تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 15
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلام بچها...
من اومدم...
ببخشید نت قطع بود...


http://8pic.ir/images/6089wlbo0bwx4rtg3v1u.jpg
ادامه...
alone 15

سبا اومد بره توی دستشویی که دلش درد گرفت:آه...

سوهیون سریع رفت نزدیکش:چیزی شده؟

که دوباره صدایه گرفتن عکس اومد...

سبا:برو....

سوهیون:چی؟

سبا:گفتم برو...زودتر....یکی داره ازم عکس میگیره...

سوهیون برگشت ودورو برشو یه نگاه انداخت:اما کسی اینجا نیست...!

سبا:گفتم برو ...برو تا آبروم نرفته...

سوهیون:باشه...و از سبا دورشد و رفت...

سبا رفت توی دستشویی...

دست کرد توی جیبش و چندتا قرص آرامبخش خورد و یه آهی کشید و رفت بیرون...

سوهیون:بریم...

سبا:آره بریم..

سوهیون با یه دستش کمر سبا رو گرفت که حس کرد یه شیشه توی جیبشه...

سوهیون:وایستا...

سبا:چیزی شده؟

دست کرد توی جیب سبا و شیشه ی قرصارو درآورد:این چیه؟

سبا:توی کارایه من فضولی نکن...

و دستشو برد که از سوهیون بگیره امانتونست...

نگاه کرد به سوهیون که یه خشمی رو تویه نگاهش دید:چـ...چیه؟

سوهیون دستشو برد بالا و جعبه رو محکم زد به زمین و شیشه ی قرصا شکست...

سبا از ترس دستاشو گرفت رویه گوشاشو چشماشو بست...

چشماشو باز کرد که دید شیشه ی قرصا شکسته و همه دارن نگاهشون میکنن...

سبا دستاشو از روی گوشاش برداشت و باصدایه بلند:داری چه غلطی میکنی؟هاااااااااااا؟

سوهیون که خیلی خیلی عصبانی بود دست سبا رو گرفت و بردش توی اتاق سبا و پرتش کرد و درو بست...

(اینجا سر همدیگه داد میزنن)سبا:چته؟؟؟مریضی؟؟؟

سوهیون:اونا چی بود؟؟

سبا:هرچی بود به تو هیچ ربطی نداره...

سوهیون:به من میگی کمکم کن....بعدش قرص میخوری؟

سبا:گ*و&ه%خوردم گفتم...دست از سرم بردار...

سوهیون رفت نزدیک سبا و دستشو برد بالا...با عصبانیت توی چشمایه سبا نگاه میکرد که دید سبا توی چشماش اشک جمع شده..

که همون موقع بابایه سوهیون اومد:سوهیون؟!....داری چیکار میکنی؟

سوهیون یکم سبا رو نگاه کرد و باعصبانیت رفت بیرون...

که سبا اشکاش ریخت و نشست رویه زمین...

بابایه سوهیون اومد نزدیک سبا:خوبی؟!

سبا:آره...بهتر از این نمیشم...خیلی خوشحالم...ها ها ها ...دارم از خوشحالی میمیرم...نمیبینی؟دارم...(باداد)مــیــمــیــرم...

و شروع کرد باصدایه بلند به گریه کردن و همینطور گریه کرد تا خسته شد و سرشو گذاشت رویه زمین...

______________________________

هیونا از چادر اومد بیرون سوهو همینطور نگاهش میکرد..

هیونا:چیه؟...مجبور شدم لباسایه جذابی که خریده بودی رو بپوشم...

هیونا:




http://8pic.ir/images/smjn5cyf1r67vg105rgx.jpg
سوهو:همونه اینقدر...

هیونا:چیه
؟همونه چی؟..

سوهو:هیچی بابا بریم...

و باهم رفتن لب دریا...

بچها داشتن بازی میکردن هیونا کفشاشو د
دراورد و گرفت به دستش...

سوهو:چیکار میکنی؟

هیونا:میخوام برم توی آب...

سوهو هم دمپایی هاشو دراورد و گرفت به دستش و با اون دستش دست هیونا رو گرفت...

و رفتن توی آب و کلی با هم آب بازی کردن...

هیونا داشت میخندید و بازی میکرد که یکدفعه یه چیزی یادش اومد:سوهو!!!!!!!

و بعد بدو بدو از دریا رفت بیرون و زیر سایه وایستاد و یه نگاهی به دستاش کرد:آه ه ه ه ه!؟اینا رو ببین...حالا چیکار کنم؟ چیکار کنم...و داشت گریه میشد که
سوهو اومد پیشش:چیشده؟

بعد شروع کرد سوهو رو به زدن...

سوهو:چیه؟آخ...چطوری؟

هیونا:چرا نگفتی کرم ضد آفتاب بزنم؟ها؟؟؟؟

سوهو:من چمیدونم..توکه دختری باید بیشتر حواست باشه...

هیونا:نمیدونم چرا اینطوری شدم...دستاموببین...راستی ببین گردنمم سیاه شده؟

و پشتشو کرد به سوهو...

سوهو نگاه کرد دید هیچی نشده ولی کرمش گرفت:وایییی...هیونا پشتت...

هیونا:چی؟؟؟؟؟؟خیلی بد شده؟

سوهو سرشو تکون داد...

هیونا:حالا چیکار کنم؟ها؟

سوهو دستشو گرفت:جوش نزن من ناراحت نیستم...من زن برنزه دوست دارم...

هیونا:اوف اوف...کی واسه تو ناراحته...تو غلط کردی زن برنزه دوست داری...دستشو کشید...برو..برو یه زن برنزه پیدا کن...

و رفت یش بچها که روی صندلی ها دراز کشیده بودن...

و رویه یکی نشست اعصابش خیلی خورد بود...

جسیکا:هیونا؟!چیزی شده؟

هیونا:آه ه ه ه ه ه و پاهاشو کوبید به زمین...

جیونا:چیشده؟

هیونا:یه نگاه به من بنداز...

بچها نگاش کردن:خب...

هیونا:نمیبینی سیاه شدم؟

جسیکا:سیاه؟نه...نشدی..

هیونا:نشدم؟گردنم چی؟

و پشتشو کرد...

جیونا:هیچی نشده...

هیونا:هـ..هیچی؟؟؟

جسیکا:هیچی...

هیونا:سوهو...پسره یه کرمکی..

و نگاه کرد به سوهو که کنار پسرا وایستاده بود و سوهو که دیدش باهاش بای بای کرد....

هیونا با اشاره: بیا همچین بزنمت...

سوهو دستاشو به طور تسلیم گرفت بالا...

هیونا:حالا بیا...

جیوا دراز کشیده بود که یهو رفت توی فکر سبا و اون قرصایه دستش...

همینطور تویه فکر بود که بکهیون اومد سمتش:جیونا...هی...جیونا...جیـــــونا...

جیونا:ها...بعله چیه؟

بکهیون:چرا جواب نمیدی؟

جیونا:داشتم فکر میکردم...

بکهیون:به چی؟

جیونا:بیخیال....کاری داشتی؟

بکهیون:میخواستم بگم میایی بریم بازار؟

جیونا:باشه....بریم...

و همه ی بچها با هم رفتن خرید...

___________________________

بابای سوهیون به سبا کمک کرد تا بشینه رویه تخت:باید بهت سرم وصل کنیم....

سبا:نمیخوام....

وبلند شد و کفشاشو پوشید...

بابایه سوهیون:تو باید بهت سرم وصل بشه....

سبا:نمیخوام..برین به پسرتون وصل کنین...اون مریض تره....و یه پوز خند زد و رفت بیرون....

سبا توی خیابونا راه میرفت و گریه میکرد...

سوهیون برگشت بیمارستان و رفت توی اتاق سبا که دید باباش اونجاست...

سوهیون:بابا!سبا کو؟؟

باباش:اومدی؟این چه کاری بود ها؟؟؟ زود جواب بده....هنوز نمیفهمی بایه مریض چجوری حرف بزنی؟

سوهیون:رفته؟

باباش:بعد از دست گل به آب دادنت خیلی ناراحت شد و رفت...

سوهیون همینطور توی فکر بود که دید گوشیش رویه میزه...

سریع برش داشت:بابا...کی رفت؟

و بدو بدو از بیمارستان اومد بیرون شروع کرد به گشتن توی خیابونا و رفت به سمت خونه ی سوهو وسبا...

که دید سبا داره میره به سمت خونه...

سریع رفت و دستشو گرفت:سبا...

سبا برگشت و داشت با تعجب نگاهش میکرد که عصبانی شد و دستشو پس زد..

سوهیون:وایستا....کجا میری...

سبا:کوری؟خونمون....

سوهیون:مگه کلید داری؟چرا گوشیتو نبردی؟

سبا:...

سوهیون:چیه؟نمیترسیدی اگه اتفاقی واست بیوفته؟

سبا:...برو...بذار تنها باشم...گم شوووو...

سوهیون:میرم...وقتی رفتی توی خونه...

سبا:ندارم...خیالت راحت شد....کلید ندارم....چیه؟میخوایی دوباره منو ببری بیمارستان؟یا میخوایی ببری خونت...یه بار فرشته ی نجاتم
شدی...بسه....تکراری شدی...برو....بذار یکی دیگه بیاد...آره من همچین آدمیم...از یکی خوشم نمیاد...آدم هر&زه ایم...به یکی دل بستم...همتونو
شناختم....همتون مثل همین...یکی از یکی...برو...تو که از من خوشت نمیومد...بذار همینطور که هست بمونه...تو دوست داداشم بمون...نمیخواد فرشته
باشی...

سوهیون:باشه...خوب شناختی...از پسرایه تصویر درست توی ذهنت داری...آره راست میگی همشون مثل همن...

سبا:چرا؟چرا با من مهربون شدی؟همممم...

سوهیون:چون از وقتی دیده بودمت قشنگ توی چشمات نگاه نکرده بود...اینقدر دلم برایه یکی نسوخته بود...اینقدر...

سبا:چـ...چی؟

سوهیون:هون تورو دوست داره...امیدوارم زوج خوش بختی بشین

سبا:بذارخیال اون هونو راحت کنم...توبه کردم....هیچ وقت عاشق هیچچچچچ پسری نمیشم...بهش بگو بیخود تلاش نکنه...

سوهیون:به من ربطی نداره...به خودش بگو...من دارم میرم....بیا گوشیت...خدافظ...

سبا:...خدافظ...

سوهیون پیاده رفت خونشون...داشت لباساشو عوض میکرد که باباش بهش زنگ زد...

سوهیون:الو؟بابا...

باباش:.....

سوهیون:چه خبر خوشی...فعلا هیچی منو خوشحال نمیکنه....

باباش:.....

سوهیون:جدی؟

و سریع لباساشو پوشید و رفت بیمارستان . رفت توی اتاق....

سوهیون:تو که...

سبا:تا وقتی داداشم برگرده اینجا میمونم و استراحت میکنم تا خوب بشم...

سوهیون:خب...خداروشکر سر عقل اومدی...

سبا:تا وقتی برم خونه باید ازم مراقبت کنی...فهمیدی؟و یه لبخندی زد...

سوهیون:تا همین چند دقیقه پیش...

سبا:اونا رو راست گفتم...بهت به چشم یه دوست نگاه میکنم...تو هم باید همینطوری باشی....اوکی؟

سوهیون:اصلا کی خواست نگاهت کنه...والا...

سبا:حالا میبینیم...راستی...داشتی ذوق مرگ میشدی که من اومدم اینجا...

سوهیون:من؟اصلا...فکرا میکنی.....

سبا:خودم قیافتو دیدم...

سوهیون:اشتباه میکنی...

سبا:اگه اشتباه میکنم اصلا چرا اومدی؟...

سوهیون:من همینجا بودم...

سبا:لباسات....

سوهیون:داشتمشون...

سبا:باشه...تو هم هی دروغ بگو...

سوهیون:هرجور دوست داری فکرکن..

سبا:باشه...برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم...

سوهیون:باشه...رفتم...

و رفت پشت در وایستاد:خوب کردت تو دیوار...خودتو بکشی باهات دوست نمیشه...اوکی؟خودمو کنترل میکنم...آره من میتونم...به چشم یه دوست...یه
دوست...دوست...دوست...خدایا کمکم کن....

_____________________________

بچها خریدشون تموم شد و سوهو زود رفته بود ...

تاکسی گرفتن و رفتن لب ساحل ...

هیونا رفت تا وسایلای خریدشو بذاره که دید سوهو نیست...

هیونا رو به هون:مگه سوهو خسته نبود...چرا نیست...

هون:چیزه....الان دیدمش که رفت اونو ساحل...بهم گفت بگم شما برین اونجا....

هیونا:باشه...ممنون...

مین هی:هون...

هون:چیه؟چیزی شده؟

مین هی:هون...من دارم میرم...

هون:چی؟

مین هی:من دارم برمیگردم سئول...

هون:چرت و پرت نگو....

مین هی:نمیگم...(و بلیط رو از توی جیبش دراورد)دارم میرم...

هون:چرا؟به من نگفتی؟

مین هی:میدونستم اجازه نمیدی...

هون:میخوایی بری چیکار؟

مین هی:میخوام ببینم منکه نیستم...سوهیون چیکار میکنه که بهم زنگ نمیزنه....

هون:باشه....احمق.....برو....ولی هر بلایی سرت اومد به من ربطی نداره...

مین هی:باشه...خدافظ...

و رفت فرودگاه...

____________________________

هیونا پیاده و ترسون و لرزون رفت و داشت دنبال سوهو میگشت...

هیونا:سوهو...ســــــــــوهو...که دید خیلی از بچها دور شده اومد برگرده که یه نوری رو از بین درختا دید...

رفت به سمت نور:ســــــــوهو!!!!!!تو چیکار.....

___________________________

بای بای...

سی یوووووووو....




نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 شهریور 1398 03:44 ب.ظ
Please keep your pets off of the child carriers.
شنبه 2 شهریور 1398 09:17 ب.ظ
Convertible car seats develop with the newborn.
شنبه 2 شهریور 1398 04:24 ق.ظ
The sling should boyh support and contain the newborn.
پنجشنبه 31 مرداد 1398 08:29 ق.ظ
Consider the material of the infnt carrier you select.
پنجشنبه 31 مرداد 1398 04:45 ق.ظ
Copyright text 2018 by Child Service HQ.
سه شنبه 29 مرداد 1398 11:07 ب.ظ
Shopp for Baby Carriers in Baby Activities & Gear.
سه شنبه 29 مرداد 1398 10:33 ب.ظ
Ini adalah child service kami yang ke-dua.
سه شنبه 29 مرداد 1398 09:25 ب.ظ
Mom becomes much less comfy reading her baby's cues.
جمعه 25 مرداد 1398 06:35 ب.ظ
These two carriers are structured the same.
پنجشنبه 24 مرداد 1398 12:48 ق.ظ
These two carriers are structured the same.
یکشنبه 20 مرداد 1398 12:43 ق.ظ
Infant carriers date back to historical historical past.
شنبه 19 مرداد 1398 12:41 ب.ظ
This was not seen in BRCA2 mutation carriers.
پنجشنبه 17 مرداد 1398 08:25 ق.ظ
Store for Child Carriers in Child Activities & Gear.
سه شنبه 15 مرداد 1398 01:22 ب.ظ
That is where baby carriers come into image.
پنجشنبه 10 مرداد 1398 10:23 ق.ظ
A child service that stands the take a look at
of time.
پنجشنبه 10 مرداد 1398 05:56 ق.ظ
Tremendous cute wraps and carriers. All position baby carrier.
چهارشنبه 9 مرداد 1398 04:51 ب.ظ
three. Rest baby's head on tthe shoulder pad aas a pillow.
چهارشنبه 9 مرداد 1398 06:14 ق.ظ
EMEIBABY turut dikenali sebagai baby proviider hybrid.
سه شنبه 8 مرداد 1398 12:55 ق.ظ
A child carrirr that stands thhe check of time.
دوشنبه 7 مرداد 1398 11:25 ق.ظ
A baby service that stands thhe check of time.
یکشنبه 6 مرداد 1398 11:29 ب.ظ
Award Winning Child Carriers and Toddler carriers.
شنبه 21 اردیبهشت 1398 04:47 ب.ظ
Stoore for Baby Carrier in Baby Actions & Gear.
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 07:21 ب.ظ
Tremendous cute wraps and carriers. All position child provider.
شنبه 7 اردیبهشت 1398 11:01 ب.ظ
EMEIBABY turut dikenali sebagai child service
hybrid.
چهارشنبه 28 فروردین 1398 04:28 ق.ظ
These two carriers are structured the identical.
شنبه 24 فروردین 1398 06:24 ب.ظ
Toddler carriers date back to historical historical past.
شنبه 24 فروردین 1398 09:15 ق.ظ
This was not seenn in BRCA2 mutation carriers.
شنبه 24 فروردین 1398 06:20 ق.ظ
three. Relaxation child's head on the shoulder pad as a pillow.
شنبه 24 فروردین 1398 06:17 ق.ظ
Please don't smlke close to the child carriers.
شنبه 24 فروردین 1398 04:49 ق.ظ
And with out my child carrier it would be tough.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30