تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 7
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 27 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
ســـــــــــــــــلام
بعد یه مدت طولانی اومدم

http://8pic.ir/images/9kwmcp0xmrtrikpythdv.jpg
ادامه...

alone 7


هیونا رفت پیش باباش...

خدمتکار:ببخشید ایشون نمیخوان کسی مزاحمشون بشه...

و هیونا به حرفش اهمیت نداد و سریع رفت توی اتاق کار باباش...

باباش:چیه؟چرا اومدی؟

هیونا:اومدم ببینم کای کجاست؟

باباش:بهش خوش میگذره نگرانش نباش...

هیونا:بابا...اون بدون سبا بهش خوش نمیگذره...حالا بگو کجاست؟

باباش:یه جای خوب که خوشکلتر از اون دختره دورشن...

هیونا:بابــــــــــــــــــــــــــــا...با کای چیکار کردی؟

باباش:برو بیرون...نمیخوام باهات بحث کنم...

هیونا:من هنوز حرفام تموم نشده...مامان رو دق دادی تا مرد...حالا میخوایی منو دق بــــــدی؟اون دختر داره بخاطر کای عذاب میکشه...

باباش:دقیقا هدف منم همین بود...خب تعریف کن...چیکار میکنه؟

هیونا دستشو مشت کرد و خودشو کنترل کرد:میخوایی بدونی؟....باشه خیالتو راحت میکنم...منم با داداشش دوستم....ببینم با من میخوایی چیکار کنی...

باباش:چـ...چی؟چیگفتی؟

هیونا:آره ...من داداششو دوست دارم و به فکرتم نرسه که بخوایی بلایی که سر کای آوردی رو سر من بیاری....تو فقط داری کاری میکنه که کای ازت زده

بشه....دیگه دوستت نداشته باشه...شب روز نفرینت کنه...ببینم با این همه نفرینی که پشتته چجوری میخوایی زندگی کنی...

باباش:هیونا...بعدا حساب تورم میرسم...فعلا نوبت کایه...

هیونا:تا وقتی که بخوایی حساب منو برسی من کای رو پیدا میکنم و با سبا و داداش از اینجا میرم...توهم دیگه فکر نکنم تا اون موقع زنده
باشی...خدافظ............بابا...

و رفت بیرون...

باباش:وایستا...وایستا...

و هیونا از خونه ی باباش اومد بیرون و رفت خونه ی خودش که سوهو زنگ زد

هیونا:سلام...خوبی...عزیزم...

سوهو:ممنون خوبم...بچها امشب میخوان برنم بار گفتن زنگ بزنم تو هم بیایی...

هیونا:باشه میام...سبا رو چیکار میکنی؟

سوهو:سبا میگه منم میام...ولی حالش خوب نیست...

هیونا:بذار بیاد حال و هواش عوض میشه...

سوهو:باشه ما میاییم دنبالت..

هیونا:مرسی...

و هیونا رفت دوش گرفت تا آماده بشه...

____________________________

خلاصه شب شد و همه رفتن بار

لباس جسیکا:


http://8pic.ir/images/ki7njdmvv9nn863u3nr3.jpg
لباس هیونا:



http://8pic.ir/images/7ehplxnk33yr385dcqxx.jpg
لباس جیونا:


http://8pic.ir/images/19t0av30pdt4vqv6vcdl.jpg
لباس سبا:


http://8pic.ir/images/8t3qvuxd2rnghyfj096d.jpg
همه ی بچها داشتن خوش میگذروندن و سبا نشسته بود سر میز و بچها رو نگاه میکرد که یکدفعه حالش بد شد و رفت توی دستشویی و داشت صورتشو
میشست که در زدن در دستشویی سبا رفت دم دستشویی

-:چرا اینقدر دیر کردی؟

سبا:ببخشید؟فک کنم اشتباه گرفتین...

-:مگه تو سبا نیستی؟

سبا:چرا...ولی من شما رو نمیشناسم...

پسره دستشو انداخت دور گردن سبا:بیا بریم

سبا:ولم کن

و سبا شروع کرد به جیغ زدن که هیونا صدایه سبا رو شنید

هیونا:سوهو؟...شنیدی؟صدایه سبا بود...

سوهو:چی؟..

هیونا:به خدا.....

 و با هم رفتن دنبال صدا...

هیونا:ســــبــــا!!!....

که دیدن سبا افتاده رویه زمین...

و بلندش کردن و بردنش تویه یه اتاق...

سوهو:سبا؟سبا؟به هوش بیا...

 که سبا کم کم چشماشو باز کرد...

سوهو:سبا؟چیشد؟

سبا:اون...پسره....

هیونا:کدوم پسره؟

سبا:همونی زد تو دلم...

سوهو:تو دلت؟

سبا:آره میخواست منو بزور ببره توی اتاق که ...دیگه یادم نمیاد...

سوهو:یعنی...اگه ببینیش یادت میاد....

هیونا:ولش کن الحمدولله به خیر گذشت...

سوهو:یعنی چی؟تا اون یارو رو پیدا نکنم و حقشو کف دستش نذارم ول کن نیستم...

سبا:ولش کن...بریم...من هنوز نرقصیدما...

و با هم رفتن توی سالن...

بکی و جیونا داشتن میرقصیدن که بکی دست جیونا رو گرفت و بردش توی یه اتاق...

جیونا:بکی؟داری چیکار میکنی؟

بکهیون:بشین...

و نشستن روی تخت...

جیونا:بگو...

بکهیون:چیزه...دوست دختر من میشی؟

جیونا:چـ...چی؟

بکهیون:من به مامانم گفتم...اگه تو قبول کنی مامانم میخواد ببینتت...

جیونا:بکی...این ...این خیلی یهوییه....من راجبش فکر میکنم...

بکهیون:کِی؟

جیونا:فردا بهت میگم...

بکهیون:باشه...

جیونا:بریم...

و رفتن توی سالن...

دی.او و جسیکا داشتن میرقصیدن که دوتا پسره اومدن دی.او رو زدن کنار و شروع کردن با جسیکا به رقصیدن..

دی.او:یااااا...

-:چیه؟

دی.او:ندیدی من داشتم باهاش میرقصیدم...

و دست جسیکا رو گرفت...

-:ولش کن ...نمیفهمی نمیخواد باهات برقصه...

-:دستشو ول کن

و دست جسیکا رو گرفت...

دی.او:ولش کن...

-:نمیخوام اون مال منه...من با بچها دهن به دهن نمیشم...

دی.او اومد یه مشت بزنه تو صورت پسره..

-:هی....داری چیکار میکنی؟

-:تو دیگه کی هستی؟

-:سـ...سوهیون؟؟؟!!!

سوهیون:ولش کن ببینم...

و پسره دست جسیکا رو ول کرد...

سوهیون:لااقل بذارین 16سالتون بشه بعد بیایین بار...

دی.او:چی؟؟؟؟؟؟؟

سوهیون:زود معذرت خواهی کنین و بعد گمشین...

دوتا پسره:ببخشید...

و سوهیون باسرش علامت داد که برن بیرون...

و اونا رفتن...

دی.او:جوجه ها رو دیدی؟ بعد به من میگن بچه.....چیششش...

سوهیون:ببخشید طوریتون نشد؟

دی.او:نه..ممنون از کمکتون...

سوهیون:ما هوایه هم مدرسه ای هامونو داریم...

جسیکا:هم...هم مدرسه ای؟

سوهیون:آره مگه شما سوهو رو نمیشناسید؟

دی.او:چرا...

سوهیون:من دوست سوهو هستم

و با بچها دست داد...

-:سوهیون....عزیزم...

سوهیون سرشو پایین گرفت:اوففففففففف...

مین هی:کجا رفتی؟یه دقیقه نبودم....اینا کین؟

سوهیون:سلام کن اینا هم مدرسه ای هامونن ....و بچها اینم دوستمه...

مین هی:دوست دختر...

سوهیون:بعله ...به ظاهر...

مین هی:چی؟

سوهیون:هیچی سلام کن...

و مین هی سلام کرد...

سوهیون:ما دیگه میریم...خوش بگذره...

دی.او:بازم مرسی...

و اومدن اینور

جسیکا:ههههههههه...

دی.او:چیه؟

جسیکا:دیدی پسره اصلا از دختره خوشش نمیومد...

دی.او:...

جسیکا:دی.او؟با توام...

دی.او:....

جسیکا:هی...چیشده؟

دی.او:هی چی اون پسره آویزونت شده بود و جنابعالی اصلا بدت نمیومد...

جسیکا:خب چیکار کنم؟

دی.او:میتونستی بگی ولم کن...

جسیکا:حالا که فنچ بودن...

دی.او:هر چی بودن...

جسیکا:باشه ببخشید...

دی.او:حالا بیا بریم...راجبش فکر میکنم...

هیونا و سبا و سوهو داشتن میرقصیدن که سبارفت نشست...

سبا:اِ..جسی چرا نمیری برقصی؟

جسیکا:ما الان اومدیم...

سبا:دیدی اون وسط دعوا شده بود؟

دی.او:ما بودیم...

سبا:جدی؟چرا؟

جسیکا:هیچی دوتا پسره اومدن آویزون من شدن...حاج آقا میخواست جنتلمن بازی دربیاره که دوست سوهو مارو نجات داد..

سبا:دوست سوهو؟

جسیکا:همون دوتا کفتر عاشق...

سبا:واقعا؟اونام اینجان؟

جسیکا:آره...خخخ خیلی خنده دارن...

سبا:هه...حالا دی.او چرا عصبانیه؟

جسیکا:ولش کن...لوسه...

سبا:تویه کاری کردی دیگه...

جسیکا:آره...ولی خب ترسیده بودم...

سبا:ولش کن...دودقه دیگه درست میشه...

که جیونا و بکی هم اومدن...

دی.او:کجایین شما؟

جیونا:هیچی بابا...

بکهیون:یه لحظه خلوت کرده بودیم...

بچها باهم:اووووووووو

سبا:چه خلوتی؟

بکهیون:از اون خلوتا....

همه باهم خندیدن...

که سوهو با هیونا و دوتاپسر و یه دختر اومد...

سوهو:بچها...اینا دوستامن باهاشون آشنا بشین....

و همه باهم دست دادن و آشنا شدن...

و همه ی بچها دوباره رفتن برقصن که سبا و هون سر میز نشسته بودن و داشتن بچها رو نگاه میکردن...

سبا:خواهرتون خیلی خوشکله...خوش بحال سوهیون...

هون:سوهیون خواهر منو دوست نداره...

سبا:چی؟

هون:خواهر من عاشق سوهیونه ولی اما یه طرفه هست...

سبا:پس چرا باهمن؟

هون:خواهر من خیلی یه دندس...سوهیون باهاش مثه یه عروسک رفتار میکنه...

سبا:تو چرا چیزی نمیگی؟

هون:من کاری بهشون ندارم...بذار هر کار میخوان بکنن...ولی اگه خواهرم گریه کنه نمیبخشم سوهیونو...

سبا:چه مسخره...اوه ببخشید...

هون:آره خیلی مسخرست...باهات موافقم...من خواهرمو تازه پیدا کردم...

سبا:ها؟؟؟

هون:بابایه من اصلا از دختر خوشش نمیومد...برای همین وقتی اون به دنیا اومد اونو فرستاد چین...که بعد از مرگ بابام مامانم بهم گفت و منم رفتم پیداش
کردم...اون خیلی سختی کشیده...

سبا:چه زندگیه سختی...

هون:آره خیلی...سوهیون هیچ دختر دیگه ای رو دوست نداره و اگه منم چیزی بگم مین هی ناراحت میشه...

سبا:ولی این رابطه به جایی نمیرسه...خودت چی...کسی رو دوست نداری؟

هون:من؟نه...ولی دوست داریم یه نفرو داشته باشم...خوش میگذره...

سبا:اِاِاِ...شما پسرا همتون اینطوری هستین؟

هون:نمیدونم...

سبا:تو مثل یه نفر هستی که من میشناسم....نامرد ...که فقط به فکر خودشه....

هون:ههههه...ولی اگه من یه دخترو دوست داشته باشم...دست از سرش برنمیدارم...

سبا:پس تو با اون فرق میکنی...خوشبحال دختری که تو دوسش داشته باشی...

هون:ممنون...

که دیدن سوهیون داره تند تند میاد به سمتشون...

و نشست سر میز ویه نفس عمیق کشید

هون:چیشده؟مین هی کو؟

سوهیون:هیسسسس... الان میاد...هیچی بابا داشتیم میرقصیدیم بعد دوتا پسره رفتن دور مین هی و منم اومدم...

هون:قالش گذاشتی؟

سوهیون:دقیقا...

هون:چه....شما دوتا احمقا...

سوهیون:اینو به خواهرت بگو...اوففففف

هون:خداشفات بده...من برم یه لحظه....

و پاشد رفت...

سوهیون حواسش به وسط بود و لیوان رو برداشت و داشت کم کم میخورد و اومد لیوانش رو بذاره که دید سبا داره آبمیوه میخوره و به صورت تاسف  باری بهش
نگاه میکرد...

سوهیون:مشکلی هست؟

سبا:....

سوهیون:ببخشید با شمام

سبا:نه چه مشکلی...

سوهیون:خوش میگذره؟

سبا:بعله...به شما بیشتر...

سوهیون:خدا آخرو عاقبت...

مین هی:سوهیون کجا رفتی؟

سوهیون:خدا کلا از ما خوشش نمیاد...

مین هی:چی؟

سوهیون:هیچی...

مین هی:با ایشون چیکار میکنی؟

سوهیون:حرف میزنیم..

مین هی:راجب...

سوهیون برگشت و توی چشمایه مین نگاه کرد ویه لبخند زد:عشق...

_________________________________________

بای بای






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 شهریور 1396 04:00 ب.ظ
Really no matter if someone doesn't know afterward its up to other users that they
will help, so here it happens.
پنجشنبه 23 شهریور 1396 03:56 ب.ظ
Really no matter if someone doesn't know afterward its up to other users that they
will help, so here it happens.
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:30 ب.ظ
It's hard to find well-informed people about this topic, but you
sound like you know what you're talking about! Thanks
چهارشنبه 28 خرداد 1393 03:18 ب.ظ
سللاامم عاللیییی بود سبا جونم دلم تنگیده بود
saba مرسی عسیسم
چهارشنبه 28 خرداد 1393 01:23 ب.ظ
چرا اینقدر دیر؟؟؟
saba راشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو...تو اینجا؟؟؟؟؟؟

کلک....
چهارشنبه 28 خرداد 1393 01:19 ب.ظ
خوشمان آمد.
قسمت بعدی لطفا
saba مرسی
چشم
چهارشنبه 28 خرداد 1393 01:18 ب.ظ
عالی بود عزییییییزم
saba زهرااااااااااااا؟
شما اینجا چیکار میکنین؟؟
الان سکته میکنم...
چهارشنبه 28 خرداد 1393 03:42 ق.ظ
Ali boooooooooooooooooooooood ♥♡♥
saba مرسی عقشم
سه شنبه 27 خرداد 1393 11:03 ب.ظ
خیلی عالی بود.
Exelent
saba مرسی عسیسم
سه شنبه 27 خرداد 1393 09:20 ب.ظ
saba
سه شنبه 27 خرداد 1393 09:19 ب.ظ
لباساهم قشنگ بودن
saba ممنون
سه شنبه 27 خرداد 1393 09:19 ب.ظ
خیلی قشنگ بودددد
saba مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر