تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - reprisal ( تلافی ) part 4
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 28 تیر 1393 :: نویسنده : kimia n
سلام ملتتتتتت
خوبین خوشین سلامتیننننن ؟؟؟؟؟
با قسمت جدید در خدمتیم


http://8pic.ir/images/ut0d4pz3jlbo9iwvsu6e.jpg

ادامه ...

لارا : نههههههه ...

سهون : خیله خب چرا داد می زنی نمیرم ...

لارا : گوش کن سهونی . اصلا درو باز نمی کنیم انگار کسی خونه نیست . اوکی ؟

سهون : اوکی . ولی چرا ؟

لارا : چون .. چون ... خب چون که این یکی از طلب کارامه ...

سهون : هااااا ؟ طلب کار ؟

لارا : اره .

سهون : طلب چی ؟؟؟

لارا : سهون ساکت ... نشنوه .

سهون : خیله خب بابا . من از ای پنجره نگاه کنم ... و رفت ...

لارا : حالا نگا نکنی نمیشه ؟

سهون : میخوام ببینم ...

لارا : ....

سهون : اوفففففف لارا بیا ماشینشو ببین ... این دیگه طلبه تورو می خواد چیکار ؟

لارا : سهون بسه بیا عقب ... نبینت .

سهون : نترس بابا . حواسم هست ... رفت ...

لارا : مطمئنی ؟

سهون : اره بابا ...

لارا : خدا رو شکر .... اوفففف

سهون : این چ طلبی داره ازت ؟

لارا : هااا ... چیز . چیزه خاصی نیست !!!

سهون : عععع . برا همین رنگت پریده ؟

لارا : رنگ من ؟؟ نه بابا ...

سهون : ای خداااا ... کی بشه مارم داخل ادم حساب کنن جوابمونو درست بدن ...

لارا : خفه شو دیگه عشقم .

سهون : تو فیلمی چیزی تو خونت نداری ؟ حوصلم کپک زد ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صبح روز بعد ...

چانیول تو حال جلوی تلویزیون خوابیده بود ... جسیکا بیدار شد و دید چانیول خوابه رفت براش پتو اورد و انداخت روش ...

جسیکا : هنوزم بدون پتو می خوابه ... (سبا اینجاست که ادم یاده کاراش می افته )

چانیول : اره ...

جسیکا بلند شد و صاف وایستاد ...

جسیکا : بیداری ؟؟؟؟؟؟

چانیول با چشمای بسته : تقریبا ...

جسیکا : باشه باشه .. بخواب .

چانیول بلند شد نشست رو مبل و دست جسی رو گرفت و کشید سمت خودش و بغلش کرد ...

جسیکا : چان..یول

چانیول : فقط یک دقیقه .... با اینکه هنوز بخاطر اینکه منو ترک کردی نبخشیدمت ولی ... هنوزم ... دوست دارم !!!

جسیکا : می دونم باورم نمی کنی ... ولی منم ... خیلی دوست دارم ... اگر نداشتم بر نمی گشتم ....

چانیول جسیکا رو از خودش جدا کرد ....

چانیول : پس چرا انقدر دیر ؟

جسیکا : جرعت برگشتن و نگاه کردن تو چشاتو نداشتم ...

چانیول : می دونی چقدر سخت بود ؟!؟!!!

جسیکا : ببخشید ....

چانیول : حالا پاشو صبحانه درست کن . تا منم فکرامو بکنم ...

جسیکا : چانیوللللللل ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

لارا از خواب بیدار شد  و دید سهون هم کنارش خوابیده ...

لارا بلند شد نشست و پتو رم کشید روی سهون و داشت نگاهش می کرد ....

موهاش رو زد کنار و گفت : اخه من چجوری تورو فراموش کنم ؟

و چشماش پره اشک شد ...

و بلند شد رفت تو اشپزخونه و صبحانه درست کرد ... نیم ساعت بعد سهون پاشد ...

و رفت دست و صورتشو شست .... و رفت تو اشپزخونه ...

لارا هدفون تو گوشاش بود و داشت ظرفارو میشست ...

سهون اروم اروم رفت و ازپشت دستشو زد رو شونه ی لارا ...

لارا : سکته ی ناقصی زد و هدفونو از تو گوشش در اورد ...

لارا : خدا مرگت بده

سهون : ایشالااا ... مهربون شدی ؟؟؟؟ تولدمه ؟؟؟؟ خبریه ؟

لارا : نخیر ...

سهون : فهمیدم ... ولنتایننننن ...

لارا : ولنتاین به هم صبحانه میدن ؟

سهون : از تو بعیده صبح زود پاشی ... اونم برا من صبحانه درست کنی اونم اینجوری .

لارا : مگه تو چته ؟؟؟ پرو من ک همیشه درست می کنم ...

سهون : باشه ... بیا بخوریم ...

لارا: دیشب خوب خوابیدی ؟

سهون : هاا ؟ خب فیلم تموم شد دیگه ... منم تو حال سرد بود اومدم تو اتاقت ...

لارا : اهان ... بیا بشین ... قرصاتو اوردی ؟

سهون : اره ... خودم می خورم ...

لارا : بگو کجاست من برات بیارم ...

سهون : تو جیب شلوارم . گوشیمم همونجاست اونم بیار ...

لارا : باشه ...

و رفت تو اتاق و قرصا و گوشیه سهونو برداشت ...

یهویی گوشی لرزید و صفحش روشن شد ...

لارا دید عکس خودش رو صفحش . نفهمید چی شد ولی یک لحظه قلبش خیلی درد گرفت ... از خودش بدش اومد .... از اینکه یه روزی به سهون ضربه ی بزرگی وارد می کنه ... اشک تو چشماش جمع شد .... و با خودش گفت : من ... خیلی بی لیاقتم ...

همون موقع سهون صداش زد ...

سهون : لاراااااااااا دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟

لارا : اره .... و رفت تو اشپزخونه ...

سهون : رفتی کوه ...... لارا .... چرا گریه می کنی ؟؟؟؟

لارا : من ؟ نه یه چیزی تو چشمم ....

سهون : ولی جفت چشمات قرمزن .... دروغ گو داری گریه می کنی ...

لارا : گفتم که هیچی نیست ... بیا قرصاتو اوردم ....

سهون : نمی خورم ...

لارا : لوس نشو دیگه ....

سهون بلند شد و قرصا و گوشیو از دست لارا گرفت و رفت تو اتاق ...

لارا : چی شد ؟ کجا میری ؟

سهون : میرم لباسامو بپوشم .. میرم خونمون ...

لارا : چرا ؟؟؟

سهون : الان چانیول میره سره کار میگم دنبال منم بیاد ...

لارا : ولی تو هیچی نخوردی ...

سهون زنگ زد به چانیول و گفت بیاد دنبالش ...

لارا رفت تو اتاق ...

سهون : دارم لباسامو ...

لارا : چرا اینجوری می کنی ؟ چقدر لوسی تو ...

سهون : اره لوسم ...

لارا : حداقل بگو چرا ؟؟؟

سهون : مگه مهمه ؟ به درکه چراش ... مگه تو جواب سوالامنو میدی که من بدم

لارا : سهون انقدر نرو رو اعصابم . گفتی چشات قرمزن گفتم یه چیزی رفته توش ...

سهون : ولی من بچه مهدکودکی نیستم . دیشب ازت پرسیدم اون کیه ؟ میگی طلب کاره ... طلبه چییییی ؟ جواب نمیدی ... گریه می کنی بم نمی گی چرا ... بیرونی شب نمیای دیر میای زنگ می زنم جواب نمیدی . اخرشم که خونه ی سویون بودی ... حالا کی رو اعصابه ؟

لارا : من جوابه همه سوالاتو دادم ... مشکله خودته که باور نمی کنی .... به درک ... باور نکن ... من که نمی تونم 24 ساعت در خدمت جنابعالی باشم ...

سهون : من نگفتم 24 ساعت در خدمت من باش ...(همون موقع چانیول دم در بوق زد )

لارا : ععععع پس اینکه هر وقت زنگ زدم جواب بده و بیا منو ببر این ور اونور و ... اینا یعنی چی ؟

سهون با داد : من کی گفتم منو ببر این ور اونور ؟ هااااااا ؟ من که 24 ساعت شبانه روز تو اون خونه ی کوفتی ام ....

لارا با داد : پس این کارات یعنی چی ؟؟؟؟

سهون  با داد : همه زوجا همین جورین ...

لارا با داد : همه ی زوجا مثل تو نیستن که یک پاشون لبه گور باشه .........

بعد گفتن این حرف هر 2 تا شون سکوت کردن ......

سهون دستشو گذاشت رو شونه ی لارا : پس برو با یکی که یک پاش لبه گور نباشه .... و رفت ...

لارا که فهمید عجب گندی زده ... چشماش پره اشک شد و نشست رو زمین .... و شروع کرد به گریه کردن ....

سهون سوار ماشین شد و درو محکم بست ...

چانیول : هوووووی وحشی ... چته ؟

سهون توجهی بهش نکرد ...

چانیول : باز چی شده ؟

سهون با داد : هیچی ...گمشو برو دیگه ....

چانیول : وا ؟ سهون خوبی ؟

سهون : ....

چانیول : نمی خوای حرف بزنی داداش ؟؟

سهون : نه ...

چانیول : باشه ...

رسیدن خونه ....

سهون رفت خونه و چانیولم رفت سره کاره ...

سهون در زد جسی درو باز کرد ...

جسی : سلام ...

سهون بدون توجه رفت تو اتاقش و درو بست ...

جسی : این چش بود ؟؟؟

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

2 سه روز گذشت یک شب ساعت 7 ...

جیونا زنگ زد به لارا ...

جیونا : سلام ...

لارا : سلام بیمعرفت خانم ....

جیونا : ببخشید بخدا سرم شلوغ بود ...

لارا : می دونم ...

جیونا : لارا ما امشب با سویون میریم بیرون . تو ام با سهون بیا ... به چانیولم بگو بیاد

لارا : نمیام ... اگرم میخوای خودت زنگ بزن بهش بگو ......

جیونا : وا ؟؟ چرا ؟

لارا : چون با هم قهریم .

جیونا : با سهون ... چراااااا ؟؟؟؟؟؟

لارا : حالا هر چی ... بهتون خوش بگذره ...

جیونا : باشه خب ... کاری نداری ؟

لارا : خدافظ ..

جیونا : خدافظ ...

بعدش جیونا زنگ زد به چانیول و قرار شد با جسیکا برن با بچها بیرون تا دخترا هم جسیکا رو بشناسن ...

چانیول : این می گفت که لارا با سهون دعوا کرده .

جسیکا : پس بگو چرا این اینجوری می کنه ...

چانیول : خب چرا سره چی ؟

جسیکا : عیب نداره خودشون اشتی می کنن ...

چانیول : میخوای از لارا بپرسم ؟

جسیکا : نمیدونم ...

چانیول : شاید بتونیم اشتیشون بدیم ...

جسیکا : اره ...

چانیول : تو برو اماده شو من یه زنگ بزنم ...

جسیکا : باشه . و زنگ زد به لارا ...

لارا : سلام ...

چانیول : سلام خوبی ؟

لارا : اره ... تو خوبی ؟؟؟ سهون ؟؟؟

چانیول : فهمیدم دعوا کردین ... سهون که سگ شده جرعت نداریم بهش چیزی بگیم . اومدم از تو بپرسم ...

لارا : اصلا جوابمو نمیده ... هر چی زنگ میزنم ... حتی اس ام اسامم جواب نمیده ..

چانیول : چیشده حالا ؟

لارا : تقصیر من بود ... از دهنم پرید ... نمیخواستم این جوری بشه چانیول و زد زیره گریه ....

چانیول : لارا ... گریه نکن ...

لارا با گریه : ازش معذرت بخواه چانیول بگو حواسم نبوده بگو غلط کردم ...

چانیول : این بچه خره لارا ... گریه نکن .... من باهاش حرف میزنم ... دیگه گریه نکن ..

که سهون درو اتاقشو محکم وا کرد ....

با یه خشمی اومد طرف چانیول و گوشیو از دستش گرفت ...

سهون با داد : چته ؟ چی میخوای ... گمشو برو دیگه مگه همینو نمی خواستی دختره یه ... باز چه مرگته ؟؟؟؟؟ هنوز داد داری که سرم بکشی ؟ عقده هات خالی نشدن ؟

که چانیول گوشیو از دستش گرفت ....

چانیول : این چه طرز حرف زدنه ؟ چه مرگته ؟

سهون : به تو ربطی نداره . دیگه هم تو کاره من دخالت نکن .... من بچه نیستم خودم می دونم چمه ... به تو هم مربوط نیست ... مگه نمی خواستی بری بیرون .. بفرما ... یه بار دیگه هم بخوای پتروس فداکار بشی دیگه نه من نه تو ...

و رفت تو اتاقش و درو محکم بست ...

جسی : این یه چیزیش میشه ها ...

چانیول : به درک ....

و با جسیکا رفتن بیرون سوار ماشین شدن ...

و رفتن رستورانی که قرار بود با بچه ها برن ...

همه به هم سلام دادن و احوال پرسی و اینا ...

سویون : چانیول . نمیخوای خانومو معرفی کنی ؟

چانیول : اه .. چرا این جسیکایه ... دختر عموم ...

جسیکا : خوش بختم ...

سویون : ما هم ...

و خلاصه با هم اشنا شدن ...

بچها داشتن با هم میرقصیدن ...

بکهیون : یاا سوهیون پاشو توام بابا ناز نیار ...

سوهیون : یااا اون دهنتو ببند ... سبک تو هم بیا بشین بسه ...

بکهیون : سویون تو بیا ... نمیشه که به پای این شترمرغ بسوزی ... این یه سن و سالی ازش گذشته دیگه جای پدر ماست تو بیا ....

سوهیون : تورو خدا تعارف نکن چیزه دیگه ای به ذهنت نمیرسه ؟ مرغابی ؟

بکهیون : نه جنتی ...

سوهیون : یاااا و افتاد دنبال بکی ...

خلاصه بچها بعد کلی کل کل و خنده دوره میز جمع شدن و داشتن مشروب می خوردن ...

وقتی یکی از بطریا خالی شد ...

بکهیون :بیاین حقیقت شجاعت بازی کنین ...

سوهیون : شرط ؟؟؟؟

بکهیون : امممم ... هرکی نخواست بگه باید بب.وسه ...

چانیول : کیووو ؟

سوهیون : راست میگه ...

بکهیون : اونی که سوال پرسیده رو ...

همه : اوکیییی ...

اولین نفر جیونا چرخوند ... خورد به بکهیون ...

بکهیون : ای جوووون هر چی بپرسی من جواب نمیدم ..

همه زدن زیر خنده ...

سوهیون : عقده بوسیدن داره بچه ...

جیونا : یاااا .... باید بدی ... حقیقت یا شجاعت ؟

بکهیون : حالا تو بپرس ... حقیقت ..

جیونا : من باید بعد ازدواجمون با مامانت زندگی کنم ؟

بکهیون لباشو قنچه کرد ...

سوهیون : اووووغ نکبت ...

بکهیون : خفه شو ... و گردن جیونا رو گرفت محکم بوسیدش ...

جیونا : اهههه قبول نیسسسس شرط مسخره ای بود ...

بعدش بکهیون چرخوند ...

خورد به سوهیون ...

سوهیون : وای خدااااا ...

بکهیون : ها ها ها ... یو ها ها ها ...

سوهیون : درددددددد ...

بکهیون زبونشو دوره دهنش چخوند ....

سویون : اوووووغ ...

سوهیون : عزیزم تو نگران نباش هر چی بگه من جواب میدم ...

بکهیون : ععععععع ؟

سوهیون : اره ...

بکهیون : باشه ... قبل سویون دوست دختر داشتی ؟

سوهیون : تو روحت میمون ...

بکهیون : جواب بده .. جواب بده ...

سوهیون : دقیقا کجاتو باید ببو..سم ؟

بکهیون : اونجا ...

همه زدن زیره خنده ....

سوهیون : نکبت ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای





نوع مطلب : reprisal ( تلافی )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 09:05 ب.ظ
Hmm it appears like your website ate my first comment (it was super long) so I guess I'll just sum it up what I
wrote and say, I'm thoroughly enjoying your blog. I too am
an aspiring blog blogger but I'm still new to the whole thing.
Do you have any tips for first-time blog writers? I'd certainly appreciate it.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 12:23 ب.ظ
I love it whenever people get together and share ideas.

Great website, stick with it!
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:13 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought
this post was good. I don't know who you are but definitely you're going to a
famous blogger if you are not already ;) Cheers!
جمعه 13 مرداد 1396 01:44 ب.ظ
Hello, Neat post. There is an issue together with your website in internet explorer, might test this?
IE nonetheless is the marketplace leader and
a good component of other folks will miss your excellent writing because of this problem.
جمعه 6 مرداد 1396 09:17 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you! By the way, how could we communicate?
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:03 ب.ظ
Fine way of explaining, and pleasant post to get facts concerning my presentation focus, which i
am going to present in school.
یکشنبه 29 تیر 1393 09:14 ق.ظ
Khodeton chosin na eluu
kimia n
بله بله خودشون چسن
شنبه 28 تیر 1393 08:34 ب.ظ
اوخیییی سهونی بیچاره
دلم ریش ریش شد...
kimia nنگووووووو عسیسم
شنبه 28 تیر 1393 08:32 ب.ظ
همچنین بزنمت جنتی خودتی
kimia nیااااااا
مگه جنتی چشه ؟
شنبه 28 تیر 1393 08:31 ب.ظ
وایی کیمیا واقعا یه لحظه یاد تو افتادم که یاد کاراش میفتادی خخخخخخخ
kimia n منم یاده اون عارق
شنبه 28 تیر 1393 06:20 ب.ظ
عزیزم بدخت سهون دلم براش سوخت .... خیلی چسی
عالیییییی بود
kimia nاون عشقمه ... زنوو شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن
شنبه 28 تیر 1393 04:31 ب.ظ
man asheghe pusteret shodam... ghashang bud.age mishe eli ro bishtar tu dastan biar.merc .
kimia nفدات بشم عزیزم ...
مرسی
ایلای میاددددد در قسمت های اینده نقش اصلیه اقا
خواهش
شنبه 28 تیر 1393 04:27 ب.ظ
man asheghe pusteret shodam... ghashang bud.age mishe eli ro bishtar tu dastan biar.merc .
شنبه 28 تیر 1393 04:41 ق.ظ
خرررر
عاشقتم
kimia nشتررررر
می 2
شنبه 28 تیر 1393 04:40 ق.ظ
ولی خدایی عجب پوستری
kimia nدیگه تبلت منه
شنبه 28 تیر 1393 04:39 ق.ظ
عاووولی بوهد
kimia nمی دونممممم
شنبه 28 تیر 1393 04:38 ق.ظ
جنتییییییی!!!
kimia nخخخخخخخ اونجا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر