تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 3
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 1 خرداد 1393 :: نویسنده : saba
سلامممممممم
میبینین چه دختر خوبیم...

http://8pic.ir/images/65786793442742501054.jpg
ادامه...

alone 3

سبا:که اینطور...

که همون موقع هیونا اومد...

هیونا:ببخشید مزاحمتون شدم....

سبا:نه من دیگه داشتم میرفتم...راحت باشین...

و رفت بیرون...

سوهو:چیزی شده؟

هیونا:اومدم باهات حرف بزنم...

سبا داشت میرفت بیرون که خورد به یه نفر وکتابای دست اون افتاد....

سبا:اوه...ببخشید....

و نشست روی زمین و کتاباشو جمع کرد...

-:مشکلی نیست...شما به راهتون ادامه بدید...من خودم جمع میکنم...

سبا کتابارو برداشت و وایستاد و داد بهش:بازم ببخشید....

-:شما از آشنا های سوهو هستین؟

سبا:آره من خواهرشم..

-:که اینطور..

سبا:شما؟

-:من همکلاسیه سوهو هستم اسمم هونه...

سبا:خوشبختم...

که همون موقع مین هی و سوهیون رسیدن...

مین هی:داداش؟با کی حرف میزنی؟

هون:بچها این سبایه خواهر سوهو...

سوهیون:جدی؟؟؟چقدر شبیه...

مین هی:آره..

سوهیون به سبا دست داد:خوشبختم...

سبا:منم همینطور...

مین هی:خیل خب دیگه بسه خدافظ...

و دست سوهیونو کشید و رفتن توی کلاس...

هون:ببخشید خواهر من یکم...

سبا:نه..مشکلی نیست...فک نکنم باید بهشون دست میدادم...در هر حال...خدافظ..

هون:خدافظ...

جسیکا و دی.او و جیونا و بکهیون رفته بودن توی حیاط و داشتن بستنی میخوردن...

جیونا:بچها پسفردا یکشنبه هست ...بیایین بریم بیرون....

جسیکا:آره به خدا...مردیم از بس توی خونه بودیم..

بکهیون:حالا کجا بریم....

جیونا:بار.....

جسیکا:به به ...حاج خانوم بذار 18سالت بشه بعد...

جیونا:منکه نمیگم بریم مشروب بخوریم...همینطوری....

دی.او:آره فکر خوبیه...

بکهیون:راستی بچها...کای کجایه؟؟من هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده...

دی.او:آره منم ازش خبری ندارم...

جسیکا:خب هیونا گفت که مریضه...

جیونا:نه بابا مریض...

دی.او:اون مریضم باشه میاد مدرسه...

جسیکا:در هر صورت...

که زنگ خورد....

و بچها رفتن توی کلاس سبا داشت کیفشو جمع میکرد

جیونا:کجا؟؟؟

سبا:حالم خوب نیست ...میرم خونه...

جسیکا:منو با خودت ببرررررر...

سبا:باشه...خب فعلا خدافظ...

سبا رفت خونه و رفت از خستگی با لباسای مدرسه خوابش برد...

............

..........

........

چشماشو باز کرد و بلند شد و رفت توی آشپزخونه داشت آب میخورد که وقتی ساعت رو دید

همرو ریخت بیرون...

و بدو بدو رفت توی اتاقش گوشیشو برداشت 35تا میسکال داشت وقتی نگاه کرد همه 4.5بار

بهش زنگ زده بودن...

زنگ زد به سوهو...

سوهو:الو؟سبا؟کجایی؟

سبا:سلام...من خونم...تو کجایی؟

سوهو:چیکار میکردی خودمو کشتم پشت در چرا باز نمیکنی؟

سبا:من...

سوهو:چرا جواب گوشیامو نمیدی؟

سبا:من خواب بودم...

سوهو:چی؟اینقدری که من زنگ زدم اگه مرده بودی هم پامیشدی درو باز میکردی...چقدر

میخوابی؟میدونی ساعت چنده؟

سبا دستشو برد لای موهاش:بعله میدونم پنج و نیمه...نمیدونم چم شده؟کجایی؟

سوهو:تو که درو باز نکردی...منم اومدم خونه ی هیونا....

سبا:آفرین اگه باباش بفهمه شیت شیتت میکنه...

سوهو:نه بابا..

سبا:اِ اِ اِ اِ اِ...خوش میگذره؟

سوهو:هـــــــــــــــی ...میگذره...

سبا:خیل خب دیگه بسه پاشو بیا خونه...ترشت میکنه...

سوهو:باشه..الان میام دوباره نخوابیااااااا...

سبا:باشه...

هیونا:کی بود؟

سوهو:سبا...من دیگه میرم...

هیونا:باشه خوش اومدی....

سوهو:خدافظ...

وقتی سوهو رفت گوشیه هیونا زنگ زد...

هیونا:الو؟سلام بابا..

باباش:سلام کجایی؟

هیونا:خونم...

باباش:همین الان پاشو بیا اینجا .. باید ازت یه چیزی بپرسم...

هیونا:باشه.....

________________________

جسیکا درو که باز کرد جیونا پشت در بود...

جسیکا:سلام از این ورا؟

جیونا:تنها بودم اومدم پیشت...

جسیکا بفر مایید..

وقتی نشستن...

جسیکا:چه خبر...بکی کجاست؟

جیونا:چمیدونم...یه جایی هست دیگه..

جسیکا:وااا چت شده؟

جیونا:هیچی بابا...یه امشب بیا فیلم ببینیم...

جسیکا:باشه فیلم چی؟

جیونا:ترسنــــــــــــــــــاک...

جسیکا:باشه...

_________________________

سبا:سلام....

سوهو:سلام خوش خواب....

سبا:هه....چه خبر؟

سوهو:هیچی...

سبا:منظورم هیونا بود...

سوهو:هیچی بابا....

سبا:خـــــــــــــب...

سوهو:تو چه خبر از کای؟

سبا:هیچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده..

سوهو:خودتو خسته نکن..

سبا:منظورت چیه؟

سوهو:میگم زنگ میزنی جوابتو نمیده...دیگه ولش کن..

سبا:کای فرق میکنه...

سوهو یه نفس عمیق کشید:سبا جان ...آدما عوض میشن

و پاشد رفت توی اتاقش...

سبا همینطور نشسته بود و به حرفای سوهو فکرمیکرد:منظورش چی بود؟یعنی چی آدما عوض

میشن؟چی میگه؟کای کجاست؟

سوهو توی آشپزخونه داشت آب میخورد...

سبا پاشد به سمت اتاقش...

سوهو:کجا میری

سبا متوجه ی حرفش نشد رفت توی اتاقش

سوهو با خودش:این تنها یه گوش زد بود....بهت گفتم بدردت نمیخوره ...در هر حال...

_____________________

هیونا وارد خونه که شد

خدمتکار:پدرتون توی اتاق کارشون منتظرتون هستن...

هیونا رفت دم در اتاق در زد و وارد اتاق شد

باباش:بیا بشین...

هیونا نشست:اتفاقی افتاده؟

باباش گوشیه کای رو گذاشت جلوش:این دختره کیه؟

هیونا:این...این گوشیه کایه؟دست تو چیکار میکنه؟کای کجاست؟

باباش:بهت گفتم بگو این دختره کیه؟

هیونا:این سباست...

باباش:باباش چیکاره یه؟

هیونا:مامان و باباش وقتی کوچولو بوده مردن

باباش:تنهاست؟

هیونا:نه با داداشش زندگی میکنه...

باباش:که اینطور...خب دیگه برو..

هیونا که کم کم گریش گرفته بود:بابا...کای کجاست؟

باباش:یه جایی که دست هیچ کس بهش نمیرسه...

هیونا با گریه:بــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــا!

باباش:چطور؟برو بیرون...

هیونا:بابا...بگو کای کجاست؟

باباش:به توچه پسرمه اصلا دوست دارم گم و گورش کنم....

هیونا از جاش پاشد:خیلی آدم پستی هستی...اینو از ته دلم میگم...

و پشتشو کرد که بره دوقدم که برداشت...

باباش:یه چیز دیگه...به این دختره هم میگی دیگه دورو بره کای پیداش نشه...وگرنه خیلی بد

میبینه...حالا برو..

هیونا همینطور اشکاش میومد از در اتاق اومد بیرون...سوار ماشین شد و رفت خونش....

______________________________

جسیکا و جیونا داشتن فیلم میدیدن فیلمه خیـــــــــــــــلی ترسناک بود هر دوشون از ترس زیر پتو

رفته بودن...

همه چراغهاخاموش بود که یکدفعه زنگ زدن هر دوتاشون برگشتن و نگاه کردن به صفحه ی آیفون

یک نفر باقیافه ی چروکیده و دماغ گنده با موهای سفید بلند داشت یواش یواش بای بای

میکرد...همون موقع صحنه ی حساس فیلم اومد و هر دوتاشون یه جیغ بلند کشیدن...

جسیکا چراغارو روشن کرد و رفت جلویه آیفون دکمه رو زد:ک....کیه؟

-:منم..

 که یکدفعه دی.او ماسک رو از رویه صورتش برداشت و خندید...

جسیکا:میخندی...بیا تو نشونت بدم...

دم در جیونا و جسیکا با بالشت وایستاده بودن و وقتی دی.او اومد کلی کتکش زدن...

و جیونا رفت خونش

جسیکا:کجا بودی؟

دی.او:خونه...

جسیکا:چـ....

که دی.او دست جسیکا رو گذاشت روی شونش و خوابید روی پاهاش...

دی.او:یه امشب خبرو ول کن...

بعد5 دقیقه...

جسیکا:خیل خب پاشو برو خونتون....

دی.او:.....

جسیکا:پاشو من که میفهمم خواب نیستی؟

دی.او:جدی؟من امشب اینجا میمونم...

جسیکا:بیخود...پاشو برو منم میرم بخوابم که فرداباید پاشم برم مدرسه...

دی.او:نکه من نباید برم...

جسیکا پاشو دیگه...

و خلاصه به هر بد بختی دی.او رفت خونشون....

صبح روز بعد...

__________________________

دستم شکست

خب همونطور که بعضیاتون میدونین امروز تولد

داداشیه منه...

داداش گلم عاشقتم امیدوارم 100000000000000000000000ساله بشی

خب به افتخارش چندتا عکس
 

http://8pic.ir/images/60066781466831005771.jpg
http://8pic.ir/images/21044329193851840752.jpghttp://8pic.ir/images/43077024385039674228.png

قرررررربونت
نظر یادتون نره بای





نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:48 ق.ظ
Hello my loved one! I want to say that this post is amazing, nice written and include approximately all significant
infos. I'd like to look more posts like this .
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:14 ب.ظ
Wonderful blog! Do you have any helpful hints for aspiring writers?

I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so many options out there that I'm totally overwhelmed ..
Any recommendations? Cheers!
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:21 ق.ظ
Really no matter if someone doesn't know then its up to other visitors that
they will help, so here it occurs.
یکشنبه 4 خرداد 1393 02:08 ب.ظ
Nice.بدک نبود
saba مچکرممممم
جمعه 2 خرداد 1393 05:58 ب.ظ
واییییی کای کجا رفتی تو .
عالی بود صبا جون تولد داداشتم مبارک الهی10000000000000 ساله بشه و در کنار اکسو حال کنه
saba آره کجایه؟
مرسی عزیزم ... ایشالا ایشالا
پنجشنبه 1 خرداد 1393 06:53 ب.ظ
من ک می دونم تو آخرش ب کای میرسی ... داداششششش شش شش ... کجاییی ؟؟؟
این خط اینم نشون آخرش کای رو اقفال می کنی
saba آره...آره...یه وقت فکر نکنی نمیرسماااا
ها...من ...باشه باشه
پنجشنبه 1 خرداد 1393 06:48 ب.ظ
تولد داداشتم مبارک
saba مرسی
پنجشنبه 1 خرداد 1393 06:48 ب.ظ
الحق که چهار خطی هستی
عالی بود ♥
saba بعله بعله
مرسی
پنجشنبه 1 خرداد 1393 06:48 ب.ظ
آورین
saba قربونت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر