تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 13
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 29 تیر 1393 :: نویسنده : saba
سلاممممممم
من اومدم
با قسمت new
http://8pic.ir/images/7l8ggmz9nkl8fwz5k7yy.jpg
ادامه...
alone 13


همه خواب بودن که هیونا با صدایه گریه از خواب بیدار شد...

نشست و یکم نگاه کرد به اطرافش که دید مین هی پشت بهش نشسته و داره گریه میکنه...

هیونا:خدایا...مین هی؟هی...داری چیکار میکنی؟

مین هی(با گریه):هیچی تو بخواب...

هیونا:خب اگه میتونستم که میخوابیدم...

مین هی:ببخشید...و زد زیر گریه...

هیونا:چیشده؟اتفاق بدی افتاده؟

مین هی:نه....

هیونا:پس چرا داری گریه میکنی؟

مین هی:جواب تلفن و اس ام اسامو نمیده....

هیونا:کی؟

مین هی:سوهیون...

هیونا:خب خدایا....اون بدبخت خوابه...میدونی ساعت چنده؟

مین هی:اون همیشه جوابمو میداد...

هیونا:لابد خسته بوده خوابیده...

مین هی:نه...نبوده...چرا خسته بشه...

هیونا:چمیدونم....شاید مریض بود...

مین هی برگشت:زبونتو گاز بگیر...خدا نکنه....

هیونا:خیل خب...بیا بخوابیم...هممم؟

مین هی:بذار یه باز دیگه بهش زنگ بزنم...

بعد سه چهار تا بوق:الو؟؟؟؟

مین هی:الو؟!؟!؟!؟!...سوهیون؟!

سوهیون:سلام...

مین هی:سلام چرا جواب تلفنامو نمیدی؟

سوهیون:خواب بودم گوشیم بیصدا بود...

مین هی:وای...ببخشید که بیدارت کردم...

سوهیون:نصف شبی چیکار داری؟

مین هی:دلم برات تنگ شده....

هیونا:اوغ غ غ ...

سوهیون:چرا؟!

مین هی:خب چند وقته ندیدمت...تو دلت برام تنگ نشده؟

سوهیون:نه چرا تنگ بشه....تو خودت خواستی با داداشت بری...حالا میگی دلم تنگ شده؟

مین هی(با بغض):خیلی نامردی...من..من....و زد زیر گریه....

سوهیون:لازم نکرده گریه کنی...برو بخواب...خوش بگذره....و قطع کرد...

مین هی:سوهیون...سوهیون...

و دستاشو گذاشت روی صورتش و شروع کرد بلند بلند به گریه کردن...

هیونا:هی.....یاااااا...همه خوابن ساکت باش....

________________________________

سوهیون گوشیرو قطع کرد....

و رفت توی اتاق سبا و نشست کنار سبا...

سوهیون هی سبا رو نگاه میکرد(باخودش):دختره بی چاره...دلم براش میسوزه...

که سبا کم کم چشماشو باز کرد...

سوهیون:هی...بیداری؟

سبا یه نگاهی به سوهیون کرد:تو اینجا....من کجام؟

سوهیون:بیمارستان..

سبا:چی؟من اینجا چیکار میکنم...

سوهیون:خلاصه بگم غش کردی منم آوردمت اینجا...

سبا:چیشد؟

سوهیون:چی چیشد؟

سبا سریع بلند شد:قرصام...کسی نباید ببینتشون...

سوهیون سرشو انداخت پایین...

سبا:تو..تو خبر داری؟

سوهیون:اوهوممممم...

سبا سرم رو از دستش کند و داشت کفشاشو میپوشید...

سوهیون:هی....داری چیکار میکنی؟

سبا کفشاشو پوشید و داشت میرفت که سوهیون دستشو گرفت:هی...تو حالت خوب نیست...باید
استراحت کنی...

سبا(گریش گرفته بود):نکن...دستمو ول کن...

سوهیون:نه...بیا بخواب...

که سبا نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن....

سوهیون نشست جلوش:هی داری چیکار میکنی؟

سبا سرش پایین بود:کسی نباید بفهمه...هیچکس نباید بفهمه...

سرشو آورد بالا:ترو خدا...بهم کمک کن...

سوهیون تویه چشمایه سبا که نگاه میکرد خیلی ناراحت شد..

سوهیون:باشه...حالا بیا بشین رویه تختت...

و دستشو گرفت و کمکش کرد تا بلندشه....

 سبا نشست رویه تخت و سوهیون پتو رو کشید روش که باباش اومد...باباش:چیزی شده؟

سوهیون:هیچی فقط یکم ترسیده...

باباش اومد نزدیک سبا:سلام...خوبی؟حالت چطوره؟

سبا:سلام..خوبم ممنون...

سوهیون:این بابامه...

سبا:خوشبختم...

باباش:منم همینطور...چرا قرصاتو نخوردی بعد سقط جنینت؟

سبا اشک توی چشماش جمع شد:چرا بخورم؟!؟!؟!

باباش:ممکن اگه نخوری یخ مریضیایی وارد بدنت بشه که باعث بشه بمیری...

سبا:هدف منم همین بود...

باباش:چی؟؟؟؟

سبا اشک از چشماش اومد:چرا زنده بمونم...

باباش ...بالاخره باید به فکر آیندتون باشید...

سبا:من آینده ای ندارم...

و روشو کرد اونور و گریه کرد..

سوهیون:بابا...تو برو تایکم آروم بشه بعد بیا ازش بپرس...همممم؟

باباش:باشه...مواظبش باش...

و رفت بیرون...

سوهیون:بگو...چیشده؟

سبا:من...نمیتونم به کسی بگم...

سوهیون:اگه نگی منم نمیتونم کمکت کنم...

سبا:تو که ازمن بدت میومد...حالا چشده؟

سوهیون:میخوام کمکت کنم...دلم برات میسوزه...

سبا:باشه میگم...ولی قول بده کسی نباید بفهمه....هممم؟

سوهیون:باشه قول میدم...

سبا:یه روز....

_________________________________

و مین هی همینطور گریه میکرد.....

هیونا:اینطوری نمیشه...

 وپاشد رفت بیرون دم چادر پسرا هر چی صدا زد کسی جواب نداد...

 زنگ زد به گوشیه سوهو و سوهو وهون هر دوتاشون از خواب پریدن...

هون:خدا لعنتت کنه...چرا بیصداش نکردی؟

سوهو:یادم رفت ...الو...؟

هیونا با صدایه یواش:الو...سوهو...

سوهو:هیونا؟کجایی؟ها؟آروم باش بگو...کیه داره گریه میکنه؟آدرس بده اومدم...

هیونا:ای بابا..ساکت شو من بیرون چادرم...

سوهو:سکته کردم....الان میام...

سویشرتشو پوشید ورفت بیرون:چیشده؟

هیونا:نجاتم بده...

سوهو:چرا؟!

هیونا با انگشتش به مین هی که داشت گریه میکرد اشاره کرد...

سوهو:چشه؟!

که هون اومد بیرون:چیشده؟!

هیونا:ببخشید...خواهرتون...

هون به مین هی نگاه کرد:خدایا...چرا گریه میکنه؟

هیونا:با دوست پسرش دعوا کرده...

هون:اگه اشکالی نداره شما توی چادر ما بخوابید من پیش مین هی....

هیونا:باشه مشکلی نیست...

هیونا وسایلاشو برداشت ورفت توی چادر پسرا....

وسایلاشو گذاشت یه گوشه و سریع رفت زیر پتو...دارم میمیرم از سرما...

که سوهو سویشرتشو دراورد...

هیونا:یااااااااا....

سوهو:چیه؟

هیونا:داری چیکار میکنی؟

سوهو:ای بابا گرممه...

هیونا:بیخود....زود بپوشش...

سوهو:برو بابا...

و رفت زیر پتو...

هیونا:حواست به خودت باشه...

سوهو:بگیر بخواب چرت وپرت نگو....فکر میکنم تو سبایی...

هیونا:باشه...میخوابیم....

و چشماشونو بستن...

هیونا چشماش باز بود و به سوهو نگاه میکرد و لبخند میزد...

که سوهو دستشو کشید رویه صورت هیونا:چشماتو ببند وبخواب...

_________________________________

ساعت نزدیکای 5 بود که جیونا بازنگ گوشیش از خواب بیدار شد...

جیونا یه نگاهی به گوشیش کرد:وقتشه....

و بلند شد و بکهیون رو بیدار کرد...

جیونا:بکی....هی پاشو...

بکهیون:چیه؟

جیونا:وقتشه پاشو...

بکهیون:وقت چی؟

حیونا:ای بابا...

بکهیون:آهان فهمیدم...الان میام...

جیونا:من بیرون چادر منتظرتما....بیایی....

بکهیون:باشه اومدم...برو...

جیونا اومد بیرون و بعد سه چهار دقیقه بکهیون اومد....

بکهیون:نمیشه...فردا بریم؟ها...

جیونا:نع....

و دست بکهیونو کشید و......

_______________________________

اینم از این بای بای





نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 04:51 ق.ظ
There's certainly a great deal to learn about this issue. I like all of the points you have made.
جمعه 17 شهریور 1396 02:42 ق.ظ
Hi there, just became aware of your blog through
Google, and found that it's truly informative. I am gonna watch out for brussels.

I will be grateful if you continue this in future. Many people will
be benefited from your writing. Cheers!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:24 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though you relied on the video to make your point.

You obviously know what youre talking about, why throw away your intelligence on just posting videos
to your site when you could be giving us something informative to read?
پنجشنبه 10 فروردین 1396 08:02 ب.ظ
Excellent article. I will be dealing with many of these issues as well..
یکشنبه 29 تیر 1393 04:01 ق.ظ
باز تو چس خط نوشتی ....
عالی بود
saba بازم...
مر سی
یکشنبه 29 تیر 1393 04:00 ق.ظ
زود قسمت بهدی
saba باش چیز دیگه ای؟
یکشنبه 29 تیر 1393 03:59 ق.ظ
$$ki
یکشنبه 29 تیر 1393 03:58 ق.ظ
قشنگ بود عزیزمممم
saba مرسی قلبونت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر