تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 6
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 12 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلام


http://8pic.ir/images/51820408946890203677.jpg
ادامه...
alone 6

صبح روز بعد هیونا رفت دنبال سبا..

دم در وایستاده بود که سبا اومد

سبا:بریم...

هیونا:باشه...

سوهو:من حس بدی دارم ...میخوایین همراهتون بیام...

سبا:برادرمن میریم دکتر جنگ که نمیریم!...

سوهو:اما...

هیونا:خدافظ...

و سبا و هیونا رفتن...

توی دکتر سونوگرافی منتظر بودن که نوبتشون شد...

و وقتی تموم شد داشتن میومدن بیرون...

هیونا:نظرت عوض نشده؟

سبا:نه...

هیونا:هی...یکم فکر کن...بچت هیچ عیبی نداره...سالمه سالمه...

سبا:هیونا بسه...من این بچرو نمیخوام...و زد زیر گریه...

هیونا:سبا...بیا بریم...

سبا:به نظرت من چطوری میتونم این بچرو بزرگ کنم...کای خدا لعنتت کنه ازت متنفرم...

هیونا:بیا بریم...

داشتن از در بیمارستان میرفتن بیرون که سبا سرجاش وایستاد...

هیونا... چیشد؟

 و برگشت به جایی که سبا نگاه میکرد

هیونا:سـ...سوهو؟؟؟؟!!!!

سوهو:اینجا چه خبره؟

سبا:برات توضیح میدم...

سوهو:کی حامله یه؟

هیونا:حامله؟کسی حامله نیست....

سوهو:پس چرا از در سنوگرافی اومدین بیرون؟...

سبا:مـ....

هیونا:رفتیم دکتر گفتن سبا سنگ کلیه داره...اومدیم سنوگرافی برای سنگ کلیش...

سوهو:که اینطور...

سبا:من یه لحظه تو کار دارم....میام...

هیونا:وایستا همرات بیام...

سبا:بیا...

توی بیمارستان

سبا:خانوم پرستار...

پرستار:بله ...بفرمایید...

سبا:شما عمل سقت جنین انجام میدید؟

هیونا:سبا؟؟؟

پرستار:بله...

سبا:میشه یه وقت بهم بدید؟

هیونا:سبا بسه بیابریم...بیا حرف بزنیم...

سبا:ما حرفا مونو قبلا زدیم...و منم خوشم نمیاد بچه ی داداشتو داشته باشم...

پرستار:یه وقت برای همین بعداز ظهر داریم...

سبا بغضشو قورت داد...

سبا:همون وقت رو میخوام...

پرستار:پس یه ساعت قبلش اینجا باشید....

سبا:باشه ممنون...

هیونا:میدونم از کای دیگه خوشت نمیاد...ولی اون بچه گناه داره...

سبا:قبلا هم بهت گفتم...من این بچرو نمیخوام ...یه چیز دیگه...لطفا دیگه اسم داداشتو جلویه
من نیار...منم سعی میکنم فراموشش کنم...ممنون...

و سوار ماشین شدن و رفتن به سمت خونه...

سوهو:هیونا بیا پیش ما...

هیونا:نه من میرم خونه...ممنون...

دم در خونه ی هیونا وایستادن....

سبا:هیونا...عصر میایی باهم بریم خرید؟

هیونا که فهمید سبا میخواد کجا بره:باشه...میام دنبالت...

سبا:باشه ممنون...

هیونا:خدافظ بچها...

____________________________

جیونا از خواب بلند شد و رفت و صبحانه آماده کرد و بکی هم بیدار شد

بکهیون:جیونا...آخر بهم نگفتی دیشب چرا داشتی گریه میکردی...

جیونا:هیچی...ولش کن...اصلا مهم نبود...

بکهیون:مامانت؟

جیونا:هوممم...ولش کن دوست ندارم امروزم خراب بشه...

بکهیون:من دیگه برم...

جیونا:اوا کجا؟

بکهیون:شب میخواییم بریم بیرون باید برم دوش بگیرم...

جیونا:حالا یه دوشی چقدر طول میکشه....

بکهیون:آخه کار های دیگه ای هم دارم...

جیونا:مواظب باش دخترای مردم رو به کشتن ندی...

بکهیون:تو نگران خودت باش... و رفت پیشونیه جیونا رو بوسید و رفت...

که جیونا گریش گرفت....

____________________________

جسیکا داشت توی خونش درس میخوند که زنگ زدن

جسیکا:دی.او؟...

دی.او:روز تعطیل هم ول کن درس نیستی؟

جسیکا:از بیکاری...

دی.او:پس بیکاری!...و دستشو گرفت و کشید بیرون...

جسیکا:چیکار میکنی؟

دی.او:بیا بریم...

جسیکا:کجا؟...وایستا لباسامو عوض کنم...

دی.او:فقط پنج دقیقه...

جسیکا:احمق....و رفت آماده شد و با هم رفتن خرید...

رفتن توی لباس فروشی

دی.او:همین خوبه:



http://8pic.ir/images/36604658794202349258.jpg

جسیکا:چی؟عمرا اگه بپوشمش....این:


http://8pic.ir/images/25749555933821542213.jpg
دی.او:هی خانوم...مگه میخوایی بری برقصی؟

جسیکا:پس چی؟میرم اونجا قیافه ی جذاب تورو نگاه کنم...بعدشم....مگه این فقط واسه
رقصیدنه؟...

دی.او:ینی چی؟

جسیکا:من همینو میخوام...

و زدش به سینه ی دی.او برو حسابش کن...

دی.او:هه...به منچه ...خودت بخر...

جسیکا:ای نامرد خودت گفتی اومدیم خرید...

دی.او:بله من گفتم ولی هرچی من میگم باید بخری...و اونو میخریم....

جسیکا:دی.او نه به خدا اگه اونو بپوشم...بیا یکی انتخاب کنیم که هم من دوست داشته باشم
هم تو....مث این:



http://8pic.ir/images/08025712524814930586.jpg

دی.او:اممممممم...

جسیکا:دی.او؟؟؟؟

دی.او:باشه...همین...

جسیکا:اوفففف عاشقتم...

دی.او:میدونم زشته جلو مردم....

جسیکا:ایش...چندش....

دی.او:چیزی گفتی اونو بردارم؟؟؟

جسیکا:نه....نه بخدا....بریم...

________________________

سبا داشت آماده میشد که هیونا بیاد و باهم برن بیمارستان...

و زنگ زدن...

سبا:سوهو....هیوناست درو باز کن....

سوهو:باشه...

و هیونا اومد و با سبا رفتن بیمارستان...

پرستار لباسای سبا رو داد دستش:میتونید اونجا لباساتونو عوض کنید....

سبا:باشه ممنون...

هیونا:سبا؟هنوز نظرت عوض نشده؟

سبا:این عمل رو انجام میدم و خاطره های کای رو از توی ذهنم پاکه پاک میکنم...هیونا دیگه
نظرم عوض نمیشه...هیچ وقت...

هیونا:باشه...میدونم از دست کای عصبانی هستی ولی یه درصد فکر کن اونم واسه این کارش
دلیل داشته باشه...

سبا:این چه دلیلیه که منو ترک کنه؟...هیونا....نذار گریه کنم...

و چند تا نفس عمیق کشید و رفت توی اتاق لباساشو عوض کرد و رفت روی تخت خوابید...

هیونا:الان میبرنت اتاق عمل....اصلا نترس طوری نمیشه...من اینجام....

سبا:ب..باشه و دست هیونا رو گرفت:ممنون...

و ماسک بیهوشی رو گذاشتن روی دهنش و سبا چشماشو بست و از گوشه ی چشماش اشک
اومد...

یه یک ساعتی طول کشید تو این یه ساعت هیونا خیلی جوش میزد....

و بالاخره عمل تموم شد و سبا رو آوردن توی بخش...

هیونا بالایه سرش بود که کم کم چشماشو باز کرد...

هیونا:سبا؟حالت خوبه؟

سبا:تموم شد؟...

هیونا بغضش گرفته بود:آره...

که سبا زد زیر گریه:خدایا...

هیونا:سبا..گریه نکن...خودت خواستی...

سبا:اصلا پشیمون نیستم...اصلا....

که دکتر اومد....

دکتر:ببخشید که بهتون نگفتم شما بعد این دیگه نمیتون باردار بشین...

سبا خیلی ناراحت شد و چند لحظه شکه بود

سبا:ممنونم آقای دکتر...

هیونا:کی مرخص میشه؟

دکتر:باید یه دوسه روزی اینجا باشه...

هیونا:نه آقای دکتر ما تا یه ساعت دیگه باید بریم...حتما...

دکتر:ببینم چیکار میتونم بکنم

و یه پلاستیک گذاشت روی میز سبا...

دکتر:باید اینارو بخورید هر روز... نباید یادتون بره...

هیونا:چشم...بازم ممنون...

و خلاصه سبا آماده شدن و رفتن خونه...

سوهو:سبـــــا؟این چه حالیه؟...

هیونا:حالش خوب نیست دلش درد میکنه...

و بردنش توی اتاقش...

سبا روی تختش نشسته بود و به یه گوشه نگاه میکرد و اشک میریخت...

که عکس خودشو کای رو کنار تخت دید عکس رو برداشت و یکم نگاهش کرد و بعد زدش به آینه و
آینه شکست بلند شد و تمام لوازم جلوی آینه رو ریختو دستش برید و داشت خون میومد که
نشست رویه زمین و شروع کرد به جیغ زدن...

هیونا و سوهو سریع اومدن توی اتاق...

هیونا:سبا....

و هر دوتاشون نشستن بالایه سرش و هیونا دستشو گرفته بود و سبا همینطور داشت بلند بلند
گریه میکرد که هیونا هم کم کم گریش گرفت

هیونا:کای خدا لعنتت کنه...

و سر سبا رو بغل کرد...

و سوهو اومد و سبا رو نشوندنش روی تخت و سوهو دستشو باند پیچی کرد...

سوهو:خوبی؟

سبا:....

هیونا:سبا؟

سبا.....

سوهو:بیا بریم یکم استراحت کنه...

و رفتن بیرون..

هیونا:من دارم میرم...

سوهو:کجا چرا به این زودی؟چرا گریه میکنی؟

هیونا:خداحافظ...

_________________________

بای بای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 20 فروردین 1396 09:48 ب.ظ
Hello there, I found your blog by the use of Google at the same time as searching for a similar topic, your site got here up,
it appears to be like good. I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just was alert to your weblog thru Google, and found that it is truly informative.
I'm gonna be careful for brussels. I'll be grateful if you happen to continue this in future.
A lot of people shall be benefited from your writing.
Cheers!
جمعه 16 خرداد 1393 03:47 ب.ظ
اجی ادرس وبم عوض شدهexo.xoxo.blogfa.com
سه شنبه 13 خرداد 1393 01:59 ب.ظ
ALIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII BOD SABA JON
saba مرسی
سه شنبه 13 خرداد 1393 11:08 ق.ظ
قربونت سبا جون عالی بود
saba قربون تو مرسی عسیسم
سه شنبه 13 خرداد 1393 09:14 ق.ظ
و...
خیلی خوب بود مررررسی
saba خواهش میکنم ممنون
سه شنبه 13 خرداد 1393 09:13 ق.ظ
و...
خیلی خوب بود مررررسی
saba بعله بازم مرسی
سه شنبه 13 خرداد 1393 09:11 ق.ظ
آفرین چه سرعت عملی بارررریک
saba دیگه...
مرسی
دوشنبه 12 خرداد 1393 11:35 ب.ظ
aliiii
saba مر30
دوشنبه 12 خرداد 1393 11:35 ب.ظ
خدا لعنت کنه این کای رو ...
بهتر از این نمیشه .... عالییییی
saba آره....
ف. مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر