تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 14
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 29 تیر 1393 :: نویسنده : saba
Helloooooooooooo
I`m here


http://8pic.ir/images/yceld62okr11o9c4g2i3.jpg
ادامه.....
alone14

جیونا دست بکهیونو گرفت و باهم بدو بدو رفتن به سمت ساحل...

و روبه دریا نشستن...

جیونا:الان میاد بیرون؟

بکهیون یه نگاه به ساعتش کرد:10دقیقه ی دیگه میاد بیرون...

جیونا:یه حس خوبی دارم....و خندید

و بکهیونم یه لبخندی زد...

جیونا سرشو گذاشت روی شونه ی بکی و چشماشو بست...

جیونا:خوابت نمیاد؟

بکهیون:نه...تو یه 5 دقیقه ای بخواب...
5
 دقیقه گذشت و نور خورشید کم کم داشت دیده میشد...

بکهیون:جیونا....بیدار شد اومد...

جیونا پاشد وایستاد:باید چیکار کنم...

بکهیون رفت وپشت جیونا وایستاد:چشماتو ببند و یه آرزو از خدا کن...و تا وقتی خورشید خوب بیرون نیومده نه
حرف بزن و نه چشماتو باز کن...فقط به آرزوت فکر کن....

جیونا:هههه مثل فیلما....

بکهیون:چشماتو ببند...

و جیونا چشماشو بست بعد 5 دقیقه حس کرد یه چیزی رویه گردنشه...

چشماشو باز کرد و یه گردنبند رو رویه گردنش دید...

و برگشت وبه بکهیون نگاه کرد:ب...بکی؟!

بکهیون:مگه نگفتم چشماتو باز نکن؟!....بد....

جیونا از خوشحالی اشک تویه چشماش جمع شد و پرید و بکی رو محکم بغل کرد....

جیونا:بکی...تـ...تو....تنها کسی هستی که من از ته قلبم عاشقشم... و چشماشو بست واشکاش ریخت...

بکهیون هم دستاشو دور کمر جیونا حلقه کرد:تو هم همینطور...

چند ساعتی گذشت و تقریبا همه ی بچها بیدار شدن...

هیونا خواب بود که با نور خورشید کم کم چشماشو باز کرد...

یه نگاه به ساعت گوشیش انداخت ساعت10بود یه دستی توی موهاش کشید و بلند شد....

به درو برش نگاه کرد ولی سوهو رو ندید...

بلند شد و رفت بیرون یکم درو برشو نگاه کرد...

ولی هیچکس رو ندید...

رفت تویه چادر مین هی و دید مین هی بیداره و داره به گوشیش نگاه میکنه...

هیونا(با خودش):از این دختر مریض تر هم هست؟(با صدایه بلند)سلام...صبح بخیر...

مین هی سرشو تکون داد...

هیونا یه نفس عمیق کشید و رفت بیرون...

که سوهو رو دید...

سوهو:سلام عزیزم...بیدار شدی؟

هیونا:همینطور که میبینی...

 سوهو چند تا پاکت لباس دستش بود و گرفتشون به سمت هیونا:بیا....اینا مال خودمو خودته....برو لباساتو
عوض کن...

هیونا پاکتارو گرفت و رفت تویه چادر...همرو ریخت بیرون و نگاهشون کرد:چقدر قشنگن ...حتما خیلی گرون
خریده...

یه دست لباس رو پوشید و...

_____________________________________

جسیکا:



http://8pic.ir/images/dtkd1uqqnddo7pkls6xn.jpg
داشت کرم ضد آفتاب میزد به خودش که دید دی.او هنوز خوابه

جسیکا:احمق...

بلند شد و یه لگد زد زیرش:بلند شو...تنبل...

دی.او:نکن...دردم میاد...و روشو کرد اونور...

جسیکا اومد از رویه دی.او رد شه که پاش گیر کرد و خورد زمین و دامنش رفت بالا...

دی.او:اوووووووووو

جسیکا برگشت و دی.او رو نگاه کرد و پاشد و با کلاهش شروع کرد دی.او رو به زدن...

دی.او:عزیزم ...منکه چیزی ندیدم...

جسیکا:مرگ...چیزی ندیدی؟چیزی ندیدی؟...و دوباره زدش...

دی.او:خب تقصیر من که نیست...چشم دیگه...گاهی به راه هایه منحرف کشیده میشه...

جسیکا:غلط میکنن....چشماتو در میارم...

داشت دی.او رو میزد که بکی چادر رو زد کنار:اوه....ببخشید...مثل اینکه مزاحم شدم...

جسیکا:نه....و عینکشو زد...به کار تون برسید ...

. رفت بیرون پیش جیونا...

جیونا:

http://8pic.ir/images/pcakq79n7mxl5z8jaos3.jpg



جیونا:چیه؟چیشده؟

جسیکا:پسره یه منحرف تنبل...

جیونا:ههههههه...ولش کن ...همشون همینطورین...

جسیکا:نخیر...شانس منه بد شانسه...

جیونا:بیخی...

جسیکا:جیونا؟؟؟این چیه؟؟؟

. دست زد به گردنبندش...

جیونا:ها...اینو بکی داده....

جسیکا:چی؟کوفتت بشه...

جیونا از خجالت سرخ شده بود...

 که دی.او وبکی اومدن...

و دی.او دید که جسیکا داره گردنبند جیونا رو نگاه میکنه...

جسیکا:مردم یاد بگیرن...

و دست جیونا رو گرفت ورفتن...

دی.او یکی زد به بکی:خاک بر سرت...

بکهیون:چرا؟!؟!؟!؟

دی.او:خود چس کن...

بکهیون:عزیزم من خود چس کن نیستم ...دوستش دارم و اینجور چیزا عشقه...نه خود چس کنی...

دی.او:اَه اَه اَه...حالم بد شد...

بکهیون:بشه...حسود... وزبونشو برای دی.او دراورد...و رفت...

دی.او:شیطونه میگه بزنم ریختشو عوض کنم....اوففففففففف

______________________

سبا کم کم چشماشو بازکرد که دید سوهیون سرشو گذاشته رویه تخت و خوابیده...

دستشو برد که موهاشو از توی صورتش بزنه اونور که دید سوهیون چشماشو باز کرد و سرشو از روی تخت
بلند کرد...

سوهیون:بیدار شدی؟...حتما گشنته...میخوایی برات یه چیزی بیارم؟

سبا:اوهوممممم...و سرشو تکون دادووو

سوهیون:باشه...همینجا منتظر باش....و یه لبخندی زد و رفت..

سبا:این پسره چشه؟تا همین چند روز پیش از من بدش میومد...خدا بخیر کنه...

و سوهیون اومد:الان میارن...

و سبا یکم جا به جا شد و سوهیون تختشو آورد بالا تا راحت بشینه....

سبا:راستی....گوشیم؟؟؟

سوهیون:آوه آره ...ودستشو کرد توی جیبش و دادش به سبا...

سوهیون:خاموشه...بیا اینجا بزنش به شارژ...

و سبا گوشیشو زد به شارژ و دید کسی بهش زنگ نزده خندید:حتما بهشون خیلی خوش میگذره...

سوهیون:آره خیلی...به منم کسی زنگ نزده...

سبا:کسی که نمیدونه من اینجام؟

سوهیون:نع...خیالت راحت تا وقتی سوهو بیاد من ازت مراقبت میکنم....

سبا:نه دیگه...من میرم خونمون...

سوهیون:باید استراحت کنی و توی بیمارستان باشی تا خوب بشی...

سبا یه نگاهی به لباسایه سوهیون انداخت و تعجب کرد:تـ....تو خونه نرفتی؟

سوهیون یه نگاهی به لباساش انداخت:نه....خیلی افتضاحه؟

سبا:نه ولی...چرا نرفتی خونتون...

سوهیون:سرشو خاروند:چون....

که در زدن وصبحانه آوردن....

و گذاشتن رویه تخت سبا...

سوهیون:ممنون...

و سوهیون شروع کرد به خوردن...

سبا:بهم نگفتی....چرا نرفتی؟

سوهیون:دوست نداشتم....

سبا:بهم بگو...تو که از من بدت میومد...حالا چیشده؟چون بدبختم دلت برام میسوزه؟چون هیچکی رو ندارم؟

سوهیون:چی داری میگی؟من...

سبا:نه...مطمعنم هدفت همینه...لازم نیست برای من دلسوزی کنی...من خودم حواسم به خودم هست...

سوهیون:نه...بد برداشت نکن...من فقط چون سوهو رفته وتنهایی میخوام کمکت کنم...چون خواهر
دوستمی...وگرنه...میتونستم همونجایی که غش کردی بذارمت وبیام....کسی هم ازت خبردار نشه...

سبا:ممنون از کمکت ولی....بعضی از کارات منو میترسونه....

سوهیون:نه...مطمعن باش که من بهت کاری ندارم...

سبا:من از اون لحاظ نمیگم...میگم چرا یهویی...تو که همین چند روز پیش حالت از من بهم میخورد...

سوهیون:هیچم اینطور نیست...من نمیتونم با مین هی باشم....چون اون اصلا منو درک نمیکنه...ما مثل یه
زوج نیستیم...هیچوقتم نمیشیم...چون من نمیخوام...

سبا:پس چرا باهاشی؟

سوهیون:منتظر یه فرصتم...که ولش کنم...الانم همین فرصت گیرم اومده...دیشب باهاش حرف زدم...جوری
حرف زدم که فکر کنم فهمید رابطمون تمومه منتظرم که از اردو بیان...

سبا:موفق باشی...اگه کاری هم از دستم بر بیاد برات انجام میدم...

سوهیون:باشه...فعلا باید کار تو رو تموم کنیم...

سبا:ممنون....و یه لبخندی زد

سوهیون:صبحانتو بخور...

 و سبا شروع کرد به خوردن...

سوهیون داشت خیره به سبا نگاه میکردکه...

از در اتاق اومد بیرون و دستشو گذاشت رویه قلبش:من چم شده؟چرا اینقدر ادا اصول از خودم در
میارم...راست میگه دختره بیچاره خب میترسه اینکارا رو میکنی...تا حالا اینطوری به یه دختر نگاه نکرده
بودم...هون منو میکشه....خودتو جمعو جور کن...آه..

و دوتا زد توی سرش...

که باباش از دور دیدش و اومد طرفش:چطوری؟حالت خوب نیست...

سوهیون:بـ..بابا؟اینجا چیکار میکنی؟از کی داری نگاه میکنی؟

باباش خندید:همشو دیدم...دختره بد جوری دلتو برده...

سوهیون:نه...اون دوست پسر داره...بعدشم...اصلا کی گفته....من؟...عاشق دختر؟اصلا امکانش هست؟

باباش:از قیافت معلومه....چقدر کار داره اونو ول کنه...ها؟

سوهیون:بابا من عاشق نشدم...

باباش خندید:خیل خب...من برم چند تا سوال بپرسم ازش...

که سبا از در اومد بیرون...

باباش:چرا بلند شدی؟باید استراحت کنی...

سبا سرشو خم کرد برای ادای احترام:صبح بخیر...ببخشید میخواستم برم دستشویی....کجاست؟

سوهیون:بـ...بیا من میبرمت و سرمشو گرفت و یه دستشم گذاشت رویه شونش و راه افتادن....

سوهیون وسط راه برگشت و نگاه کرد به باباش...

باباش:وای وای وای...احمق...و رفت...

سوهیون:من دارم چیکار میکنم؟

که رسیدن دم دستشویی..

سوهیون:برو دیگه من نمیتونم باهات بیام...

سبا:باشه ممنون...

میخواست برا تویه دستشویی که صدایه دوربین عکاسی رو شنید...برگشت به دنبال صدا و لی کسی رو
ندید..

سوهیون:برو دیگه...

سبا:باشه...همینجا منتظرم باش...

سوهیون:باشه من همینجام...

و سبا رفت دستشویی...که....

______________________


اینم از این...

تشکر ویژه از عشقم کیانا بابت پوستر ♥♥♥

قربون همتون....بایییییی 




نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1396 02:41 ق.ظ
Heya i am for the primary time here. I found this
board and I to find It truly helpful & it helped me out much.

I'm hoping to give something back and help others such as you aided
me.
سه شنبه 31 تیر 1393 12:39 ق.ظ
آره این سوهیون مشکوک میزنه منم بهش مشکوکم
دیدی باباشم فهمید
عشق در یک نگاه ♥_♥
saba آره...
ببین اگه محل...بهش دادم...تا آخر داستان بشینه...
شاید بهش یه نگاهی انداختم
سه شنبه 31 تیر 1393 12:38 ق.ظ
مثل همیشه عالیییی
saba مرسی عشخمممم
یکشنبه 29 تیر 1393 12:58 ب.ظ
عالی بود عروس گلم.
saba قربونت پدرشوهر عزیزم
یکشنبه 29 تیر 1393 03:55 ق.ظ
عالی بود عزیزم
فدات بشم من ...
هیونا باباش ملیاردره
منتظر اون لباس پورکی داداشت نیست -_-
saba مرسی...
باز تو زر زر کردی؟
یکشنبه 29 تیر 1393 03:43 ق.ظ
بابا سرعتت تو حلقم

بابا فراری دو در
saba بعله بعله
یکشنبه 29 تیر 1393 03:42 ق.ظ
این دی او هم ک هم گدایه هم حسود و هم چشم چرونو هیز
saba نمیدونم...
یکشنبه 29 تیر 1393 03:42 ق.ظ
تشکر نمیخواد عزیزمممممممم
saba نه عزیزم بالاخره توهم دست داشتی
یکشنبه 29 تیر 1393 03:41 ق.ظ
عاو لی بوهدددد
saba مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر