تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت چهارم یه خاطر عشق تو (For you're Love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام سلام ....
http://8pic.ir/images/nv8ja1wacx6z248i6op8.jpg

قسمت چهارم ♥


http://8pic.ir/images/xm2g7pa5u90jigg5qm7o.jpg

(رن ، 25 ساله ، استاد دانشگاه ، خیلی سخت گیر .)

پسره: خوب .... سلام من به جای استاد جو اومد ایشون به دلایلی دیگه نمیتونن بیان برای همین من رو به جاشون آوردن امیدوار سالی خوبی رو با هم داشته باشیم .... من چوی مینکی هستم  می تونین صدام بزنین رن ..... سوالی هست؟

هیچ کس هیچی نگفت ...

رن: خوب پس میریم سراغ درس ... جزوه هاتون رو باز کنید ... وشروع کرد به درس دادن.

جسی یه نگاهی به هیونا کرد و گفت: هیونا .... هیونا ...

هیونا انگار نه انگار ...

جسی یکی زد به هیونا و گفت: هی خانم ...

هیونا که تازه به خودش اومده بود گفت: ها چیه؟

جسی: کجایی تو ؟ .. اصلا حواست کجایه ؟

هیونا: ها ... چیزه .... هیچی .

جسی: ها جون خودت هیچی ؟ ... چیه استادو دیدی زبونت بند اومده نه ؟

هیونا: هاااا ... نه خیر فقط به نظرم یکم خوشگله همین ....

جسی به هیونا نگاه کرد و زد زیر خنده ...

که استاد صداشو بلند کرد و گفت: شما خانما ردیف سوم ... چیز خنده داریه تو کلاس ...

جسی و هیونا برگشتن سمتش ... جسی: نه ...

رن: اگه هست بگین ما هم بخندیم ..

جسی: نه ببخشید استاد .

رن: دیگه تکرار نشه ... بعد دوباره روشو کرد سمت تخته و به درس دادن ادامه داد.

جسی: چیش پرو ... همش بخاطره تویه خانم ..

هیونا: به من چه خودت داشتی الکی میخندیدی .

جسی: شات آپ شو  .

که در کلاس باز شد و  جی ار اومد تو کلاس .

جی ار: ببخشید ...

رن: چرا الان ؟

جی ار: یه مشکلی پیش اومد ...

رن: در ضمن یه چیز دیگه .... من رویه به موقع سر کلاس بودن خیلی حساسم ... این دفعه بفرما ... تکرار نشه .

جی ار : حتما ... و رفت کنار سوهو نشست .

هیونا: اوه سوژه اومد ...

جسی: ساکت شو می خوای باز یه چیزی بهمون بپرونه ...

بعد از یک ساعت کلاس تموم شد ... جسی و هیونا رفتن تو محوطه دانشگاه نشسته بودن و با هم حرف میزدن که هیونا دید جی ار و سوهو دارن میان سمتشون ...

هیونا: اوه اوه جمع کن که سوژه داره میاد طرفمون  ...

جسی: کی؟ .. و برگشت پشتشو نگاه کرد که دید جی ار و سوهو پشتش وایسادن .

سوهو: سلام

جسی سریع صاف نشست و  گفت: سلام

هیونا: سلام

جی ار: سلام

جسی: بفرما ؟

سوهو: ما... اومدیم اینجا که ... جی ار خودت بگو .

جی ار: ها ... چیزه ما اومدیم که بگم راجب جریان دیروز ... واقعا متاسفم ...

بعد یه نفسی کشید و گفت: آخیش تموم شد .

جسی: خوب ...

سوهو: خوب همین فقط اومدیم که معذرت خواهی بکنه ...

هیونا: شما ؟

سوهو: من؟

جسی: بله شما؟

سوهو: آه ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم ... من سوهو هستم دوست صمیمی جی ار .

جسی: منم جسیکا و هیونا ...

سوهو: خوشبختم .

هیونا: ما هم .

جی ار: خوب دیگه ما بریم ... سوهو.

سوهو: بله بله ... بای ... بعد جی ار و سوهو رفتن.

هیونا: اوه نگاه اومده معذرت خواهی ...

جسی: میدونستم که میاد .

هیونا: معلوم نیست چه به سرش دادی ...

جسی: منظور ؟

هیونابا خنده : خودت میدونی ...

جسی: ساکت .

هیونا: ساکت ... چیش

جسی: از تو که بهترم تا استاد رو دیده بودی دست و پاتو گم کردی ...

هیونا: برو بابا ...

جسی: آره برو بابا ... تو راست میگی .

هیونا: بلند شو بریم ... خیلی داری حرف میزنی .

جسی: من دارم حرف میزنم یا تو ؟

هیونا: تو ...

بلند شدن و رفتن هتل... سویون و تیفانی هنوز خواب بودن .

جسی(با داد): هی خانما بلندشید چه خبره تونه ....

هیونا: بلندشید یه خبر خوب براتون دارم ..

سویون از اتاق اومد بیرونو خودشو پرت کرد رو مبل..

سویون : چته ؟

هیونا: بابام زنگ زد ...

تیفانی: خوب ؟

جسی: خونه ها آماده هستن ...

سویون بلندشد وایساد و گفت: دروغ میگی ؟

هیونا: نه راست راسته ...

تیفانی: خدا رو شکر از اینجا راحت میشیم .

سویون: کی میریم ؟

جسی: هر وقت خواستیم ...

هیونا: بلندشید وسایلتون رو جمع کنید .

و بچه ها همه رفتن تو اتاقشون تا وسایلاشون رو جمع کنن.

بعد از ظهر بعد از کلاس سویون و تیفانی دخترا آماده شدن ... بعد از هم خداحافظی کردن و جسی و هیونا رفتن خونه ی خودشون ...

سویون و تیفانی هم رفتن خونه ی خودشون.

جسی و هیونا تو خونه:

هیونا تا رسید رفت تو اتاقش و خودشو پرت کرد رو تخت و گفت : وای جسی هیچ جا خونه خود آدم نمیشه .

جسی: بذار برسی تو خونه بعد بگو هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

جسی رفت تو اتاقشو لباساشو عوض کرد اومد جلو تلویزیون نشست و گفت: هیونا ...

هیونا اومد از اتاق بیرون و گفت: چیه؟

جسی: میگم از فردا باید بریم کلاس زبان ...

هیونا: بهتر ... تو دانشگاه هلاک میشیم تا بفهمیم چی میگن .

جسی: آره به خدا باید بریم ... البته تو دانشگاه دو روز بگذره خیلی زبانمون بهتر میشه ... زودتر میفهمیم چی میگن.

هیونا: زنگ بزنم به اونا ببینم اونا در چه حالن .

جسی: اوکی ...

هیونا به سویون زنگ زد .... بعد از چند دقه برداشت .

سویون(با داد): سلام ...

هیونا: آخ گوشم کر شد شماها چکار دارید میکنید ؟

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تیفانی و سویون رسیدن تو خونه هر کدومشون رفتن تو اتاق خودشون ....

بعد از 1 ساعتی تیفانی اومد تو اتاق سویون و گفت: هی خانم بیا بیرون دیگه ...

سویون: چیه؟

تیفانی: نمی خوای برا خونه جدیدمون جشن بگیریم ...

سویون یه نگاهی به تیفانی انداخت و گفت: جشن ؟

تیفانی: اوهوم جشن ...

سویون از رو تختش پرید پایین گفت: Let’s Go

تیفانی: بریم ...

بعد رفتن تو هال ...  آهنگ گذاشتن و صداشو تا ته زیاد کردن ... بعد شروع کردن به رقصیدن وسط خونه .

بعد از نیم ساعتی سویون نشت رو مبل و گفت: حال نمیده .

تیفانی: دقیقا ... بریم خرید .

سویون: بریم ... همون موقع گوشی سویون زنگ خورد .

سویون(با داد): سلام ...

هیونا: گوشم کر شد شماها چکار دارید میکنید ؟

سویون(با داد): چی نمیشنوم ...

هیونا(با داد): صدا اون لامصبو کم کنید ...

سویون(با داد): اوکی اوکی ...

سویون رو به تیفانی: صداشو کم کن ... تیفانی صداشو کم کرد.

سویون: خوب چی میگی؟

هیونا: میگم شماها دارید چه غلطی میکنید اونجا باز خونه خالی دیدین؟

سویون: ما چکار میکنیم .... داریم جشن میگیریم ...

هیونا: جشن چی؟

سویون: خونه نویی ... شما ها هم بلند شید زودی بیاید اینجا... زود ... بعدشم گوشی رو قطع کرد .

جسی: چه خبر؟

هیونا: بیا الان به حرف من رسیدی که گفتم اینا رو نباید تو یه خونه بذاریم ...

جسی: خودشون میخواستن با هم باشن من چکار کنم ... چی شده حالا؟

هیونا: هیچی بابا زنگ نزده بودم الان سقف رو سرشون خراب شده بود ... آهنگ صداش تا ته بلند بود گوشای من از پشت تلفن کر شد ...

جسی: چی میگفت؟

هیونا: میگه می خوایم جشن بگیریم خونه نویی ... گفت ما هم بریم اونجا

جسی: خوب پس بریم ... بلند شو .

جسی و هیونا دم در خونه که رسیدن از اونور سویون و تیفانی هم رسیدن ...

جسی: کجا بودین؟

سویون یه اشاره به دستای بادیگارداشون کرد و گفت: رفتیم اینا رو بخریم ...

هیونا: اوه اوه چه خبرتون بوده ... کل مغازه رو خریدین...

تیفانی: نه بابا نصفشون ویس**کی هسته فقط .

جسی: اوه شت ... فقط !!!!

سویون: بریم تو ... بفرما منزل خودتونه .

دخترا رفتن تو ....

 تو خونه :

سویون و تیفانی رفتن تو آشپزخونه و با خودشون کلی چیز میز آوردن تا بخورن

سویون: اینا جا نمیشن رو میز بیاین پایین بشینید ...

دخترا رو زمین نشستن و شروع کردن به خوردن ...

بعد از 1 ساعتی همشون مست شده بودن ... سویون بلند شد و رفت صدا ضبطو زیاد کرد و شروع کرد به رقصیدن ...

سویون: بیاین دیگه وسط زود ...

و همشون بلند شدنو شروع کردن دیوونه بازی از خودشون در آوردن ... دوساعتی گذشت و همشون بی هوش افتاده بودن رو زمین یک ساعتی همشون خوابیدن و جسی بیدار شد هنوز مست بود ... رفت بالا سر هیونا و تکونش داد و گفت: هیونا ... دارم میرم خونه نمیای ؟

هیونا: آه ولم کن ...

جسی بلند شد کتشو پوشید و رفت بیرون ...

بادیگاردش اومد طرفشو گفت: خانم شما مستید ...

جسی برگشت طرفشو گفت: مستم که مستم به تو چه ... بعد یه قدم برداشت که دید داره دنبالش میاد .

جسی: اگه جرات داری یک قدم دیگه دنبالم بیا اون وقت دیگه زنده نمیذارمت.

بعد رفت طرف ماشینش که دید پشت سرشه ... جسی: نمیفهمی نه ... بعد کیفشو آورد بالا و یکی زد تو سرش ...

جسی: گمشو ... دیگه دنبالم نیا .

بادیگارد: ببخشید خانم اما وظیفه من اینه .... من دستور گرفتم .

جسی: وظیفته تو غلط کردی وظیفته ... کی دستور داده من رئیستم ... نه یه خری مثل آقای جان ... من رئیستم و دارم میگم گمشووووووووووو ....

جسی اومد بره که بادیگاردش دستشو گرفت و گفت: خانم شما مستید ...

جسی: تنت میخاره نه ... بعد با داد: خیلی هم میخاره نهههههههههههه .... بعد دستشو کشید و سوار ماشین شد و رفت .

بادیگارده هم که اوضاع رو دید دیگه دنبالش نرفت ...

جسی نمیدونست کجا می خواد بره اصلا آدرس خونه رو بلد نبود ...سرش کیج میرفت که یه دفعه جلوشو ندید و محکم خورد به یه جایی ... اومد پایین نمی تونست رو پاش وایسه و افتاد رو زمین ... یکی اومد بالا سرش و گفت: خانم خوبید؟

جسی یه نگاهی بهش کرد و شروع کرد خندیدن ....

پسره: الان زنگ میزنم پلیس ... چند لحظه صبر کنید.

بعد از چند دقه پلیس اومد و جسی رو با ماشین بردن اداره پلیس...

پلیس: خانم ... زنگ بزن کسی بیاد دنبالت...

جسی: چی ؟ ... زنگ بزنم ... ها باید زنگ بزنم ... بعد تو کیفش دنبال گوشیش گشت اما نبود.

جسی: نیست ... گوشیم .

پلیس: شماره بلد نیستی ؟

جسی: نه ...

پلیس: بلند شو میبرمت خونه ...

جسی: خونه؟ ... بلد نیستم.... بعد سرشو گذاشت رو میز و خوابش برد ...

پلیس: هی خانم ... خانم اسمت چیه ؟

جسی: ها ... جسی ... و باز سرشو گذاشت رو میز .

پلیس: جسیه چی؟ فامیل بگو؟

اما هرچی جسی رو تکون داد بیدار نشد ...

پلیسه بلند شد و گفت: چاره دیگه ای ندارم ... بعد تو کیف جسی رو نگاه کرد اما هیچی نبود ..

پلیس: کیف خالی رو برای چی میاری همرات .

بعد رفت و دست کرد تو جیب جسی .... یه برگه از جیبش آورد بیرون ...

پلیس: شماریه ... کی؟ بکهو ...

بعد به شماره زنگ زد ... بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت ...

بکهو: بله ؟

پلیس: سلام ...

بکهو: سلام شما؟

پلیس: من افسر چان هستم از اداره پلیس زنگ میزنم.

بکهو: پلیس!!!!!! ... بفرما؟

پلیس: امشب یه خانمی مست ماشینش به جدول خورده و آوردنش اینجا ... خیلی مسته فقط شماره شما تو کیفش بود .

بکهو: اسمش چیه؟

پلیس: اسم کاملشو نمیدونم ... میگفت جسی ...

بکهو: جسی ؟؟؟ ... نمیشناسم.

پلیس: خوب ما الان چکار کنیم ؟

بکهو: نمیدونم ...هر کار لازمه .

پلیس: خوب اگه شما رو نمیشناخت که شماره شما تو کیفشون نمیبود  ....

بکهو: خوب ...

پلیس: شما می تونید بیاید یک سر اداره پلیس؟ اگه نشناختیشون ... می تونید برید .

بکهو: من که نمیتونم الان بیام ولی ... یکی رو میفرستم ببینه کیه .

پلیس: منتظرم ... خداحافظ .

بکهو: خداحافظ ... و گوشی رو قطع کرد .

بکهو: جسی ... جسی؟ ... چه میدونم ... بعد زنگ زد به جی ار.

بکهو: سلام ...

جی ار: چیه؟

بکهو: یه مشکلی پیش اومده ...

جی ار: باز چه دسته گلی به آب دادی نصف شبی؟

بکهو: من ؟ ... به خدا هیچی .

جی ار: پس چیه؟

بکهو: الان از اداره پلیس بهم زنگ زدن ... میگفت یه دختری مست تصادف کرده شماره من تو کیفش بوده ...

جی ار: خوب ...

بکهو: تو که بهتر میدونی من الان نمیتونم برم اداره پلیس ... تو می تونی به جای من بری؟

جی ار(با داد): چی ؟ عمرا ....اگه کسی منو بشناسه چی؟

بکهو: عزیزم یه کلاه بکش رو سرت ... گناه داره برو ببین کیه این دختره؟

جی ار: یعنی نمی دونی کیه؟

بکهو: نه ... میگفت اسمش جسی هسته . منم همچین کسی رو نمیشناسم .

جی ار: خوب پس چرا نگرانشی ...

بکهو: آخه هیچ کس به جز افراد خاص شماره منو ندارن .

جی ار: بابا افراد خاص ... من نمیرم ...

بکهو: جی ار التماست میکنم ... برو دیگه .

جی ار: ببینم حالا ...

بکهو: بریا ممنون .

جی ار گوشی رو قطع کرد و از رو تخت بلند شد و لباس پوشید و رفت بیرون .

مینی: کجا؟

جی ار: یه جا کار دارم

آرون: این موقع شب ...

جی ار: کار دارم دیگه ... بعد رفت سمت در.

مینی: مشکوک ...

جی ار بدون حرفی رفت بیرون ... رفت اداره پلیس ...

جی ار: سلام اومدم دنبال خانم جسی ...

پلیس: اوه بله شما باید آقای بکهو باشید ؟

جی ار: نه منو فرستادن ...

پلیس: بفرمایید اینور .

جی ار و برد بالا سر  جسی ...

جی ار به جسی که خواب بود یه نگاهی انداخت و گفت: همینه؟

پلیس: آره ..

جی ار با دقت بهش نگاه کرد و گفت: جسیکا ...

پلیس: میشناسینش ؟

جی ار: بله ... یعنی...  نه زیاد

پلیس: چی؟ ... حالا هرچی پس می تونید ببرینش ؟

جی ار: ببرمش ؟ ... کجا؟

پلیس: خونش ...

جی ار: من خونشو بلد نیستم ... من فقط در حد سلام میشناسمش ... من میرم ... زنگ بزنید دوستاش بیان .

پلیس: موبایل نداره ... اینقدر مسته که اصلا حالیش نیست هر چی میگم ... شما ندارید شماره دوستاشو ؟

جی ار: نه ... یه دقه وایسین ...

جی ار رفت کنار جسی نشست و تکونش داد ...

جی ار: خانم جسیکا ...

جسی یکم سرشو بلند کرد و به جی ار یه نگاهی انداخت باز سرشو گذاشت ...

جی ار شونه هاشو گرفت و تکونش داد. جی ار: جسیکا ... جسیکا ... بلند شو ... زود بهم بگو شماره دوستت چنده ؟ ... زود باش ... جسیکا ....

 اما جسی انگار نه انگار ... جی ار: نه مثله اینکه اصلا حالیش نیست .

پلیس: گفتم که ...

جی ار بلند شد و گفت: در هر صورت به منم مربوط نیست ... من رفتم . روشو برگردوند و رفت بیرون از اداره پلیس ...

جی ار داشت با خودش حرف میزد: اصلا به من چه ... دختره معلوم نیست کجا بوده که اینقدر خورده ... اصلا بهش فکر نکن ... یکی میاد میبرش ... ولی گفت شماره هیچ کسو نداره .... نداشته باشه من چکارش کنم ... ولی ... دختره گناه داره ... نمیشه ولش کنم اینجا تنها ... وای خدا ...

بعد برگشت تو اداره پلیس و گفت: من میبرمش ...

خلاصه با کمک افسره جسی رو با هر بدبختی بود گذاشتن تو ماشین ...

تو راه:

جی ار: خوب حالا کجا ببرمش ؟ ... منکه خونشونو بلد نیستم... نه اصلا فکرشم نکن ببرمت خوابگاه ... چیه می خوای بچه ها چی فکر کنن ... پس کجا ببرمت ... فقط یه جا میمونه ... بریم همونجا ... فقط به من مربوط نیست که تا صبح سالم بذارتت یانه.

صبح روز بعد:

جسی وقتی چشماشو باز کرد سرش خیلی درد میکرد ... رو تخت یه تکونی به خودش داد و نشست رو تخت ... به دورو برش یه نگاهی انداخت ... که یه دفعه خشکش زد .

جسی: اینجا دیگه کجاست ؟

که همون موقع در اتاق باز شد و یکی اومد تو ...

--- : اِاِاِاِ ... بیدار شدی ... سلام .

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

بابای ♥





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 20 تیر 1393 01:09 ق.ظ
RENNNNN
REN
REN
RENNNNNNNNN
OFOFOFOFOOFOFOFO
SUHOOOOOOOO
ALI
BOD
sepide هی خانم حواست باشه ...
تنکس
جمعه 20 تیر 1393 01:00 ق.ظ
من هنوز تو شوکه mv جدیدشونم
sepide بله منم تا دو روز تو شوک بودم
جمعه 20 تیر 1393 12:59 ق.ظ
قشنگ بود سپیده جوننننن
sepide
پنجشنبه 19 تیر 1393 03:19 ب.ظ
Sooooo niceeeeeeèeeèe
sepide
پنجشنبه 19 تیر 1393 03:16 ب.ظ
خیلی قشنگ بود آباجی
واووووو
sepide مر30
پنجشنبه 19 تیر 1393 01:19 ب.ظ
یكی باید مراقب رن باشهههههههههههه....
چه كلاس منحرفی بشه با رن...
خدا رحم كنه...
راستی كلاسش كجاست منم بیام ثبت نام كنم؟؟؟؟
sepide بهله بهله
محلت ثبت نامش تموم شده گلم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر