تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 9
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 30 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلاممممممممممممم
من آمده ام....

http://8pic.ir/images/bomj5fmgecutwz5qxpz6.jpg
ادامه..

alone 9


سبا:جیونا؟...

جیونا:ها...ها...چیه؟

سبا:چطوری؟گریه کردی؟

جیونا با بی حوصلگی:حالم خوبه...میرم ...تو کلاس...

جیونا وسبا وارد کلاس شدن..

بکهیون:جیونا؟؟؟؟؟

و سریع رفت طرفش و شونه هاشو گرفت:چطوری؟

جیونا:....

و رفت نشست...

جسیکا اومد طرف سبا:چطوره؟

سبا:نمیدونم ...ولی بنظرم خیلی گریه کرده...

زنگ خورد و همه بچها نشستن سرجاشون...

و زنگ که تموم شد بکهیون رفت کنار میز جیونا و یه کیک گذاشت روی میزش

بکهیون:بخور...مثل اینکه صبحانه نخوردی...

و جیونا پاشد و رفت بیرون کلاس....

دی.او:چرا اینطوری میکنه؟

بکهیون:هرکار میکنه به من ربط داره...نه به شما....

و از کلاس رفت بیرون و دید هیونا با یه عالمه بستنی داره میاد توی کلاس...

هیونا:هی...بکی...بیا(و دوتا بستنی داد بهش)برو با جیونا بخور...

بکهیون:باشه ممنون...

بکهیون بستنیا رو گرفت و رفت توی حیاط مدرسه ...

داشت دنبال جیونا میگشت که دید رویه نیمکت نشسته و داره با پاش روی زمین خط میکشه...

رفت به سمتش و بستنی رو گرفت جلوش..

جیونا روشو کرد اونور...

بکهیون:بگیر من نخریدم...هیونا خریده...

و بستنی رو گذاشت روی نیمکت و نشست کنارش و شروع کرد به بستنی خوردن...

جیونا بستنی رو برداشت و داشت میخورد که بکی رفت و یه گاز از بستنیش کند...

جیونا:یاااااااااا...

بکهیون:هورااااا...بالاخره حرف زدی...

جیونا:...

بکهیون:چرا اینطوری میکنی؟چرا از دست من عصبانیی؟

جیونا:..

بکهیون:به خاطر حرف دیشبمه؟باشه اگه نظرت منفیه اصلا مهم نیست...من ناراحت نمیشم....

جیونا اشک از دوتا چشماش اومد...

جیونا:امشب...شب مرگ منه....بکهیون(و برگشت نگاه کرد توی چشماش)شاید دیگه منو
نبینی....

بکهیون:جیونا؟این حرفا چیه؟چی داری میگی؟

و زنگ خورد و همه رفتن و حیاط خلوت شد...

و جیونا بلند شد تا بره...

بکهیون بلند شد:همه ی اینا بازی بود؟دلت میخواست با من مث یه عروسک رفتار کنی؟این تو
نیستی که باید بری...این....این منم که....میرم....و بستنی رو انداخت جلویه پای جیونا...

و پشتشو کرد به جیونا و رفت...

جیونا بغضش ترکید و نشست روی زمین و بلند بلند گریه کرد و تموم که شد رفت توی کلاس و
نشست روی صندلیش...

جسیکا:جیونا؟؟؟

دی.او:ولش کن...فک کنم با بکی دعوا کرده قیافه هاشونو نگا...

جسیکا:گناه داره....بازم...بریم معلم اومد...

سر کلاس نشسته بودن که یه نفر در زد..

معلم:بفرمایید...

-:ببخشید جیونا توی کلاس شماست؟

جیونا اشک توی چشماش جمع شد و سرشو گذاشت روی میز...

معلم:بله داریم...

-:ببخشید اومدن دنبالش...

همه برگشتن به طرف جیونا....

معلم:جیونا...میتونی بری...

جیونا:ببخشید معلم من میتونم یکم با بچها حرف بزنم؟

معلم:بله...حتما...فقط کوتاه....

جیونا کیفشو برداشت و رفت کنار معلمش وایستاد بغضشو قورت داد وشروع کرد...

جیونا:بچها...اگه خوبی بدی دیدین منو حلال کنین...(بکی به یه جا خیره شده بود)من توی این
همه مدت دوستای خوبی پیدا کردم هیچ وقت شما رو یادم نمیره...و....شما بهترین دوستای من
هستین و باقی میمونید...من دیگه مدرسه نمیام...

جسیکا:چی؟؟

-:ها؟؟؟

سبا:چیشده؟!

دی.او:چرا؟بکهیون؟!

هیونا:بکی؟چطور شده؟

بچها داشتن بکی رو نگاه میکردن و بکی همینطور به یه گوشه خیره بود...

جیونا:خـ...خدافظ...

و همینطور که گریه میکرد از کلاس رفت بیرون...

کلاس تموم شد و معلم از بچها خواست تا یکم بیشتر بمونن ولی به محض خوردن زنگ بکهیون
کیفشو برداشت و از کلاس رفت بیرون...

بکهیون از در مدرسه رفت بیرون سوار ماشن شد و رفت خونش...

خیلی عصبانی بود و همه چیز خونه رو شکست و نشست کنار دیوار و کف دستشو گذاشت روی
سرش و شروع کرد به گریه کردن...

سوهو رفت توی کلاس بچها دید همه متعجبن...

سوهو:چیشده؟

هیونا:سوهو جیونا رفت..

سوهو:کجا؟

دی.او:از مدرسه رفت...

سوهو:چرا؟

سبا:نمیدونیم...

سوهو:بکی کجاست؟

جسیکا:اونم رفت..

سوهو:چطور شده؟

و خلاصه مدرسه و بچها تموم شد وقرار بود که پس فردا برن اردو...

بکهیون توی خونه خوابش برده بود و ساعت 7:30بیدار شد..

رفت یه چیزی خورد و آماده شد و رفت بیرون...رفت یه جایه سرسبزی که همیشه با جیونا
میرفت...

داشت میرفت که یه ماشین رو دید یواشکی رفت بالا و دید یه دختره توی چشماش اشکه و داره
سرشو به یه پسر نزدیک میکنه....دختره چشماشو بست و اشکش که اومد...چیزی نمونده بود
که پسره رو ب&ب^ب%و#س@ه بکی چشماشو تیز کرد و یهو چشماش گرد
شد:جـــــــــــیونا؟!!!!!!!!!!!!!!


جیونا چشماشو باز کرد وبرگشت به سمت صدا

جیونا:بــــــــــــــــــــکی؟!

-:این دیگه کیه؟

جیونا بایه نگاه عصبانی برگشت و پشت سر پسره رو نگاه کرد....


بکهیون اشک توی چشماش جمع شده بود و برگشت که بره...

جیونا که کت پسره روشونه هاش بود رو انداخت و رفت دنبال بکی و دستشو گرفت...

جیونا:وایستا...

بکهیون:ولم کن...

جیونا رفت و روبه رویه بکی وایستاد و بکی رو ب*و&س$ی@د

که یه دفعه صدایه مامان جیونا اومد:جــــــــیــــــــونا..........

جیونا که صدایه مادرشو شنید بکی رو محکم تر ب*و&س$ی@د

مادر جیونا:جیونا...بیا اینور...

جیونا خودشو از بکی جدا کرد و دستشو گرفت:مامان....من به اجبار با کسی ازدواج نمیکنم...من
میخوام با بکی ازدواج کنم برامم مهم نیست که تو راضی باشی یا نه...بکی...بریم...و دستشو
گشید....

و دوتایی با هم رفتن سوار ماشین شدن و بعد چند دقیقه جیونا زد زیر گریه و همینطور بلندترش
میکرد...

بکی رویه یه پل وایستاد و از ماشین پیاده شد و جیونا یه 5دقیقه بعد از ماشین پیاده شد...

بکهیون:برای چی از مدرسه رفتی؟

جیونا:بکی..من قرار بود ساعت 8:30با اون پسره ازدواج کنم...تو...تو منو....نجات دادی...من
زندگیمو مدیون توام..

بکهیون:خب مثل اینکه کارت با من تموم شد...من دارم میرم...

پشتشو کرد که بره جیونا از پشت بغلش کرد:نامرد...من بخاطر تو باهات اومدم...من چون تو رو
دوست داشتم اومدم...دوستت دارم ولی تو.......تو...خیلی نامردی...و زد زیر گریه...

بکی برگش و شونه های جیونا رو گرفت:گفتی امشب بهم جواب میدی....

جیونا:......................................

_______________________________________

بای بای

سپیده جان به قسمت قبلی نطر ندادی




نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 15 مرداد 1396 01:07 ب.ظ
Hi! I simply wish to offer you a huge thumbs up for
your excellent info you have got right here on this post. I'll be returning
to your website for more soon.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:13 ق.ظ
Hey! Quick question that's entirely off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My weblog looks weird when viewing from my iphone. I'm trying to find a theme or
plugin that might be able to correct this problem.
If you have any recommendations, please share. Thanks!
دوشنبه 2 تیر 1393 09:48 ق.ظ
وایییییی عالی بود
جیونا الهی من دورت بگردم
بکی جان غصه نخور جیونا جوابش مثبته
saba مرسی عزیزم

یکشنبه 1 تیر 1393 03:38 ق.ظ
جیونا !!! عروسی!!!!! خیانت به بکهیون !!!!!
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
saba ها میبینی..چه پلیدیه
مرسییییییییییی
شنبه 31 خرداد 1393 01:11 ب.ظ
عااااللللیییی سبا جون...یه چیز بگم عصبانی نمیشی؟؟؟؟منو میاری تو داستانت بین بمی و جیونا اخرم من اون دوتارو بهم برسونم؟مثل پسران فراتر از گل؟؟؟اونجایی كه جونپیو میخواست ازدواج كنه ولی دختر لحضه ی اخر قبول نمرد؟؟؟
saba اگه بخوام میارم ممنون
شنبه 31 خرداد 1393 12:42 ب.ظ
هه.دو تا شد.
راستی یه سوال:فقط تو داستان مینویسی؟؟
saba نه سه نفر دیگه هم هستن ولی...
نمینویسن...
تو یه چیزی بگو شاید آدم شدن
شنبه 31 خرداد 1393 12:41 ب.ظ
بازم مثل همیشه عالی وnice
saba بازم قربونت
شنبه 31 خرداد 1393 12:41 ب.ظ
بازم مثل همیشه عالی وnice
saba مرسی ممنون عزیزم
شنبه 31 خرداد 1393 12:38 ب.ظ
سخت ترین جاش این نظر دادنه خوب من چی بنویسم؟؟همش باید بگی خوب بود،عالی بود؛قشنگ بود،
ولی خووووب بود مرسی.
saba خب تو بنویس بد بود....
مرسی عسیسم
شنبه 31 خرداد 1393 12:34 ب.ظ
عالللی بود سبا جون
saba مرسی عزیزم
شنبه 31 خرداد 1393 05:38 ق.ظ
اقا حالا کی عروسیه
من خیلی ذوق دارم
saba خداشفات بده خواهر
شنبه 31 خرداد 1393 05:37 ق.ظ
نه بکهیون عزیزم گریه نکن
من جوابم + ه
saba وا
خاک بر سرت باید یکم ناز بیاری
شنبه 31 خرداد 1393 05:27 ق.ظ
میبینی ب زور میخوان منو شوهر بدن!!!!!!
saba بعله بعله...درکت میکنم
شنبه 31 خرداد 1393 05:26 ق.ظ
خیلی خوشگل بود عزیزم
saba مرسی ف.
شنبه 31 خرداد 1393 05:26 ق.ظ
Oh god
oh shit
baekkkk
saba بعله بعله...
شنبه 31 خرداد 1393 01:06 ق.ظ
Aliiiii eshgham
saba قربونت برم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر