تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 5
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 12 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلام علیک

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/b3fe275b2eb775d51.jpg

ادامه...
alone


هیونا و سوهو نشسته بودن و داشتن تلوزیون میدیدن

هیونا:سوهو...

سوهو:بله...

هیونا:من فردا با سبا میرم دکتر...تو نمیخواد بیایی

سوهو:من میخوام بدونم سبا چطوره..

هیونا:من باهاش میرم ... اونم مثل خواهرمه...

سوهو:ممنون...خبری از کای نشد...گفتی رفته مسافرت چرا گوشیشو بر نمیداره...

هیونا:سوهو...بهت میگم چرا...ولی...قول بده به سبا چیزی نگی حداقل حالا که مریضه...

سوهو:چیشده؟...بگو...

______________________________

بچها قرار شد برن بیرون غذا بخورن

توی یه رستوران نشسته بودن و داشتن غذا سفارش میدادن...

که گوشیه جیونا زنگ زد...

جیونا:ببخشید بچها یه لحظه...

و رفت و بعد 10 دقیقه با عصبانیت اومد...

بکهیون:چی شده؟

جیونا:بچها ببخشید..اما من باید برم پیش مامانم...ببخشید..

بکهیون:چیزی شده؟میخوایی برسونمت؟

جیونا:نه ممنون...شبتون خوش...

جسیکا:به سلامت...مواظب خودت باش...

و جیونا سریع رفت...

بکهیون:من میرم دنبالش....

جسیکا:ولش کن اعصابش خورد بود...تو هم میری اونجا رو اعصابش ... ولش کن...

دی.او:راست میگه...فردا بپرس ازش

بکهیون:باشه...

_______________________________

سوهو:سبا رو گفت؟

هیونا که گریش گرفته بود:آره...اگه از رابطه ی منو و تو هم با خبر بشه منو....میکشه....و زد زیر
گریه

سوهو هم سر هیونا رو گذاشت روی شونش و آروم زد روی شونش...

بعد چند دقیقه سوهو سر هیونا رو از روی شونش برداشت...

سوهو:اگه میدونی که بابات برای اینکه با من دوستی دعوات میکنه...بیا بهم بزنیم...

هیونا:چی؟؟؟؟؟سوهو نه ...

سوهو:من دوست ندارم ببینم که تو بخاطر من داری عذاب میکشی...

هیونا:نه...به هیچ عنوان...

سوهو:هرجور راحتی...

و هیونا رفت و سوهو رو بغل کرد:دلم واسه داداشم تنگ شده ...و دوباره زد زیر گریه...

______________________________

ساعت تقریبا نزدیک12بود...

جیونا نشسته بود توی اتاقش و داشت گریه میکرد...

که گوشیش زنگ زد بکهیون بود

جیونا با خودش:حالا چیکار کنم؟بهش چی بگم؟خدایا خودت کمکم کن....و گوشیرو برداشت...

بکهیون:الو؟جیونا؟

جیونا:سلام...

بکهیون:سلام...چرا گریه میکنی؟

که جیونا نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر گریه....

بکهیون:جیونا؟جیونا...چیشدی؟

جیونا:میتونی بیایی اینجا؟

بکهیون:الان؟؟؟؟؟؟؟

جیونا:آره...

بکهیون:باشه الان میام... و گوشیرو قطع کرد...

______________________________

هیونا:دیگه دیره من میرم...

سوهو:بمون اینجا...

هیونا:نه...خونه کار دارم...

سوهو:باشه....خدافظ ... و هیونا رفت خونش...

______________________________

جیونا توی حال نشسته بود که در زدن

بکهیون پشت در بود جیونا تا بکهیون رو دید رفت و بغلش کرد و گریش گرفت....

بکهیون:جیونا....این چه حالیه؟

جیونا:بیا تو...

و هر دوتا شون نشستن...

بکهیون دستای جیونا رو گرفت:داری یخ میزنی...

جیونا:ولش کن...میخوام یه چیزی بهت بگم....

بکهیون:این چه حرفیه که از سلامتیت هم مهم تره؟

جیونا:بکی...تو که مادر منو میشناسی و میدونی چطور آدمیه...

بکهیون:آره...

جیونا:میخوام ازت یه قول بگیرم...

بکهیون:باشه..

جیونا:قول میدی منو توی هر شرایطی درک کنی و زود از دستم ناراحت نشی و بذاری برات

توضیح بدم؟

بکهیون:آره قول میدم...

جیونا:قول دادیا؟نزنی زیرش...

بکهیون جیونا رو بغل کرد:حتی اگه نمیگفتی هم قبول میکردم...

جیونا:ممنون...

و قرار شد بکی شب اونجا پیش جیونا باشه....

_______________________________

دعوام نکنید

قسمت بعدی تا آخر همین امشب گذاشته میشه

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 13 مرداد 1396 10:35 ب.ظ
Greetings! I know this is kinda off topic but I was wondering if you knew where I could locate a captcha
plugin for my comment form? I'm using the same blog platform as yours and I'm having
difficulty finding one? Thanks a lot!
شنبه 19 فروردین 1396 03:25 ب.ظ
I do not even know the way I finished up right here, but I believed this submit was once good.
I do not recognize who you might be however certainly you're going to a famous blogger in case you are not already.

Cheers!
دوشنبه 12 خرداد 1393 07:14 ب.ظ
خیلی کم بود که...
ولی خوب بود
saba بعله گفتم..
مرسی
دوشنبه 12 خرداد 1393 02:39 ب.ظ
و البته چس مقدار بود
saba بعله در جریان هستم
دوشنبه 12 خرداد 1393 02:39 ب.ظ
قشنگ بود خیلی مثه خودت
saba مرسی عسیسم
دوشنبه 12 خرداد 1393 02:39 ب.ظ
اههههههههههههههههههههههه بکی
اههههه خدای من
saba عزیزم خونسرد باش تازه کجاشو دیدی...
دوشنبه 12 خرداد 1393 02:38 ب.ظ


ali
saba مرسی خواهرشوهر گرامییییی
دوشنبه 12 خرداد 1393 02:34 ب.ظ
عالیییییییییییییییییی آبجی گلم♡
saba قربونت عقشم
دوشنبه 12 خرداد 1393 01:35 ب.ظ
saba bodo biyaaaaaaa 2ta ghesmat gozashtam
saba مرسی چشم اومدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر