تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 14
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kimia n

سلاممممممم سلام

امروز دوبار اومدم .... ادامه .....

 

ادامه ....

صبح روز بعد نیکول از خواب بیدار شد ...

و از اتاق اومد بیرون .

لوهان تو اشپزخونه داشت صبحانه می خورد .

نیکول تا دیدش روشو بر گردوند ...

لوهان : سلام ...

نیکول : چیز .. مامانت نیومد ؟

لوهان : نه ... بیا صبحانه بخور

نیکول هم رفت سر میز نشست ولی اصلا به لوهان نگاه نمی کرد .

لوهان : چی می خوری ؟؟؟

نیکول : من ؟؟ هیچی ...

لوهان : خب پس چرا اومدی سر میز ؟

نیکول : خودم هر چی بخوام بر می دارم ...

لوهان : قیافه من خیلی ترسناکه ؟

نیکول : ها ؟؟ نه

لوهان : پس چرا بهم نگاه نمی کنی ...

نیکول بر گشت و بهش نگاه کرد ...

نیکول بلند شد و گفت : پس من میرم ...

و داشت می رفت که لوهان دستشو گرفت ...

چسبوندش به دیوار ..

لوهان : کجا میری ؟

نیکول : تو .... تو اتاق

لوهان هی سرشو به صورت نیکول نزدیک می کرد دیگه داشتن نفسای هم رو حس می کردن ...

نیکول چشماشو محکم بست و گفت : لوهان تورو خدا دیگه اون کارو نکن ...

لوهان سرشو برد عقب و گفت: چرا ؟

نیکول : چون من الان نمی تونم باتو باشم ...

لوهان : بخاطر اون پسره... هنوزم دوسش داری ؟ باورم نمیشه ... و از تو جیبش یک کارتی رو در اورد و داد به نیکول ...

لوهان : بیا ... بگیرش ..عشقت داره ازدواج می کنه ... تمام شهر خبر دارن

نیکول کارتو گرفت و باز کرد ...

نیکول : نه ... امک...امکان ... نداره ... داری دروغ میگی ...

لوهان : چه دلیلی داره که بهت دروغ بگم ؟

نیکول : چون ... تو ... تو ... و زد زیر گریه .... و کارتو پاره کرد ... و بدو بدو رفت تو اتاق ...

لوهان : نیکول .... نیکول.....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سویون و جسی رفته بودن تا برای عروسی خرید کنن ...

سویون : همیشه دلم می خواست سوهو ازدواج کنه .. ولی الان ... حالم از این عروسی بهم می خوره ...

جسی : انتخاب داداشته دیگه.... حتما باهاش خوش بخت میشه ...

سویون : بخدا دلم می خواد لباس سیاه بخرم ...

جسی : ولش کن ... همین یه داداشو که بیش تر نداری .

سویون : حالا من به درک... کای گفته اصلا عروسی نمیاد ...

جسی : وااااای چرا ؟!؟!

سویون : یادت رفت تو مسافرت چی کار کرد ...

جسی : بابا یه شبه راضیش کن .

سویون : من که خودمو کشتم... حالا شاید تا اخر هفته قبول کنه ....

جسی : جیونا و بکهیونم قراره بیان ...

سویون : اره زنگ زدن بهم گفتن .

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خلاصه چند روزی گذشت تا رسید روز عروسی ...

لباس سویون :

 

لباس جسی :

 

لباس جیونا :

 

و لباس دنیلا :

 

همه تو اتاق عروس جمع شده بودن ...

دی.او و بکهیونم ساق دوش دوماد بودن ...

جسی : واااای سویون چقدر ناز شدی !

سویون : به شما که نمیرسم خانم ...

جیونا : دنیلا تو هم ناز شدی

دنیلا : مرسی عزیزم

سویون : پس سوهو کجاست ؟

جیونا : بکی گفت پیش اوناست !

جسی : اهان ..

بلاخره عروس و دوماد وارد مجلش شدن و جشن عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد ....

اخر شب همه خونه ی سوهو جمع شدن ...

سویون : داداش خوشگلم ایشالا خوش بخت بشی ...

سوهو : مرسی

جسی : تبریک میگم

دنیلا و سوهو : خیلی ممنون

سویون : ببخشید من میرم یه سری به کای بزنم ببخشید ... و رفت ...

سویون : کای ... خیلی بی ادبی ... بیا یه تبریکی چیزی بگو

کای : همین که اومدم برو خداتو شکر کن ... با این عروس نکبت

سویون : کاااااای ؟ بتوچه زنه داداشمه ...

کای : واااااای داداشم اینا ... عروسی که بعد 7 ماه اشنایی باشه ... خدا اخر و عاقبتشو بخیر کنه ..

سویون : خب حالا به من و تو چه ربطی داره ... اونا همو خواستن

کای : خیله خب باشه ...تموم نشد بریم ؟

سویون : کای بیا تبریک بگو... دیگه ... جون من ...

کای : خیله خب بابا ... و رفتن پیش سوهو و دنیلا

کای : تبریک میگم جناب اقای سوهو ... ایشالا به حق این روز میمون خوش بخت بشین ...

سوهو : مرسی داماد عزیز...

دی . او اروم به کای :قربون تبریک گفتنت ...

کای : زیادیشم بود ...تمومش کنین بریم ...

دی . او : باشه ...

بکهیون : چی میگین شما دو تا به هم ؟

کای : به به جناب خواننده... اخرش یه دهن برا ما نیومدی

دی . او : مگه جیونا رو ول می کنه ؟ خوبه شما دو تا اونورم با همین ..

بکهیون : من اصلا نمی بینمش بخدا ... همش تو کمپانی مم ...

کای : بکی جون من یکم انگلیش برامون حرف بزن .

بکهیون : خفه شو کای ...

دی . او : فک کن بکهیون انگیلیشی حرف بزنه ... اوه شتتتتت

اون ور بین دخترا ....

جیونا : واییییی دلم برا همتون تنگ شده بود ...

جسی : دیدم هر روز زنگ می زدی .

جیونا : دیگه شرمنده ...

جسی : سویون چجوری کای رو رازی کردی بیاد تبریک بگه ؟

سویون : قسمش دادم به جون بچه نداشتمون ....

همه با هم : اووووووووو

جسی : نکنه خبریه ؟؟/؟؟؟؟

سویون : برو بمیر بابا ...کای ؟؟؟؟ به قیافش نگا ...

جیونا : کای که اره بچه خوبیه .... ولی از تو بعید نیس ....

سویون : مرگگگگ ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

3 چهار ماهی گذشت ... بچها فهمیدن که دنیلا حاملست ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

یه روز ظهر بعد دانشگاه... دی . او داشت جسی رو می رسوند خونش ...

دی . او : جسیکا ؟

جسی : هومم ؟

دی . او : نمی خوای جواب منو بدی ؟

جسی : جواب چی ؟

دی . او : اون حلقه هنوزم تو داشپورته .....

جسی یه لبخندی زد :اعتمادمو که جلب کردی ولی ....

دی . او : ولی چی ؟؟؟؟؟

جسی : قبول .... می کنم...

دی . او : وا ... واقعا ؟

جسی : اوهوم ....

بعد از اینکه رسیدن به خونه ی جسی ... دی . او رفت جلو کمر بند جسی رو باز کنه .... همونجا کارو تمو کرد گونشو بو...س....ی...د

جسی خودشو کشید عقب :اخییییی می دونستم انقدر عقده داری زود تر قبول می کردم ....

که دی . او از ماشین پیاده شد ....

جسی: هوی کجااااااا ؟

دی . او : میام خونه ی دوس دخترم ...

جسی : اوه اوه .... خیله خب بزار عرقت خشک بشه ... بعد دوس دخترم ... دوس دخترم راه بنداز ...

دی . او : بریم عزیزم ....

جسی : بفرما ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوهو و دنیلا ....

دنیلا : من الان دلم حوس کاپوچیتو کرده ...

سوهو : تو حوس کردی یا اون توله سگ ؟؟؟؟؟

دنیلا : سوهووووو بی ادب...

سوهو : باشه عزیزم ...بریم بیرون برات بگیرم

دنیلا : باشه ...

و اماده شدن رفتن بیرون....

توی کافی شاپ نشسته بودن و کاپوچینو سفارش دادن ...

همون کافی شاپی بود که همیشه می رفتن ....

کافی شاپی که لوهان توش کار می کرد .

سوهو : قبلا چفدر میومدیم اینجا ...

دنیلا : اره .... خیلی .

حدود 1 ساعت بود که تو کافی شاپ نشسته بودن و داشتن حرف می زدن ...

که یهو سوهو چشمش خورد به یک دختره ای که 2 میز عقب تر از اونا نشسته و داره نگاهشون می کنه ....

یکم بهش توجه کرد ...فهمید نیکوله ....

لیوان کاپوچینویی که جلوش بود رو بر داشت و سر کشید ...

سوهو : اگه دیگه چیزی نمی خوای بریم ؟

دنیلا : نه ... بریم ...

سوهو بلند شد و دست دنیلا رو گرفت و با هم رفتن بیرون ...

لوهان که متوجه شده بود نیکول داره به چی نگاه می کنه .... رفت طرفش !

لوهان : مگه قول ندادی هر جا دیدیشون بهشون توجه نکنی ...

نیکول : اونا بچه دارن........

لوهان : اره ...

نیکول سرشو گذاشت رو میز.... و همین جور اشکاش اومدن ...

لوهان : می خوای ببرمت خونه ؟

نیکول : نه .... میشینم اینجا تا کارت تموم شه .

لوهان : هر جور راحتی ....و بلند شد و رفت

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوهو دنیلا رو برد خونه رسوند ...

سوهو : ببخشید من باید برم سر کار الان بهم زنگ زدن ... بر می گردم

دنیلا : باشه مواظب خودت باش ...

سوهو : خدافظ ...

دنیلا : خدافظ ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوهو بر گشت کافی شاپ ...

دید نیکول هنوز همونجا نشسته ... رفت سمتش و دستشو گرفت و بلندش کرد ...

و کشیدش بردش تو ماشینش....

بعدشم گازو گرفت ....

نیکول : ولم کن می خوام پیاده شم ......

سوهو چیزی نگفت و تند تر گاز داد ...

نیکول : خواهش می کنم اروم تر برو ........

سوهو : خفه شو ...

نیکول یه نگاه بهش کرد و سعی کرد اشکاشو کنترل کنه ...

نیکول : نمی خوام ... مگه تو کی هستی که به من میگی خفه شم ... ماشینو نگه دار .......

سوهو با پشت دستش زد تو صورت نیکول ...

نیکول که باورش نمی شد سوهو این کارو کرده .... دستشو گرفت جلو دهنش .... و سرشو گرفت پایین ...

بالاخره رسیدن به یه جایی که هیچ کی نبود مثل یه خرابه ...

سوهو از ماشین پیاده شد و رفت دره نیکول رو باز کرد و کشوندش پایین و بردش تو خرابه ....

نیکول دستش رو دهنش بود و فقط گریه می کرد ...

گوشیه نیکول هزار بار بود که زنگ می خورد ...

سوهو گوشیش رو گرفت و پرت کرد تو دیوار .... گوشی 40 تیکه شد ....

دسته نیکول رو محکم ول کرد... نیکول پرت شد رو خاکا .....

و دستش محکم خورد به زمین...

نیکول با گریه و داد : چیه ؟؟؟ چیکار من داری پررو ؟

سوهو یه پوز خندی زد و گفت: چی کار تو دارم .... الان بهت میگم ...

رفت نشست رو خاکا کنارش... و گلوشو گرفت و محکم به زمین فشار داد ....

نیکول : می خوای منو بکشیییییییی ؟ بکش راحتم کن ...

سوهو : دقیقا همین قصدو دارم .... دقیقا همون کاری که تو با من کردی ...

و دستشو از رو گلوی نیکول برداشت ...

سوهو : فقط یک نگاه به من بکن... ببین باهام چی کار کردی ؟

نیکول با گریه : من ؟؟؟؟؟ من با تو چی کار کردم ؟ سوهو تو هیچی نمی دونی ..

سوهو با داد : نمی دونم نه بگوووو بگو لعنتی ... بگو چیو نمی دونم ... بگو می خوام بدونم ...

نیکول هیچی نمی گفت و فقط گریه می کرد ....

سوهو : چیه چه مرگت شده ؟ چرا خفه خون گرفتی ؟ می خوای یکی دیگه بزنم راه دهنت باز شه .....

که یک دفعه یه صدایی از پشت سرشون اومد ...

.... : تو غلط می کنی......

سوهو برگشت : تو دیگه کی هستی ؟؟؟؟؟

.... : من ؟؟؟؟؟ حالا بهت میگم .... و اومد جلو و یک مشت زد تو صورت سوهو

نیکول : لوهان .........

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 17 مرداد 1396 01:26 ق.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I truly appreciate your efforts and I will be waiting for
your further write ups thanks once again.
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:01 ق.ظ
My programmer is trying to convince me to move
to .net from PHP. I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using WordPress on various websites for about a year and am concerned
about switching to another platform. I have heard good things about blogengine.net.

Is there a way I can import all my wordpress content into it?

Any kind of help would be greatly appreciated!
جمعه 13 آذر 1394 08:32 ب.ظ
سوهو الان میام شتکت میکنما
بچه پرو ، زنتو گرفتی ، پ دیگه چته
آفرین لولویی ، بزن فکشو بیار پایین
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 05:41 ب.ظ
ای جانم لوهااااان مرد زندگیه!
سوهو رو از جلو چشما من خفه کنید دوستان وگرنه.....
در جا رفت ازدواج کرد بعد میگه ببین با من چه کردی؟بچه پررو
اقا من فنه سوهو بودم انتی فنم کردی رفت.خخخخخخ
مرررسییییییییی عالیی من عاشق این دعواهام
kimia nافرین دقیقا !
افرین افرین ...
بخدااااااا عجب دختر فهمیده ای هستی یعنی من عاشقتم !
خخخخخخخخخخخ
قربونت بوس
جمعه 19 اردیبهشت 1393 05:11 ب.ظ
Che shihare. Ahnaghi
kimia n؟؟؟؟؟؟/
جمعه 19 اردیبهشت 1393 05:11 ب.ظ
Che shihare. Ahnaghi
kimia n چی ؟؟؟/
جمعه 19 اردیبهشت 1393 05:11 ب.ظ
Che shihare. Ahnaghi
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:41 ق.ظ
داستانو کی نوشته ؟
kimia nمن ... کیمیام
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:33 ق.ظ
داستاناتون منو کشته خخخخخخخخخ
kimia nسحرررررررررررررررر
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:30 ق.ظ
وای سوهو یکی دیگه میزدی شاید دهنشو باز میکرد
پرفکت
kimia n عععععععع دوس داری ؟
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:20 ق.ظ
آه این لوهانه مزاحم ایششششششش
ایول حال کردم باید همچین میزدت دندونات میریختن توی حلقت
زود قسمت بعد
kimia n خفه شو پررووووووووووووووووووو
کصافت گوه عنننننننننننننننننن
خفه شو قسمت اخر بود .... مگه تو قسمت جدید بزاری
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:13 ق.ظ
نه خداییی حال میکنی چ پسر جنتلمنی دارم
kimia nبله خیلییییییییییییییییی
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:12 ق.ظ
عایییییی بود
kimia n
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:11 ق.ظ
هوووووووووووووووووووو
لوهان مامان جان محکم تر بزن افرین یکی دیگه...
kimia nاوریننننننننن عا بزن لهش کن بزن تیکه پارش کننن عااا بزن تو صورتش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر