تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 10
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : saba
سلام سلام
من اومدم
این چند وقت حسه نوشت نبود
ولی اومدم بترکونم

http://8pic.ir/images/nsesctcnbhkkj4ghots7.jpg

ادامه...

alone 10

جیونا سرشو انداخت پایین...

بکهیون:چیه؟نمیخوایی؟

جیونا:چرا...ولی...اگه مامانت خوشش نیومد چی؟

بکهیون شونه های جیونا رو گرفت:اصلا برام مهم نیست...مهم اینه که من میخوام...

جیونا:باشه...هرچی توبگی...

بکهیون:بریم پیش مامانم؟

جیونا:با این وضع؟؟؟

بکهیون:خیلی هم خوبه...مگه نگاه به لباسات میکنه؟

جیونا:دیره...بیا یه روز دیگه بریم...همممم؟

بکهیون:نه... همین امشب...

جیونا:باشه...

بکهیون دست جیونا رو گرفت و نشوندش توی ماشین و خودش سوار ماشین شد و رفتن خونه ی مامان
بکهیون...

از ماشین پیاده شدن و داشتن میرفتن تو...

جیونا:بکی...

بکهیون:چیه؟چیزی شده؟

جیونا:من میترسم...

بکهیون دست جیونا رو که داشت میلرزید گرفت:نترس ...من اینجام...

و رفتن داخل خونه..

خدمتکار:سلام...خوش آمدید خانوم توی اتاقشون هستن بفرمایید بشینین...الان میان...

بکهیون:ممنون...

و رفتن نشستن...

جیونا هی سرش پایین بود..

بکهیون:جیونا؟...سرتو بالا بگیر مامانم از دخترای خجالتی خوشش نمیاد..

جیونا:منکه خجالت نمیکشم..میترسم...

بکهیون:مگه دایناسوره؟

جیونا:آخه نکه مامان خودم اونطوریه...فکر میکنم همه ی مامانا اینطورین...

بکهیون:آروم باش...

که مامان بکهیون از پله ها داشت میومد پایین هر دوتاشون بلند شدن و جیونا سرش پایین بود...

بکهیون:سلام مامان...

مامان بکهیون:سلام پسرم خوش اومدین...بشینین....

و نشستن...

بکهیون:ببخشید که قبلا نگفتیم میاییم...

مامان بکهیون:نه...من واسه دیدن عروس گلم لحظه شماری میکردم...

مامان بکهیون سرشو کج کرد و جیونا رو نگاه میکرد:نمیخوایی سرتو بالا بگیری؟من نمیتونم صورتتو ببینم...

جیونا لبشو گزید و سرشو کم کم آورد بالا...

مامان بکهیون:همممم...خوشکلی...

بکهیون یه لبخندی زد...

مامان بکهیون:غذاخوردین؟

بکهیون:نه...

مامان بکهیون بریم غذا بخوریم

و بعد از تموم شدن غذا بکهیون رفت تا جیونا رو برسونه خونش که برای گوشیش یه اس ام اس اومد:

مامان بکهیون:(دختر خوبیه..خوشکل هم هست منکه باهاش مشکلی ندارم ولی باید یه سری تحقیق
راجبش بکنم بعد جواب قطعی رو بهت میدم.مواظب خودت باش)

بکهیون خیلی خوشحال شد که  رسیدن در خونه ی جیونا...

جیونا:خب خدا..

که بکهیون خیلی سریع جیونا رو ب&و%س$ی@د:بای بای...

جیونا:....

بکهیون:چرا نمیری؟

جیونا:رفتم بابا....خدافظ...

____________________________

دی.او رفته بود خونه ی جسیکا و جسیکا خوابش میومد و دی.او هم یه ریز راجب اردو حرف میزد

جسیکا(با جیغ):دی.او....بسه جون مادرت دیگه حرف نزن سرم درد گرفت...

دی.او:اوا؟!...چرا داد میزنی؟

جسیکا:برای اینکه من خواب دارم....خوابم میاد....میفهمی؟اصلا من اردو نمیام خودت برو...

دی.او:اینهمه برنامه ریزی کردیم؟

جسیکا:کردیم؟!؟! تا اونجایی یادم تو هی داری برنامه ریزی میکنی...بذار بخوابم بعد...

دی.او:باشه...


جسیکا:خب...

دی.او:خب...

جسیکا:خب پاشو...

دی.او:پاشم؟؟؟

جسیکا:بچه پرو پاشو برو خونتون...

دی.او:ها...نه من میمونم تو بخوابی یکم بعد بیدارشی باهم برنامه ریزی کنیم...

جسیکا:خیل خب من رفتم بخوابم...

دی.او:نمیشه اینجا بخوابی؟

جسیکا:کجا؟

دی.او:روی مبل...

جسیکا:چرا؟

دی.او:آخه من میترسم برات اتفاقی بیوفته...

جسیکا:نمیوفته...و پشتشو کرد که بره تو اتاقش که دی.او دستشو گرفت...

دی.او:اینجا بخواب...

جسیکا:دی.....او خیلی وحشتناک بنظر میرسی...

دی.او دست جسیکا رو کشید و پرتش کرد روی مبل:اینجا بخواب...

و دی.او رفت و بایه پتو اومد و انداختش روی جسیکا خوب بخوابی....و تکیه داد به مبلی که جسیکا روش
خواب بود ونشست روی زمین...

جسیکا تلوزیون نگاه میکرد که کم کم چشماش رفت روی هم....

بعد 5دقیقه دی.او برگشت که دید جسیکا خوابه...کامل برگشت و سرشو برد نزدیک جسیکا و داشت نگاهش
میکرد و هی نزدیکتر میشد چیزی نمونده بود که جسیکا رو ب*ب*و&س%ه...

جسیکا:برو عقب...و چشماشو باز کرد...

دی.او پرید عقب...

جسیکا پاشد نشست روی مبل:داشتی چیکار میکردی؟

دی.او:ها؟هیچی بابا یه چیزی روی صورتت بود داشتم برش میداشتم...

جسیکا:پرویه منحرف و پالشتو پرت کرد طرفش....

و جسیکا نشست روی زمین: برنامه ریزی کن و برو خونتون من خیلی خوابم میاد...

جسیکا هی حرف میرد و دی.او اصلا نمیفهمید چی میگه...

جسیکا:خیل خب...به اندازه کافی منو نگاه کردی برو خونتون....زود باش

و یه برگه هم داد بهش:اینارو برای فردا بیار همراهت...برو...

و دی.او رفت خونشون...

_________________________________

شب سوهو نشسته بود وری مبل و داشت تلوزیون میدید که برای گوشیش اس ام اس اومد

هیونا:فک نکن که بخشیدمت...فقط بخاطر اینکه بابام دست از سرم برداره و کای رو برگردونه اونکارو
کردم...وگرنه همه چی بین ما تموم شده...

سوهو:یعنی داشتی منو بازی میدادی؟واقعا که من اون گل رو برای معذرت خواهی برات خریده بودم...ولی تو
...اصلا برات احساسات بقیه مهم نیست...

هیونا:جدی؟فکر کردم اون گلو واسه دوست ختر جدید گرفته بودی....

سوهو:من هرزه نیستم که با همه دوست بشم ...اینو بدون...

هیونا:واقعا؟!پس چرا باهام بهم زدی؟

سوهو:من گتم که بخواطر پدرت اذیت نشی...وگرنه فک نکن که من یکیرو پیدا کردم...

هیونا:ممنون...فرشته ی نجات...

سوهو:هرچی...من فردا باید پاشم که برم اردو با بچها...

هیونا:به سلامت خوش بگذره...

سوهو:میگذره...خدافط...

و سوهو گوشیرو پرت کرد روی میز

سبا:حالت خوبه؟

سوهو با عصبانیت:معلومه خوبم...بهتر از این نمیشم...تو پوشت خودم نمیگنجم...اصلا نمیدونی...میخوام
جشن بگیرم...

سبا همینطور با تعجب سوهو رو نگاه میکرد.

سوهو:چیه؟بهم نمیاد خوشحال باشم؟

بعد سریع رفت توی آشپز خونه و در یخچالو باز کرد و یه آبجو از توش برداشت و سر کشید...

سبا:ســــــــــوهو!!!!

و پرید توی آشپز خونه و از دستش گرفت...

سبا:معلوم هست چیکار میکنی؟میخوایی خودتو بکشی؟

سوهو:بده من...

سبا:چیشده؟

سوهو:هیچی آدمی که دوسش دارم فکر میکنه من یه نفر دیگرو دوست دارم و دارم بهش خیانت میکنم...

سبا:هیونا؟!چرا؟

سوهو:چون بهش گفتم بیا بهم بزنیم...

سبا:تو...تو چیکار کردی؟

سوهو:آره منه خر اینکارو کردم...مثل گاو...

سبا:احمق و آبجو رو خالی کرد توی سینک ظرف شویی....

سوهو:یاااااا....داری چیکار میکنی...

سبا:یاد گرفتی عصبانی میشی آبجو میخوری؟بیخود...

و بطریشو پرت کرد توی آشغالی...

سبا:من فردا اردو نمیام...

سوهو:تو....

سبا:همینی که گفتم...تمام...

و رفت توی اتاقش...

سوهو:مردم عصبین ها....

صبح روز بعد سبا حالش خیلی بد بود ولی باید میرفت مدرسه...

سوهو:سبا..تو با راننده برو من با تاکسی میام...

سبا:چرا؟!

سوهو:کار دارم...برو...خدافظ...

سبا:باشه..بای...

و سبا رفت مدرسه...

سوهو هم یه تاکسی گرفت و رفت دم در خونه ی هیونا..

از ماشین پیاده شد و رفت دم در و در زد...

که هیونا با قیافه ی خواب آلود درو باز کرد و تا سوهو رو دید چشماش گرد شد...

هیونا:سو..........................................

_________________________________


بای بای

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 15 مرداد 1396 05:09 ب.ظ
Keep on working, great job!
یکشنبه 22 تیر 1393 10:37 ب.ظ
پرررررررررررررررررفکت
saba مرسی
یکشنبه 22 تیر 1393 10:36 ب.ظ
خب وقتی مریضی مثل آدم برو دکتر
saba حالا....ببین
یکشنبه 22 تیر 1393 02:44 ق.ظ
aliiii
mn beram badi :3
saba تنکس...
باشه برو ...
یکشنبه 22 تیر 1393 12:44 ق.ظ
عالی بودن همشون
بوسسسسس
saba مرسی...
قربونت
یکشنبه 22 تیر 1393 12:43 ق.ظ
ki$$
saba بوسسسسسسسسس. ..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر