تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 8
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 29 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلامممممممم
میبینم کسی دست به کار نیست
میذارم حوصلتون سرنره تا نظرای تپــــــــــــل بگیرم

http://8pic.ir/images/ngsbnis9u134n21ugmf6.jpg

ادامه...
alone 8

که سبا آبمیوه پرید توی گلوش...

مین هی:چی؟

سوهیون:عزیزم چیشدی؟

سبا:هااااااااا؟

مین هی:سوهیون...چی میگی؟

سبا:ببخشید من باید برم...

سوهیون:اِوا...کجا ؟چقدر خجالتی هستی؟

مین هی:سوهیون پاشو بریم...

سوهیون:نمیخوام...بیا تو هم وارد بحث شو...

که هون اومد...

هون:اینجا چه خبره؟

سوهیون:خبر سلامتی...

هون:مین هی...چرا چشمات قرمزه؟

که مین هی گریه شد و رفت...

سوهیون:اوفففففف.و نگاه کرد به سبا:حالا خیالت راحت شد؟

سبا:چــــــــــی؟و یه پوز خندی زد...خدا ش ف ا ت ب د ه....

سوهیون:میده....میده...اول تو بعد من...

که سبا آبمیوه رو از روی میزبرداشت و ریخت توی صورتش:حرف دهنتو بفهم ...پسره ی
بیشعور....

و سبا رفت...

هون:سوهیون...داری چیکار میکنی؟ها؟

سوهیون:میرم دنبال آویزون خانوم...فعلا...

و رفت دنبال مین هی....

. هون هم رفت پیش سبا...

هون:ببخشید...

سبا:اوه شما...

هون:اومدم که بخاطر همین اتفاق چند لحظه ی پیش ازتون معذرت خواهی کنم...

سبا:اصلا مهم نیست...و یه چیز دیگه...خواهرتون مناسب اون آدم نیست...باهاش حرف بزنین...

که سوهو اومد...

سوهو:سبا...بریم....

سبا:بریم...از آشنایی باهاتون خوشحال شدم....

و بچها رفتن خونشون...

و هون رفت دنبال سوهیون و یقشو گرفت و یه مشت زد تویه صورتش..

مین هی:اوپاااااااااااااا...

هون:دفعه آخرت باشه با اون اینجوری رفتار میکنی...

سوهیون دستشو گذاشت روی لبش و برداشت دید داره خون میاد...

از روی زمین بلند شد:نچ نچ نچ نچ...خودتو به همچون دختری باختی...برات متاسفم...اون هنوز
نمیتونه بینیشو بالا بکشه...

هون خیلی عصبانی شد:یــــــــــــــــاااا...

و رفت برنتش که مین هی جلویه هون وایستاد:داداش نه...ترو خدا ولش کن...

هون یه نگاهی به مین هی کرد:واقـــعا برات متاسفم....و رفت بیرون بار..

و مین هی هم همونجا پشت به سوهیون نشست...

سوهیون رفت پشتش نشست شونه های مین هی رو گرفت که دید داره گریه میکنه...

مین هی:کاش هیچ وقت برنمیگشتم...

سوهیون یکم ساکت موند و بلندش کرد و باهم رفتن بیرون که دیدن هون هنوز اونجاست

هون دست مین هی رو گرفت:اون با من میاد...

و بردش توی ماشین و رفتن...

سوهیون:خدایا...این دیگه چی بود....

و رفت خونش...

بکهیون جیونا رو رسوند خونش...

بکهیون:به سلامت...

جیونا:خ...خدافظ...

بکهیون:دوباره گریه نکنیا...

جیونا برگشت و توی چشمایه بکهیون نگاه کرد و بعد بغلش کرد:کاش هیچ وقت فردا نشه...

بکهیون یه خنده ای کرد:خب دیگه...برو دیره...بای بای

جیونا:بازم خدافظ...

و جیونا از ماشین پیاده شد و بکهیون هم گازشو گرفت و رفت...

جیونا رفت توی خونه و خوابید...

سوهو رفت دم در خونه ی خودشون...

سوهو:سبا...تو برو خونه من میرم هیونا رو برسونم...

سبا:باشه خدافظ...

و رسیدن در خونه ی هیونا..

هیونا:خدافظ...

سوهو:صبر کن...میخوام باهات حرف بزنم...

هیونا:خب....

سوهو:میخواستم بگم نمیخواد جوش سبا و کای رو بزنی..من خودم کم کم به سبا میگم...کای
هم همونطور که پدرت گفته بهش خوش میگذره...و مطمعنم یکی بهتر از سبا گیرش میاد...توهم
اگه فکر میکنی مناسب من نیستی ...برو...

هیونا:من قبلا هم بهت گفتم من با تو مشکلی ندارم...ولی مثل اینکه تو یکی بهتر گیرت اومده
...باشه ...من میرم...ولی بدون من دیگه جز تو عاشق کسی نمیشم...خدافظ...

و هیونا از ماشین پیاده شد و رفت به سمت خونه..

سوهو:خدایا من چقدر احمقم...فردا درستش میکنم...

 و بعد رفت...

هیونا برگشت و دید سوهو رفته...

اشک توی چشماش جمع شد:بدبخت تر از من هست؟

و رفت توی خونه...

صبح روز بعد هیونا داشت میرفت پیاده مدرسه...

تو خودش بود و راه میرفت که احساس کرد یکی داره پشتش داره راه میره برگشت تا ببینه کیه
که سه نفر با کت و شلوار خودشونو زدن به اون راه هیونا برگشت که به راهش ادامه بده که
ماشین راننده ی باباشو دید دوباره برگشت و به اون سه تا نگاه کرد که فهمید اونا از طرف باباشن
رو شو برگردوند و ابروشو دادبالا و یه لبخندی زد:آفرین منتظر همین بودم حالا بیایین دنبالم...

و هیونا خیلی خوش حال بود و بدو بدو رفت به سمت مدرسه...

میخواست بره مدرسه که همون موقع سبا و سوهو رسیدن و داشتن از ماشین پیاده میشدن

هیونا:بهتر از این نمیشه ...

زیر چشمی نگاه کرد و دید هنوز اونا دنبالشن خندید و رفت به سمت سوهو و جلوش وایستاد

سوهو:هیونا؟؟...سـ..سلام..من...دیشب

هیونا پرید و سوهو رو بغل کرد:عزیزم...دلم برات تنگ شده بود...دیشب چرا نیومدی پیشم؟

سبا داشت با تعجب اونا رو نگاه میکرد که سوهو بهش نگاه کرد:چیشده؟

سبا:نمیدونم...

هیونا خودشو از سوهو جدا کرد و دید یه گل به دستشه دستاشو باتعجب گذاشت روی
دهنش:سوهو؟این....

سوهو:اینو واسه معذرت خواهی برای کار دیشبم گرفتم...بیا مال توئه...

هیونا:مرسییییییی..

و پرید و لپ سوهو رو بوسید...

سبا:من دیگه میرم...فعلا....

و رفت توی کلاس...

جسیکا:سبا؟حالت خوبه؟مگه جن دیدی؟

سبا:هیونا امروز قرصاشو خورده؟

دی.او:قرص؟

بکهیون:مگه مریضه؟

سبا:فکر کنم...

که هیونا اومد:ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام...

جسیکا:سلام چرا داد میزنی گوشام کر شد...

هیونا:برای اینکه خیلی خوشحالم...

بکهیون:ها...باز چیشده؟

هیونا:امروز همتون مهمون من هرچی میخورین بگین؟

دی.او:باشه زنگ تفریح...

هیونا:باشه یادتون نره...

جسیکا:بـ...باشه...

سبا:من میرم پیش سوهو..

هیونا:سلام منم برسون...

سبا:هااااا؟باشه....

سبا رفت پیش سوهو:جریان چیه؟

سوهو:هیچی..

سبا:هیونا امروز خیلی خوشحاله...

سوهو:منم...

سبا:بهرحال ...خداشفاتون بده....من دیگه برم...

سبا داشت میرفت توی کلاس که جیونا رو دید...

سبا:جیونا؟.........................................

___________________________________

بای بای



نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 15 مرداد 1396 02:10 ب.ظ
Hi to every one, the contents present at this web page are in fact amazing for people experience, well, keep up the nice work fellows.
جمعه 13 مرداد 1396 07:44 ب.ظ
My family always say that I am wasting my time here at net, however I know I am getting know-how every day by reading such good content.
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:16 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd definitely donate to
this brilliant blog! I suppose for now i'll settle for book-marking
and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to fresh updates and will share this website with my Facebook group.
Talk soon!
یکشنبه 1 تیر 1393 03:35 ق.ظ
پرفکت آبجی جونم
saba مرسی عسیسم
جمعه 30 خرداد 1393 07:31 ب.ظ
ali boood
hyuna ro b fu**ck dadi :D -_-
saba مرسی ♥
؟پررووووو
جمعه 30 خرداد 1393 05:41 ب.ظ
منطورم كیانا ایناست
saba نمیدونم فک کنم برگشته باشن
جمعه 30 خرداد 1393 12:21 ق.ظ
عالللللی عجقمممممم كی از مسافرت میاید؟
saba مرسی عزیزم.منکه مسافرت نیستم...
جمعه 30 خرداد 1393 12:21 ق.ظ
عالللللی عجقمممممم
saba مرسییییییی
پنجشنبه 29 خرداد 1393 07:34 ب.ظ
خیلی قشنگ بود قفونت
saba مرسی جیگرررر
پنجشنبه 29 خرداد 1393 04:46 ب.ظ
کم بود ولی بدک نبود
saba بعله بعله
مرسی...راستی خوش اومدی
پنجشنبه 29 خرداد 1393 04:45 ب.ظ
داری راه میفتی.
خوب بود
saba بعله...
مرسی تو هم خوش اومدی
پنجشنبه 29 خرداد 1393 04:44 ب.ظ
آورین.آورین.
Very nice
saba قربونت برم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر