟

سوهو:نه من امتحان کردم....من عقب وایمیستم...هرکار میخوایی بکن...

هیونا:باشه ممنون...

و رفت جلو تا پاهاش تا مچ رفت توی آب...

(اینجا باصدایه بلند جرف میزنه یا همون فریاد میزنه)

هیونا:آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....خدااااااا....اومدم روز تولدم...ازت یه چیزی بپرسم...چرا؟...چرا من؟...چرا ما؟....هان؟....پرا همچین پدری رو به ما
انداختی....هان؟....کسی که چشم دیدن خوشحالی و خوشبختی بچهاشو نداره....چیه؟...چرا جواب نمیدی؟....هان؟....کــــــــــــــــــــای....نامرد.....تولدت
مبارک....زود برگر اینجا....دلم واست تنگ شده نامرد...چرا بهم زنگ نمیزنی؟....چرا؟...مگه نمیدونی؟....من تنهام..(و توی آبها زانو زد)..تنها....زود
برگرد....ترو خدا....دلم واسه دعوا هامون تنگ شده....دلم برات تنگ شده....و شروع کرد بلند بلند به گریه کردن...

که سوهو اومد بلندش کرد:پاشو...بریم...خسته شدی...

هیونا:نه...بیا همینجا بشینیم...تا صبح....هممممممم؟

سوهو:اما تو خسته ای؟

هیونا اشکاشو پاک کرد:نه....نیستم....حالم خوبه....

سوهو:باشه....

و روشو برگردوند که بره...

هیونا:سوهو...

سوهو:بـ....که هیونا سوهو رو بوسید....

____________________________

سبا رویه تخت بیمارستان دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت که یه هشدار اومد(تولد عشقم و هیونا)سبا تا این هشدار رو دید یه لبخندی
زد:عشقم...هه...چه آدمی بودم...نچ نچ نچ نچ...احمق...گوشیشو گذاشت توی جیبش و سرمشو ورداشت و رفت تویه محوطه ی بیمارستان و رویه یه
نیمکت نشست....داشت به تولد هیونا و کای فکر میکرد که واسه گوشیش اس ام اس اومد(سلام.بیداری؟)

سبا:(شما؟)

-:(سوهیون)

سبا:(نه...امروز روز مهمیه)

سوهیون:(چه روزی؟)

سبا:(کجایی؟)

سوهیون:(خونه)

سبا:(مزاحمت نباشم؟)

سوهیون:(نه بابا)

که سوهیون زنگ زد به سبا:خواب نداری؟...

که آیفون زنگ زد...

سوهیون(باخودش):این دیگه کیه؟

سوهیون همینطور که حرف میزد درو باز کرد..

سوهیون:مثلا مریضی...درو که باز کرد خیلی تعجب کرد و گوشیرو از رویه گوشش برداشت:مـ...مین هی؟!؟!؟!؟!

مین هی گوشیرو از دستش گرفت و زد رویه بلند گو...

سبا:خوابم نمیبرد حوصلم سررفته بود اومدم توی محوطه ی بیمارستان نشستم...

سوهیون:اینجا ....چیکار میکنی؟

مین هی:بیا...گوشیرو بگیر...خیلی حوصلش سر رفته...فک کنم باید یه سر بری پیشش...تا...

سوهیون:بهت گفتم تنهایی اینجا چیکار میکنی؟

مین هی:خانوم کدوم بیمارستانی؟

سبا:سوهیون...اونجا چه خبره؟

سوهیون:بعدا بهت زنگ میزنم...


و گو شیرو قطع کرد...

مین هی:گناه...

که سوهیون دستشو گرفت پرتش کرد تویه خونه:بهت گفتم اینجا چه غلطی میکنی؟

مین هی:چه فرقی میکنه؟هــــــــــــــــان؟بگو...

سوهیون:تا الان کجا بودی؟

مین هی:میرم این دختره رو تویه بیمارستان پیدا میکنم...میکشمش...آره..

و از در خونه رفت بیرون و سوار تا کسی شد و رفت به سمت بیمارستانی که بابایه سوهیون توش بود و سوهیونم با ماشینش رفت بیمارستان...

مین هی رفت توی بیمارستان و تویه محوطه داشت میکشت که از تعجب سرجاش میخ کوب شد:سـ....سبا؟!

سبا تا مین هی رو دید از جاش پاشد:مین هی....

_____________________________________________

اینم از این...

سوده جون امیدوارم حالت بهتر شده باشه

بای بای





نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 17 مرداد 1396 05:33 ق.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.

I think that you can do with a few pics to drive the message home a bit, but instead
of that, this is wonderful blog. A great read. I'll certainly be back.
شنبه 14 مرداد 1396 07:38 ب.ظ
Amazing! Its actually amazing paragraph, I have got much clear idea on the topic of from this piece of writing.
جمعه 13 مرداد 1396 05:05 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this topic
to be really something that I think I would never understand.

It seems too complex and extremely broad for me. I am looking forward for your next
post, I will try to get the hang of it!
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:39 ب.ظ
I am really enjoying the theme/design of your blog.

Do you ever run into any internet browser compatibility problems?
A few of my blog readers have complained about my site not operating correctly in Explorer but looks
great in Chrome. Do you have any advice to
help fix this issue?
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:59 ق.ظ
Great blog right here! Additionally your website quite a bit up fast!
What web host are you using? Can I get your associate link on your host?

I wish my web site loaded up as fast as yours lol
شنبه 2 اسفند 1393 11:33 ب.ظ
دایتان قبرستان خون اشام منم بخون
saba اوکی چشم✔✴
سه شنبه 14 بهمن 1393 01:46 ق.ظ
عالی بود
saba مچکرم✅
پنجشنبه 20 آذر 1393 09:17 ب.ظ
Lotfan qesmat jadid bezar
saba چشم به زودی منتظر تغییر باشید
یکشنبه 5 مرداد 1393 02:15 ب.ظ
Verry cute&nice
saba عقشمی توووو➿✴
یکشنبه 5 مرداد 1393 02:08 ب.ظ
مرسی گلم.
عالی بود
saba خواهش عسل
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:30 ق.ظ
عالییییییییی بود گلم
saba my lob
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:21 ق.ظ
.
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:19 ق.ظ
عالی بود عزیزززززز
saba فرا عقشوم
یکشنبه 5 مرداد 1393 01:17 ق.ظ
:||||||| من این کارای بی ادبی رو بلد نیستم دختر :|
بی ادب این چیزا چیه نوشتی :|
عاولی بود
saba آوره میدونم تو که اصلااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر