تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت 48 دختران شرقی (Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 2 خرداد 1393 :: نویسنده : sepide
ادامه ...
http://8pic.ir/images/26511056128520535932.jpg

قسمت چهل و هشتم♥

سبا: اینجا تخته .. گفتم رو زمین و اومد بلند شه که مین هیون نذاشت.(بقیش خصوصیه )

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کیمیا و سوهو:

کیمیا رفته بود حموم وقتی اومد سوهو رو تخت نشسته بود و داشت با گوشیش حرف میزد.

سوهو حرف زدنش تموم شد و گفت: مامانم بود ...

کیمیا: مگه من پرسیدم کی بود؟

سوهو: سلام رسوند ...

کیمیا: سلامت باشه ...

سوهو رو تخت دراز کشید و گفت: آخ چقدر خستم .

کیمیا: هی آقا ...

سوهو: چیه ؟

کیمیا: قرارمون یادت رفته .... برو بیرون بخواب .

سوهو: اینجا هم ول کن نیستی؟ من بیرون نمیرم .

کیمیا: نه نیستم بلند شو ببینم ...

سوهو: تخت به این بزرگی ... بعدشم قراره ما اینه که دست بهت نزنم ... باشه اوکی تو اونور تخت بخواب منم اینوره تخت تا صبح اگه دستم بهت خورد بیدارم کن بندازم بیرون ... اوکی؟

کیمیا: نه ... برو بیرون ... بهت اعتماد ندارم .

سوهو: ای بابا قسم میخورم بهت انگشتمم نزنم ...

کیمیا: نمیشه بلند شو ...

سوهو هم ملافه ی  رو تختو کشید رو خودشو گفت: من جام راحته تو خیلی ناراحتی ... خودت برو بیرون .

کیمیا: من برم بیرون؟ زود باش سوهو ...

سوهو یه تکونی به خودش داد و گفت: من جام راحته ...

کیمیا یه نگاهی به سوهو کرد و گفت: من میرم بیرون امشب رو فردا نوبت تویه ... و یه بالشت برداشت و رفت بیرون از اتاق ...

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

سپیده و جی ار:

سپیده رو تخت نشسته بود و تو فکر بود ....

جی ار: سپیده ...

سپیده: اِاِاِاِ .... دیدی چه بلایی سر کیانا و سبا در آورده بودن ...آدم هیچ جا امنیت نداره .

جی ار:هنوز داری به اونا فکر میکنی ... ولشون کن دیگه ... فردا چند نفر رو میفرستیم که در بیارن کیا بودن ...

سپیده: آره باید پیداشون کنیم ... نمیشه همین جوری ولشون کنیم .

جی ار: حالا صبح ببینیم چی میشه .... و باز سپیده رفت تو فکر ...

جی ار: سپیده چی شد باز؟

سپیده: هیچی بیخیالش ...

جی ار: خوب بلندشو لباسات رو دربیار می خوای با همینا بخوابی ؟

سپیده: نه ... و بلند شد و رفت طرف کمد ... لباساش رو عوض کرد .. که دید جلو لباسش یه لکه خونه .دستشو برد و دید داره از بینیش خون میاد .... فوری دستشو گذاشت رو بینیش و رفت تو دستشویی..

جی ار هم دنبالش رفت و گفت: خوبی؟ قرصاتو می خوای ؟

سپیده: نه نیازی نیست الان خوب میشه و آب زد به بینیش .

جی ار: سرتو بالا بگیر زودی بند میاد .

سپیده: خوب میشه ...

جی ار: بیا یه  دستمال دیگه هم بگیر ... یه دستمال داد دست سپیده .

سپیده: خوب میشه ...

جی ار: نه نگاه بند نیومده هنوز این یکی رو هم بذار روش ...بگیر ... یه دستمال دیگه هم داد دست سپیده.

سپیده: دارم میگم خوب میشم ... جی ار؟

جی ار: بله

سپیده: برو بیرون.

جی ار: ببخشید عزیزم نمی خواستم ناراحتت کنم .

سپیده: من ناراحت نشدم فقط برو بیرون  .

جی ار: نه عزیزم دیگه هیچ حرفی نمیزنم.

سپیده باز هم دستشو خیس کرد و بینیش رو شست ... بعد 5 دقه همین جوری خون میومد.

جی ار: عزیزم ... چرا بند نمیاد ؟

سپیده: نمی دونم همیشه بند میومد ولی الان ...

جی ار که ترسیده بود گفت: آماده شو بریم اُرژانس ...

سپیده: نه نمی خواد الان بند میاد .

جی ار: ده دقه پیشم همین رو گفتی ... نگاه بند نیومده ...

سپیده: آره گفتم ... بند میاد .گ

جی ار: آماده شو یه دقه بریم اُرژانس .

سپیده: نمی خواد میگم ...

جی ار: یعنی چی اگه بند نیاد چی؟

سپیده: به درکه بند نیاد ... اینقدر صبر میکنم تا خودش بند بیاد .

جی ار: میگم برو آماده شو .

سپیده: میگم نمی خواد مگه کری ... سرطان که میگن اینه نگا همین جوری خون میاد کاریشم نمیشه کرد ... حالا برم اُرژانس ... دکتراش می خوان چه غلطی بکنن ... هیچی .

جی ار: اما بهتر میشه ... خوب ناراحت میشم وقتی میبینم همین جوری داره خون میاد .

سپیده(با عصبانیت): ناراحت میشی؟  ... پس برو بیرون و اعصاب منم خورد نکن ...

جی ار هم از دست شویی اومد بیرون و رفت رو تخت نشست ... نیم ساعتی گذشت اما هنوز سپیده بیرون نیومده بود ...

جی ار: اَه دختره ی لج باز گفتم بریم پیش دکتر ... بعد بلند شد رفت جلو در دستشویی و در زد .

سپیده: بله ؟

جی ار: چی شد؟

سپیده: چرا بهت بگم وقتی این ناراحتت میکنه .

جی ار: لج بازی نکن گفتم بریم اُرزانس .

سپیده: میگم نمی خواد ... میرم دوش بگیرم .

جی ار: خوب شد ... خدا رو شکر .

سپیده دوش گرفت و اومد بیرون و داشت میرفت طرف در که جی ار دستشو گرفت و گفت: خوبی؟

سپیده: آره از این بهتر نمی شم .

جی ار: به من دروغ میگی؟

سپیده: دروغ؟! چرا بهت دروغ بگم ؟

جی ار: رنگت شده مثل گچ ... بعد به من میگی خیلی خوبم .

سپیده روشو برگردوند و گفت: خوبم ... بعد دستشو کشید از تو دست سوهو و از اتاق رفت بیرون .

توی سالن خیلی تاریک بود ... سپیده رفت تو آشپزخونه و چند دقه ای پشت میز نشست و یکم آبمیوه خورد ... بعد بلند شد بره تو اتاق که نگاش افتاد رو کاناپه و دید یکی روش خوابیده رفت نزدیک و گفت: کیمیا؟!!!! اینجا چرا خوابیدی ؟

کیمیا: سپیده برو بخواب سر و صدا نده ... خوابم میاد .

سپیده: چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو برو رو تختت بخواب .

کیمیا: اینجا راحتم ..

سپیده: برات خوب نیست دختر بلند شو برو رو تخت بخواب ...

کیمیا: ...

سپیده: با سوهو دعوات شده ؟

کیمیا: ....

سپیده: آخه چرا خوب بودین که با هم ...

کیمیا: میگم خوبم ... همین جا می خوابم برو تو جی ار منتظرته ...

سپیده: جی ار منتظر نیست ... تا تو نری رو تخت نخوابی منم نمی تونم بخوابم .

کیمیا: من نمیرم ... برو دیگه گیر نده .

سپیده: خوب پس بیا تو اتاق ما پیش من بخواب .

کیمیا: چی نه امکان نداره ...

سپیده: چرا ؟

کیمیا: جی ار کجا بخوابه اون وقت ؟ حتما اینجا رو کاناپه ... نه ممنون

سپیده: نه بابا ... میره تو اتاق شما پیش سوهو می خوابه. بلند شو ...

کیمیا: نه ...بدبخت جی ار ... بلند شو برو تو اتاقت بذار منم بخوابم.

سپیده: تا تو همرام نیای منم جایی نمیرم ... زود باش . بعد بلند شد و دست کیمیا رو کشید .

کیمیا: به خدا جی ار منو میکشه ...

سپیده: نه بابا هیچی نمیگه .

بعد سپیده و کیمیا رفتن تو اتاق ... جی ار رو تخت دراز کشیده بود و چشاش رو بسته بود ... کیمیا دم در وایساده بود سپیده رفت طرف جی ار و سرشو برد نزدیکشو گفت : جی ار .... جی ار ... خوابی؟

جی ار یه دفعه دست سپیده رو کشید طوری که سپیده افتاد رو تخت جی ار رفت روش ...

جی ار: عزیزم مگه بدونه تو خوابم میبره ...

سپیده: جی ار نکن ...

جی ار: چرا ؟

سپیده: بلند شو از روم .

جی ار: نه دیگه هنوز ناراحتی ؟

سپیده: نه نیستم ول... که جی ار نذاشت حرفشو بزنه و بو*س# دش .

بعد از چند ثانیه جی ار سرشو دور کرد ...

سپیده: جی ار ؟!

جی ار: چیه خوب؟

سپیده: کیمیا ...

جی ار: کیمیا !!!!! بعد سراشون رو با هم چرخوندن سمت در ...

کیمیا: ها ... چیزه ... یعنی چیز ... مشغول باشن .... من رفتم .  بعد رفت بیرون و درو بست ...

جی ار از رو سپیده اومد اینور و گفت: چرا هیچی نگفتی؟

سپیده: مگه مهلت دادی آقا ...

جی ار: این چرا اینجا بود اصن؟

سپیده: امشب رو تو باید پیش سوهو بخوابی ...

جی ار: چی ؟ پیش سوهو ... چرا ؟

سپیده: مثل این که با هم دعوا کردن ... برو دیگه .

جی ار از رو تخت بلند شد و گفت: من برم پیش سوهو بخوابم ... چرا من ؟ اونا دعوا کردن اون وقت ...

که سپیده پرید وسط حرفشو گفت: اِاِاِ ساکت ... میشنوه الان ...

جی ار: خوب بشنوه ...

سپیده: خواهش ازت میکنم یه امشب رو بری اونجا بخوابی باشه؟

جی ار: من می خوام پیش تو باشم ....

سپیده: حالا یه امشب رو ببخشید .

جی ار: باشه ...

سپیده اومد از تخت پاییت و گفت: ممنون عشقم بعد جی ار رو ب$وس کرد.

جی ار سپیده رو از خودش جدا کرد و گفت: با این کارت پشیمون میشما ...

سپیده: نه دیگه برو ... شبت خوش .

جی ار از در اناق رفت بیرون و گفت: بفرما ... شبتون خوش و رفت به طرف اتاق سوهو . در و باز کرد سوهو خوابه خواب بود ... جی ار هم رفت اون طرف تخت که خالی بود خوابید ...

کیمیا: حتما خیلی ناراحت شد ببخشید ...

سپیده: نه بابا اشکال نداره بیا بگیر بخواب ...

صبح روز بعد :

آرون و کیانا زود تر از همه بیدار شدن ... آرون به خدمت کار گفت که صبحانه رو لب دریا براشون آماده کنن ...

بعد هر دو شون مایو پوشیدن و رفتن لب دریا نشستن پشت میز ...

بعد از چند دقه :

کیانا: اینا چرا بیدار نمیشن ؟

آرون: چه میدونم همه که مثل ما سحر خیز نیستن ... عزیزم بیا ما بخوریم خیلی گشنمه

کیانا: نه ... دست بهشون بزنی دیگه هیچی ...

آرون: خوب از گرسنگی مردم .

کیانا: تلف هم بشی باید صبر کنیم تا همه بیدار شن .

آرون:خوب پس وایسا بهشون یه اس بدم ...

آرون به همه بچه ها اس داد تا بیدار شن ...

تو اتاقه سوهو ... سوهو اس رو خوند بعد یه خمیازه کشید و دستاشو باز کرد رو تخت .

جی ار: آخ ... هی آقا .

سوهو فوری دستاشو بست و گفت: ببخشید ... بعد بلند شد نشست و به جی ار نگاهی انداخت و گفت: تو اینجا چکار میکنی؟

جی ار: هیچی من موندم یکی دی گه با زنش دعواش میشه اون وقت من باید عذاب بکشم ...

سوهو: کیمیا ..

جی ار: نه پس عمم ... وقتی تو با زنت دعوات میشه چرا بقیه رو عذاب میدید ...

سوهو: کیمیا کجاست ؟

جی ار: همون جایی که قرار بود من الان اونجا باشم.

سوهو: آهان ... اوکی .

جی ار بلند شد رفت از اتاق بیرون ... رفت دم در اتاق خودشون و در زد ... سپیده در رو باز کرد .

جی ار: اجازه هست بیام تو اتاقه خودم ...

سپیده: بهله بفرما ...

جی ار رفت تو اتاق و گفت: کیمیا کو؟

سپیده: رفت تو اتاقشون ...

جی ار: تو اتاقشون نبود که ؟

سپیده: حتما رفته یه چیزی بخوره  ... چه میدونم.

جی ار: دیگه به من ربطی نداره اگه دعوا کنه با شوهرش دیگه من پیش سوهو نمی خوابم ... چقدر تکون می خوره تو خواب ...

سپیده: اقعا ؟!

جی ار: بخدا ممکنه بود هر لحظه بیوفته از تخت پایین ...

سپیده: باشه دیگه تکرار نمیشه .

جی ار: برو آماده شو ... آرون و کیانا لب ساحل منتظرمون هستن .

سپیده: لب ساحل؟!

جی ار: قراره صبحانه لب ساحل بخوریم .

سپیده: اوکی ... و بچه ها آماده شدن و دوتا دوتا رفتن پایین .

بچه ها نشستن دور میز ...

سپیده: اوه چه خبره ... بعد نگاهی به اطراف انداخت.

آرون: صبحی فرستادتشون ... برا همین جرات کردیم بیایم لب ساحل صبحانه بخوریم .

مین هیون: خوبه خیالمون راحته ...

جی ار: آره تا دو کیلومتری کسی نمیاد .

سپیده: میبینم شما دوتا خیلی بهترید .

سبا: آره خیلی .

کیمیا: خدا رو شکر ...

کیانا:  این چیه تو پوشیدی ؟

کیمیا: نه که خیلی شکمم کوچولویه بایدم لباسایی مثل لباسا شماها میپوشیدم ...

سبا: چه ربطی داره ؟

سوهو: منم بهش گفتم اینو نپوشه اما مگه گوش میکنه ...

مین هیون: همیشه گفتن سر سفره نباید حرف زد ... ساکت .

کیانا: راست میگه بچه ها بخورید که حواستون پرت شه میبینید یکی سفره رو هم خورده .

آرون: دقیقا ....

بعد از صبحانه بچه ها والیبال بازی کردن و قرار شد شب برن بار ....

شب بچه ها حاضر شدن و رفتن بار :

سبا:

 http://8pic.ir/images/29699708607215131180.jpg

کیمیا:

 http://8pic.ir/images/20813936152107849383.jpg

کیانا:

 http://8pic.ir/images/40347373346845943942.jpg

سپیده:

 http://8pic.ir/images/96017652168360456884.jpg

تو بار سبا و کیانا وسط داشتن میرقصیدن ...

جی ار رو به آرون و مین هیون: شما دوتا هم بلند شید برید برقصید دیگه بلند شید .

آرون: بی خیالش بابا .

سپیده: نگاه کن شماها الان باید کنار نامزداتون باشید ...

آرون و مین هیونم بلند شدن رفتن پیش سبا و کیانا.

سوهو: عزیزم می خوای برقصیم ؟

کیمیا: نه ...

سپیده: چرا نه ؟ بلندشین برید برقصید شما هم ... بلندشو کیمیا

سوهو بلند شد وایساد و دست کیمیا رو گرفت.کیمیا: میگم نمی خوام ... بعد دستشو کشید .

سوهو: هر جور راحتی ... من تنها میرم .

جی ار: منم میرم مش&رو*ب بگیرم الان میام .

سپیده: چرا اینقدر به خودتو اون سخت میگیری هان؟

کمیا: کی من؟

سپیده: نه پس من ... میدونم به روی اجبار با هم ازدواج کردید اما باید تا آخر عمرتون همین جوری با هم بمونید ... اون داره همه ی تلاشش رو میکنه باهات راه بیاد اما تو ... بلند شو الانم برو باهاش برقص نگاه داره تنهایی داره میرقصه ... بلند شو زود .

کیمیا با بی میلی از جاش بلند شد رفت طرف سوهو و شروع کرد باهاش به رقصیدن ...

سپیده همین طور تنها نشسته بود و داشت بچه ها رو نگاه میکرد که یه گارسون اومد طرفشو بهش یه چیزی گفت سپیده که هیچی نفهمیده بود سرشو تکون داد و گارسونه شروع کرد به صحبت کردن ... سپیده هم بهش لبخند میزدو سرشو تکون میداد ...بعد از 5 دقه که گارسونه حرفش تموم شد سپیده فهمید که ازش امضاء می خواسته دو ساعت ... سپیده براش امضاء کرد و گارسونه رفت .

سپیده اطرافشو یه نگاه کرد دید بچه ها نیستن ... سپیده با نگاش داشت دنبال بچه ها میگشت که بعد از چند دقه دید بچه ها جلوش وایسادن ....

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

 بابای☺





نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 07:58 ب.ظ
Paragraph writing is also a excitement, if
you be familiar with then you can write or else it is complicated to
write.
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:24 ق.ظ
wonderful submit, very informative. I wonder why the other experts of this sector don't understand this.
You should continue your writing. I am sure, you have a great
readers' base already!
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:54 ب.ظ
Wow, this piece of writing is good, my sister is analyzing these kinds of things, therefore I am going to tell her.
یکشنبه 20 فروردین 1396 10:46 ب.ظ
Hey! Quick question that's entirely off topic. Do you know how to make your site mobile friendly?
My web site looks weird when browsing from my iphone4.
I'm trying to find a template or plugin that might be able to resolve this issue.
If you have any suggestions, please share. With thanks!
چهارشنبه 14 خرداد 1393 07:03 ب.ظ
هی خانم نمیخوای بزاری؟
sepide کیانا یه پوستر برام بذار .. پوستر ندارم
دوشنبه 12 خرداد 1393 12:49 ب.ظ
سلام سپیده جان بیا وبمداستان نوشتم در حد لالیگا
sepide چشم آفرین برتو
دوشنبه 5 خرداد 1393 04:34 ب.ظ
aji ba chi posterato misazi??????????1
sepide با فتوشاپ
جمعه 2 خرداد 1393 06:29 ب.ظ
عالللللللللی بود آبجی
sepide مرسی گلم
جمعه 2 خرداد 1393 05:54 ب.ظ
سپیده یه سوتی دادی دستت تو دست جی ار بود بعد از تو دست سوهو در اوردیش
sepide بهله بهله در جریان هستم
جمعه 2 خرداد 1393 05:47 ب.ظ
عالی بود .
از دست این کیمیا کشتی مارو .من موندم یه جا با میل با این سوهوی بدبخت ازدواج میکنی یه جا بی میل تکلیف مارو روشن کن دوسش داری اصلا ؟
sepide بخدا ما رو هم کشته ممنون گلم
جمعه 2 خرداد 1393 05:10 ب.ظ
jr ك از این چس مس بازیا بلد نبود!
sepide عزیزم هر کسی تغییر میکنه
جمعه 2 خرداد 1393 05:08 ب.ظ
ali bood azizammmmm
sepide تنکیو
جمعه 2 خرداد 1393 05:08 ب.ظ
رنو ك نمیخواست
با اینم ك مث ادم رفتار نمیكنه
میخوای یه هف هش ده نفر دیگه رو هم بیار تو داستان شاید بالاخره خانوم یكیشونو پسندید
sepide بو خودا
جمعه 2 خرداد 1393 05:07 ب.ظ
این كیمیا هم ك هی خودشو چس میگیره
sepide دقیقا
جمعه 2 خرداد 1393 05:06 ب.ظ
باحال بوددددددد
sepide مر3000000 عزیزی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر