تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت سوم یه خاطر عشق تو (For you're Love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام اومدم با قسمت جدید

ادامه لطفا ...

http://8pic.ir/images/2rdh12xle84gki0hwnsl.jpg

قسمت سوم☺

روز اول دانشگاه :

جسی: زود باش دیر شد ..

تیفانی: خوب شما بری منم میام .

سویون: راست میگه شما بریم ... ماشینم که هست .

هیونا: نه همه با هم میریم .

جسی: راست میگه ... زود کن .

تیفانی: اومدم اومدم ... بریم .

تیفانی:

 
http://8pic.ir/images/o7nvifk0svqxehzj62mo.jpg

سویون:

 
http://8pic.ir/images/hadu163bwvvk93qym34x.jpg

هیونا:

 
http://8pic.ir/images/ss3fpw4opde0sywfu873.jpg

جسی:

 
http://8pic.ir/images/7zj7611u5s8rq2wynzm0.jpg

توی دانشگاه :

تیفانی: باید بریم اینور تا برنامه های کلاسامون رو بگیریم .

دخترا برنامه کلاسی شون رو گرفتن ...

سویون: اوه ... تیفانی بیا بریم که کلاس شروع شده ... بچه ها بعدا میبینمتون ... بعد دست تیفانی رو کشید و همراه هم رفتن.

جسیرو کرد به هیونا و گفت: کلاس ما هم نیم ساعت دیگه شروع میشه ... هیونا ؟

هیونا: چیه؟

جسی: بازم دارم میگم اگه به خاطر من اومدی رشته حقوق هنوزم وقت داری بری تغییر رشته بدی ...

هیونا: از اون روز صد بار گفتی ... منم صد بار گفتم که من اصلا به خاطر تو نیومدم خودم رشته حقوق رو دوست دارم تو هم نمیرفتی من تصمیم داشتم برم رشته حقوق ...

جسی: اوکی ... بریم کلاس 210 ... و با هم از پله ها رفتن بالا ...

هیونا به بادیگاردا پشت سرشون نگاهی انداخت و گفت: اینا هم همراه ما می خوان بیان ...

که همون موقع رسیدن در کلاس ...

جسی رو کرد به بادیگاردا و گفت: شما ها باید همینطوری دنبال ما بیاید ...

بادیگارد: بله ما اینجوری دستور داری ... هرکجا شما برید ما هم باید همراتون بیایم ...

هیونا: تو دانشگاه هم دست بردار نیستن و روشو کرد به طرف کلاس و رفت تو کلاس جسی هم دنبالش رفت که یه دفعه برگشت طرف بادیگاردا و با داد گفت: چیه ؟ نکنه می خوای تو کلاسم با ما بیای ؟

بادیگاردا دو تاشون احترام گذاشتن و یکیشون گفت: ببخشید ما اینجا منتظرتون می مونیم ...

جسی هم رفت تو کلاس و کنار هیونا که ردیف سوم نشسته بود نشست ...

هیونا: می خوای بریم تو محوطه دانشگاه یه قدمی بزنیم تا استاد میاد ...

جسی: دیر نمیشه ؟

هیونا: نه بابا هنوز نیم ساعت فرصت داریم .

جسی: بریم ...

و با هیونا رفتن تو محوطه یه گشتی زدن دانشگاه خیلی قشنگی بود ... نیم ساعت بعد برگشتن تو کلاس و داشتن از پله ها میرفت بالا  که یکی از پشت گفت: وارث ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جسی برگشت و چشمش افتاد به پسری که رو نیمکت پشت سرشون نشسته بود و داشت نگاش میکرد ...

جسی: جی ار ..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیونا: چی ؟

جی ار: به به ... اینجا چکار میکنی؟  شما کجا ... اینجا کجا؟

جسی فوری روشو برگردوند و به هیونا گفت: بیا بریم ... و رفتن سر جاشون نشستن  .

جی ار: دختره ی پرو ... هی ... و اومد بلند شه که استاد اومد سر کلاس و همه ساکت شدن .

سوهو: چی؟ چرت و پرت میگی چرا؟

جی ار: من چرت و پرت میگم ... وایسا من باید حال این دختره رو بگیرم ... بعد از کلاس .

حدود دو ساعتی کلاسشون طول کشید ... و بلاخره کلاسشون تموم شد ...

هیونا: خوبه تو این یه هفته که بیکار بودیم یه معلم گرفتیم بهمون یکم زبانشون رو یاد داد و گرنه من همین یه ذره ای هم که فهمیدم رو نمیفهمیدم  ...... وای خدای من مغزم داره میپوکه ... تو هیچی فهمیدی اصلا؟

جسی: منیکم از حرفاشو فهمیدم چی میگفت ولی بیشتر  از رو کتاب خودم که انگلیسی بود خوندم  ... همش مسئله بود .

هیونا: مثل من .... بله دیگه بایدم باشه ریاضیه خدایی نکرده ... تو خونه باید یکم برام توضیح بدی ...

جسی: چشم ...

هیونا و جسی کیفاشون رو برداشتن و از پله ها اومدن پایین که جی ار یه دفعه جلو جسی وایساد ...

جی ار: خوب خانم وارث ... جوابم رو ندادین ... اینجا در شئن شما نیست اینجا چکار میکنید ؟

جسی: دنبال دردسر نیستم ... پس برو کنار .... و جی ار رو کنار زد و با هیونا رد شدن ... هیونا از کلاس رفت بیرون که باز جی ار اومد جلو جسی و گفت: چی دردسر ... خودت اول شروع کردی ؟ خوبه منم بزنم به شونت ... هان؟ ... بعد یکی زد به شونه ی جسی ... جسی یه نگاهی به اطرافش انداخت همه بچه ها دورشون جمع شده بودن و جی ار و جسی رو نگاه میکردم  .... جسی برگشت و به جی ار یه نگاهیانداخت ...

جی ار: چیه خوشت اومده ؟ و یکی دیگه زد به شونه جسی ... که یه دفعه یکی از پشت دستشو گرفت و پیچون و رو به جسی گفت: خانم ... شما خوبید؟

جی ار: آخ آخ آخ ... دستم ... تو دیگه کدوم خری هستی ؟

جسی: منو نگاه .... جی ار به جسی نگاهی کرد ...

جسی: گفتم که دنبال دردسر نیستم ... فهمیدی؟

بعد رو کرد به بادیگارشو گفت: ولش کن ... بادیگارد هم جی ار رو ول کرد و زدش کنار تا راه جسی باز بشه ...

جسی یه نگاهی به جی ار انداخت و از در کلاس رفت بیرون ...

سوهو فوری اومد طرف جی ار و گفت: خوبی تو؟

جی ار: آره خوبم ... بعد رو کرد به بچه ها و گفت: چیه فیلم سینمایی هسته و ما خبر نداریم ... بچه ها همه از کلاس رفتن بیرون ...

سوهو: این کی بود؟

جی ار: همون فرشته خانومی که بعد از کنسرت در موردش حرف میزدید ...

سوهو: فرشته !!!! ... آهان همون دختره بالا سِن ...

جی ار: بله همون ...

سوهو: اوه اوه معلومه پس شخص مهمیه که بادیگارد داره .

جی ار: وارثه ... تو دهنش(...) ...دستم درد گرفت .

سوهو: تقصیر خودته می خواستی سر به سرش نذاری ؟

جی ار: من چه میفهمیدم که بادیگارد داره ...

سوهو: حالا هرچی بیا بریم ...

///////////////////////////////////////////////

جسی از کلاس اومد بیرون ... هیونا تا دیدش اومد طرفشو گفت: خوبی؟

جسی: آره چیزی نیست ...

هیونا: من می خواستم بیام تو کلاس که یه بنده خدایی نذاشت ... بعد یه چشم غره ای به بادیگاردش رفت.

جسی: هیچی نشد بابا ...

هیونا: کی بود ؟

جسی: به نظرت کی؟ یکی از همون پسرایی که رفتیم کنسرتش ...

هیونا: واقعا!!!!!!!!!!!!!! اصلا بهشون میومد همچین باشن !

جسی: دیگه ... همونی بود که تعریف کرد عکسو دادم بهش ... همون

هیونا: آهان پس ازت اعصبانی بود  برای همین بود .

جسی: آره ... بیخیالش بابا ما از این چیزاا زیاد دیدیم .

هیونا: آره بخدا ...تازه بدتر از این هم دیدیم ... برامون عادیه.

جسی: بهله ... وایسا زنگ بزنم ببینم سویون و تیفانی در چه حالن ...

بعد گوشیش رو ورداشت و زنگ زد به تیفانی ...

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تیفانی دستشو از تو دست سویون کشید و گفت: آه بابا آروم تر دستم شکست ...

سویون: زود باش  دیگه دیر کردیم الان استاد اومده .

تیفانی: باشه بریم .... بعد رسیدن دم در کلاس ...

تیفانی: کلاس چی داریم؟

سویون: زبان انگلیسی ...

تیفانی: خوب خدا رو شکر زبونمون رو میتونه بفهمه ... در بزن .

سویون در زد و با تیفانی وارد کلاس شدن ... استاد اومده بود .

سویون و تیفانی احترامی گذاشتن ...

تیفانی: ببخشید فک کنم یکمی دیر کردیم .

استاد: اسم ؟

تیفانی: هوانگ استفانی صدام میزنن تیفانی

سویون: سو جوهیون  صدام میزنن سویون  

استاد: بشینید ...

سویون و تیفانی ردیف دوم نشستن .... رو به روشون سه تا پسره نشسته بودن ...

دو ساعت کلاس داشتن حدود یک ساعتی گذشت که استاد گفت من میرم برمیگردم ...

تا استاد پاشو از در کلاس گذاشت بیرون ... کلاس پر از سر و صدا شد .... و همه دخترا دور همون سه تا پسره که رو به رو تیفانی و سویون نشسته بودن جمع شدن و کلی سر و صدا میکردن ...

تیفانی: کین اینا؟ میشناسیشون ؟

سوین: نه بابا من از کجا بشناسمشون ...

سویون به شونه پسر جلوییش زد .. پسره برگشت طرف سویون... سویون: ببخشید ... اونجا چرا شلوغه ؟

پسره: اون سه تا پسره ای که اونجا میشینن ... خواننده ان ... شما نمیشناسیشون؟

تیفانی: نه ...

پسره: خوبه ... خیلی بده یه شخص معروف تو کلاست باشه همیشه پر سر وصدایه کلاس.

سویون: ممنون .

تیفانی: چیش چه دختره آویزونی ...

سویون: دقیقا ... هر چی هم باشن ... دختر دیگه اینقدر سبک ...

که استاد اومد تو کلاس و همه رفتن سرجاشون نشستن.

یک و نیم دیگه گذشت تا کلاس تموم شد ... سویون و تیفانی اولین کسایی بودن که از کلاس اومدن بیرون که گوشیه تیفانی زنگ خورد .

تیفانی: جسی هسته ... و کنار در وایسادن تا حرفش تموم بشه ...

بعد از چند دقه تیفانی قطع کرد ...

سویون: چی گفت؟

تیفانی: کلاسشون تموم شده بود گفت همین جا وایسیم تا اونا هم بیان بعد با هم بریم یه چیزی بخوریم دارم میمیرم از گشنگی ... تو چی؟

سویون: منم همین طور ... 5 دقه ای گذشت که جسی و هیونا اومدن پیش تیفانی و سویون ...

جسی: سلام ...

هیونا: چه طور بود کلاس ؟

سویون: خوب بود ... خدا رو شکر زبان انگلیسی بود .

تیفانی: سه تا پسره تو کلاسمون هستن که عامل شلوغی کلاسن ...

سویون: شما چطور بود ؟

جسی: هی ... خوب بود .

تیفانی: هی ... خوب بود یعنی چی؟

هیونا: داستانش مفصله ... بریم فعلا ... و اومدن برن که سویون گفت: هی جسی... هیونا نگاشون کنید همینا هستن ... میگن خیلی معروفن ... نگاه دارن از کلاس میان بیرون

دخترا روشون رو برگردوندن سمت در کلاس ...

تیفانی: آره خودشونن ...

جسی همین طور مونده بود چی بگه ...

هیونا: ای بد نیست قیافشون ... جسی نظر تو چیه؟

که همین طور پسرا بهشون نزدیک شدن و اومدن از کنارشون رد شدن که یکی شون از پشت سر دخترا گفت: جسیکا ...!!!!!!!!!!!!!

جسی: اَاَاَاَاَ ه ه ه ه ه اینا اینجا ...  وای ی ی ی ی ی ی ...

دخترا برگشتن سمتشون اما جسی همین طور پشت بهشون وایساده بود .

سویون: چی جسیکا؟

تیفانی زد به جسی و گفت: با تو کار دارن ؟

جسی روشو برگردوند و گفت: اوه سلام ...

آرون: سلام ... اینجا چکار میکنی؟

جسی: میام دانشگاه ...

بکهو: اوه چه خوب ...

مینی : اینا دوستاتون هستن ؟

جسی: آره ... این سویون .. این تیفانی ... و اینم هیونا ...

جسی: بچه ها این آقا مین هیون ... این آقا آرون ... و این یکی آقا هم بکهو

دخترا: خوشبختیم ...

مینی: ما هم .

جسی: چیزه .. ما باید بریم ... فعلا .

آرون: اوکی ... فعلا .

و پسرا به راهشون ادامه دادن.

دخترا هم از راه مخالفشون حرکت کردن ...

هیونا: اینا کی بودن ؟

سویون: تو کلاس میگفتن خواننده ان ... تو از کجا میشناختیشون ؟

جسی: چیه ؟ یادتون رفته که کنسرته کیا رفتیم ... کنسرت اینا بود دیگه ..

تیفانی: واقعا !!!!!!!

هیونا: یعنی اون پسره تو کلاس ما ...

جسی: هم گروهیشونه ... وای خدا دانشگاه کم بود ... یا نه رشته کم بود .

سویون: بریم یه چیزی بخوریم ؟

هیونا: بریم ... و دخترا رفتن یه رستوران همون نزدیکیا ... و بعد دوباره رفتن دانشگاه چون بعد از ظهر هم کلاس داشتن .... بعد از کلاس مستقیم دخترا رفتن هتل .

تو هتل :

جسی: آه خیلی خسته شدم ...

سویون: منم ...

تیفانی: سخت تر از همه اونجایی هسته که بین حرفاش فقط چند کلمه رو میفهمیم ...

جسی: آره دقیقا ... بهتره از فردا باز بگیم معلمه بیاد یه ساعتی ...

هیونا: آره فکر خوبیه ... راستی جسی ... این استاد آخریه رو دیدی ... نمیتونست رو پاش وایسا از بس پیر بود ..

جسی: آره دقیقا .. من با خودم میگفتم الانه که بیوفته بمیره ... خیلی هم بد اخلاق بود ...

هیونا: آره ... تازه فردا سر صبح هم باهاش داریم ...

جسی: چقدر مسخره هست کلاس سر صبح ...

سویون: خخخخخ ... ما فردا صبح اصلا کلاس نداریم بعد از ظهر کلاس داریم ...

تیفانی: دقیقا بسوزید ...

هیونا: آخ آخ سوختم ...

جسی: آخ بگیر الان آتیش میگیرم و بعد همشون زدن زیر خنده .

فردا صبح جسی و هیونا بلند شدن برای کلاسشون  ...

تو دانشگاه:

هیونا: آه خوابم میاد ...

جسی: یواش دختر الان یکی میشنوه زشته ...

هیونا: بشنوه ... دارم میمیرم ... خدااااا .... خیر نبینه استاد

جسی: دقیقا منم خیلی خوابم میاد ... کلاسه چیه حالا ...

هیونا: چه میدونم .... یه چیزه بازپرسی .

رفتن تو کلاس و نشستن سر جاشون ...

هیونا یه نگاهی به اطراف کلاس انداخت و گفت: نیومده ..

جسی: کی؟

هیونا: همون پسره دیروزی دیگه .

جسی: به درک ... چه شخص مهمی ...

که یه پسره جوانی وارد کلاس شد و در کلاس رو بست ... کیفشو گذاشت  رو میز استاد و چند بار زد رو میز ...

اما دید همچنان بچه ها دارن حرف میزنن ... کتابشو در آورد و محکم کوبوند رو میز که کل کلاس ساکت شد و همه برگشتن سمتش ...

پسره(با داد) : من به جای استاد جو اومدم ... بشینین سرجاتون.

همه بچه ها نشستن سر جاهاشون وو ساکت شدن ...

پسره: خوب .... سلام من به جای استاد جو اومد ایشون به دلایلی دیگه نمیتونن بیان برای همین من رو به جاشون آوردن امیدوار سالی خوبی رو با هم داشته باشیم .... من چوی مینکی هستم  می تونین صدام بزنین رن ..... سوالی هست؟

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

بابای :-*





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 تیر 1393 03:46 ب.ظ
ای بابا بذار یکم مینی حرف بزنه
ایششششششششششش
sepide خوب چکارش کنم کم حرفه بچه .... به زور حرف بذارم تو دهنش
دوشنبه 16 تیر 1393 03:45 ب.ظ
حالا رن باید استیل جدید وارد میشود
خیلی قشنگ بودددددددددددد
زودی قسمت بعدی
sepide مر30 گلم
چشم
دوشنبه 16 تیر 1393 02:21 ق.ظ
قشنگ بود سپید جان
sepide ممنون عشقم
دوشنبه 16 تیر 1393 02:20 ق.ظ
ای خدا همینو كم داشتیم ك این رنه فنچوله كله زرد استاد بشه
sepide اوهوی درست صحبت کن راجب داماده ما
یکشنبه 15 تیر 1393 01:29 ب.ظ
خیلی فشنگ بود .
sepide مر30
یکشنبه 15 تیر 1393 03:56 ق.ظ
الجیغغغغغغ
الرنننننننن
الفار و الهواررررررر
ای وانت هیمممممممم
اوه گادددددد
می غششششششش
هلپ می پلیزززززززز
sepide کنترل ... کنترل کن خودتو عزیزم ...
هیچی نشده ... نفس عمیق بکش ... عمیق ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر