تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - alone part 1
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : saba
سلامممممممممم
اومدم با قسمت اوللللل


http://8pic.ir/images/73739220249562258741.jpg

ادامه.....

قسمت اول

کم کم چشماشو باز کرد جلوشو که دید یه لبخندی زد پاشد و نشست روی تخت یه لباس بلندی

پوشید و رفت توی آشپز خونه داشت صبحانه آماده میکرد که یه صدایی شنید...

-:داری چیکار میکنی؟

سر شو بالا آورد و بهش خندید:دارم صبحانه درست میکنم...تقریبا آماده هست بیا بخور

و هر دوتاشون نشستن و شروع کردن به خوردن

-:سبا...

که یدفعه گوشی سبا زنگ زد:

سبا:یه لحظه...الو؟؟

سوهو:معلوم هست کجایی؟

سبا:من خونه ی دوستمم...

سوهو:کدوم دوستت؟؟

سبا:جیونا....

سوهو:به من دروغ میگی؟همین الان هر قبرستونی هستی پاشو بیا خونه...

سبا:ب..باشه..خدافظ...کای من باید برم داداشم اعصابش خیلی خورد بود...

کای:میخوایی برسونمت؟؟

سبا:نه اگه ببینتمون بدبخت میشم...

و سریع آماه شد و رفت بیرون هتل و سریع رفت خونه...

درو که باز کرد دید هیونا و جیونا و جسیکا و بکهیون و دی.او نشستن...

سبا:س...سلام...

سوهو اومد طرفش:که خونه ی جیونا بودی؟؟؟...

سبا:من....

سوهو: برو تو اتاقت

سبا:سوهو....

سوهو:گفتم برو...

و سبا رفت توی اتاقش....

هیونا:اون دیگه بزرگ شده...چیکارش داری؟

سوهو:نباید بدونم کدوم قبری بوده؟دختره ی...

که پاشد و رفت توی اتاق سبا...

سبا کنار دیوار وایستاده بود....

سوهو:بشین....میگم بشین روی تختت...

و سبا هم با ترس ولرز نشست روی تخت...

سوهو درو قفل کرد...

سوهو:برایه بار آخر ازت میپرسم....دیشب کجا بودی؟

سبا:خونه ی یکی از دوستام...

سوهو(باداد):به من دروغ نگو....

سبا که کم کم داشت گریه میشد:به خدا راست میگم...

سوهو صورتشو برد جلوی سبا:راستشو بگو...دیشب کای هم نرفته خونشون...بگو .... با اون

بودی؟
سبا:ن...نه....

سوهو رفت عقب:اوففففففففففف... تا وقتی که فهمیدی که نباید به من دروغ بگی حق نداری از

در این اتاق بیایی بیرون..

سبا:اما....

سوهو:هیسسسسسسسس....و وقتی یادت اومد که دیشب کجا بودی منو صدا کن...

و گوشی و لب تاب سبا رو برداشت و رفت بیرون...دروهم فقل کرد...

سبا سرشو گذاشت روی تخت و شروع کرد به گریه کردن...

هیونا:سوهو...کلید اتاقو بده به من...

سوهو:نه..

هیونا:این راه خوبی نیست..بده به من...

جیونا:گناه داره....خب لابد خونه ی دوستش بوده...

سوهو:منکه میفهمم چه دختر احمقیه...شما نمیدونین...

جسیکا:در هر صورت این راهش نیست....

دی.او:ای بابا خب داداششه شاید یه چیزی میفهمه چیکارش دارین؟

بکهیون:آره....جیونا پاشو بریم فردا باید بریم مدرسه...

جیونا:باشه...بریم

و همشون رفتن خونه هاشون...سوهو داشت تلوزیون نگاه میکرد ولی فکرش پیش سبا بود...

سوهو یه نگاه به ساعت کرد9:30بود رفت و یه چیزی برای شام درست کرد و رفت در اتاق

سبا رو باز کرد  سبا روی تختش نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود...

سوهو:هنوز لباساتو عوض نکردی؟

سبا:...

سوهو:بیا یه چیزی بخور تا از گشنگی نمردی...بیا گوشیت... کای صد بار از اون موقع بهت

زنگ زده

سبا:....

سوهو:نمیخوایی حرف بزنی؟....خب من نگرانتم...چون اعتمادی به کای نداشتم فقط میخواستم

ببینم دیشب باهاش بودی...

سبا:باشه..چیزی نگو ...بگیر بخواب که فردا باید بیدارشیم بریم مدرسه...

و پیشونیه سبا رو بوسید ورفت بیرون...

وصبح روز بعد....
______________
_______________________
اینم از قسمت اول.
خب بای بای



نوع مطلب : alone(تنها)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:52 ق.ظ
Thank you for the good writeup. It if truth be told was once
a enjoyment account it. Glance advanced to
far introduced agreeable from you! By the way, how can we keep up a
correspondence?
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:33 ب.ظ
Amazing issues here. I am very happy to see
your article. Thanks so much and I am looking ahead to contact you.
Will you please drop me a e-mail?
شنبه 14 مرداد 1396 09:17 ق.ظ
I used to be able to find good information from your
blog posts.
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 01:08 ب.ظ
سلاااااااااااام ایول اجی جانی چه باحال بود .
بابا داداشت اینا منم داداش میخوام ....
saba سلام مررررسی
بعله بعله...چیزی که زیاد داداش
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 11:09 ق.ظ
سبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشقتم
saba ممنون
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 11:53 ق.ظ
عالللی مغسی.قسمت بعدی please
saba مرسی....چشم الان
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 07:44 ب.ظ
عالی بود قربونت
saba مرسی ف .
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 07:44 ب.ظ
واییییییی اوه اوه سوهو غیرتی میشود
عالیییییییییییییییییییییییییی زود قسمت بعد
saba بهله قربونش برم
مرسی چشم
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 07:44 ب.ظ
اووو شت اووووو گاد
بابا داداشم اینا
saba بعله بهله
بعله داداشم ایناااااااا
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 07:43 ب.ظ
داداششششش شش شش .... وااای سییییی عزیزممممم
عالی بود
saba داداشمممممممممم
تنکس
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 07:43 ب.ظ
بیا خودشو چسبونده
saba برو بابا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر