تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 12
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : saba
سلام
هییییییی
http://8pic.ir/images/pac4uwt4l6pzd9cbgvot.jpg
ادامه....
alone 12

باباش:اون بچه سقط کرده...

سوهیون:ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باباش میخواست بره..

سوهیون:بابا وایستا...چی گفتی؟

باباش:گفتم اون یه بچه سقط کرده..

سوهیون:کجا؟....از کجا فهمیدی؟

باباش:اینا قرص مال بعد از سقط جنینه که پلمه...یعنی هیچی ازش نخورده...معلوم این اتفاق خیلی قبل هم
نیوفتاده...

سوهیون:مثلا کِی؟

باباش:شاید یک  هفته شایدم چند روز پیش....من باید برم...فعلا

و بدو بدو رفت به سمت اتاقی که سبا توش بود...

سوهیون از تعجب داشت میمرد که نشست  رویه صندلی و دوتا دستشو گذاشت دوبره سرش....

___________________________________

بچها رسیدن فرودگاه و سوار هواپیما شدن و رسیدن به جیجو...

همه رفتن لب دریا وچادر زدن...

هیونا:سوهو؟

سوهو:بله...

هیونا:وسایلات کو؟؟؟؟

سوهو:وسایل...کدوم وسایل؟

هیونا:با من شوخی نکن برو چادر و بقیه وسایلات رو بیار...

سوهو:شوخی نمیکنم....هیچی نیاوردم....

هیونا(باداد):چــــــــــــــــــــــــــــی؟نـ....نیاوردی؟میخوایی منو سکته بدی؟

سوهو:بابا اینهمه آأم به یکیشون میخوابیم دیگه...

هیونا با کیفش محکم زد توی سر سوهو:احمق...تو که هیچی نیاوردی چرا منو همراهت کشوندی تا
اینجا؟...ها؟؟؟

سوهو:بابا اینهمه...

هیونا:مرگ...بمیری....خدا...

و پاهاشو محکم محکم برداشت و رفت....

بکهیون:دی.او...بپر اون چادرو بده به من....

دی.او یه چشم غره ای به بکهیون رفت:به منچه....خودت برو بیارش....

بکهیون:اگه بیارمش حق نداری بخوابی تو چادر ها...

دی.او:حالا تو بیارش...

بکهیون عصبانی رفت وچادر رو برداشت و داشتن با جسیکا و جیونا وصلش میکردن ولی بلند نبودن...

جیونا:چرا اینشکلی میشه؟؟؟؟

جسیکا با میله ی توی دستش زد روی نقشه:این با اینی که م ادرست کردیم فرق میکنه...

بکهیون:آره دقیقا...

دی.او داشت قهوه میخورد وبه اونا نگاه میکد ومیخندید...

دی.او:چیشد بکی؟تموم شد...؟

جسیکا با میله ی توی دستش زد توی سر دی.او:خجالت نمیکشی نشستی؟پاشو کار کن...پاشو...

دی.او:بکی قرار بود وصل کنه...

بکهیون یه نفس عمیق کشید:باشه...باشه...تو پاشو بیا وصلش کن...بیا...

دی.او قهوشو گذاشت وبلند شد:همتون برین اونور...

رفت وچادر رو از دست بکهیون گرفت:بکی خان اونور واست خاکی نشی....

بکهیون که خیلی عصبانی بود دستشو برد بالا..

جیونا سرع بازوشو گرفت:بکی...بیا بریم...ولش کن

و بکی رو کشید وسه تایی نشستن روی صندلی...

سوهو رفت دنبال هیونا که دید لب دریا نشسته...

رفت وکنارش نشست:شبه...دریا اومده بالاتر بیا بریم ...حتما خیلی خسته ای...

هیونا:برو...

سوهو:چی؟

هیونا:پاشو برو نمیخوام ببینمت..

سوهو:خب نخواستم چیز اضافی همراهمون باشه..

هیونا:اضافی؟...چادر میاوردی اضافی بود؟نخیرم نبود....تو فقط به فکر خودتی...

سوهو:چرت و پرت نگو...یعنی من خودم دارم تو نداری؟

هیونا:نه..اینکه تو میتونی بری و پیش دوستات بخوابی اما من...

سوهو:چی؟تو نمیتونی بری پیش دوستات بخوابی.....نه؟

هیونا:سوهو خان من خوشم نمیاد که برم بگم (اَدا در میاره)ببخشید دوست پسر خنگه من برای راحتیمون
چادر نیاورده ...میشه به من جا بدین...

که سوهو زد زیر خنده...

هیونا:چرا میخندی؟

سوهو:...

هیونا:یاااااااااااااااا....

سوهو:خیلی باحال ادا در میاری.....هههههه

هیونا:اصلا هم شوخی نمیکردم....

سوهو:اون با من...بشین تا خبرت کنم...

و پاشد رفت....

جسیکا:دی.او...این نقشه هست باید مثل این درست کنی...

دی.او:من به اینجور مسخره بازیا نیازی ندارم...

دوتا میله رو به هم فشار داد:تموم شد...

همه ی بچها:o_O

جیونا:جسیکا...میشه اون نقشه رو بدی...

جسیکا همینطور که مات و مبهوت بود نقشه رو داد به جیونا

جیونا نقشرو گرفت بالا کنار چادر...

بکهیون:دی.او جان میشه بگی این چه شباهتی با اونی که تو درست داره؟؟؟؟؟؟؟؟

دی.او نقشرو از جیونا گرفت وبایه دست تکونش داد تا صاف بشه:خب...

گرفتش کنار چادر:خب بچها...نگاه کنین...این(و زد روی نقشه)همونه...فقط...

نقشرو گرفت سمت بچها:یکم تغییر وتحول دادم بهش....

و یه لبخندی زد...

بکهیون:خسته نباشی...

جسیکا:اوففففففففففف ....

جیونا:حالا چیکار کنیم...

که سوهو اومد..

سوهو:سلام بچها..چیکار میکنین...

بچها:سلام...

جیونا:ما بلد نیستیم چادر رو وصل کنیم..

و سرشو انداخت پایین...

سوهو:میتونم یه نگاهی به نقشه بندازم...؟

بکهیون:آره...بیا....

و نقشه رو داد به سوهو...

سوهو همینطور که به نقشه نگاه میکرد از کنار بچها رد شد و رفت کنار چادر نشست:به کمک دوتا تون نیاز
دارم...

جیونا وجسیکا زدن به شونه ی بکهیون و دی.او اونا هم همدیگرو نگاه کردن و رفتن به سمت چادر...

خلاصه بعد از یه 5.10 دقیقه ای چادر درست شد...

جسیکا یه نفس عمیقی کشید:اوفففففففف

جیونا:خدایا شکرت...سوهو دستت درد نکنه...

سوهو:خواهش میکنم...


جسیکا:اگه شما نبودی الان باید روی زمین میخوابیدیم...

جیونا:آره...

بکهیون:منم کمک دادم...

جیونا:آره دیدم...

بکهیون:به خدا...

جیونا:ای بابا خب دیدم....

بکهیون:خب...

جیونا:خب؟

بکهیون:یه تشکری..دستت درد نکنه ای...

جیونا:خسته نباشی...

دی.او:خواهش میکنم کاری نکردم..

جسیکا:دی.او خان زحمت کشیدی...

دی.او:میدونم ...ممنون...

جسیکا:پرو...

سوهو:خب بچها...من میرم...خدافظ...

بچها:خدافظ...

سوهو یکم رفت جلو تر که هون رو دید..

سوهو:هون...

هون:اوه سلام...کجایی کم پیدا...

سوهو :ای بابا همین جا...

هون:چادرت کجاست؟

سوهو:راستش...ندارم...

هون:چی؟چادر نداری؟

سوهو:نه...یادم رفته بیارمش...

هون:ای بابا..خب نگاه مین هی یه چادر داره بیایین اونو بردارین...

سوهو:جدی؟مرسی..ممنون...

هون:ای بابا خواهش میکنم...دوستا برای همین کاران دیگه...

سوهو:خب من برم یکی دیگرم بیارم...

هون:باشه...

و سوهو رفت لب دریا دنبال هیونا...

سوهو:پاشو بریم..پاشو...

هیونا:چیشد؟

سوهو:پیدا کردم....زود باش

و باهم رفتن پیش هون و مین هی...

هون:اومدین...اینم چادرتون...

سوهو:ممنون...

که هیونا رفت پیش مین هی:ببخشید...میشه منو تو باهم تویه یه چادر بخوابیم؟

مین هی:باشه....

هیونا:سوهو....منو یمن هی باهم تویه یه چادر میخوابیم...

سوهو:باشه....بهتر...

هیونا:خب من خیلی خستم...میرم بخوابم...شبتون خوش....

و رفت توی چادر و مین هی هم رفت...

همه خواب بودن که هیونا ..........................
sSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSsSs


بای بای....تا سال دیگه




نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 15 مرداد 1396 04:07 ب.ظ
Hi there! This is my first visit to your blog! We are a group of volunteers and starting a
new project in a community in the same niche.
Your blog provided us valuable information to work on. You have done a marvellous job!
یکشنبه 22 تیر 1393 09:48 ب.ظ
هیونا چه فکر پلیدی تو ذهنته که نصف شب بلند میشی هان ؟ زور اعتراف کن ...زود باش
قسمت بعد زوووووووود .... این قسمت که عالی بود
saba نه بابا بدبخت کاره ای نی
یکشنبه 22 تیر 1393 09:46 ب.ظ
کاش ما هم از این اردو ها داشتیم چی میشد
زحمت کشیده میگن موش تو خونش جا مپیشه جارو به کو$نش میبنه
دقیقا این ضرب المثل جریان سوهو رو روایت میکنه
saba آره واقعا...
غرغر...داداش به این گلی
یکشنبه 22 تیر 1393 12:13 ب.ظ
عالیییییییییییی بود
saba مرسی عسیسم
یکشنبه 22 تیر 1393 01:41 ق.ظ
aliiiiiii azizammmmm
saba مرسی عزیزم
شنبه 21 تیر 1393 11:41 ب.ظ
سه قسمت ایول
saba بعله...
شنبه 21 تیر 1393 11:40 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
saba مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر