تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت دوم به خاطر عشق تو (For your Love)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

قسمت جدید

بدو ادامه ...


http://8pic.ir/images/2r5n1s3g4bvchq50e5ci.jpg

قسمت دوم ☻

که یکی از اونا اومد جلوش و گفت: سلام من ..... آرون هستم ...

جسی: منم جسیکا. بعد یه نگاهی به پسرایی که پشت آرون وایساده بودن کرد ...

همه با هم: سلام

جسی هم سری تکون داد که آرون دستشو گرفت و گفت: بفرما اینجا .... که دید جسی همراش نمیاد برگشت طرف شو گفت: مشکلی هست؟

جسی: آره .... بعد دست آرون رو کشید یه گوشه سن و گفت: من نمی تونم بیام رو سن هیچ کس نباید من رو ببینه اینجا ... من الان میرم یکی دیگه رو بیارین بالا سن اما من نباید بیام ...

آرون: چرا؟

جسی: موضوش پیچیده هست .. من اگه باهاتون بیام رو سن هم شما بدبخت میشین هم من ... من نباید دیده بشم اینجا ... میفهمی ؟

آرون: نگران نباش طوری نمیشه بیا بریم ...

جسی: نه نمیشه ... اگه منو توی اون دوربین لعنتی نشون بدن بدبخت میشم ... من میرم پایین یکی دیگه رو بیارین ... باش؟

آرون: نمیشه ... الان ما باید برنامه رو شروع کنیم ... بیا ما هواتو داریم نمیذارم دوربین روت ذوم کنه ... اوکی؟

جسی: ای خدا ... بدبخت شدم رفت . بعد رفت رو یه صندلی که وسط سن بود نشست ... بعد چراغا روشن شد و تا طرفدارا جسی رو دیدن شروع کردن به جیغ زدن ...

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

سویون: اوا چی شد؟

تیفانی: برقا رفت ....

سویون: شایدم شماره خوندن ...

تیفانی: شاید ... هیونا جسی کو؟

هیونا: از بس اینجا سر و صدا بود سرش درد گرفت رفت بیرون منتظره ما هم بریم ...

سویون: کنسرت به این باحالی ....

تیفانی: سرش درد گرفت ...!!!!

هیونا: شما دوتا تارای صوتی تون پاره نشد؟

سویون: نه چطور؟

هیونا: از بس جیغ زدین .

تیفانی: حاله کنسرت اومدن به همینه دیگه .... نه مثل شما دوتا مثل برج زهره ماری وایسادین یه گوشه .

که چراغا روشن شد ...

تیفانی: اِاِ برقا اومد ...

سویون: بیا دیدی شماره خونده بودن ...

هیونا: دختریه ؟

تیفانی: آره .... بابا سرتو بالا بگیر ببینیمت ... چیش .

سویون: چقدر از دور شبیه جسیه ...

هیونا: راست میگی منم حس کردم که جسیه .

تیفانی: دیوونه شدید ... جسی هیچ وقت اون بالا نمیره ...

سویون: چه میدونم ...

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

جسی رو صندلی نشسته بود اصلا جرات نداشت سرشو بالا کنه .... سرشو پایین انداخته بود و موهاشم ریخته بود تو صورتش تا شناخته نشه ....

جسی یه لحظه سرشو آورد بالا دید پسرا دور هم جمع شدن  و دارن با هم حرف میزنن گه گاهی هم به جسی یه نگاهی میندازن ...بعد از 5 دقیقه پسرا شروع کردن به رقصیدن جلو جسی ... جسی همین طوری سرش پایین بود که یکی یه چیزی گذاشت رو سرش جسی سرشو بالا آورد دید یه کلاه نقاب داره بعد به پسره جلوش نگاه پسره یه چشمک به جسی زد و روشو کرد اونور ... جسی کلاهو گذاشت رو سرشو کشیدش پایین تا جایی که چشماش اصلا دیده نمیشد ... بعد حدود 2 ساعتی بلاخره تموم شدو آخر بار با جسی عکس گرفتن یه عکسو دادن به جسی یکی رو هم به خود گروه داد  .... جسی با پسرا رفت تو  یه اتاقی ... پسرا تا وارد اتاق شدن هر کدومشون رو یه مبلی بی هوش شدن ... جسی یه گوشه از اتاق وایساد .... تو فکر بود و اصلا حواسش به دورو برش نبود که آرون زد بهش و گفت: معلوم هست حواست کجاست؟

جسی: ببخشید ... جانم ؟

آرون: شما گروه ما رو میشناسی؟

جسی: نه ...

آرون: پس چطوری اومدی کنسرت ما؟

جسی: شانسی ...

آرون: بعد چرا نباید دیده میشدین؟

جسی: چون .... چیزه ... چون ....من وارث یه شرکتم و کل دنیا منو میشناسن.

آرون: چه شرکتی ؟

جسی: دیگه بماند ...

آرون: اوکی .... میخوای با بچه ها آشنا بشی ؟

جسی: آره چرا که نه ...

آرون: خوب این ... بعد به یکی یه اشاره کرد و گفت: این مین هیونه  ....

مین هیون: خوشبختم ...

جسی : منم ...

آرون : اون یکی بکهو هست ...

بکهو: سلام ...

جسی: سلام

آرون: و اون یکی جی اره لیدر ما ... جسی یه نگاه به جی ار کرد که اصلا چشماشم باز نکرده بود ...

آرون رفت طرف جی ار و گفت: هی آقا بلند شو خودتو جمع کن زشته جلو مهمون ...

جی ار چشماشو باز کرد یه نگاهی به جسی کرد و نشست رو مبل ...

آرون: جسیکا خانم هستن ...

جی ار: خوب چکار کنم امضاء میخواد ... بعد بلند شد تا بره بیرون که جسی گفت: ببخشید ...بعد رفت رو به رو جی ار وایساد و گفت: من باید برم نه شما .... بعد دست جی ار رو گرفت آورد بالا و عکسو گذاشت تو دستشو و گفت: مال خودت ... من نه تو رو میشناسم نه دوستاتو ... پس جلو من ژست معروف بودن رو نگیر .... چون در برابر منو چند نفر دیگه تو هیچی نیستی ... برو جلو طرفدارات ژست معروف بودن بگیر ... بعد بهش یه پوز خند زد و رو کرد به آرون و گفت: ممنون برای همه چیز ...

آرون: خواهش ....   جسی روشو برگردوند و رفت ....

جسی(زیر لب): پسره ی پرو ... که یکی از پست گفت: جسیکا خانم ...

جسی برگشت و گفت: بله ...

آرون: ببخشید ... این پیشتون باشه اگه به مشکلی بر خوردید حتما خبرم کنید ...

جسی کاغذ گرفت وگفت: ممنون .

آرون: به سلامت برید ...

جسی: شما هم .... جسی به راهش ادامه داد و همین طوری تو فکر بود و اصلا حواسش به جلوش نبود که به شدت خورد به یکی و افتاد ...

جسی: آخ ... چه خبرته ؟

پسره فوری به جسی کمک دادتا بلند شه و گفت(به کره ای): حالتون خوبه؟

جسی: چی میگی؟

پسره: متاسفم ... ببخشید .

جسی: حواصتو به خودت بگیر ... و رفت بیرون از در ... رفت کنار ماشین دید بچه ها وایسادن و منتظرشن ...

سویون: معلوم هست کجایی؟

تیفانی : کجا بودی ؟

جسی: شما دوتا یک کلمه دیگه حرف بزنید ... پشیمون میشید ... فعلا بشینید تو ماشین ...

همه نشستن ...

هیونا: چی شده ؟

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

آرون برگشت تو اتاق و رو یه مبل نشست ...

بکهو: چی شد دادی بهش ؟

آرون: بله دادم ...

بکهو: مر30 هیونگ ..

مینی: عمرا بهت زنگ بزنه ...

بکهو : چرا؟

مینی: چیه نشنیدی ... دختره وارثه یه شرکت بزرگه ... به همین خیال باش .

بکهو: حالا خواهیم دید ...

آرون: جی ار خوبی؟

بکهو: خخخخخ ... تو جاش بودی الان خوب بودی ؟

مینی: خوب ضایعت کرد ...

جی ار: برو بابا ...

پسره وارد اتاق شد و بلند گفت: سلام ...

همه با هم: سلام ...

بعد رفت کنار جی ار نشست ... جی ار: تو اینجا چکار میکنی؟

پسره: اومدم بهه دوستام تبریک بگم با این کنسرت بی نظیرتون  ...

آرون: تنکس ...

بعد از چند دقه ....

پسره: جی ار چشه ؟ چرا تو خودشه ؟

بکهو: یکی بد جور ضایعش کرد .... خخخخ

پسره: کی چرات کرده جی ار رو ضایع کنه ... ؟

آرون: دختری که اومد بالا سن ...

پسره: اوه شت ... یعنی در این حد ...

مینی : بهله ... دختره خیلی خرش میرفت .

پسره: خوب چیزیم بود؟

بکهو: خوب ...!!!!!؟؟؟ ... عالی بود .

پسره: واقعا!!!!

آرون: وارث یه شرکت بزرگ بود

مینی: کره ای هم بلد نبود ...

پسره: واقعا !!!! شما رو چطور میشناخت ...

بکهو: ما رو نمیشناخت ...

پسره: خخخخخخخخخخ ... به جی ار چی گفته که همچین رفته تو کما ...

مینی: هیچی ... جی ار خودش خیلی کار بدی کرد ... اونم در یک کلمه قهوه ایش کرد... خخخخخخ

پسره: اوه شدتش اینقدر زیاد بوده ...

بکهو: خیلی ...

پسره: شماره نداد؟

بکهو: اوهک ... نگاه چپ بهش نکنی آقا ... من زود تر دست به کار شدم .

پسره: ایش همیشه دیر میرسم ... جی ار ...

جی ار: ای مرگ ... یه دقه ساکت شو سوهو ...

سوهو: به چی دوساعت فک میکنی ...

جی ار: یه چیز مهم ... نمی خواین بریم ... بلند شید دیگه

/////////////////////////////////////////////////////////////////////

جسی هم تمام جریان رو تعریف کرد ....

تیفانی: یعنی تو بالا سن بودی؟

جسی: بله ...

سویون: گفتم خیلی شبیه جسیه ...

هیونا: جدی تو بودی؟

جسی: پ نه پ عمت بود ...وای خدا چکار کنم ... بیچاره شدم ..

تیفانی: نترس بابا ما نشناختیمت چه برسه بخواد بقیه بشناسنت .

جسی: اگه به آقای جان باشه از 60 متری متو میشناسه ... وایییییییی

سویون: هیچی نمیشه بابا ....

جسی: نمیشه نمیشه ...

بعد از نیم ساعت ... هیونا: جسی بیا دو دقه بشین مردی از بس راه رفتی ...

سویون: راست میگه سرگیجه گرفتیم .

جسی: ساکت ... دارم فکر میکنم ... چه خاکی تو سرم بریزم ... هی من گفتم نمیام ... نگاه حالا چی شده ؟

تیفانی: هنوز که چیزی نشده بابا ...

جسی: میشه اصلا نگران نباش ... بعد رفت تو اتاقش و نشست رو تختش ...

جسی گوشیش رو برداشت و زنگ زد به لیام ... گوشیش زنگ میخورد اما کسی برنداشت ...

جسی گوشیش رو پرت کرد یه طرف و گفت: به درک ...

خلاصه اون شب جسی اصلا نتونست بخوابه و تا صبح راه میرفت ... صبح جسی بلند شد رفت صبحانه سفارش داد تا براشون بیارن . بچه ها کم کم از خواب بیدار شدن و اومدن سر میز نشستن .

سویون: به به چی شده سحر خیز شدی؟

جسی: دیگه ...

هیونا: سحر خیز شده !! ... معلومه اصلا دیشب نخوابیده ...

تیفانی: واقعا !!! نخوابیدی ؟

جسی: این یه چیزی پروند شما چرا باور میکنید .

هیونا: آره جون عمت .

سویون: امروز بریم لب ساحل ...؟

تیفانی: آره فکر خوبیه ...

هیونا: موافقم ...

سویون: جسی ...؟

جسی: بریم ...

تیفانی: اوه واقعا !!! بریم پس آماده شیم ...

بچه ها رفتن و آماده شدن ...

جسی: من میرم تو ماشین شما ها هم بیاید ...

تیفانی: باشه ...

هیونا: وایسا منم بیام ...

جسی درو باز کرد تا بره بیرون که چشماش گرد شد ... جسی رفت بیرون که دو نفر با کت و شلوار براش تعظیم کردن ...

جسی: شما ؟

پسره: از امروز بادیگارد های شما هستیم .

جسی( تعجب): چی ؟؟؟ ... بعد از چند ثانیه برگشت تو خونه که محکم خورد به هیونا ...

هیونا: آخ حواست کجاست ؟

جسی: ....

هیونا: چی شده تو رو ؟

جسی: ...

هیونا: هی خانم ... و جسی رو تکون داد .

جسی: ها ...

هیونا: چیه ؟

جسی: گفتم که ... ولمون نمیکنن .

هیونا: چی ؟ چرا چرند میگی چی شده؟

جسی: برو بیرون رو نگاه میفهمی ...

هیونا: بیرون !!!!

بعد در و باز کرد و بعد از چند ثانیه برگشت  و گفت: ای خدا ... دیگه نمیشه ... و گوشیش رو برداشت و زنگ زد به باباش ...

هیونا: معلوم هست اینجا چه خبره ؟

باباش: عزیزم برای محافظت از شما فرستادیمشون ...

هیونا: نیازی به محافظت نیست ... خودمون مواظبیم .

باباش: نه عزیزم احتیاط اولین شرطه ... اونجا خیلی خطرناکه مخصوصا اگه بفهمن که شما ها کی هستید ...

هیونا: قرار نیست بفهمن ؟

باباش: چرا اگه برید دانشگاه حتما میفهمن ... پس خودتونو عصبانی نکنید ...

هیونا: ...

باباش: اونا که کاریتون ندارن فقط از دور مواظبتون هستن همین ... این موضوع رو اینجا همه با هم روش تصمیم گرفتیم ... اینجوری خیال ما راحت تره ...

هیونا: بابا ...

باباش: تازه براتونن یه چیزه دیگه هم فرستادیم برید پایین ...

هیونا گوشی رو قطع کرد ...

جسی: چی گفتن ؟

هیونا: مگه فقط برای احتیاطه  .... میگه خیال ما راحت تره .. باهم این تصمیم رو گرفتن .

جسی: بهتر از این نمیشه ...

سویون با تیفانی از اتاق اومد بیرون و گفت: اِاِاِاِ ... شما چرا اینجایید؟

تیفانی: چی شده؟

جسی: برامون بادیگارد فرستادن .

سویون: چچچیییییییییی...

تیفانی: اینجا هم دست بردار نیستن ؟

هیونا: نه نیستن ...

سویون: خوب چکار کنیم ؟

جسی: میریم لب ساحل ... ما که بهشون عادت داریم ... اینجا هم بذار باشن .... بریم ؟

هیونا: راست میگی ما هم الان هر چی بگیم اینا که برنمیگردن ... پس بریم .

سویون: بزن بریم ...

تیفانی: بریم خوش گذرونی ...

بچه ها رفتن پایین و بادیگاردا هم پشت سرشون ... دوتا از بادیگاردا پایین بودن تا دخترا رو دیدن تعظیم کردین .

سویون: ای ول بابا هر کی یکی ...

تیفانی: گذاشتن برا هر کی یکی که دعوا مون نشه ... خخخخخخ

هیونا: ماشینم!!!!!!!!!!!!!!!! .... اینجا چکار میکنه ؟

سویون: اِاِاِاِ ... ماشین من ...

جسی: ماشینامون رو خدا رو شکر برامون فرستادن ...

تیفانی: بابا ای ول ... یه کار خوب اغلن کردن .

همون موقع گوشی جسی زنگ خورد آقای جان بود ...

جسی به گوشیش نگاهی کرد و رو به بچه ها گفت: خدا بخیر کنه ... بعد گوشی رو برداشت ...

جسی: بله ...

آقای جان( با داد): معلوم هست تو اون کنسرت لعنتی چه غلطی میکردی ؟

جسی: اوه .... اون ... واقعا متاسفم تقصیر من بود  .

آقا جان: نه اینجوری نمیشه .. میدونی اگه بشناسنت تو اون کنسرت چی میشه ؟

جسی: بله میفهمم ... ببخشید تقصیر من بود ... بی احتیاطی کردم ...

آقای جان: مواظب باش دیگه تکرار نشه ... بعد گوشی رو قطع کرد .

جسی: چشم ... خداحافظ .

هیونا: چی گفت؟

جسی: کنسرت ...

تیفانی: وای فهمیده بود ؟

سویون: اگه نمیفهمید باید تعجب میکردیم ... خلاصه این یه هفته هم گذشت و بچه ها ثبت نام کردن و از فرداش باید میرفتن دانشگاه ....

روز اول دانشگاه :

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

خوب امید وارم خوشتون اومده باشه

بابای





نوع مطلب : For You'r love ( به خاطر عشق تو)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 14 اردیبهشت 1397 12:16 ب.ظ
I'll immediately grasp your rss as I can not find your email subscription link or e-newsletter service.

Do you have any? Please allow me understand so that
I may subscribe. Thanks.
سه شنبه 28 شهریور 1396 03:40 ق.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Very helpful info specially the last part :) I care
for such info a lot. I was seeking this particular
info for a long time. Thank you and good luck.
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:23 ب.ظ
Hi there, I think your web site could possibly be having browser compatibility problems.
When I take a look at your web site in Safari, it looks
fine however, when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping issues. I simply wanted to give you a quick
heads up! Besides that, excellent blog!
جمعه 13 تیر 1393 07:57 ب.ظ
SOOOOOOOOOO NICE ♡♡♡♡♡
sepide mer30000000
جمعه 13 تیر 1393 07:56 ب.ظ
واییییییییییییییییی. ..
خیلی عالی بود
sepide تنکیو
جمعه 13 تیر 1393 02:38 ق.ظ
ali azizam
sepide
پنجشنبه 12 تیر 1393 09:14 ب.ظ
Alllli.
sepide mer30
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر