تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت ششم به خاطر عشق تو (for you're love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 1 مرداد 1393 :: نویسنده : sepide
http://8pic.ir/images/m27jy6stqs8psd6w77hv.jpg

قسمت ششم ♥

-: سویون خانم؟

سویون: سلام

تیفانی یه نگاهی بهش انداخت و گفت: شماااااا!!!!!!!!

_: سلام ...

سویون: اسمتون ؟

_: مین هیون ...

تیفانی: آه بله ببخشید زود یادمون میره ...

مین هیون: نه خواهش میکنم ... واقعا متاسفم لباستونو کثیف کردم ...

سویون: نه نه ... مشکلی نیست ... و برگشت تو اتاق پرو و لباسشو عوض کرد .

مین هیون: بدین من این لباسو حساب میکنم ...

تیفانی: نه خودمون حساب میکنیم ممنون .

که از پشت مین هیون یکی صداش زد.

مین هیون: بلع ...

آرون: معلوم هست کجا غیبت زد ... اومد کنار مین هیون وایساد .

تیفانی و سویون: سلام .

آرون: سلام .

مین هیون: نه نمیشه بدینش من .

سویون: تیفانی که گفت نیازی نیست ...

مین هیون: پس بیاید من شمارو به قهوه دعوت میکنم ... اوکی؟

تیفانی: قهوه ؟ نگاهی به سویون انداخت ..

سویون: باشه ... بعد از اینکه لباسا رو دخترا حساب کردن ... رفتن به کافی شاپ کنار همون مغازه .

مین هیون: چی میخورید؟

سویون: کافه گلاسه

تیفانی: منم کافه گلاسه

آرون: هات چاکلت .

مین هیون: الان میام و رفت تا سفارش بده .

تیفانی: خوب شما اینجا چکار میکنید؟

آرون: برای خرید ...

سویون: برای شما مشکلی پیش نمیاد همین طوری میاین خرید؟

آرون: بعضی وقتا آره ولی بیشتر وقت ها نه خدا رو شکر.

و مین هیون اومد و گفت: دیگه چه خبر؟

سویون: خبری نیست سلامتی .

آرون: دوستاتون کجان؟

تیفانی: خونه خسته بودن نیومدن .

مین هیون: خونتون کجاست؟

سویون: خونمون !!! چیزه ... تیفانی کجا بود؟

تیفانی: نمیدونم ...

آرون: میدونین !!!!!

مین هیون: مگه سئول رو بلد نیستید ؟

تیفانی: نه هنوز ...

سویون: تازه یک ماه اومدیم اینجا ... طول میکشه تا بلد بشیم .

مین هیون: یک ماه !!!!

تیفانی: اوهوم .. یه ماه

آرون: کجا بودین مگه؟

سویون: لس آنجلس ... اونجا بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم .

مین هیون: همتون ...

تیفانی: آره ما از بچگی با هم هستیم هیچ جا بدون هم نمیریم .

آرون: پس تعجبی نداره که کره ای بلد نیستین زیاد ...

سویون: بله ... یه هفته ای میشه که معلم گرفتیم ...

تیفانی: خیلی بهتر شدیم ... الان اغلن به کره ای یه چیزی بهمون بگن قشنگ می فهمیم ... یکم حرف زدنمون ضایع هسته فقط .

مین هیون: خوب میشه اونم ...

آرون: چرا لس آنجلس نرفین دانشگاه اومدین سئول ؟ .... ببخشید که خیلی سوال میپرسیم .

تیفانی: نه مشکلی نیست ... بخاطر  یه رسم خانوادگی قدیمی .

مین هیون: خوب ... خودتونم دوست داشتین پس ...

سویون: نه ... هیچ کدوممون راضی  نبودیم .

آرون: پس چرا قبول کردین ؟ نمیومدین ...

تیفانی: نمیشد ... اگه قبول نمیکردیم باید هر چه سریع تر ازدواج میکردیم ...

مین هیون: ازدواج !!! چرا؟

سویون: آره ازدواج ... برای شرکت ... یا باید تو کره درس میخوندیم یا کلا قید درس خوندن رو بزنیم و ازدواج کنیم با هر کسی که شرکت انتخاب میکرد ... در اون صورت حق مخالفت رو هم نداشتیم .

آرون: اوه چه بد ...

تیفانی: بله ...

مین هیون: بفرما و کافه گلاسه های دخترا رو گذاشت جلوشون ...

سویون و تیفانی: ممنون .

مین هیون: خواهش ... خوب میگفتین ؟

سویون: ما چیزی نمیگفتیم ...

آرون: شما همتون وارث هستین ؟

تیفانی: آره ...

مین هیون: یعنی خواهر برادر ندارید اصلا ؟

سویون: نه تیفانی و هیونا ندارن اصلا ولی جسی یه خواهر داره کوچیکتر از ما هسته و منم یه برادر بزرگ تر دارم .

آرون: آهان پس وارثای اصلیه شرکت پدرتون شما هستید ... چون برادر ندارید هان؟

تیفانی: دقیقا ... اگه برادر داشتیم حتی اگه کوچک تر از ما هم بود اون میشد وارث اما متاسفانه ما برادر نداریم .

مین هیون:  ولی سویون که برادر داره پس وارث نیست .

سویون: آره اول نبودم ولی برادرم منو تو این دردسر انداخت .

آرون: چرا؟ اون چکار کرد؟

تیفانی: برای رسم خانوادگی همه ی نوه ها باید توی کره فارغ التحصیل بشن ... اما داداشش زیر بار نرفت .

سویون: برای همین ... از ارث محروم شد .

مین هیون: محروم شد؟ چرا؟

تیفانی: همش تقصیر خودش بود ... خودش باعثش شد ...

آرون: ناراحت نشد بعد؟

سویون: نه خیلی خوشحال شد ... چون راحت شده بود تازه ... یه نفس راحتی میتونست بعد از 18 سال زندگی بکشه ... اما منو بدبخت و بیچاره کرد .

مین هیون: اما خیلی باحاله که ...

سویون: آره اولاش که وارث بودیم خیلی باحال بود اما الان آرزویه هر روزمون اینه که وارث نباشیم .

آرون: چرا؟

تیفانی: چون دیگه نمی تونی آزاد زندگی کنی برای خودت ... همه ی کارات رو شرکت و پدرت زیر نظر داره ... همه چیز حتی برای ازدواجم نظرت اصلا براشون مهم نیست ... یک خبر ازت بیاد بیرون تو شرکت غوغا میشه .

مین هیون: اوهوم راست میگی به این چیزا فکر نکرده بودم .... پس پدراتون خیلی سخت گیرن .

سویون: پدرایه ما نه زیاد ولی پدر جسی خیلی خیلی سخت گیره .. خونِ جسی رو کرده تو شیشه جسی از در خونه بیاد بیرون پدرش سر سه سوت خبر میشه .

آرون: حتی اینجا؟

تیفانی: آره اینجا هم ول کن نیست .

 مین هیون: اوه که این طور .

سویون: شنیدم شما معروفید . درسته؟

مین هیون: آره یه گروه داریم ... ما هم با هم زندگی میکنیم تو خوابگاه

تیفانی: تو خوابگاه؟ چرا؟

آرون: اینجا یه قانونه که اعضای گروه باید با هم زندگی کنن . ..

سویون: چه سخت ...

مین هیون:  شما هم که 4 نفر تو یه خونه زندگی میکنید پس فرقی ندارید با ما ..

تیفانی: نه ما با هم نیستیم ...  من و سویون با هم زندگی میکنیم و جسی و هیونا هم با هم .

آرون: آهان ما فکر کردیم میگین 4 نفرتون با هم زندگی میکنید .. ببخشید .

سویون: تیفانی بریم خونه دیر شد ..

تیفانی به ساعتش نگاهی انداختو گفت: اُه راست میگی بریم ...

و با سویون از سر میز بلند شدن .

سویون: ممنون

تیفانی: ببخشید زحمت دادیم .

مین هیون: نه خواهش میکنم.

آرون: خوشحال شدیم .

سویون و تیفانی: خداحافظ . و با آرون و مین هیون دست دادن .

مین هیون: ماشین دارید؟ ... اگه ندارید ما برسونیمتون ؟

تیفانی: نه ممنون بیرون منتطرمونن .

آرون: میرسونیمتون تعارف میکنید؟

سویون: نه دم در منتظرمون هستند ...

مین هیون: خوب برید به سلامت ... فقط اگه می خواین شماره های ما رو داشته باشید که اگه مشکلی پیس اومد خبرمون کنید.

سویون: اوکی بگین میزنم تو گوشیم .

مین هیون: .....

آرون: ....

تیفانی: خوب ما رفتیم ... بای

و از پسرا جدا شدن و رفتن خونه.

////////////////////////////////////////////////////

توی خونه جسی و هیونا:

هیونا رو مبل نشسته بود و داشت با لپ تاپش کار میکرد .... جسی هم داشت فیلم نگاه میکرد ...

هیونا: جسی ...

جسی: چیه؟

هیونا: داشتم تو نت میکشتم که اسمه استاد جدیده رو دیدم ... بعد فقط کنجکاو شدم و یکم در موردش سرچ کردم ... خیلی معروفه .

جسی: واقعا؟! ... بهش میومد معروف باشه .

هیونا:لس آنجلس درس خونده و مدرکه دکتراش رو اونجا گرفته .

جسی: اوه شتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ....!!!! ... دکترااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!

هیونا: آره دکترا ... معلومه خیلی باهوش بوده ... حدود یک سالی هم اونجا درس داده .

جسی: یه دقه ... اگه دکترا داره چرا نرفته رئیس دادگاهی چیزی بشه ؟هوم؟

هیونا: اینجا نوشته گفته آرزوش تدریس تو دانشگاه بوده برا همین نرفته تو دادگاه .

جسی: خوب ...

هیونا: پدر و مادرش تو تصادف فوت کردن ... وقتی 20 سالش بوده .

جسی: مگه چند سالشه الان ؟

هیونا: حدود 25 سال ...

جسی: چییییییییییییییی؟ داری با من شوخی میکنی؟!!!!!

هیونا: نه بخدا اینجا نوشته ...

جسی: اوه گاددددد ... من گفتم خیلی باشه 21 سالشه .

هیونا: آره دقیقا منم همین فکرو کردم .

جسی: ننوشته چرا اومده کره ؟

هیونا: نه ... حتما دوست داشته کره رو .

جسی: آدم مگه خره لس آنجلس رو ول کنه بیاد اینجا .

هیونا: حتما خره خوب ...

جسی: خوب ...

هیونا: توی دوران دانشگاهش برای این که به پول احتیاج داشته ... رفته مدل شده .

جسی: مدل؟

هیونا: اوهوم ... خیلی هم توی این زمینه موفق بوده ولی وقتی مدرکشو میگیره مدلی رو ول میکنه .

جسی: اوهوک ... خوب ...

هیونا: همینا دیگه ... چیه خوشت اومده ؟

جسی: کی ؟ من ؟ نه اصلا ... گفتم شاید ادامه داشته باشه .

هیونا: نه ... ولی خلاصه خیلی معروفه ... خیلی جایزه برده .

جسی: خوبه ... هیونا؟

هیونا: بله ..

جسی:  گشنت نیست ؟

هیونا: چرا خیلی ... بلند شو برو یه چیزی درست کن .

جسی: من ... بلد نیستم بابا ... تو بلدی بلند شو ...

هیونا: منم بلد نیستم .

جسی: چکار کنیم ؟

هیونا: پیتزا ...

جسی: شماره بلدی ؟

هیونا: نه ...

جسی: پس چی؟

هیونا: 118 رو برای خوشگلی نذاشتن.

جسی: خوب زنگ بزن ...

هیونا زنگ زد و شماره رو گرفت و سفارش داد.

 فردا صبح زود بیدارشدن و رفتن دانشگاه ....

دم در که رسیدن سویون و تیفانی رو دیدن .. و با هم رفتن.

هیوناو جسی رفتن سر کلاس ...

سر جاشون نشستن و مشغول حرف زدن بودن .

هیونا: برو ازش تشکر کن ...

جسی: از کی؟

هیونا: جی ار دیگه .

جسی به دور و بر یه نگاهی انداخت و گفت: هنوز نیومده .

هیونا: واقعا !! بعد بلند شد یه نگاهی انداخت و نشست.

هیونا: دوستشم نیسته ...

جسی: آره . همون موقع استاد اومد و همه ساکت شدن ... کلاسه اول رو جی ار و سوهو نیومدن ... و شد وقت استراحت بین دو تا کلاس .

جسی و هیونا توی محوطه رفتن یه قدمی زدن و زود برگشتن توی کلاس .

هیونا: ایش .. چرا نیومدن ؟

جسی: شاید مشکلی پیش اومده براشون .

هیونا: زبونت لال .. خدا نکنه بدبختا .

جسی: حالا گفتم شاید .

هیونا: شایدشم خوب نیست .

جسی: اوکی چرا میزنی ... راستی میدونی الان کلاس چی داریم ؟

هیونا: ...

جسی(با خنده): همون استاد جیگره ...

هیونا(با تعجب): جیگره !!!!! ... واقعا !!!!!!

جسی: آره الان داریم .

هیونا: چرا  زود تر نگفتی ... بلندشو ... بلند شو ... بعد از جاش بلند شد.

جسی: چرا حالا؟ ... کجااااا؟

هیونا دستشو گرفت و کشید ... جسی هم مجبور شد بلند شه ...

هیونا دستشو کشید و بردش ردیف اول نشوندش و گفت: اینجا بهتره ... و نشست کنارش .

جسی(با تعجب): چکار میکنی تو؟

هیونا(با خنده): هیچی بابا ... اونجا چیزی نمیدیدم گفتم بیایم اینجا بهتر ببینم .

جسی: برو بابا ... آره جون عمت ... من از ردیف جلو بدم میاد ... هیچی نمیفهمم ... من میرم سرجام بشینم ...  بلند شد .

هیونا دستشو گرفت و به زور نشوندش و گفت: بشین دیگه ... تورو خدا همین یه بار ...

جسی: دیوونه ... الانه که جی ار و دوستش بیان و ما سرجاشون نشستیم .... بلند شو .

هیونا: من از اینجا تکون نمی خورم تو هم نباید تکون بخوری .

جسی: ای خدا ... یعنی در این حده ؟

هیونا: چی ؟

جسی: عشق به استاد ؟

هیونا: چییییی؟ چرتو پرت نگو جسی ...

جسی: من چرتو پرت نمیگم ... اگه نیست پس چرا اومدیم ردیف جلو ... چطور فقط همین یه درس چشمات نمیبینه .. هان؟

هیونا: وای خدا بیخیال ما شو .... آقا اصلا من کر هرچی می خوای غر بزنی بزن من نمیشنوم .

جسی: گاو ...

که همون موقع در باز شد و جی ار و سوهو اومدن تو بعد پشت سرشون استاد اومد تو کلاس .

جی ار و سوهو اومدن طرف جسی و هیونا ... یه نگاهی بهشون انداختن و بعد جی ار نشست رو صندلی کنار جسی و سوهو هم کنارش نشست .

جسی یه نگاهی به جی ار انداخت و گفت: س ... سلام .

جی ار هم یه سری براش تکون داد و روشو کرد اونور ...

جسی هم به هیونا یه نگاهی انداخت و چندتا فحش بهش داد و روشو کرد طرف استاد ...

خلاصه درس تموم شد و استاد داشت میرفت بیرون که هیونا فوری جزوشو برداشت و رفت دنبال استاد .

جسی: هیونا ... هیونا ... کجا میری؟

هیونا بدون توجه به جسی دنبال استاد  رفت و صداش کرد . استاد وایساد و روشو کرد طرف هیونا ...

رن: بله ؟

هیونا: ببخشید استاد خسته نباشید ...

رن: ممنون بفرما .

هیونا جزوشو گرفت طرف رن و گفت: ببخشید استاد این قسمت درس رو من اصلا نفهمیدم میشه یه بار بگید چی شد؟

رن: من باید برم جایی جلسه دارم  نمی تونم الان ...

هیونا: پس کی بیام ....؟

رن یه کارت از تو کیفش آورد بیرون و گفت: بفرما به من یه زنگ بزنید تا یه زمانی هم دیگه رو ببینیم .

هیونا: چشم ممنون .

رن: خداحافظ و رفت.

هیونا همین طور داشت به رفتن رن نگاه میکرد که یکی از پشت زد بهش و گفت: خاک بر سر بی ظرفیتت ... عاشقی در یک نگاه .

هیونا برگشت طرفه جسی و گفت: خفه بابا ...س ... سلام .

جی ار و سوهو سلام کردن ...

سوهو: عاشقی در یک نگاه ؟!!!!! کی؟؟؟؟

هیونا: نه منظورش چیزه ... همین ...

جسی: استادو میگم ... که هیونا پرید جلو دهنشو گرفت و گفت: جسی خیلی حرف میزنه ... بهش دقت نکنید .

سوهو: آهان ...

جسی دست هیونا رو زد کنار و گفت: آره تو راست میگی ... بعد رو کرد به جی ار و سوهو .

جسی: ببخشید بریم دیگه ..

هیونا: کجا؟

جسی: بخاطر لطفی که جی ار و سوهو اون شب به من کردن منم دعوتشون کردم ناهار .

هیونا: ناهار؟!

جسی: آره دیگه ... یکی از بهترین رستوران های کره ... چطوره ؟

هیونا: عالی .. تیفانی و سویون پس چی؟

جسی: زنگ بزن اونا هم بیان

هیونا: اوکی .... و زنگ زد به سویون و بهش گفت.

سویون: هیونا چیزه ... ما تنها نیستیم ...

هیونا: تنها نیستید؟ ... با کی؟

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

اینم از این قسمت

چطور بود؟





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 18 آبان 1396 11:02 ق.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.

I have joined your rss feed and look forward to seeking more of your magnificent post.
Also, I've shared your web site in my social networks!
شنبه 13 آبان 1396 04:08 ب.ظ
Hi there! I understand this is kind of off-topic but I had to ask.
Does running a well-established website like yours take a large amount
of work? I'm brand new to running a blog
however I do write in my diary daily. I'd like to start
a blog so I can easily share my personal experience and thoughts online.
Please let me know if you have any suggestions or
tips for new aspiring bloggers. Appreciate it!
شنبه 13 آبان 1396 08:18 ق.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your sites really nice, keep it
up! I'll go ahead and bookmark your site
to come back later. Cheers
شنبه 13 آبان 1396 02:12 ق.ظ
At this time I am going away to do my breakfast, once having my breakfast coming yet again to read further news.
چهارشنبه 10 آبان 1396 12:56 ب.ظ
Your style is so unique compared to other folks I've read stuff from.

I appreciate you for posting when you've got the opportunity, Guess I will just book
mark this site.
سه شنبه 2 آبان 1396 04:00 ب.ظ
Wow! At last I got a weblog from where I be capable of really take helpful facts concerning my study and knowledge.
دوشنبه 1 آبان 1396 09:58 ب.ظ
Greetings! I've been following your website for
a while now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from
Atascocita Texas! Just wanted to say keep up the good
job!
دوشنبه 1 آبان 1396 09:50 ق.ظ
We're a group of volunteers and starting a new scheme in our
community. Your site provided us with valuable info to work on.
You've done a formidable job and our entire community
will be thankful to you.
جمعه 28 مهر 1396 07:06 ب.ظ
This page truly has all the information I wanted about this subject and didn't know
who to ask.
جمعه 28 مهر 1396 02:34 ق.ظ
After looking at a number of the blog articles on your blog,
I seriously like your technique of blogging.
I bookmarked it to my bookmark site list and will be checking back soon. Take a look at my
web site as well and tell me your opinion.
یکشنبه 16 مهر 1396 01:32 ب.ظ
I get pleasure from, result in I found exactly
what I was having a look for. You've ended my 4 day lengthy hunt!
God Bless you man. Have a great day. Bye
پنجشنبه 6 مهر 1396 02:41 ق.ظ
I always spent my half an hour to read this webpage's articles or reviews all the time along
with a cup of coffee.
جمعه 31 شهریور 1396 08:57 ب.ظ
magnificent issues altogether, you just received a
new reader. What may you recommend about your publish that you simply
made a few days in the past? Any positive?
شنبه 18 شهریور 1396 03:48 ق.ظ
Hello there, There's no doubt that your blog could possibly be having web browser compatibility issues.
When I take a look at your site in Safari,
it looks fine however, when opening in IE, it has
some overlapping issues. I just wanted to provide you with a quick
heads up! Other than that, excellent site!
شنبه 14 مرداد 1396 02:45 ق.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Finding the time and actual effort
to make a top notch article… but what can I say… I procrastinate a
lot and never manage to get anything done.
شنبه 24 تیر 1396 12:37 ب.ظ
Highly energetic article, I loved that a lot.
Will there be a part 2?
یکشنبه 27 فروردین 1396 07:38 ب.ظ
If some one needs to be updated with most up-to-date technologies after that he must be go to see this web site and be up to date daily.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:41 ب.ظ
hello!,I love your writing so a lot! share we communicate more about your post on AOL?
I require a specialist on this area to resolve my problem.
Maybe that is you! Looking forward to look you.
شنبه 12 فروردین 1396 07:56 ب.ظ
I like the valuable info you supply to your articles.
I will bookmark your weblog and test again here frequently.
I'm rather certain I will be told plenty of new stuff proper right here!
Best of luck for the following!
چهارشنبه 1 مرداد 1393 03:16 ق.ظ
وایییی سپیدددد
گلاسههههههههههههه
فنجون...
پاشو بیا اینجا باهم بریم فنجون
دلم براتون . اینقد شده اندازه این ->.
چهارشنبه 1 مرداد 1393 03:14 ق.ظ
عالی بود عجقمممممم
چهارشنبه 1 مرداد 1393 03:10 ق.ظ
کافه گلاسه ؟؟؟؟؟؟
عاشقی ؟ استاد ؟
من انقدر گوه نبودم هیچ گاه :||||||
کپک خانم :||||||
-_-
من دیگه حرفی ندارم
عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر