تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - selection-part16
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : kiana n
http://upcity.ir/images2/64106711316596694487.jpg

ک لوهان و یونگ حواسشون نبود بکهیون و ژیومین یه گله دیگه زدن...

::::::::::::::::::::::::

صبح روز بعد جیونا تو ارایشگاه بود و داشت اماده میشد...

و دختراهم همه پیشش بودن...

جسی:هییییی...نمردیم. عروسی تورم دیدیم

هیونا:حالا ماه عسل کجا میرین؟

جیونا:تو خونه ...

ویکی:افرین تو خونه بهترین جایه

هیونا:اصن ادم راحته ...

جسی:اره بابا...هیچ جا خونه ی خود ادم نمیشه

جیونا:افرین...افرین...

هیونا:غرغر

ویکی:حالا جدی کجا ؟

جیونا:چمدونم...فک نکنم اصن بخواد جایی بریم...

جسی:خب تو بهش بگو اونم حتما قبول میکنه

هیونا:اره...زیاد سخت نگیر...شما ک قراره یه عمر باهم زندگی کنین.

خلاصه دختره اماده شدن...

لباس جیونا:

 http://upcity.ir/images2/22435218756605450102.jpg

لباس جسی:

 http://upcity.ir/images2/03274117706676515643.jpg

 

لباس هیونا:

 

 http://upcity.ir/images2/76414455429865408797.jpg

 

لباس ویکی:

 http://upcity.ir/images2/34132280971999441435.jpg

 

جسی:اوووووووووووووو///

ویکی:چه لباس قشنگی

هیونا:من  دیده بودمش...

ویکی:خیلی خوشگل شدی...

جیونا:مر30

::::::::::::::::::::::::::::::::

تو تالار

همه نشسته بودن و داماد هم وایساده بود و منتظر ...

ک جیونا و بابای لوهان وارد شدن و همه بلند شدن و شروع کردن ب دست زدن

و مامانوبابای بکهیونم جیونارو دیدن...

جیونا:سلام

مامان بکهیون:سلام...چ قدر عوض شدی؟

بکهیون:ههه اره...اصن یه ادم دیگه شده

و خلاصه عروسی ب خوبی و خوشی تموم شد

تو خونه ی جیونا و بکهیون:

بکهیون:خدارو شکر بالاخره تموم شد

جیونا هم رفت تو اتاق و لباساشو عوض کرد و اومد تو اشپز خونه

جیونا:گشنت نیس؟

بکهیون:نه...من میرم بخوابم ...

جیونا : باشه

. بکهیون رفت تو اتاق و خوابید و جیوناهم مجبور شد ک تو حال بخوابه

صبح جیونا از خواب بیدار شد و کمرش خیلی درد میکرد

نمیتونست هیچ کاری انجام بده...بکهیونم هنوز خواب بود

با هر بدبختی ای کبود پاشد و صبحانه اماده کرد و منتظر بود تا بکهیون بیدار شه

چند بار بلندشد و رفت در اتاق ولی بکهیون هنوز خواب بود...

و بالاخره بکهیون بلند شد و اماده شد و اومد بیرون

جیونا:سلام.بیدار شدی؟بیا صبحانه بخور

بکهیون:نه ...دیرم شده تو شرکت یه چیزی میخورم و رفت

جیونا خیلی ناراحت شد  چیزی نگفت...و پاشد داشت  میز صبحانه رو جمع کرد

ک صدای زنگ در اومد پاشد و رفت درو باز کرد

لوهان:سلام

جیونا:سلام...و لوهان اومد تو

جیوناهم درو بست

لوهان:درو باز کن ژیومینم الان میاد.

جیونا هم درو باز کرد و اومد نشست ک چند لحظه بعد ژیومین اومد تو

جیونا بلند شد و ژیو رو بغل کرد

جیونا:خوبی؟

ژیو:همممم...

لوهان:حالا یه روز همو ندیدین...

ژیو:جیونا یه شب نبودی ها خونه کلی بهم ریخته و هیچکس نیس جمعش کنه...

لوهان:خب حالا خونه ی جدید و زندگی جدید مبارک

جیونا:...

ژیو:خب اولین روز متاهلی چطور بود؟

جیونا:اصن نگو...

ژیو:همسر مهربانت کجایه؟

جیونا:اون مهربانو میگی...رفته سرکار

لوهان:واااا مگه ساعت چنده؟

جیونا:الان 7و نیم...اون 7 رفت...حالا کجا کار میکنه؟

لوهان:همون جایی من کار میکنم...

ژیو:خب پس پاشو برو...دیرت نشده؟

لوهان:نه...اون خیلی زود رفته...

ژیو:خب دیگه ما میریم تو برو ب کارت برس...

و لوهان و ژیومین رفتن

خلاصه یه دو  هفته ای از زندگی متاهلی بکهیون و جیونا گذشت

اونا در طول روز شب  فقط  در حد یه سلام و خدافظیه خشک و خالی با هم حرف میزدن

 یه شب ساعتای 10 /11 بود ک بکهیون اومد خونه

بکهیون:سلام و رفت تو اتاق

جیونا:سلام

بکهیون از اتاق اومد بیرونو گفت:مامانم و بابام فردا میان دیدنمون

جیونا:...

بکهیون:شنیدی؟

جیونا:...

بکهیون:با تو ام ها؟

جیونا:چرا دیر اومدی؟

بکهیون یه خنده ای کرد وگفت:برات مهمه؟

جیونا:نه ولی...

بکهیون:ولی چی؟

جیونا:ها راستی یهچیز دیگه چرا امروز اینقدر زود رفتی؟

بکهیون:من کی زود رفتم؟ساعت 7 کارم شروع میشه

جیونا:دروغ میگی

بکهیون:...

جیونا:لوهان گفت ک ساعت 8 شروع میشه

بکهیون:لوهان گفت ک گفت...اصن تو کی لوهانو دیدی؟

جیونا:براتمهمه؟

بکهیون:نه ....پس توهم برات مهم نباشه ک من کی میرمو کی میام...ک گوشیش زنگ خورد

و رفت تو اتاق

جیوناهم رفت دنبالش : داشتم باهات حرف میزدم

بکهیونم همینجوری داشت با گوشیش حرف میزد

جیونا گوشیرو ازش گرفت

بکهیون:اااا...گوشیمو بده

جیونا:این کیه ک ساعت11 شب بهت زنگ میزنه؟

یه صدای  زنونه از پشت تلفن گفت:بکهیون...اون کیه؟

بکهیون گوشیرو از جیونا گرفت و گفت:یوراست

-:اااا...فک کنم عصباینیه؟باز چیکار کردی؟

بکهیون:هیچی بابا...

-:باشه خب پس فعلا خدافظ فردا میبینمت...

بکهیون:خدافظ

جیونا:منم میخوام امشب تو اتاق بخوابم

بکهیون:خب بخوابم من گفتم نخواب ؟خودت همیشه میرفتی تو حال میخوابیدی!

جیونا:باشه پس تو پایین بخواب و رفت رو تخت نشست

بکهیون:رو تخت به اندازه ی هر دومون جا هست

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>.

شب تو خونه ی ویکی

ویکی و مینهیوک داشتن فیلم ترسناک نگاه میکردن

چراغارو خاموش کرده بودن و صدای تلوزیونم تا ته زیاد بود

ک یهو از تو اتاق ویکی صدای شکستن شیشه اومد

ویکی:ینی چی بود؟

مینهیوک پاشد و اروم اروم از پله ها رفت بالا و ویکی هم پشت سرش اومد

مینهیوک در اتاقو باز کرد

دیدن شیشه ی اتاق ویکی شکسته یه اجرمافتاده وسط خونه

مینهیوک  رفت نزدیک پنجره و تو خیابونو نگاه کرد دید ژیومین و هیونا وایسادن

مینهیوک:شما اینجا چیکار میکنین؟

ویکی:اوووووووووووووووف...

و رفتن پایینو درو باز کردن و ژیو و هیونا اومدن تو

هیونا:کرین شما؟

ژِیو:هرچی زنگ میزنم چرا درو باز نمیکنین؟

هیونا: ویکی چرا گوشیتو بر نمیداری؟فک کردم چیزیت شده...

ویکی:خیله خب حالا بیاین بشینین

مینهیوک:هرچی هم باشه شما باید با اجر بزنین شیشه رو بشکنین؟

هیونا:عقله اقارو بگو...

ژیو:با تشکر

مینهیوک:قربونه اقا

 >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>


خب...

بازم معذرت ک بخاطر امتحانات نتونستم بزارم...

تولد سوهو هم مبارک

رفتن کریس رو هم به همه ی اکسو استن ها از جمله گلکسی ها تسلیت میگم...ایشالا ک وقتی قلبش خوب شد برمیگرده...

بابای و...


http://upcity.ir/images2/30509005952974354315.jpg

 





نوع مطلب : Selection (انتخاب)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1396 05:07 ق.ظ
My partner and I absolutely love your blog and find a lot of your post's
to be what precisely I'm looking for. Does one offer
guest writers to write content available for you?
I wouldn't mind writing a post or elaborating on a number of the
subjects you write concerning here. Again, awesome site!
جمعه 3 شهریور 1396 02:36 ب.ظ
Unquestionably believe that which you said. Your favorite
reason seemed to be on the internet the simplest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get irked while people consider worries that they
just don't know about. You managed to hit the nail upon the top and also defined out the
whole thing without having side-effects , people can take a signal.
Will likely be back to get more. Thanks
جمعه 13 مرداد 1396 11:41 ب.ظ
Hi there just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of the pictures
aren't loading correctly. I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different browsers and both show
the same results.
دوشنبه 12 خرداد 1393 01:38 ب.ظ
aliiiii bod
asisam
kiana nقفونت
دوشنبه 12 خرداد 1393 01:38 ب.ظ
nim khati
kiana nممنون از نظرت
چهارشنبه 7 خرداد 1393 12:18 ب.ظ
سلام کیانا جان عالی بود
فقط یه سوال قلبش چی شده ؟
الهی قربون این عکس بک بشم
kiana nمر30
ماهیچه ی قلب کریس ورم کرده و نمیتونه برقصه و بخونه...
من الهی قربون خوده بکهیونی بشم...
چهارشنبه 7 خرداد 1393 11:19 ق.ظ
mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ke be vebam omadi aji shoma ham to dastanam hasti vali vasat dastan miyay age zahmati nist bara postera komakam mikoni????????????????????????????1
kiana nخواهش میشه عزیزم.
خیلی ممنونم....
ن بابا چ زحمتی...هر وقت درست کردم لینکشو واست تو نظرات خصوصی وبت میزارم.
یکشنبه 4 خرداد 1393 07:15 ب.ظ
ali
kissssssss
sister
kiana nممنون
یکشنبه 4 خرداد 1393 07:12 ب.ظ
چهار خطی ...
عالی بود ♥
kiana nنظر لطفته
یکشنبه 4 خرداد 1393 03:47 ب.ظ
مرسی. می دونی که مثل همیشه قشنگ بود. واست عکس خواهر زادمو می فرستم.
kiana nباشه منتظرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر