تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 4
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 10 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلاممممممم
من اومدم با تاخیر...
ببخشید نت قطعه به زور میام

http://8pic.ir/images/69415919535001964222.jpg

ادامه...

صبح روز بعد...

سوهو مثه همیشه زود بیدار شد و صبحانه آماده کرد و رفت دم در اتاق سبا و هر چی صداش زد

جواب نداد درو باز کرد و رفت بالایه سرش:هی خانوم...پاشو دیگه...

سبا:اَه...حوصله ندارم...

سوهو:پاشو باید بریم مدرسه...

سبا:من حالم خوب نیست...تو برو من امروز نمیام...

سوهو:باشه وقتی اومدم باهم میریم دکتر ببینیم چطوری...

سبا:باشه...

یه 2ساعتی خوابید و بلند شد و از دل درد خوابش نمیبرد هر کار میکرد بهتر نمیشد آماده شد و

رفت دکتر...

بعد از معاینه...

دکتر:شما چند سالتونه؟

سبا:17..

دکتر:خیلی زوده...

سبا:واسه چی؟

دکتر:واسه بچه داری....

سبا:چـ...چی؟

دکتر:درست شنیدید شما حامله اید...

سبا که چشماش کرد شده بود سریع از بیمارستان اومد بیرون و رفت خونه ...

خیلی تعجب کرده بود و ترسیده بود داشت گریه میکرد...

توی مدرسه...

هیونا:سبا کجاست؟

سوهو:حالش خوب نبود این روزا خیلی میخوابه...

هیونا:شاید مریضه..

سوهو:قراره بعد از مدرسه ببرمش دکتر...از کای چه خبر؟چرا نمیاد مدرسه...

هیونا:چیزه...کای رفته مسافرت....

سوهو:مسافرت؟

هیونا:آره چند روزی بود حالش خوب نبود...رفته تا حال و هواش عوض بشه...

بچها توی کلاس نشسته بودن

جیونا:جسیکا...فردا لباس چی میپوشی؟

جسیکا:نمیدونم...

بکهیون:جیونا...لباس و شلوار میپوشی...نبینم لباس کوتاه پوشیدیا...

دی.او:آقای غیرتی...

جسیکا یه نگاهی به دی او انداخت:جیونا...من اون لباسه که تا بالای زانویه رو میپوشم...

جیونا:کدوم؟

جسیکا:همونی که اون شبی رفته بودیم بار پوشیده بودم

جیونا:ها..فهمیدم همون شبی که...

جسیکا:آره آره ....هیسسس هیچی نگو....

جیونا یه چشمک زد....

دی.او:کدوم شب؟

جسیکا:هیچی...یه شب دیگه...

دی.او:اِ اِ اِ...فردا نگات به پسرا بیوفته....

جسیکا:چی؟چیکار میکنی؟

دی.او یه لبخندی زد:هیچی عزیزم میدونم که تو منو ناراحت نمیکنی...

جسیکا:آها...میبینیم...

و خلاصه مدرسه تموم شد...

سوهو رفت خونه

سوهو:سلام...

سبا:سلام...

سوهو:نمیخوایی بریم دکتر؟

سبا:نه حالم خوبه...

سوهو:من خستم میرم لباسامو عوض کنم...

سبا:باشه تا بیایی غذارو آماده میکنم...

و هر دوتا شون نشستن و داشتن غذا میخوردن..

سوهو:راستی...قراره بریم اردو...

سبا:جدی؟کِی؟

سوهو:هفته ی دیگه...من اسم تورم نوشتم...

سبا:.....من نمیام.....

سوهو:چی؟چرا؟

سبا:حوصله ی اردو رو ندارم...

سوهو:میای...منکه نمیتونم تورو اینجا تنها بذارم...بعدشم خوش میگذره...

سبا:در هر حال...من نمیام...

سوهو:حوصله ی بحث باهاتو ندارم...میرم بخوابم...

سبا با خودش:خدایا حالا چجوری به سوهو بگم؟..منو میکشه...و بغضش گرفت

بلند شد ورفت توی اتاقش...

______________________

جیونا توی خونه ی خودش خواب بود که گوشیش زنگ زد...

جیونا:الو؟

-:الو عزیزم خواب بودی؟

جیونا:فک کنم

بکهیون:ما خونه ی دی.او هستیم..تو هم پاشو بیا...

جیونا:ماشین ندارم...

بکهیون:تا 5 دقیقه دیگه اونجام...

و جیونا حاضر شد و رفتن خونه ی دی.او...

جیونا:کجاین سبا و سوهو و هیونا....

دی.او:به هر کدومشون زنگ میزنم جواب نمیدن...

______________________

سبا روی تختش نشسته بود که زنگ زد به هیونا

هیونا:الو؟؟؟

سبا:سلام هیونا کجایی؟

هیونا:خونه...چیزی شده چرا صدات گرفته؟

سبا:میتونی زود بیایی اینجا؟

هیونا:بـ..باشه...

سبا:فقط سوهو نفهمه من بهت زنگ زدم...

هیونا:باشه..

و گوشیرو قطع کرد رفت پایین تا آب بخوره که سوهو بیدار شد...

سوهو:سبا؟چطوری...چرا دستات میلرزه؟

سبا:ها؟...هیچی...و خواست بره بیرون..

سوهو:وایستا ببینم گریه کردی؟

سبا:من....نـ...نه...

سوهو:راستشو بگو داری بخاطر اون پسره گریه میکنی...؟

سبا(باکمی داد):نـــــــه...میشه دست از سر منو و اون برداری؟

و رفت توی اتاقش و گریه کرد...

که همون موقع هیونا اومد

سوهو:سلام اینجا چیکار میکنی؟

هیونا:اومدم...پیش سبا....کجاست؟

سوهو:توی اتاقش...چیزی شده؟

هیونا:نه...نه چیشده مگه؟

و هیونا رفت دم در اتاق سبا...در زد... ورفت تو...

سبا تا هیونا رو دید رفت بغلش...

هیونا:چیشده؟....چرا گریه میکنی؟

سبا رفت و در اتاق رو قفل کرد و دست هیونا رو گرفت و نشوندش روی تخت...

هیونا:حرف بزن کشتی منو...

سبا با گریه:هیونا...من امروز ...وقتی سوهو مدرسه بود رفتم دکتر...و...

سوهو:ینی چیشده؟

و رفت دم در اتاق سبا و در زد....

هیونا و سبا هر دو تاشون برگشتن به سمت در...

سبا:هیونا ترو خدا...سوهو بفهمه منو میکشه...

و زد زیر گریه...

هیونا هم که خیلی ناراحت شده بود:تو بگیر بخواب ....من درستش میکنم ...فردا هم باهم میریم

دکتر...

سبا:من این بچرو نمیخوام...

هیونا:چی؟؟؟

سبا:چرا داشته باشمش؟داداشم منو میکشه...کای هم که...

هیونا:زود قضاوت نکن...بذار فردا باهم صحبت میکنیم...بگیر بخواب...جوش نزن...

و هیونا رفت بیرون...

سوهو:چه خبره معلوم هست چیکار میکنین؟

هیونا:سبا دلش درد میکرد داشتم آرومش میکردم...الانم خوابیده...

سوهو:هرچی گفتم بیا بریم دکتر....

هیونا:ولش کن..بریم...

___________________________________

بای بای... 




نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 06:30 ب.ظ
I love looking through a post that can make men and women think.

Also, thanks for allowing for me to comment!
جمعه 13 مرداد 1396 10:13 ب.ظ
When someone writes an article he/she maintains the thought of a
user in his/her mind that how a user can know it.
Therefore that's why this paragraph is amazing. Thanks!
سه شنبه 3 مرداد 1396 09:08 ب.ظ
Good post. I am dealing with many of these issues as
well..
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:40 ب.ظ
bookmarked!!, I really like your website!
یکشنبه 11 خرداد 1393 06:14 ب.ظ
Cool.nice.well.good.like
saba مرسیییییییییییی
یکشنبه 11 خرداد 1393 05:23 ب.ظ
عالییییییییییییییییی بود ♥♥
saba مرسی عزیزم ♥
یکشنبه 11 خرداد 1393 05:22 ب.ظ
ماشاالله ماشاالله چه سرعتی داره برادر هیونا
حالا دیگه باورم شد که برادر هیوناست سرعتش به خواهرش رفته
saba بعله بعله..
صحیح است..
یکشنبه 11 خرداد 1393 05:20 ب.ظ
اوه شت
اوه گاد
saba بعله...
بعله...
یکشنبه 11 خرداد 1393 05:07 ب.ظ
ولی خدایی کای عجب سرعتی داره هااا
ایول
saba
یکشنبه 11 خرداد 1393 05:02 ب.ظ
سبا جون این پوسترو واسه تو درس کردم امید وارم خوشت بیاد گام



upload.tehran98.com/upme/uploads/b3fe275b2eb775d51.jpg


یکی دیگم درس کردم اگه خواستی بگو واست بزارم
saba مرسی عزیزم
لطف کردی عشقم
یکشنبه 11 خرداد 1393 04:33 ب.ظ
عالی بود صبا جون .
این آقا کای نمیخواد بیاد پیش بچش ؟
saba مرسی عزیزم..
مگه بچه ی کایه؟؟؟؟؟
آره؟؟؟
نمیدونستم
یکشنبه 11 خرداد 1393 04:00 ب.ظ
Ali bood azizam ... A on ali ha ke daram barat -_-
saba چرا؟؟؟؟
هرکاری دوست داری بکن فدات شم...
یکشنبه 11 خرداد 1393 03:41 ب.ظ
گزاشتم قسمت جدیدو
saba جدی؟اومدم
یکشنبه 11 خرداد 1393 03:39 ب.ظ
خیلی قشنگ بود سبا جونم
saba قربونت برممممم
یکشنبه 11 خرداد 1393 02:44 ب.ظ
سلام عالی بود سبا جان بیا وبم تو داستانم هر 4 تا تون هستید
saba سلام عزیزم چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر