تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - فسمت 47 دختران شرقی(Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : sepide


سلام

ادامه ...

قسمت چهل و هفتم ♥

کیمیا: یادت رفته ما اسمن با هم ازدواج کردیم و هیچ رابطه ای هیچ وقت بینمون صورت نمیگیره ... حالا میتونی بری یه جا دیگه بخوابی تا فردا که اتاقی برام آماده کنن .

سوهو: چی؟ ...... اونجا اتاقه منه اگه نمی خوای با من تو یه اتاق باشی پس امشبم تو باید برییه جا دیگه بخوابی نه من .....

کیمیا: بهمن ربطی نداره من که با این وضعیت نمی تونم هر جایی بخوابم ... پس تو امشب بیرون می خوابی .شبت خوش و رفت تو اتاق و درو قفل کرد ...

سوهو: وای خدای من ... بعد رو به خدمت کار بلند داد زد: چرا وایسادی منو نگاه میکنی برو یه اتاق برام آماده کن بعدشم تا فردا صبح یه اتاق با تمام تجهیزات برای خانم آماده کن ... زود باش .

دو روزی گذشت به همین روال ... روز سوم قرار شد بچه ها همه با هم برن مسافرت .... بچه ها تازه رسیده بودن تو ویلا و اتاقا رو مشخص کردن و رفتن تا استراحت کنن ...

بعد از چند ساعت بچه ها یکی یکی از خوب بیدار شدن ...

تو سالن دور هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن ... مین هیون و سبا از اتاق اومدن بیرون .

سپیده: کجا به سلامتی؟

سبا: میریم قدمی تو ساحل بزنیم شما نمیاین ؟

سپیده: نه ممنون حالم زیاد خوب نیست ...

کیانا: وایسید منو آرون هم بیایم .

آرون: کی من ؟ کجا؟ عزیزم اصلا حوصله قدم زدن رو ندارم ...

کیانا: همین الان از خواب بیدار شدی بعد حوصله نداری ؟ بلند شو .

آرون: اصلا حوصله ندارم عشقم ...

کیانا دسته آرون رو ول کرد و گفت: به درک اصلا نیا خودم میرم ... منو بگو دارم به کی میگم بیا .. بعد با عصبانیت رفت تو اتاق تا آماده بشه ...

آرون از جاش بلند شد و گفت: عزیزم شوخی کردم ... منم میام همرات چرا زود ناراحت میشی ... بعد رو کرد به مین هیون و سبا و گفت: ایش شما  دو تا نمیشه کسی رو تعارف نکنید ...

مین هیون(با خنده): برو برو که الانه بزنت ..

آرون رفت طرف اتاق و گفت: حساب تو یکی رو بعدا میرسم .

سبا: کیمیا شما نمیاین ؟ برات خوبه ...

سوهو: آره برات خوبه ما هم بریم

جی ار: چی براش خوبه؟ مشکلی داره ؟

سبا: ...

مین هیون: کیمیا بیماری داری؟

کیمیا: اوه نه ...

جی ار: خوب پس چی؟

کیمیا: ...

سوهو: هنوز خبر ندارن ؟

سپیده: نه ...

مین هیون: چیو؟

سوهو: اینکه کیمیا حامله هسته ...

جی ار: کیمیا حامله ی ؟!!!!!

سپیده: آره چند روز پس خبر دار شدیم یادم رفت بهتون بگم ...

مین هیون: اوه گاد ... چرا اینقدر زود؟

کیمیا: دیگه ....

سبا: اوه عزیزم تو چکارشون داری ... خودشون دوست داشتن .

جی ار: تبریک میگم ...

مین هیون: مبارکه ... خیلی خوشحال شدم .

سبا: خوب نمیای؟

کیمیا: من نمیام ممنون .

سبا: چرا بیاین؟

کیمیا: نه ممنون ...

سوهو: پس ما نمیایم .

کیمیا: تو می خوای برو ..

سوهو: نه میمونم پیش تو .

کیانا و آرون اومدن بیرون ... کیانا: بریم

مین هیون: آرون تو میدونستی کیمیا حامله ست ..؟!!

آرون : چی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کیانا: گفتین ؟

سپیده: آره ...

آرون: کیمیا حامله ست ؟!!!

جی ار: آره ...

آرون: اوه شت ... ماشاالله چه سرعت عملی ...

کیمیا:

سوهو: ما اینیم ... که کیمیا با آرنجش زد تو پهلو سوهو .

سوهو: آخ ... چرا میزنی ؟

کیمیا: K

مین هیون: خوب پس ما میریم چیزی نمیخواین از بیرون؟

جی ار: چرا ... برا شام هم خرید کنید ...

آرون: اوکی چیزه دیگه ای ؟

سپیده: نه برید ...

بچه ها از خونه اومدن بیرون ... رفتن سمت ساحل

سبا و کیانا از آرون و مین هیون جدا شدن و رفتن جلو تو آب ... کیانا و سبا تو تاریکی داشتن صدف پیدا میکردن و با هم بحث میکردن ...

مین هیون و آرون هم داشتن از دور نگاشون میکردن که یه دفعه غرق حرف زدن شدن با هم ... وقتی روشونو کردن طرف دخترا دیدن سبا و کیانا نیستن ...

آرون: اینا کجان؟

مین هیون(با داد): سباااااااااااا و هم زمان با آرون به جایی که سبا و کیانا چند دقه پیش دیده بودن نزدیک شدن. اما هیچ خبری از سبا و کیانا نبود . چند بار دیگه پسرا صداشون زدن ولی کسی جواب نداد ..

آرون: شاید رفتن طرف سوپر مارکت ...

مین هیون: بدونه اینکه به ما بگن؟

آرون: حتما دیدن ما داریم حرف میزنیم هیچی نگفتن ... بیا بریم جای سوپر مارکت .

آرون و مین هیون سراشونو چرخوندن به طرف سوپر مارکت که صدای جیغی اومد ...

مین هیون یه دفعه برگشت پشت سرشو نگاه کرد و گفت: آرون ... بدو صدا سبا بود ... شروع کرد به دوییدن طرفی که صدا از اونجا اومده بود. آرون هم دنبالش دویید ولی اونجا اینقدر تاریک بود که هیچ کدومشون جز سیاهی چیزی نمیدیدن ...

مین هیون: سباااااااااااا سبااااااااااااااااااااااااااااااااا .... کجایی؟

آرون: مین هیون ... خیالاتی شدی ... بیا بریم

مین هیون: چی داری میگی یعنی تو صداشو نشنیدی؟

آرون: من که هیچی نشنیدم ...

مین هیون: پس کری ... بعد گوشیش رو در آورد و چراغشو روشن کرد.

مین هیون و آرون چند دقه ای همونجا وایساده بودن ...

مین هیون: شنیدی؟

آرون: آره از کجا بود؟

مین هیون: فکر کنم اونور ...

آرون: زود باش ... و با مین هیون رفتن طرف صدا ... بعد از چند دقه وایسادن و دورو برو نگاه کردن  ...

که دیدن سبا و کیانا افتادن رو زمین و تمام دست و صورتشون زخمی شده ...

مین هیون تا سبا رو دید رفت طرفشو د و بغلش کرد و گفت: چی شده؟

سبا که اصلا نای حرف زدن نداشت فقط تونست بگه کیانا ..

آرون فوری تا کیانا رو دید که بی هوش افتاده رو زمین ... رفت طرفش و گرفتش تو بغلشو گفت: کیانا ... کیانا ...

مین هیون سبا رو ول کرد و اومد طرف کیانا و با آرون هر کار کردن تا کیانا به هوش بیاد بی فایده بود .

خلاصه بعد از چند دقیقه آرون و مین هیون سبا و کیانا رو بغل کردن و بردنشون به یه درمانگاه نزدیک.

تو درمانگاه :

سبا مثل بید میلرزید و رنگش شده بود مثل گچ ...

پرستار اومد و به سبا یه سرم وصل کرد ... رو به مین هیون: ایشون خیلی ترسیدن برای همین بهشون آرامبخش دکتر داد یکم استراحت کنن خوب میشن ...

مین هیون: ممنون .... اما اون یکی بیماری که آوردیم حالش چطوره؟

پرستار: خوب میشه اینشاالله ... و رفت.

مین هیون: اینشاالله ... و نشست کنار تخت سبا .

سبا بعد از 1 ساعتی به هوش اومد ...

مین هیون: خوبی؟

سبا گیج بود تا چشمش به مین هیون افتاد گفت: کیانا ؟

مین هیون: آرون پیششه  خوبه تو نگران نباش .

سبا: مطمئنی ؟

مین هیون: آه ... چرا دروغ بگم ... از وقتی با هم آوردیمتون بیمارستان ... از هم جداتون کردن و الانم هر چی زنگ میزنم آرون جواب نمیده .

سبا: گفتم ... برو پیداشون کن .

مین هیون: باشه تو استراحت کن ... مین هیون بلند شد که پرستار اومد بالا سر سبا و گفت: بیدار شدین؟

مین هیون: آره بیدارشد .

پرستار: جاییتون درد میکنه؟

سبا: نه خوبم ممنون .

پرستار: باشه کاری داشتین من اینجام ... صدام کنین .

مین هیون: ببخشید بیماری که با هم اومدیم ... کجاست؟

پرستار: خانم کیانا ...؟

سبا: آره کیانا ...

پرستار: بردنشون تا از سرشون عکس بگیرن ..

سبا: از سرش چرا؟

مین هیون: به هوش اومده ؟

پرستار: نه هنوز ... به سرشو ضربه ی نسبتا شدیدی وارد شده ... باید کامل سرشون چک بشه تا مشکلی اگه باشه بفهمیم ... کاره دیگه ای نیست ؟

مین هیون: نه ممنون .

وقتی پرستار رفت .. سبا یه دفعه زد زیر گریه ...

مین هیون نشست کنارشو گفت: هیچیش نمیشه ... الکی گریه نکن .

سبا: اگه طوریش بشه چی ؟

مین هیون: هیچیش نمیشه ... فقط یه سوال ... چی شد؟ کی این بلا رو سرتون آورد ؟

سبا(با گریه): نمی دونم از کجا پیداشون شد ... چند تا دختر بودن ... تو تاریکی اصلا نمیدیدمشون ...

مین هیون: کیانا سرش خورد جایی؟

سبا: نمی دونم همون اولش تا به کیانا نگام افتاد بی هوش افتاده بود رو زمین .... اصلا نفهمیدم چطور شد .. یه مشت وحشی بودن .

مین هیون: چطور بردنتون که ما نفهمیدیم؟

سبا: تو تاریکی با کیانا داشتیم حرف میزدیم که چند نفر اومدن از پشت موهامون رو کشیدن و دستشونو گذاشتن رو دهنامون ... مین هیون داشتم سکته میکردم ... و باز زد زیر گریه ..

مین هیون: اشکال نداره تموم شده ... تموم شده ... که همون موقع گوشی مین هیون زنگ خورد جی ار بود ...

سبا: نگی هیچی نگی ...

مین هیون: باشه و گوشی رو برداشت .

جی ار: سلام کجایین ؟

مین هیون: ما ... لب ساحل .

جی ار: نمی خواین بیاین خونه مردیم از گشنگی .

مین هیون: نه به این زودیا نمیایم ... یه چیزی بخورین هنوز اوله شبه که ...

جی ار: اوله شبه ؟؟؟؟ به ساعتت نگاهی بنداز .. ساعت یازده و نیمه ...زودی بیاین.

مین هیون: باشه اگه شد میایم ... فعلا و قطع کرد که دید آرون از اونور سالن داره میاد طرفشون ...مین هیون بلند شد رفت طرف آرون و گفت: چی شده؟ کیانا کجاست؟

آرون: هیچی خدارو شکر طوریش نشده ... بردنش تو یه اتاق خصوصی ...

مین هیون: باشه کجاست ما هم با سبا بیایم اونجا ؟

آرون: بیاین با هم میریم ...

مین هیون: باشه وایسا به سبا بگم

سبا: چی گفت؟

مین هیون: بلند شو بریم پیش کیانا ...

سبا: باشه بریم و سرم رو از تو دستش کشید بیرون .

مین هیون: هی خانم چکار میکنی؟

سبا: تموم شده دیگه ...

مین هیون: نباید همین طوری بکشیش بیرون ...

سبا با کمک مین هیون اومد از تخت پایین و با آرون رفتن تو اتاق کیانا ... کیانا هنوز بی هوش بود ... سبا رفت کنار تختش نشست و دستشو گرفت ...

سبا: چرا بی هوشه؟

آرون: ضربش خیلی شدید بوده برای همین دکتر گفت دیر تر به هوش میاد ..

مین هیون : بیا بیرون . رفتن بیرون.

آرون: چیه ؟

مین هیون: چیزه خاصی که نشده؟

آرون: نه خدا رو شکر ... ولی اگه دستم به اونایی که این بلا رو سرش آوردن برسه ... همشونو از دم میکشم ... کی بودن ؟

مین هیون: آروم باش ... تو تاریکی سبا هم چیزی ندیده .

آرون: نباید بیخیالشون بشیم .

مین هیون: باشه بذار ببینیم چی میشه ...

آرون: به بچه خبر دادین ؟

مین هیون: نه نگرانشون نکنیم بهتره ...

آرون: دکتر گفت کیانا بمونه چند روز بهتره ...

مین هیون: پس بهشون باید خبر بدیم ...

که کیانا به هوش اومد ...

سبا: کیانا ... کیانا خوبی؟

کیانا: آره ... کجاییم؟

سبا: بیمارستان .

کیانا: چی شد؟

سبا: یه مشت وحشی بهمون حمله کردن همین .

کیانا: صورتت زخم شده ..

سبا: صورت خودت بدتره ..

کیانا: بقیه کجان؟

سبا: آرون و مین هیون بیرونن ...

بعد در باز شد و آرون با مین هیون اومدن تو اتاق ... بعد از یک ساعتی حال کیانا بهتر شد .

کیانا: حالم خوبه بریم خونه ...

آرون: چی ؟ کجا خانم ؟ شما اینجا میمونی .

کیانا: چی؟ تو بیمارستان ... نه ممنون میرم خونه .

مین هیون: اما بهتره بمونی ؟

کیانا: مثلا اومدم تعطیلات بعد اونوقت بمونم تو بیمارستان ! نه

سبا: کیانا دکترا یه چیزی میدونن که میگن .

کیانا: شما خودتونو بکشین هم من نمیمونم اینجا ... لباسای من کجاست؟  و از رو تخت اومد پایین .

آرون دستشو گرفت و گفت: کیانا هنوز خوب نشدی...

کیانا: چرا اتفاقا خوبه خوبم ... ببین .

سبا: باشه میریم خونه اما مطمئنی خوبی؟

کیانا: بابا خوبم نترس نمیمیرم ... لباسام ..

آرون: بیا اینجاست .. و داد دست کیانا.

کیانا یه نگاهی بهشون کرد و گفت: جانم ... بفرما بیرون ...

مین هیون: اوه آره و با آرون رفت بیرون ... کیانا به کمک سبا لباساش رو پوشید و رفتن خونه .

بچه ها از در وارد شدن و سلام کردن ... هیچ کس جوابشون رو نداد و چند ثانیه تو سکوت گذشت که سپیده اومد از جاش بلند شد و اومد طرف دخترا ... جلوشو وایساد و یه نگاه به سر تا پای سبا و کیانا انداخت و گفت: چی شده؟!

سبا: هیچی چیزی نشده ..

سپیده: هیچی نشده !!!!!!!!!!!!!

کیمیا: راست میگه چی شده؟

کیانا: سبا که گفت هیچی ؟

سپیده: هیچی ؟ آهان هیچی نشده بعد انگار یه ماشین سنگین 18 چرخ از روتو رد شده ..

جی ار: تصادف کردین ؟

سوهو: به نظر من که کتک بیشتر به این سر و وضع می خوره.

کیمیا: نگفتین چی شده؟

آرون: بذارید بشینیم بهتون میگیم .

سپیده: بفرما و همه بچه ها نشستن ...و سپیده هم کل ماجرا از اتفاقای تو ساحل تا تو بیمارستان رو براشون تعریف کرد .

کیمیا: آهان بعد اون و قت آقایون کجا تشریف داشتن ؟

مین هیون: ما اصلا نفهمیدیم ...

آرون: لب ساحل خیلی تاریک بود ما جایی رو ندیدیم .

سپیده: اوکی ... نه اینجوری نمیشه باید به کمپانی خبر بدیم .

کیمیا: من صبح زنگ میزنم به مدیر .

سبا: نه نمی خواد ...

کیانا: راست میگه شر میشه .

سپیده: به درکه شر بشه ... اتفاقی براتون میوفتاد چی ؟

جی ار: اگه چیزی نگیم بازم به خودشون جرات میدن که این کارو تکرار کنن .

سوهو: باید پیگیرش باشم تا درسی بشه برا بقیه .

آرون: بهتره زنگ بزنیم چند تا محافظم بیان .

کیمیا: دقیقا الان دیگه اعتمادی نیست بری تا سر خیابون .

مین هیون: من زنگ میزنم چند نفر بیان . و زنگ زد .

خلاصه بچه ها شام یه چیزی خوردن و رفتن تو اتاقاشون .

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کیانا و آرون:

کیانا می خواست لباسشو در بیاره اما نمی تونست بدنش درد میکرد . برا همین آرون اومد کمکش داد تا لباسشو عوض کنه . بعد کیانا رفت رو تخت دراز کشید و چشماشو بست .

آرون بعد از چند دقه رفت کنار کیانا نشست و گفت: بیداری؟

کیانا جواب نداد .

آرون: من که میدونم بیداری .

کیانا بازم جواب نداد .

آرون: کیانا ... حوصلم سر رفته نخواب .

بعد از چند دقه آرون رفت جلو کیانا رو یکم تکون داد.

آرون: کیانا ... خوابی؟   باز دوباره کیانا رو تکون داد .

آرون: کیاناااااا .. بعد چند بار محکم کیانا رو تکون داد  اما کیانا اصلا بیدار نشد ...

آرون که ترسیده بود .... گفت: کیانا .. کیانا .... بعد نشست و کیانا رو گرفت تو بغلش ...

آرون : کیانا ... بیدار شو چت شده تو دختر....

که یه دفعه کیانا زد زیر خنده و بلند شد نشست ... کیانا(باخنده): ترسیدی ؟خخخخخ

آرون: هی تو جرات داری وایسا و رفت طرف کیانا.

کیانا: جرات دارم !!! بیا ببینم می خوای چکار کنی؟

آرون: رفت و کیانا گرفت به زور خوابوندش رو  تخت و نشست روش ( بقیش دیگه ...؟)

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

سبا و مین هیون:

سبا رفته بود حموم وقتی اومد مین هیون رو تخت دراز کشیده بود و داشت با موبایلش ور میرفت ...

سبا وایساده بود جلو آیینه و داشت موهاشو خشک و شونه میکرد که مین هیون از پشت بغلش کرد  و محکم  فشارش داد ...

سبا: آخ مینی .... دردم اومد.

مین هیون: اوه ببخشید کجات  درد گرفت؟

سبا: شونم ...

مین هیون به شونه های سبا یه نگاهی کرد و گفت: ای وای کبود شده شونت .

سبا: گفتم که درد گرفت ...

مین هیون: بذار بوسش کنم خوب شه ...

سبا: نکن مینی ... دارم موهامو شونه میکنم .

مین هیون: الان وقته خوابه ... موهاتو بذار برا بعد .و شونه رو از سبا گرفت و گذاشت رو میز و سبا رو بلند کرد .

سبا: هی تو بذارم زمین ... زود باش .

مین هیون گذاشتش رو تخت و گفت: بیا گذاشتمت .

سبا: اینجا تخته .. گفتم رو زمین و اومد بلند شه که مین هیون نذاشت.(بقیش خصوصیه )

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

 بابای☺





نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 20 فروردین 1396 06:58 ق.ظ
Howdy would you mind letting me know which webhost you're utilizing?
I've loaded your blog in 3 different internet browsers and
I must say this blog loads a lot quicker then most. Can you suggest a good
hosting provider at a honest price? Cheers, I appreciate it!
پنجشنبه 1 خرداد 1393 07:48 ب.ظ
عالی پرفکت
sepide tnx
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 12:24 ق.ظ
عالللللللللللللللللللللللللی بود
بهتر از این نمیشه
sepide mer30
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 11:44 ب.ظ
خیلی قشنگ بود فدات شم
sepide tnx
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 11:43 ب.ظ
Oh shit
oh god
sepide oh ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر