تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - reprisal ( تلافی ) part 1
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 16 تیر 1393 :: نویسنده : kimia n
بله ...

هم اکنون با قسمت اول این داستان در خدمت شما هستیم ...

گو تو ادامه ...


http://8pic.ir/images/8tovwqzd4bshm8w25ojv.jpg

ادامه ...

 

 Reprisal

سهون گوشیو پرت کرد اونور ...

چانی : چی شد ؟

سهون : لعنتی ... جواب نمیده

چانیول : خوابه بابا ... انقدر حرس نخور بیا بگیر تو ام بخواب بزار ماهم بخوابیم

سهون : تا جواب نده خوابم نمی بره . تو بخواب

چانیول : چقدر مشکوکی بهش .

سهون : اره . یعنی نه . خب چمی دونم دیشب ساعت  11 شب کجا بوده که جواب منو تا همین الان نمی ده ...

چانیول : شاید خواب بوده .

سهون : 100 بار بهش زنگ زدم اون هیچ وقت زود نمی خوابه

چانیول : برادر من بشین سرجات الان باز قلبت درد میگیره باید بریم بیمارستان ها .

سهون : تو نمیخواد جوش منو بزنی

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ساعت 2 ظهر بود ... بالاخره لارا برگشت خونش

گوشیش رو جا گذاشته بود . وقتی نگاه کرد 60 تا میسکال از سهون دید .

لارا گوشیو برداشت و زنگ زد به سهون ...

چانیول گوشی رو برداشت

لارا : سهونی چی کارم داشتی ؟

چانیول : سلام .. سهون تازه خوابیده

لارا : سلام . چانیول ... حالش خوبه ؟

چانیول : اره . چرا جوابشو ندادی ؟

لارا : خونه نبودم ... گوشیم رو جا گذاشتم

چانیول : بیدار شد میگم زنگ بزنه .

لارا : باشه خدافظ

چانیول : خدافظ ...

بعد از ظهر بود که سویون اومد خونه ی لارا ...

سویون : دیشب کجا بودی ؟

لارا : بتوچه ...

سویون : لارا گوش ...

لارا : اصن حوصله ی چرتو پرتاتو ندارم

سویون : اون دوست داره احمق . بفهمه میافته سکته می کنه . میخوای بکشیش ؟

لارا : نترس نمی فهمه . مگه تو گاله رو باز کنی ...

سویون : دیشب پیشش بودی نه ؟

لارا : گفتم ک به تو مربوط نیست

سویون : لارااااا

لارا : اره بودم ... حالا که چی ...

سویون : خاک تو سرت . احمق بی لیاقت ...

لارا : حق نداری با من این جوری حرف بزنیا ...

سویون : حق دارم خوبشم دارم . از وقتی مامانت مرده مثل این دخترای هرزه ی کثیف تو خیابونا ....

لارا : خب .... بقیش ... میگفتی ..

سویون : بب...ببخشید ... از دهنم در رفت .

لارا : خجالت می کشی که با یک هرزه دوستی ؟ نه ؟

سویون : نه لارا ... منظورم ...

لارا : خوب منظورتو فهمیدم ...

سویون : لارا ...

لارا : میخوام تنها باشم .

سویون : لارا من ...

لارا : ازت ناراحت نیستم . خب هرچی تو دلت بود گفتی . عیب نداره میخوام تنها باشم فقط ...

سویون : لارا خواهش می کنم ناراحت نشو . غلط کردم بابا . از دهنم پرید ...

لارا : باشه .. برو

سویون : باشه ... کاری داشتی بهم بگو ... لطفا

لارا : خدافظ ...

و سویون رفت ..

حدودا یک ساعت گذشت ...

که گوشیه لارا زنگ خورد ...

لارا : بله ؟

.. : سلام عزیزم ... چرا بی خدافظی رفتی ؟

لارا : خواب بود نخواستم بیدارت کنم .

.. : چرا رفتــــی ؟ هان ... پاشو بیا دلم برات تنگ شده

لارا : باشه فردا ... عزیزم

.. : نه ... فردا نه خودم میام دنبالت .

لارا : ایلااااای ... گفتم که فردا .

ایلای : چرا ؟

لارا : حالم خوب نیست

ایلای : چرا ؟ بیام بریم دکتر ؟

لارا : نه . فردا خودم میام پیشت ...

ایلای : خیله خب ... شب بهت زنگ میزنم . خدافظ

لارا : باشه . بای

و گوشیرو قطع کرد ...

و پا شد تا غذا درست کنه ...

وقتی درست کرد رفت خونه ی سهون و چانیول ...

می خواست زنگ بزنه که چانیول درو باز کرد ..

چانیول : لارا ...

لارا : سلام .

چانیول : سلام بیا تو .

لارا رفت تو ...

چانیول : داشتم میرفتم سرکار ...

لارا : خب پس به موقع اومد .... بیا غذا درست کردم بیا بخور بعد برو ..

چانیول : هممم واقعا ؟!؟ با اینکه اصلا دوست ندارم ولی دیگه چیکار کنیم دست تورو که نمیشه رد کرد ...

لارا : اره ... خودم میشناسمت . سهون هنوز خوابه ؟

چانیول : اره ... برو بیدارش کن دیگه زیادی خوابیده .

لارا : باشه ... رفت تو اتاق سهون که بیدارش کنه ...

بعد 1دقیقه اومد بیرون ...

چانیول : بیدارش کردی ؟

لارا : خیلی خواب بود . دلم نیومد

چانیول : اوفففف بیا اینور بابا یکی بزن زیرش بیدار میشه دیگه ...

لارا : نههههه چانیولللل بیا تو غذاتو بخور . بزار خودش بلند میشه .

چانیول : راست میگی . اصن چکاریه الان بیدار شه که چیزی به ما نمیرسه

چانیول : من تکمیلم ... دستت درد نکنه

لارا : نوش جان .

چانیول : واییی دیرم شد ... من رفتم .

لارا : منم میرم دیگه ...

چانیول : بیا بشین بابا . نمی خواد خجالت بکشی . الان سهونم بیدار میشه ..

لارا : ...

چانیول : من رفتم ... راستی قرصاشم بش بدی ...

لارا : باشه ...

چانیول : خدافظ

لارا : به سلامت ..

لارا یک نگاهی به دورو برش کرد ...

لارا : اینجا خونست یا سگ دونی -_- ای خداااا

و شروع کرد به جمع کردن خونه ...

یک ساعتی گذشت ...

لارا هم تقریبا کارش تموم بود ...

لارا رفت تو اتاق سهون که بیدارش کنه ...

یکم تکونش داد ..

سهون : ولم کو چانی خستم ...

لارا : سهون ...

سهون برگشت ..

لارا : سلام خوش خواب

سهون : تو ... چرا اینجایی ؟

لارا : ناراحتی ؟ برم ..

سهون : نه ...

و بلند شد .

سهون : میرم صورتمو بشورم ..

بعد 2 دقیقه از دست شویی اومد ...

لارا : گشنت نیست ؟

سهون : نه .

لارا : هنوز خسته ای . برو بخواب

سهون : نیستم

لارا : باشه . چانیول گفت قرصاتو بدم بهت

سهون : خودم می فهمم ...

لارا : باشه پس من رفتم ...

سهون : برو . نکه من ادمم ...

لارا : چیه سهون چته ؟

سهون : برو تو که می خواستی بری ...

لارا : خیلی بدی . منو بگو برات غذا درست کردم اوردم شیش ساعت خونه رو مرتب کردم تا همین الان منتظرم حاج اقا بیدار شه اونم اینجوری ....

سهون : چرا دیشب جواب منو نمیدادی ؟

لارا : خونه نبودم گوشیمم جا گذاشتم ...

سهون : کجا بودی ؟؟؟؟

لارا : خونه دوستم

سهون : کی ؟

لارا : دوستم دیگه ... سویون

سهون : ....

لارا : سوالات تموم شد ...

سهون : اره .. گشنمم شد ...

لارا رفت براش غذا اورد ...

و نشست جلوش داشت نگاهش می کرد ...

سهون : من الان از گلوم پایین نمیره زل زدی به من ...

لارا : باشه ... ببخشید

بعد از اینکه سهون غذاشو خورد ...

لارا : میخوای بریم بیرون ؟

سهون : همممم ...

لارا پا شد و دست سهون رو کشید ...

لارا : بریم ...

سهون پاشد و دستشو از تو دست لارا کشید و گذاشت رو قلبش ...

لارا : سهوننننن

سهون : هیچی نیست ... قرصام

لارا رفت قرصای سهون رو اورد و داد بهش ...

لارا : هر چی میگم بخور که میگی خودم می فهمم بیا ... بیشعور خر دیدی چی شد ؟

سهون : مگه بار اولته می بینی من اینجوری میشم ؟ یک دقیقه صبر کن قرصا اثر کنن خوب میشم ...

لارا زد زیر گریه و سهون رو بغل کرد ...

لارا : ببخشید .... تقصیر منه ......

سهون : کجاش تقصیر تویه ؟

لارا : ....

سهون : پاشو انقدرم ابغوره نگیر ...

لارا بلند شد و اشکاش رو پاک کرد ...

لارا : نمیخواد بریم بیرون ...

سهون : چرا ؟؟؟

لارا : چون تو حالت خوب نیست نمی خوام بد تر بشی ...

سهون : نمی خوای با من بری بیرون نمی خواد الکی بهونه بیاری ...

لارا : بهونه نمیارم سهون . چرتو پرت نگو ...

سهون : اره .. من چرتو پرت میگم ... اصلا کی به من اهمیت میده !!! یک ادم مریض که الان 22 سالشه حتی عرضه نداره تنهایی بره بیرون برای خودش چیزی بخره ... معلومه خب چرت و پرت هم میگه ... نمی دونم خدا به چه دلیلی منو افریده ؟ چی پیش خودش فکر کرده ؟ اصلا چرا یک موجود اضافی که جز درد سر هیچی نداره رو خلق کرده . از وقتی بچه بودم تا حالا 1 دونه دوست هم نداشتم . اگه چانیول نمی بود حتما خودمو میکشتم . این جوری هم شما راحت می شدین هم من ... چانیول بیچاره از صبح تا شب میره سره کار اونوقت من حتی عرضه ندارم خرج خودمو در بیارم .... تو هم چون دلت برام میسوزه باهام موندی .... وگرنه کی از یک ادم مریض خوشش میاد که تو دومیش باشی ...

لارا : من خوشم میاد ... انقدر خوشم میاد که حاظرم قلبمو بدم بهت ... جونمو بدم بهت ... مگه من جز تو کیو دارم ؟؟؟ احمق ... دیگه این حرفارو نزن ...

سهون : ....

لارا : بخاطر خودت میگم . اگه بریم بیرون حالت بد شه من چ خاکی تو سرم کنم ...چند وقت دیگه قلبتو عمل می کنیم ... دیگه همه چی درست میشه ... خوبه خوب میشی

سهون : اره ... با پوله بابای تو یا من ؟ اگه چانیول در ماه همین قدر حقوق بگیره حدودا 57 سال دیگه پول عملم در میاد .... خوبه نه ؟

لارا : حالا خدا رو چ دیدی ؟ شاید یه چیزی شد ... تو امیدوار باش ...

سهون : 22 ساله امیدوارم .

لارا رفت کنارش رو مبل نشست و دستشو گرفت : بازم باش ..

سهون دست لارا رو کشید و لباشو بو...سید ....

همون موقع در زدن ...

سهون : ای چانیول مزاحم ... خدا ازت نگذره ... ای از همون بچگی حق منو میخورد ...

لارا :باشه بابا سخن رانی رو بزار برا بعد ... برو درو وا کن ...

سهون رفت دم در ...

سهون : جسیکا ؟؟؟

جسیکا : سهونییییییییی و پرید بغل سهون .....

جسیکا : واییییی جقدر بزرگ شدی شیطونننننن ... خوشگل تری شدییییی کههههه ...بیام خواستگاری ؟؟؟؟

سهون : اههه .. هه ..هه ... چیزه اینجا چی کار می کنی ؟

جسیکا : بعد 3 سال اومدم این چ طرز حرف زدنه بی ادب ؟؟ باید به چانیول بگم تورو یک ادبی بکنه نه ؟

سهون : نه خب ... چیز ...

جسیکا : چته تو ... نمیخوای دعوتم کنی بیام تو ؟؟؟

سهون : چرا چرا بفرمایددد ...

و جسیکا رفت تو ....

سهون پشت سرش درو بست ...

سهون :  ... گاوم زایید -_-

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: byeeee





نوع مطلب : reprisal ( تلافی )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 24 شهریور 1396 04:07 ق.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a entirely different subject but it has
pretty much the same layout and design. Superb choice
of colors!
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:02 ب.ظ
Hi there, I discovered your web site by the use
of Google at the same time as searching for a comparable matter, your web site came up, it appears great.
I've bookmarked it in my google bookmarks.
Hello there, simply changed into alert to your blog thru Google, and located that it's truly informative.

I'm gonna watch out for brussels. I'll appreciate if you happen to proceed this in future.
A lot of people shall be benefited out of your writing.
Cheers!
جمعه 13 مرداد 1396 03:31 ب.ظ
I'm extremely impressed together with your writing talents as neatly as
with the structure for your blog. Is that this a paid
subject or did you customize it your self? Anyway keep up the nice high quality writing, it's uncommon to peer a great
weblog like this one these days..
سه شنبه 3 مرداد 1396 08:17 ب.ظ
hello there and thank you for your information – I've
definitely picked up anything new from right here.
I did however expertise a few technical points using this web site, as I experienced to reload the website many times previous to I could get it to
load properly. I had been wondering if your hosting is OK?
Not that I am complaining, but sluggish loading instances times
will often affect your placement in google and can damage your high quality
score if advertising and marketing with Adwords. Anyway I'm adding
this RSS to my e-mail and can look out for much more of your respective exciting content.
Make sure you update this again very soon.
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:53 ب.ظ
I was recommended this website by my cousin. I am not sure whether this post is written by
him as nobody else know such detailed about my trouble.
You are incredible! Thanks!
شنبه 21 تیر 1393 02:25 ب.ظ
دوقلو زاییده....
kimia nکیییییییی ؟
اهان گاوه
چهارشنبه 18 تیر 1393 12:12 ق.ظ
سلام كیمیا گفتن نداره مث همیشه عالیی ولی یه حسی دارم....
احساس میكنم دلتنمیخواد من تو وبتون باشم...
با خودمهی كلنجار میرم چكار كنم؟؟
رك باش بامن
kimia nسلام مرسی ...
چرا عزیزممممم ...
نه عزیزم ما ناراحت نیستیم دوستم ...
من باهات رکم
دوشنبه 16 تیر 1393 09:07 ب.ظ
یعنی من موندم به تو چی بگم آخههههههه سهون کجا ایلای کجا
اگه بخوای ایلای رو ب سهون ترجیح بدی میکشمت
اگه آخر این داستانت کسی بمیره هم میکشمت
kimia nسهون اینجا
ایلای اونجا
حالا دیگه ...
نه نمی میره
دوشنبه 16 تیر 1393 06:28 ب.ظ
kheyli ghashang bud...man asheghe eli o sehunam...yani divooneye eli am!vali inja ba ham raghiban!!!!zudiiii edameee...
kimia nمرسی عزیزمممممممم
فدات بشممم منم دوسشون دارم
فدات بشم
بله رقبای عشخی
چشــــــم
دوشنبه 16 تیر 1393 06:11 ب.ظ
به به چه شود..... خاک تو سرت کنم حالا ایلایم آدمه که داری به سهون خیانت میکنی
نچ نچ نچ حالا وایسا الان که اومد حسابی ادبت میکنم تا آدم بشی ...
برو یکم خجالت بکش بچه قلبش درد میکنه بعد تو نامرد میری بهش خیانت میکنی
عالی
kimia nاین شود .... غر غر
بله اگه قهر نیستی که ما خوشحال میشیم ادبمون کنی
چی شده طرفدار سهون شدی ؟
دوشنبه 16 تیر 1393 03:42 ب.ظ
خیلی قشنگ بودددددددددددد
kimia n
دوشنبه 16 تیر 1393 05:05 ق.ظ
خیلی باحالم بود
kimia n
دوشنبه 16 تیر 1393 05:04 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
الهیییی سهون كوچولو
kimia nفدات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر