تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 19
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 4 خرداد 1393 :: نویسنده : kimia n

سلام اومدم با قسمت جدید ...

 

ادامه ....

وقتی نیکول رفت مامان لوهان رفت تو اتاق لوهان ...

هدفون رو از گوشاش در اورد...

مامان لوهان : رفت.

لوهان : شنیدم .

مامانش : لوهان پسرم بیا ما هم بریم !

لوهان : کجا ؟

مامانش : بیا بریم شهر خودمون! اینجوری تو هم از اینجا دور میشی می تونی فراموشش کنی ! ها ؟

لوهان : بریم اونجا من چی کار کنم ؟

مامانش : اونجا پدرت یک مغازه داشت ! می تونی تعمیرش کنی ...

لوهان : هر جور تو بخوای مامان...

مامان لوهان بغلش کرد و گفت: حالا هم بیا بریم نهار بخوریم نبینم دیگه ناراحت باشی .

لوهان : نپرسید من کجام ؟

مامان لوهان : ..........

لوهان : باشه .... تو برو منم میام یه چیزی می خورم .

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سویون و جسی پشت در خونه ی نیکول منتظرش بودن ...

سویون: خوب شد بهش گفتم زود بیاد ...

جسی : حتما یه مشکلی پیش اومده!

سویون : چه مشکلی ؟

که همون موقع نیکول اومد....

سویون : نیکوللللللل

جسی : تو کی رانندگی یاد گرفتی ؟

نیکول : هه ... دیگه ما اینیم...

سویون : گواهینامه داری ؟

نیکول : نه !

جسی : خسته نباشی ...

نیکول : حرفاتون تموم شد بریم خونه ؟

و با هم دیگه رفتن تو خونه...

سویون : دیشب خوش گذشت ؟

نیکول : با منی ؟

سویون : نه با عمم !

نیکول : اره خیلی جات خالی نبودی ببینی ...

سویون : عععع ... من زیاد دیدم قربونت . سر چی دعوا کردین ؟

جسی : هی شما دوتا چی میگین ؟ کی دعوا کرده !؟

سویون : عروس داماد ...

نیکول : مرگ .

جسی : سر چی ؟

سویون: از خودش بپرس ...

نیکول : برو از داداش جونت بپرس...

سویون : بنال دیگه ...

نیکول : هیچی ... رفتم تو اتاقش که عکس همسر قبلیشون رو به همراه حلقه های ازدواجشون دیدم ........ دیگه سر همین

سویون : خاک برسرم ... خب ؟ چیکار کردی ؟ زدیش ؟؟؟ اون چی کار کرد ؟

نیکول : هیچی دیگه .... اومد منت کشی منم خر شدم .... دیگه اشتی کردیم

سویون : عععع اشتی هم کردین ؟

نیکول : نخیر منحرف .... ما مثل شما اشتی نمی کنیم .

جسی : نیکول عکسو می زدی تو سرش ...

نیکول : زدم اتفاقا حیف جا خالی داد ...

سویون : پرروووووو ... غلط کردی...

نیکول : هیچ مرگش نشد ...

سویون : چرا داداشمو اذیت می کنی ؟ کصافط ...

نیکول : مننننن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکم به اتفاقایی که افتاده نگاه کن ... ببین کی کیو اذیت می کنه

جسی : اوفففف بسه دیگه ... بابا4 روز دیگه عروسیه .

سویون : راست میگی ...

جسی : نیکول لباس خریدی ؟

سویون : اره داداشم براش انتخاب کرد .

نیکول : زیاد مجلسی نیست... اخه قرار نیس جشن بزرگی باشه .

جسی : وا چرا ؟

نیکول : اول تو 1 هفته نمیشه جشن بزرگی بگیریم ... دوما سوهو گفت ...

جسی : وا ؟

نیکول : تو فکر کن یک عقد ساده...

سویون : راستی جیونا هم زنگ زد بهم گفت برا عروسی میاد . با بکهیون

نیکول : واقعا ؟ چه خوب ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شب ساعت 9

سویون و کای ....

کای : واقعا داداشت می خواد با نیکول ازدواج کنه ؟

سویون : هوممم ...

کای : نیکول هم قبول کرده ؟

سویون : اره ... قرار بوده قبول نکنه !؟

کای : نه ... یه چیزی مشکوکه!

سویون : خیله خب اقای پوآرو تو نمی خواد برا من جرم شناس بشی ...

کای : این دادشت عجب خر شانسیه ها . یه بارم ازدواج کرده هنوز این نیکول می خوادش

سویون : حالا اصن بتوچه.... تو چرا انقدر سنگ نیکولو ب سینه می زنی ... تو نمی خواد دلت بسوزه ....

کای : باشه ..... اصن من خفه میشم ....

سویون : افرین ! از اول.... حالا از همه جالب تر می دونی چیه ؟

کای : اره ... این که الان ساعت9 من هنوز اظهار گشنگی نکردم ...

سویون : افــــــــــرین ...

کای : دیگه گفتم شاید خودت بفهمی که دیدم از لحاظر هوشی به همون داداش پر هوشت رفتی!!!!!

سویون : بابا پر هوششششش بابا انیشتین !!!!!

کای : بله کاری داشتی ؟؟؟؟

سویون : بله زکریایه رازی شام امادست ....

کای : تو برو منم میام ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ظهر بود ...

جسی و دی . او تو خونه ی جسی نشسته بودن ...

که گوشیه جسی زنگ خورد ...

جسی : بله ؟؟؟

جیونا : سلامممممممم ...

جسی : سلام ... خوبی ؟

جیونا : بله ... حالا بت میگم درو باز کنه ...

جسی : چی اینجاییییی ؟

جیونا : بهله بهله ....

جسی : باشه و گوشیو قطع کرد....

دی.او : کی بود ؟

جسی : جیونا ... و رفت درو باز کرد ...

و جیونا و بکهیون اومدن تو...

جسی : جیونااااا .... و هم دیگرو بغل کردن ....

بکهیون : به !!! دامادددد...

دی . او : تو اینجا چی کار می کنی پَچَل ؟

بکهیون : قربون مهمون نوازیت...

و خلاصه بعد کلی حرف رفتن نشستن...

جسی : من زنگ زدم الان کای و سویونم میان ...

جیونا : باشه ... چقدر ما اینجا عروس دوماد داریم ؟ ...

دی.او : فقط تکلیف شما مشخص نیست ...

جیونا : کدوم تکلیف ؟ ما تکلیف داشتیم ؟

بکهیون : منم یادم نمیاد... مگه ما مثل شماییم ؟

که همون موقع در زدن و کای و سویونم اومدن ...

کای : به به جمعتون جمعه...

دی.او : فقط خلمون کم بود که رسید ....

کای : خفه باو باتو نبودم که.... هی سینگر تو چطورییییی ؟

دی . او : اخرشم برا ما انگلیش حرف نزدی .. عقده کردم ...

کای : تو از اولشم عقده ای بودی..

بکهیون : ماشالااااا چه زری می زنین ...

کای : خفه شو پرچرک ... باز تو روز رفتی اونور برا ما با کلاس شدی ...

دی.او : بخدااااا کای ولش کن اینکه مثل ما دوره های متوسطه رو اونجا نگذرونده !

کای : اره .... کدوم دوره ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و با هم زدن زیر خنده ...

دی.او : خب بکی به سلامتی تا کی اونجا تشریف دارین ؟

بکهیون : اومدم دیگه ... منتقل شدم ... قرار بود اخر ماه باشه که زود تر شد ... دیگه از اخر این ماه با یک کمپانی قرار داد می بندم ...

که کای دستشو برد و چشماشو مالوند...

دی . او : چی شد ؟؟؟؟؟ کای خوبی ؟

کای : اره ... اینا اشک شوقه.... بیا ما هیچی نشدیم ... همین پرچرک مارو رو سفید کرد ...

دی . او : به نکته ظریفی اشاره کردی ...

بکهیون : عععع مرگ شمام که فقط برا مسخره بازی خوبین !!!

کای : اون خانومارو نگا ...چند ساله هموندیدن ؟

دی.او : راستی بکهیون جان وقت نشد حرف بزنیم ... جیونارم که تور کردی ؟؟؟

بکهیون : ایییی بگی نگی....

کای : یه دقیقه من نبودم چی شد ؟ اینجا چه خبر ؟ کی کیو تور کرده ؟

بکهیون : کای ارام باش ....هنوز اتفاقی نه افتاده ....

کای : اخیشششش راحت شدم.... اینا رو بگو برادر ...

دی.او : این قلبش ضعیفه ...

بکهیون : حتما .... از دفعه بعد ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ساعت تقریبا 4 پنج ظهر بود ...

نیکول هر چی زنگ می زد به سوهو گوشیش اشغال بود ...

نیکول : مثلا ما قرار 3 روز دیگه ازدواج کنیم ... -_-

که یکهو چشمش خورد به گوشیش...

نوشته بود : تولد لوهان ^^

نیکول : امروز تولدشههههههه.... حالا تولدشه که تولدشه ! به من چه ؟؟؟؟ ... من کیم ؟

و رفت نشست تو اتاقش ...

نیکول : اه ........... ولی خیلی بی معرفتیه ....

بعد از سرجاش بلت=ند شد و رفت تو اشپز خونه ...

نیکول به یکی از خدمتکارا گفت هر چی که برای پختن کیک لازمه رو براش بیارن ...

خدمتکار : می خواین کمکتون کنم ؟

نیکول : نه ... خودم بلدم...

بعد نیم ساعت شروع کرد به کیک درست کردن ...

نیکول 2 تا کیک درست کرد یکی هم برای خودش .

ساعت 6 ظهر بود از خونه اومد بیرون و رفت خونه ی لوهان اینا ....

نیکول در زد مامان لوهان در رو باز کرد ...

نیکول : سلام ...

مامان لوهان : سلام .... کاری داری ؟

نیکول : چیز بله ... لوهان هست ؟

مامان لوهان : نه ... سره کاره...

نیکول : امممم خب باشه ... ببخشید میشه اینو بهش بدین ... تولدشم تبریک بگید ...

مامان لوهان : مگه تو قرار نیست ازدواج کنی ؟ چرا میای اینجا و بچمو اذیت میکنی ؟ دیگه نیا ... اینم ببر ....

نیکول : من فقط ..... چون خیلی بهم کمک کرد میخواستم تولدشو تبریک بگم ...

مامان لوهان : در هر صورت...

نیکول : ببخشید و کیک رو داد دست مامان لوهان نیکول : لطفا بهش بده ... و رفت ..

نیکول نشست تو ماشینش و به اون یکی کیکی که برای خودش درست کرده بود نگاه کرد ...

همون موقع گوشیش زنگ خورد...

سوهو : سلام .. کجایی ؟

نیکول : بیرونم ...

سوهو : باشه ... فکر کردم خونه ای ؟

نیکول : تو کجایی ؟

سوهو : خونم ...

نیکول : چرا گوشیت انقدر اشغال بود ...

سوهو : حتما با استادی دانشجویی کسی حرف می زدم ...

نیکول : باشه ... میام خونت میخوام یه چیزی بهت بدم ...

سوهو : باشه ...

نیکول: خدافظ و قطع کرد ...

و رفت خونه ی سوهو و اون یکی کیک رو داد بهش ...

سوهو : به چه مناسبت ؟

نیکول : خودم درستش گردم... همین جوری ...

سوهو : بیا تو ...

نیکول : میرم ... کار دارم...

سوهو : باشه ...

نیکول : خدافظ و رفت ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شب تو خونه ی لوهان ...

مامان لوهان : چرا انقدر دیر کردی ؟

لوهان : ببخشید ...

مامانش : مثلا امروز تولدته...

لوهان : اینو تو درست کردی ؟

مامانش : نه ...

لوهان : کسی اورده ؟

مامانش : بله ... می خواستم بندازمش بیرون ...

لوهان : چرا ؟

مامانش : خیلی بد مزست ...

لوهان : یک چنگال برداشت و یکمش رو خورد ...

مامانش : نخور بابا ...

لوهان : کی درستش کرده /؟

مامانش : یه دختره ای دادش...

لوهان : نیکول ؟؟؟؟؟

مامانش : ......

لوهان : ضایست ...

مامانش : از کجا فهمیدی ؟

لوهان : چون دفعه پیش هم یادش رفته بود شکر بریزه توش ...

لوهان کیک و برداشت و رفت تو اتاقش ...

لوهان : مامان من شام نمی خورم....

مامانش : اون اشغالارو نخور مریض میشی ...

لوهان : خوشمزست فقط شکر نداره..

مامانش : خداشفات بدههههههههه...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جیونا : خب دیگه ما میریم...

کای : هنوز سر شبه کجا ؟

سویون : از کیسه خلیفه می بخشی ؟

کای : بابا من و دی.او نداریم ...

دی.او : راست میگه کجا ؟

بکهیون : هنوز پیش مامان بابام نرفتم ... حالا باز فردا ...

جیونا : اره .... پس فعلا... و بلند شدن رفتن ...

جسی : پس فردا منتظریم ...

سویون و جیونا :منتظریدددددد ؟

سویون : مگه شما با هم زندگی می کنید ؟

دی.او : هاااااا ؟ نه ...فقط این چند روز برای اینکه مامان جسی نیست تنها نباشه ...

بکهیون : هااااا .... افرین پسر خوب ....

دی.او : تو نمی خواستی بری ؟

بکهیون : چرا و خدافظی کردن و رفتن ...

سویون : کای نمی خوای بریم ؟

کای : نه ....

سویون : دی.او تو یه چیزی بگو ... تا تو مارو بیرون نکنی که این نمیاد بریم ...

دی.او ک کجا باو ... نیم ساعت دیگه فوتبال داره ...

جسی و سویون : ای خداااااا....

کای : تو خونه تنها حال نمیده ...

دی.او : راست میگه ... جسی قربون دستت اون تخمه هارو ور دار بیار ...

سویون : کای شب که خونه در خدمتت هستم .... و چپ چپ نگاش کرد ...

جسی : دی.او .... دارم برات...

کای : بیا یه فوتبالم نمیشه نگا کنیم .....

دی.او : هییی .... دست رو دلم نزار ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نیکول تو خونش نشسته بود و داشت برا خودش تو نت می گشت ...

که یک اس رو گوشیش اومد ...

لوهان : ( شکر نریختی K )

نیکول : خوردیش ؟

لوهان : نه ... مگه قابل خوردن بود ؟

نیکول هم دیگه جوابشو نداد...

لوهان : خیله خب حالا گریه نکن ... مرسی .

نیکول : ببخشید .....

لوهان : خدافظ ...

نیکول داشت جواب اس ام اس لوهان رو می داد که گوشیش زنگ خورد ...

سوهو : سلام

نیکول : سلام خوبی ؟

سوهو : اره ...

نیکول : کجایی ؟

سوهو : خونه ...

نیکول : صدای بچه میاد ...

سوهو : بچه ... نه توهمی شدی ...

نیکول : ....

سوهو : زنگ زدم بگم کیک خیلی خوشمزه بود ...

نیکول : هاااااا ؟ خوشمزه بود ؟ خوردی اصلا ؟

سوهو : اره ...

نیکول : اهان .... که اینطور ... یکم زیادی شیرین نبود ؟

سوهو : چرا یکم شیرین بود...

نیکول : ببخشید دیگه ....

سوهو : باشه فعلا کاری نداری ؟

نیکول : نه خدافظ و قطع کرد...

نیکول : احمق ...

و رفت تو حال ... به یکی از خدمتکاراش گفت : این ادرس ... میری دم در خونه .... از در اومد بیرون ... میبنی با کی اومده با کی میره ... کجا میره ... کی میاد ... عکس میگیری برام میاری ؟ فهمیدی ؟

خدمتکار : بله ...

نیکول : حالا برو ...

خدمتکار : چشم ...

نیکول : یک خوشمزه ای بهت نشون بدم ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تو خونه ی مامان لوهان ...

مامان لوهان دره اتاق لوهان رو باز کرد ....

مامانش : همشو خوردی ؟

لوهان : زیادم بد نبود ...

مامانش : اره اصلا ... احمق خنگ دیوونه ....

لوهان : مرسی واقعا مامان...

مامانش : به رفتنمون فکر کردی !؟

لوهان : .......

مامانش : چیه ؟

لوهان : نمیشه یک سال بمونیم بعد بریم ؟

مامانش : یک سال ؟؟؟؟؟؟ که چی ؟

لوهان : اگه نمی خوای عیب نداره .... اخر همین ماه بریم ...

مامانش : برای من فرقی نداره مهم تویی ...

لوهان : باشه ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صبح روز بعد نیکول از خواب پاشد ...

رفت صبحانه بخوره که یکی اومد ...

نیکول : چه خبر ؟

خدمتکار : این عکسای امروز با این خانومه رفتن تو خونه ...

این بچه هم باهاشون بود ...

نیکول عکسا رو گرفت ...

نیکول : دنیلااااااااا ؟ اون ........ اینجا ....... چی ...... ؟؟؟؟؟؟؟

خدمتکار : میشناسینش ؟

نیکول : اره .....

خدمتکار : میخواین باهاش چی کار کنین ؟

نیکول : .............مطمئنی این خوده سوهو یه ؟

خدمتکار : بله ... این همه ی مشخصاتشونه ....

نیکول : اون بچه .......اون بچه ....

خدمتکارش : چی ؟؟؟

نیکول : همشون رو بیارین.... از جمله اون بچه رو....

خدمتکار : کجا ؟؟؟؟

نیکول : یه جایی که کسی نفهمه ... زودتر ...

خدمتکار : تا شب می بریمشون...

نیکول : بچه رو برای من بیارین ...

خدمتکار : چشم ...

و رفت ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ظهر ساعت 2 ...

سویون زنگ زد به نیکول ....

سویون : سلام عروس خوبی ؟

نیکول : هوووووم بهتر از این نمیشم ...

سویون : سوهو پیش تویه ؟؟؟؟ شارژی ...

نیکول : نه ... ولی قراره شب همو ببینیم ...

سویون : عععع .... باشه دیدیش بگو گوشیشو جواب بده ....

نیکول : چشم حتما ...

سویون : پس فردا عروسیه ...بعدش کجا میرین ؟

نیکول : بهت میگم ... فعلا... کاری نداری ؟

سویون : مشکوک میزنی ....کجا میخوای بری ؟

نیکول : جای خاصی نیست ...بای

سویون : خدافظ ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شب بود و نیکول تو خونش منتظر بود تا خدمتکار بهش زنگ بزنه ...

بالاخره ساعت 12 شب زنگ زد....

نیکول هم رفت جایی که بهش ادرس دادن ...

خدمتکاره : اوردمشون ...

نیکول : بچه کجاست ؟

خدمتکاره : تو اتاقه ...

نیکول : باشه ... کجان ؟

خدمتکار با نیکول رفتن تو یک سالن بزرگ بود .. چند تا از این بادیگاردای هیکلی هم توش بودن ....

خدمتکاره : چشماشون بستست...

نیکول : خوبه ...

دنیلا با گریه : لعنتیا شما کی هستین بچمو چی کار کردین ؟

خدمتکاره : خفه شو...........

دنیلا : از ما چی میخواین ؟ پول ؟؟؟؟؟ بگین هر چقدر میخواین ... من بهتون میدم ...

خدمتکار : پولاتو نگه دار برا بچت ...

نیکول تو گوشش گفت : من میرم بیرون شما چشماشون رو باز کنید ...

خدمتکاره : چشم ...

و رفت جلو و چشمای دنیلا و سوهو رو باز کرد ...

دنیلا : سوهو .... تورو چرا اوردن ... ؟

سوهو : من چمی دونم ....این کثافتا جی میخوان ؟

خدمتکاره : شما دو تا باهم چه نسبتی دارین ؟

دنیلا : شوهرمه ........

سوهو : بچه رو چی کار کردین ؟ اصن شما کی هستین ؟

خدمتکاره : تو با این خانم چه نسبتی داری ؟

سوهو : خودش جوابتو داد ...کری ؟

خدمتکاره : که اینطور ....

سوهو : یک تار مو از سر بچه کم شه ... زنده نمی زارمتون ....

خدمتکاره : وای ترسیدمممم... بچه رو بیارین ...

همون موقع نیکول و بچه اومدن تو ....

سوهو : نیک...نی...نیکو..ل ؟

نیکول : سلام استاد .... نه نه .... بابای مهربون ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 05:24 ق.ظ
I for all time emailed this blog post page to all my
friends, as if like to read it afterward my contacts
will too.
شنبه 14 آذر 1394 02:36 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ ، حال کردم
تا سوهو باشه غلط اضافه نکنه
سه شنبه 13 خرداد 1393 12:00 ب.ظ
عالی بود . خدا این سوهو رو بکشه
kimia nایشالا
یکشنبه 11 خرداد 1393 04:37 ب.ظ
اوه گاد
سوهو !!!!! نیکول !!!! بچه !!!!
وای وای من به آب قند نیاز دارم ...
یکی به من آب قند بدههههههههههه ...
من مردم ...
عالی
kimia n
هنوز به بچه شما هم میرسه عزیزم صبـــــر ... صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــر !
یادت که نرفته ... اون پسر منه
چهارشنبه 7 خرداد 1393 01:17 ب.ظ
ای وایییییییی سوهوی کثافت خیانتکار
وایییییی نیکول خرلوهان به اون دسته گلی رو بر چه ابله بی لیاقتی ول کردی
kimia nهعییییییییی نیکول از همه خر تره
سه شنبه 6 خرداد 1393 04:44 ب.ظ
اصلا من به زندگی بقیه چیکار دارم
عالی بود عشقمف
kimia n
افرین
سه شنبه 6 خرداد 1393 01:46 ب.ظ
dge in suho ro befrestin timarestan!dargireha....
man luhan mikhaaam
baba nikol dge behtare lulu k giret nemiad!
aaalii montazere edamasham
kimia nاره ! یکی بره به این نیکول گاو بگه ... لولو به این گلی مردی ! اشپزی هم که بلده ! اصن کد بانو چی می خوای دیگه ؟
سوهو هم که اصلا حرفشو نزن !
دوشنبه 5 خرداد 1393 05:48 ب.ظ
اجی جونم وب جدید زدم بیا ببین خوب؟بعدم میتونی تو ساخت پوستذا کمکم کنی؟
kimia nباشه عزیزم
دوشنبه 5 خرداد 1393 01:46 ب.ظ
کیمیا ارزوم بود نویسنده بشمممم حتیشایدباور نکنیسهشب خوابشو دیدم داستانم و پوسترامم اماده بودداستانتن عالی بود
kimia nببخشید
مرسی
دوشنبه 5 خرداد 1393 12:17 ب.ظ
اوووه. یعنی می کشتش؟ اخهبیچاره...............
kimia nنه نه نه ! نمی کشه ! وحشی که نیست
یکشنبه 4 خرداد 1393 11:04 ب.ظ
Suho is good teacher?
kimia nیه
یکشنبه 4 خرداد 1393 11:04 ب.ظ
Suho is kind dad???
kimia nیه یه سو سو
یکشنبه 4 خرداد 1393 10:49 ب.ظ
Oh good
oh shit
suho is traitor...
kimia nاو ریلی ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر