تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part END
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 8 تیر 1393 :: نویسنده : kimia n
سلاممممممم پس از سالها  با قسمت اخر سرنوشت در خدمت شماییم


http://8pic.ir/images/rv0zaezaore5py936k8m.jpg


ادامه ....

http://8pic.ir/images/52iwra6ix0k0ze3dssug.jpg
روز بعد نیکول از خواب بیدار شد که دید سوهو کنارش خوابیده ...


یکم دورو برش رو نگاه کرد ....


و لبه ی تخت نشست و یکم چشماشو مالوند ...

نیکول با خودش : من خونه ی سوهو چیکار می کنم ؟ و یادش اورد که دیشب خونه ی کای و سویون بود که خوابش برد ...

نیکول برگشت رو تخت  داشت ب سوهو نگاه میکرد ...

بعد 2 سه دقیقه ...

سوهو : ادم ندیدی ؟

نیکول : بی .. بیداری ؟

سوهو : 1 ساعته داری ب من نگاه می کنی

نیکول : نخیرم ... میخواستم ... میخواستم که ...

ک سوهو دستشو کشید و پیشونیشو ب.وسی.د ...

سوهو : خوب خوابیدی ؟

نیکول دستشو دور کمر سوهو حلقه کرد : هومممم

سوهو : فردا ......

نیکول : بله فردا ... اهههه همش تقصیر تویه حالا میزاشتی سال دیگه چی میشد ؟ نه سالن درستی نه لباس درستی .. حتی 4

تا مهمونم دعوت نکردیم تقصیر تویههههههههه سوهو خان

سوهو : همین جوری ک تو هر روز بیشتر به من شک می کنی سال دیگه ک هیچی دیگه ...

نیکول : هر هر مسخره ...

سوهو نیکول رو محکم بغل کرد : دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم ...

نیکول یک لبخنده گنده ای زد ....

سوهو : تو این جور لحظات عاشقانه تو هم باید یه حرفی یه حرکتی یه چیزی از خودت نشون بدی ... -_-

نیکول : هاااااا ! ها باشه ...

نیکول از کنار سوهو بلند شد و نشست روش و پاهاشو گذاشت دو طرفش و صورت سوهو رو گرفت تو دستش : گوش کن

استاد ... چون فقط یه بار میگم ... من تویه زشته پچل کوتوله ی عوضی یه خنگو بیش تر از جوووووونم دوست دارم

سوهو خندید ...

نیکول : مرگ کثافت ...

سوهو نیکول رو کشید رو خودش و لباشو بو.س.ید .......

و ......

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شب قرار بود دخترا همه بیان خونه ی سوهو و پیش نیکول باشن ... سوهو هم بره خونه ی سویون و با پسرا اونجا باشن ...

خونه ی سوهو :

نیکول یک اس ام اس برای لوهان فرستاد :

( می دونم این حرفی که میزنم خیلی پرروییه ولی ازت میخوام که فردا به عنوان دوستم بیای عروسیم . خواهش می کنم ...

لطفا ! من کسه زیادی رو ندارم . به عنوان یک دوست بهت مدیونم . خیلی دلم میخواد ک فردا تو هم باشی . نیکول)

جسی : به کی اس میدی ؟؟

جیونا : سوهو ... سوال داشت ؟

جسی : ن خیلی مشکوک بود اخه ...

نیکول : بخوابیننننن تورو خدا من باید ساعت 6 صبح برم ارایشگاه -_-

جسی : نه عزیزم بیا اینجاااا تو بار اولته داری ازدواج می کنی باید یه سری چیزا رو بهت بگم ...

نیکول : واییییییی قربون تو ک تا حالا 100 بار ازدواج کردی ...

سویون : بیا بیا عروس بیا من بهت بگم  ...

نیکول : خاک تو سرت خواهر شوهر منحرف -________-

جیونا : دهنت سرویس گمشو بیا بشین دیگه چ نازی داره

سویون : همین بگوو ... بی چاره داداشم ...

جسی : بسه بابا بگیرین بخوابین ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خونه ی کای :

سوهو : یک نمره ای من ب شما بدم بیشعورا ... خاموش کن اون لامصبو

کای : بابا استاد را بیاااا ... یعنی میخوای بگی تا حالا از این چیزا ندیدی ؟

بکهیون : ملت همه شب عروسی از این کارا می کنن ...

سوهو : خفه شین -_- اونم خاموش کن کای حالم بد شد .. ملت گوه خوردن همراه تو ...

دی.او : اَو . استادددد

دی.او کنترل رو برداشت و تی وی رو خاموش کرد ...

کای : خاک تو سرت ک صحنه حساس بود ...

سوهو : والا این ک همش حساس بود ... چندشا ... بد بخت این خانوماتون از دست شما چی میکشنننننن -_-

بکهیون : استاد چیزی نمی کشن تازه خوششونم میاد ...

سوهو : فقط خفه شو ... ساعت 2 صبح کپتو بذار -_-

خلاصه روز بعد سویون و نیکول رفتن ارایشگاه عروس ...

جسی و جیونا هم رفتن یک ارایشگاه دیگه ...

نیکول داشت مدل موهاشو انتخاب می کرد ...

سویون : این خوبه دیگه ...

نیکول : نه میخوام بالا باشن ...

سویون : باشه خب این ...

نیکول : اره همین خوبه ! راستی سوهو کجا رفت ؟

سویون : با کای و دی . او و بکی رفتن ! دیگه تا خودشون اماده شن بعد ما زنگ بزنیم ک بیان ...

نیکول : باشه ...

بعد دو ساعت جیونا و جسی هم اومدن ...

سویون : وا شما اینجا چرا اومدین ؟

جسی : دیگه اماده بودیم ... گفتیم از اینجا باهم بریم

جیونا : هی کصافط چ خوشگل شدی ...

سویون : بابا شما ک خوشگل تر شدین ...

جسی : نیکول کجاست ...

سویون : رفته لباسشو بپوشه ... انقدر ناز شدههه  ...

جسی : اووووو ...

جیونا : خب زنگ بزنیم پسرا هم بیان دیگه ...

سویون : اره ... زنگ بزن ...

که همون موقع نیکول از اتاق اومد بیرون ...

http://8pic.ir/images/glkbs3b2s6s1bm2dcx2b.jpg

 

جیونا: نیکوللللل

سویون : عزیزمممممممم

جسی : خیلی ناز شدی عزیزمممم ....

نیکول : خودتونو مسخره کنین ... با این لباس جذابم ..

سویون : خفه شو بابا سلیقه داداشم ب این خوبی ...

 

نیکول : اره مگه تو بگی ...

جسی : وای خدا اگخ گذاشتین من زنگ بزنم ...

جیونا : زود باش دیر شد باو ...

خلاصه جسی زنگ زد به پسرا و گفت بیان دنبالشون ...

حدودا نیم ساعتی گذشت

نیکول : اینا دیر نکردن ؟

جسی : الان دوباره زنگ میزنم ..

جسی زنگ زد ب دی.او ...

جسی : کجا ...

...

جسی : دی . او ؟

...

جسی : چرا صدات گرفته ؟
....

جسی : چییییی ؟ و اشک تو چشماش جمع شد ...

...

جسی : باشه باشه ...

نیکول اومد طرف جسی : چیه چی شد ؟؟؟؟؟؟؟ جسی ؟

جسی : بک...بک .. بکهیون ...

جیونا : هااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟

جسی اشکاشو پاک کرد چیزه خواستی نیست فقط باید بریم بیمارستان ... نیکول تو همین جا بمون من بر میگردم ... باشه . با

سوهو میام دنبالت قول میدم ...

جیونا هم که همش داشت گریه می کرد و میگفت : بکی ..  بکهیون چی ؟

نیکول : ن ن ... منم میام ....
جسی: نمیشه عزیزم ... امروز عروسیته ... میگم چیزه خواستی نیست ...

نیکول : پس چرا داری گریه می کنی ؟

جسی : گریه نمی کنم عزیزم ... و دست جیونا رو گرفت و به سویونم گفت ک باهاشون بره ...

نیکول : ها ... همتون میرین ؟ زود بیاین ها ...
سویون : باشه ... شما برین تو ماشین من برم دستشویی الان میام ..

جسی و جیونا رفتن تو ماشین ...

جسی : بسه دیگه خر ...

جیونا : چی میگی تو زود باش ... بریم ... وای عزیزم ... چیشده ؟ چیزی نگفت ...

جسی : جیونا ... بکهیون طوریش نشده ...
جیونا با تعجب اشکاشو پاک کرد ... جیونا : چی ؟؟؟؟؟!؟!!؟؟!

جسی : سوهو ....

جیونا : چیییییییییییییییییییییییییییییی ؟!؟!؟!!؟! سوهو ؟!؟!؟؟!!؟؟!!؟؟ چی شده ؟ تورو خدا بگو ... چرا ب نیکول نگفتی ؟

جسی همین جور اشکاش میومدن و حرفی نمی زد ...

جیونا هم شروع کرد ب گریه کردن : یعنی ؟؟؟

جسی سرشو تکون داد ....
جیونا : نه .... نه خداااا اخه چرا ؟ چرا امروز ؟ وای چجوری ب سویون بگیم ....

جسی : نمی دونم ... اصلا نمی دونم .... خودم هنوز تو شکم ... اصلا نفهمیدم چی گفت ... فقط از صدای گرفته ی کیونگ

تعجب کردم ... فهمیدم ی چیزی شده ...

جیونا : سویون اومد ...

جسی : ای خداااا ...

 

جیونا : سویون اومد ....

خلاصه سویون اومد و نشستن تو ماشین ...

 

و رفتن به سمت بیمارستان ...

 

دخترا همه رفتن تو ...

سویون : وا بکیهیون که اینجا وایستاده ! کای و دی.او هم که هستن ... چرا اومدیم پس ؟

همه بچها داشتن گریه می کردن ...

کای : سویون ... من واقعا ... واقعا متاسفم

سویون : چراااااا ؟ وا بچهاااااا ؟ چتونه بیچاره نیکولو تو این موقعیت گذاشتین و اومدین ...

جیونا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و بلند بلند گریه میکرد ...

همه خیلی ناراحت بودن ...

کای به هر بد بختی بود به سویون گفت که سوهو چی شده ...
بعد نیم ساعت گریه کردن و اینا ... پرستار به سویون یک ارام بخش زد ...

 

 

 

سویون در حالی که رو تخت دراز کشیده بود و گریه میکرد پرسید : چ..جوری..؟

 

کای یک دستمال بر داشت و اشکای سویون رو پاک کرد : رفت دست گل رو از گل فروشی بگیره .... که .... کامیون زد

 

بهش .... درجا .... تموم کرد ....

 

سویون شروع کرد به گریه کردن و با گریه گفت : نیکول..ل..ل.ل.ل ..و روشو کرد اونور و پتورو کشید روش ....

خیلی وضع بدی بود همه تو خودشون بودن و گریه می کردن ...
ساعت 9 شب بود ...

نیکول هنوز تو ارایشگاه بود ...

که یک اس ام اس براش اومد : از طرف لوهان ... (منو مسخره کردی ؟ به من گفتی برم تالار ... 2 ساعته اینجام هیشکی

نیومده .... واقعا ک عجب ادمی هستی ....بعد اون حرفات دلم نیومد نیام ... با این که برام سخت بود اومدم . ولی تو انگار

فقط منو مسخره کردی  )

نیکول اس ام اس لوهان رو خوند ... اشکاش اومد ... و زنگ زد بهش ...
لوهان : بله ؟؟؟

نیکول با گریه : س..سلام ...

لوهان : نیکول ... خوبی ؟ چرا.. چرا گریه می کنی ؟

نیکول : لوهان .... و زد زیر گریه ....

لوهان : نیکول بسه دیگه ... بسه گریه نکن ... بگو ببینم چی شده ؟
نیکول : لوهان .... من .... بهت من بهت راست گفتم بخدا ... امروز عروسیمه ..... دوباره زد زیر گریه ...

لوهان : خب ؟

نیکول : ولی ... ولی بخدا من نمی دونم چی شده ؟

لوهان : بابا انقدر گریه نکن نمی فهمم چی میگی ؟

نیکول : لوهان .... همشون رفتن .... حتی گوشیاشونم جواب نمیدن ....

لوهان : چی کیا رفتن ؟ کجا رفتن ... منکه نمی فهمم ؟ کجایی ؟

نیکول : من ارایشگاهم ...

لوهان : اون کجاست ...
نیکول ادرس ارایشگاه رو داد ...

لوهان : باشه الان میام ...

نیکول ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
جسی : نیکول صد بار بهم زنگ زده ...

کای : به منم ...

جیونا : من ک نمی تونم جوابشو بدم ..

بکهیون : بابا یکیمون باید بره دنبالش گناه داره 6 ساعته که تو ارایشگاه منتظره ...

دی.او : چقدر شماها نامردین ...

جسی : چیه ؟ میگی چیکار کنیم ؟ چی بهش بگیم ؟
و زد زیر گریه ...

جیونا : بگیم روز عروسیت ... روزی که انقدر منتظرش بودی ... حالا دیگه .. و زد زیر گریه ...

کای : بسه تورو خدا اروم تر ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

لوهان رسید دم در ... چند تا بوق زد ...
نیکول اومد پایین و نشست تو ماشین ...

لوهان داشت نیکول رو نگاه میکرد ...

نیکول سرشو گرفته بود پایین و چیزی نمی گفت ...

لوهان : خوبی ؟

نیکول اشکاش اومد و ب لوهان نگاه کرد : به نظرت خوبم ؟
لوهان : .... چی شده ؟

نیکول : فقط یک مشت ادم نامرد ... من اصلا نمی دونم .... اصلا .. هیچ خبری ندارم ...

و زد زیر گریه ....

لوهان : باشه .. باشه گریه نکن ... می برمت خونه ...

و راه افتادن به سمت خونه ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

کای : باید هر جور شده بهش بگیم ...
جسی : من نمی تونم ...

دی.او : باشه ... حداقل زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا ... ما بهش میگیم ...

جیونا : بهتر نیست بریم دنبالش ؟

کای : اره ...

جسی : باشه من بهش زنگ می زنم ...
خلاصه زنگ زد به نیکول ....

نیکول : الووووو جسیکا ؟

جسیکا : سلام نیکول ....

نیکول با گریه : خیلی نامردی ... کجایین شما ؟ اونجا چ خبره ؟ سوهو کجاست ؟ کصافطا من دق کردم .... دلم 1000 جا رفت ... 

جسیکا بغض گلوشو گرفت و گفت : نیکول بیا بیمارستان (اسم بیمارستان)

نیکول : بیمارستان ؟؟؟؟ چرا بکهیون طوریش شده ؟ چرا صدات اینجوری شده ؟

جسیکا : فقط ... بیا خدافظ ... و قطع کرد ...

تا قطع کرد زد زیر گریه ...

دی.او رفت طرفش و دستمال بهش داد ...
و شونه هاشو گرفت ....

دی.او : عیب نداره ....

جسی با گریه : چجوری بهش بگیم ؟؟؟؟؟؟

خلاصه بعد نیم ساعت لوهان نیکول رو رسوند به بیمارستان ...

نیکول : اه مگه چی شده ک منو با این سرو وضع کشیدین اینجا ؟ بکهیون تو ک سالمی ....
جسیکا رفت بغل نیکول

جسی : ببخشید ... و زد زیر گریه ...

نیکول که کم کم مشکوک شده بود اشک تو چشماش جمع شد :چی شده ؟

کسی حرفی نزد ...

که یکی از اعضای بیمارستان اومد و گفت : هر کی می خواد برا اخرین بار ببینش با من بیاد ...

نیکول : اخرین بار ؟ کیو ؟/؟؟؟

کای اومد سمتش و دست  نیکول رو گرفت ...

کای : بیا ...

نیکول : من ؟ کجا ؟!؟!؟!!
کای کشید و بردش تو سرد خونه ....

نیکول : واییی اینجا چ سرده ... کای اینجا سرد خونست چرا منو اوردی ؟

بالاخره رسیدن بالا سره سوهو ...

پرستار یک پارچه سفید از رو صورت سوهو برداشت ...

نیکول یه لحظه کپ کرد و بدون هیچ اختیاری یک جیغ بلندی کشید و گریه می کرد ...

لوهان صدای جیغ رو شنید سریع رفت تو ...

لوهان تا سوهو رو دید جا خورد ....

و رو به کای گفت : احمق ... این چ کاری بود که کردی ؟

لوهان رفت طرف نیکول که رو زمین نشسته بود

نیکول دستشو گذاشته بود رو دهنش و بلند جیغ می کشید ....
لوهان رو به پرستار : ما باید چی کار کنیم .؟

پرستار : اینجا بیمارستانه خواهش می کنم ساکتش کنید ... اینجا زیاد بمونین خون بدنتون یخ میزنه ... لطفا سریع تر ببرینش

بیرون ...

لوهان نشست کنار نیکول : منو نگا ... نیکول منو نگاااا کن بیا بریم بیرون پاشو ...

نیکول با تعجب به لوهان نگاه می کرد و از تعجب صداش در نمی اومد فقط اشکاش میریخت ...

لوهان دستشو گذاشت رو شونه ی نیکول ...

لوهان : یخ زدی دختر ... و اومد نیکول رو بند کنه ولی از جاش جم نمی خورد ...

لوهان رو به کای ...

لوهان : بیا ... بیا دسته گلتو جمع کنیم بیا کمکم کن ...

و با کای بزور بردنش بیرون ....

نشوندنش رو صندلی ...

نیکول ب یک گوشه خیره شده بود و فقط گریه می کرد ...
بعد 3 چهار ساعت ...

جسی : نیکول ... سویون ... تورو خدا بسه ...

جیونا : پاشین بریم خونه ... نیکول پاشو خسته ای ...

کای اومد طرف سویون و بلندش کرد ...

کای : من سویون رو می برم ...
بچها : باشه ..

لوهان : اگه شما خسته این برین ... من اینجا هستم ...

جسی : نه نمی خواد مزاحم باشیم ... شما برین ...

نیکول : همتون برین ...

بچها برگشتن طرف نیکول ...

جیونا : نیکول ....

نیکول : برید ...... لطفا ...
و اشکاش اومد ...

دی.او : اگه اینجوری میخواد بیاین بریم ...

لوهان : اره برید ... من می مونم اینجوری بهتره ...

جسی : باشه ...

بکهیون : پس خدافظ ...

جیونا : مراقبش باش ...

لوهان : باشه ...

و همه رفتن ..

یکی دو ساعتی گذشت ....

ساعت 3 صبح بود ...
نیکول هنوز به در سرد خونه خیره بود و گریه می کرد ...

لوهان : حداقل اب بخور ...

نیکول : مگه نمی گم تو هم برو ...

لوهان : تو چته ؟ تا کی میخوای گریه کنی ؟ اون مرده دیگه ... زنده نمیشه که ؟
نیکول با گریه به لوهان نگاه کرد : تا وقتی منم بمیرم ...

لوهان اشکایه نیکول رو پاک کرد ... : بسه دیگه ... خسته شدی ... چشمات دیگه باز نمی مونن ... لطفا بیا برگردیم خونه .

نیکول : نمیخوام ... نمی تونم ...

لوهان : لطفا ...

و به هر بدبختی بود نیکول رو برد خونه ی سوهو ...

نیکول : تو برو ....

لوهان : باشه ...

و نیکول رفت تو خونه و لوهانم برگشت ...
نیکول تا چشمش به خونه خورد شروع کرد به گریه کردن ...

نیکول : باورم نمیشه ؟

کجا رفتی ؟

چرا ؟

همین قدر دوسم داشتی ؟

باز منو تنها گذاشتی ؟

نامرد ....

و زد زیر گریه ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

9 سال بعد ....
جیونا و بکهیون هر روز با طرفدارا دست و پنجه نرم می کردن ...چون بکهیون یک خواننده ای شد بود که دیگه تموم دنیا

میشناختنش .... البته نا گفته نماند که 1 سالهدصاحب یک دختر توپولو مثل بکهیون با لپای اویزون شدن ... اما طرفدارا

هنوزم دست بردارشون نبودن ...

سویون و کای هم که با هم دیگه هی می رفتن سفر و عشق دنیا رو می کردن ... کای هر روز بیشتر عاشق سویون می شد و

تمام سعی رو می کرد که جای خالیه سوهو رو براش پر کنه ... البته هنوز اون انحرافات ذهنیش سر جاش بود ... سگای

کای هم نقش بچه هاشون رو بازی میکردن ... چون هر دوشون سگ دوست داشتن ... :D

دی.او و جسی هم که همون اولای کار کارای دی.او یک کاری دستشون داد و صاحب یک دختر پسر خوشگل شدن ... که متاسفانه پسره تو 1 ماهگی مرد و فقط دخترشون موند ک الان 8 سالشه ... اوناهم زندگی خوبی داشتن ... دی.او هم دکتر

شده بود و بهترین زندگی رو برای جسی فراهم کرده بود ...

نیکول هم 9 سال بود که هر هفته می رفت سره قبر سوهو و در باره یه اتفاقایی که افتاده باهاش حرف میزد ... البته لوهان

هم هنوز دوستش بود و با هم رفت و امد داشتن ...

یک رو اخر هفته که نیکول سر قبر سوهو نشسته بود ....

لوهان اومد ...
لوهان : اجازه هست ؟

نیکول : هوم ؟

لوهان : سلام ...

نیکول : سلام ...

لوهان : باز دارین اختلاط می کنین ؟

نیکول خندید : اره  ...

لوهان : قبلا که زنده بود بهش حسودیم میشد ...الانم که مرده بازم بهش حسودیم میشه ؟

نیکول : چرا ؟
لوهان : چون اون تونسته یه کاری بکنه ک من بعد 10 سال نتونستم ...

نیکول : چی کار ؟

لوهان : یه جوری عاشقت کرده ک ...

نیکول یک لبخندی زد ...

لوهان : میخوام جلو یه خودش یه سوال ازت بپرسم ...

نیکول : ؟؟؟؟

لوهان : سوهوووووووو ........... خوب گوش کننننننننن ....

نیکول بــــــــا من ازدواج می کنییییییییییییییییییییی ؟
نیکول : سوهووووووووووو چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لوهان : مگه بگو ارههههههه ارههههههههه ...

نیکول خندید : دیوونه ... روانی ....

لوهان یه بار 9 سال پیش این سوالو پرسیدم جواب رد شنیدم  حالا بعد 9 سال دارم دوباره می پرسم ؟ نیکول ... با من

ازدواج می کنی ....

نیکول : اینبار دیگه رد نمی شنوی ... اینم کاره سرنوشته بعد 9 سال نظرم عوض شد
لوهان : یعنی اره ؟؟؟

نیکول سرشو تکون داد ...

لوهان : سوهو یعنی من عاشقتممممممممم

و دست نیکول رو کشید و با هم رفتن ......

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای

امید وارم خوشتون اومده باشه !

 

دوستون دارم ...





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 14 آذر 1394 03:10 ب.ظ
بی جعول ، چرا کشتیش ، گوناه داشت
شاید خیلی بدم ازش میومد ، ولی گوناه داشت ( البته تو داستان بدم میادا ، ولی عخش منه )
دستت بی بلا ، من برم سراغ داستان بعدی
سه شنبه 17 تیر 1393 06:10 ب.ظ
فداتشم دلم تنگیده بود عالی
kimia n
me2 azizam
دوشنبه 9 تیر 1393 05:39 ب.ظ
Slm aji ba in k kheyli diir gozashtii vali ali tamoon shod MN AZ aval ham AZ suho khoosham nmi omad vayyyy alliii tamoon shod kheyli ghashing bood MerC aji Joon . Bazam MI Nvidia?
kimia nمرسی عزیزم . نه معلوم نیست بنویسم یا ن
مرسی ک خوندی
یکشنبه 8 تیر 1393 04:23 ب.ظ
وایییییییی گوه خام
عالی بود بیشور خر چرا کشتیششششش ؟ گناه داشتتتتتت حداقل زنش میدادی عن من که بودم خیره سرت بعد 9 سالللللل اره اونم تو ... معلوم نی چند بار حامله شدی قبلش خب دیگه زیادی زر زدم گمشو برو بعدی رو بنویس تا ندادم ... نصفت کنه من یک نمره ای ب تو بدم
kimia nهی بی ادب اینجا بچه نشسته پرچرک -_-
بی شور خر ننته ... دوس داشتم . عععع دوس داری ؟؟؟ چیه اشتهات وا شده ؟ تازگیا ؟ خبر یه ؟ لی ادبببب مگه من ننه توام ک زرت زرت توله بیارم . خخخخخ ب همین خیال باش ک بعدی رو بنویسم
یکشنبه 8 تیر 1393 02:45 ب.ظ
کیمیا کی میشه بمیری من یکی راحت شدم
خاک تو سرت ...
همیشه یکی باید بمیره ...
بعد از 9 سال هنوز دست از سر بچه خواهرت برنداشتی ؟
دو قلووووووووووووووو ... کیمیا مردی ..... وایسا یه آشی برات بپزم ... مادر شو
خوب بود عالی بود
داستان جدید ... همین الان
kimia nغر غر ... خودت بمیری پرچرک -_-
بیا عزیزم گفتم ک یکیش مرد ... میشه یه قلو دیگه ... تر تر من همیشه عالی می نویسم .. عزیزم همین الان ؟ ... باشه رو تخم چشمام 3 تا نوشتم ... پاره شد ... دیگه چی می خوای ... حالا هر چی می خوام فوش نرم -_-
یکشنبه 8 تیر 1393 11:35 ق.ظ
خدایا شکرت ایندفعه بچه ای به ما نیوفتاد
الحمدولله ...
kimia nسگ افتاد
یکشنبه 8 تیر 1393 11:34 ق.ظ
سگ؟؟؟؟؟؟
با اون اسمایه جذاب؟؟؟؟؟
هر دوتاشون به باباشون رفتن
kimia nغر غر ... ب خودت رفتن پچل ... اسما ب اون قشنگی ... اصن داداشم ب اون قشنگی واااایییی ک چ ماهی ... تو هم دیگه زر مفت نزن ... شرت کم
یکشنبه 8 تیر 1393 11:33 ق.ظ
دوباره یه داستان دیگه...
kimia n
یکشنبه 8 تیر 1393 11:32 ق.ظ
عالییییییییی بود
خسته نباشی
kimia nمقصی
یکشنبه 8 تیر 1393 11:31 ق.ظ
خیلی قشگ بود
kimia nتنکسسس عجیجم
یکشنبه 8 تیر 1393 04:09 ق.ظ
ای کیونگسوی منحرف
kimia n هعییی خودتی .. بچم ک کاری نداره .. اون خیلی عجله داره
یکشنبه 8 تیر 1393 04:09 ق.ظ
با اون لپااااااا...وای چ دخمل نازی مثه باباش
kimia nاورههه
یکشنبه 8 تیر 1393 04:05 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
یکشنبه 8 تیر 1393 04:05 ق.ظ
چس چهره....تو ی پیر کفتار اخه...ای خدا لوهان مامان...این خاله ی تو داری؟
kimia nگو مخا ... گو مخا ... خودش 10 سال دم .. منو داره ... دیگه دلم سوخت
یکشنبه 8 تیر 1393 04:04 ق.ظ
باحال بود
kimia n
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر