تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 13
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kimia n

سلاااااااااااام سلامممممممممم

 

ادامه .....

سوهو : من و دنیلا .... تصمیم گرفتیم ماهه دیگه ازدواج کنیم ...

سویون :چیییییییییییییییییییییییی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!؟!!؟!؟

سوهو : می خوایم ازدواج کنیم ... چیزه بدی گفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟

سویون : اوپا ... مطمئنی ؟ خیلی زود تصمیم نگرفتی ؟

سوهو : نه خیلی وقته ما هم دیگرو میشناسیم ...

کای : بنظرت 6 ماه کافیه !که بخوای ازدواج کنی ؟

سوهو : بنظر من اره .. ...دنیلا تو چی فکر می کنی ؟

دنیلا : تصمیمه که با هم گرفتیم ...

جسی : مبارکتون باشه ... :/

دنیلا : مرسی ....

دی . او : حالا دقیقا کی می خواین ازدواج کنین ؟

سوهو : اخر ماه دیگه ...شایدم اول ماه بعدیش

جسی : پس هنوز تصمیم قطعی ندارین ؟

سوهو : چرا ! هفته ی دیگه بهتون میگم دقیقا کی ...

دنیلا : می خواستیم تو همین تعطیلات باشه ولی دیدیم خیلی ها رفتن مسافرتن نمیشه ....

خلاصه بعد از تموم شدن این بحثا بچها برگشتن هتلشون ....

کای و سویون ...

سویون : ای خداااااااا دختره ی بیشعور مهلت نمیده سالِ برادرش بشه ...

کای : برادر خودتو چی میگی.....

سویون : اونو که نمی دونم والا .... چه مرگش شده

کای : یک دقیقه خودتو بزار جای نیکول بعد فک کن من سوهو باشم .... الانم دارم با یک دختر دیگه ازدواج می کنم... چه حسی میشی ؟

سویون : خب تو میگی من چی کار کنم برو ایمن حرفارو به سوهو بگو ...

کای : نمیشه بگم .... اگه میشد که اینجا نبودم ... بعدشم همین فردا ما با دی . او و سویون میریم یه جای دیگه... من که دیگه با این دو تا جایی نمیرم ...

سویون : کااای ؟ خب من چی کار کنم ... داداشمه

کای : برو ب همون داداشه ...

سویون : کای حواست باشه داری چی میگی ها ؟

کای : چی میگم ؟ دروغ میگم ؟ برو با همون دیگه ... من که اصلا مهم نیستم

سویون : صداتو برا من بالا نبر ها .... من با هرکی دلم بخواد میرم

کای دیگه چیزی نگفت و رفت رو تخت دراز کشید ...

سویون هم رفت بیرون ....

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جیونا و بکهیون با هم رفته بودن بیرون ...

بکهیون : تا کی اینجا هستی ؟؟!؟

جیونا : ........

بکهیون : با توام ها ...

جیونا : بعدا بهت میگم .

رفتن نشستن تو یک کافی شاپ و قهوه سفارس دادن ..

بکهیون : چه خبر بود اونجا بچها چی کار می کردن ؟

جیونا : سوهو و دنیلا باهمن ... جسی و دی.او هم همین جور ... کای و سویونمکه خودت می دونی ... فعلا که همه مشغول درساشونن ...

بکهیون : نیکول چیشد ؟

جیونا : بچها یک بار دیدنش... ولی بعدش دیگه ندیدنش

بکهیون : خب می خواستی بهم بگی ... تا کی اینجایی ؟

جیونا : چیه می خوای زود تر از شرم خلاص شی ؟

بکهیون : اره دیگه خودت می دونی چرا می پرسی ... جواب منو بده

جیونا : تا همیشه ...

بکهیون : مسخره ... راستشو بگو

جیونا : بخدا تا همیشه ...دانشگاهم انتقالی گرفتم ... بابام اینجا برام خونه خریده

بکهیون : شوخی می کنی ؟

جیونا : نه ... ععععع

بکهیون : جیوناااااا ؟

جیونا : تو که معلوم نیست چند سال اینجا باشی ... خب منم پیشت می مونم عیبی داره ؟

بکهیون : تو بخاطر من.....

جیونا : من به تو اعتماد ندارم هی برم 4 ماه 4 ماه بیام تو دیگه منو یادت میره ...داری معروفم میشی که دیگه بدتر ... برا همین دیگه گفتم بیام بهت بچسبم ...در نری

بکهیون : عاشقتم ...

جیونا : می دونم :D

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سویون داشت همین جوری تو حیاط هتل قدم می زد و به دعوایی که با کای کرد فکر می کرد .... و پس از کلی تنفکر به این تنیجه رسید که خودش اشتباه کرده و تصمیم گرفت بر گرده و از کای معذرت خواهی کنه ...

رفت تو اتاقشون ولی کای رو تخت خوابیده بود ...

می دونست الان کای بیدار میشه گشنشه ...

رفت از بیرون غذایی که دوست داشت رو خرید و اورد ... وقتی بر گشت کای بیدار شده بود نشسته بود رو مبل داشت تلویزیون نگاه می کرد ...

سویون : سلام .....

کای : ......

سویون : کاااااااای ...سلاممممممم

کای : ......

سویون : کاااااااااای ؟؟؟؟؟؟

که کای برگشت نگاش کرد ...

سویون : ببخشید کای

سویون غذاها رو گذاشت رو میز و رفت کنار کای نشست ...

سویون : کای ... من که گفتم ببخشید ...

کای روشو کرد اونور ...

سویون رفت و کای رو از پشت بغل کرد و گفت : کااااااااایییییییییییی

کای : برو اونور حوصلتو ندارم ...

سویون بلند شد : پررو..... منو بگو رفتم برات غذا بخرم ... تو کوفت بخوری

و بلند شد بره که کای دستشو کشید ...

سویون : ولم کن ...

کای سویون رو کشید و سویون افتاد روش ... کای محکم بغلش کرد و تو گوشش گفت : حالا چی خریدی ؟؟؟؟؟؟

سویون از روی کای پا شد... گلوشو محکم فشار داد و گفت : هی گشنهههه گشنه ....... منو باش گفتم دلش برا من تنگ شده ...

کای : اخخخخ خفه شدم ...

سویون : بمیری....................

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نیکول داشت برای خودش کیک درست می کرد ...

لوهان اومد تو اشپزخونه...

لوهان : چی کار می کنی ؟

نیکول : دارم کیک درست میکنم

لوهان : برای کی ؟

نیکول : برا خودم ... امروز تولدمه ......

لوهان : واقعاااااااا ؟ ببخشید من نمی دونستم .

نیکول : عیب نداره... مامانت کجاست ؟

لوهان : رفته خونه ی خواهرش .

نیکول : باشه ...

لوهان : می خوای کیکو درست کردی بریم بیرون ؟

نیکول : نه ... تو خونه بهتره !

لوهان :باشه ....

حدود یک یا 2 ساعتی گذشت که کیک رو درست کرد ...

و اوردش گزاشت رو میز ...

نیکول : کاش مامانت می بود.

لوهان : فک نکنم شبم بیاد

نیکول : باشه ...

لوهان : خب آرزو کن ...

نیکول : ارزو ندارم و کیک رو برید .

چند دقیقه ای همین جور هر دوشون ساکت بودن ...

لوهان : می خوام امشب به اونی که دوس دارم بگم .... که دوسش دارم

نیکول : واقعاااااا ؟!؟!!افرین کار خوبی می کنی ...

لوهان : می خوای ببینیش؟

نیکول : اره .

لوهان بلند شد رفت تو اتاق و یک ایینه اورد ...

دادش دست نیکول ...

لوهان : بیا ببینش .

نیکول : این که ایینست ...فکر کردم عکسه ....

لوهان : خب عکسه ... خوب نگاه

نیکول : این که فقط منم...

لوهان : خب ... فقط تویی !

نیکول : چیییی ؟ من ...منو .... هااااا ؟!؟

لوهان : .......

نیکول : لوهانننننننن تو منو دوست داری ؟

لوهان : عیب داره ؟ ببخشید... نمی دونستم چجوری بهت بگم ... می دونم تو یکی دیگرو دوست داری ... اصلا هم انتظار ندارم منو دوست داشته باشی ...

نیکول : نه من .. من فقط... نمی دونم چرا تو ...

لوهان : اصلا بیخیالش ...الان فیلم داره بیا نگاه کنیم

نیکول : باشه ...

داشتن با هم فیلم نگاه می کردن .... که لوهان خوابش برد ...

نیکول بلند شد و رفت تو اتاق براش یه پتو اورد انداخت روش ...

نشست رو به روش و داشت به صورت لوهان نگاه می کرد ... موهاشو از رو صورتش زد کنار ... و اروم گفت : ببخشید....

و بلند شد بره که لوهان دستشو گرفت ...

نیکول برگشت ...

نیکول : ببخشید ... بیدارت کردم ... چیز بود اخه موهات تو صورتت بود ... منم .... که لوهان دستشو کشید و بو...سید...ش .. بعدش لوهان سرشو برد عقب و داشت به صورت نیکول که با تعجب داشت بهش نگاه می کرد . نگاه کرد ... نیکول سریع به خودش اومد و بلند شد و رفت تو اتاق و درو بست .

نشست پشت درو دستشو گذاشت رو لبش .... و با خودش گفت : من ..... من چیکار کردم ؟!؟!؟؟!؟؟؟!؟؟

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دی . او و جسی با هم رفته بودن پارک و داشتن قدم می زدن ...

جسی : میشه بر گردیم من خسته شدم ؟

دی . او : اره بریم ...

و رفتن نشستن تو ماشین....

تو راه بودن که یک دفعه دی. او زد زیر سرفه ... جسی چند تا زد پشتش و فرمون ماشین رو پیچوند و کنار خیابون وایستادن ...

دی . او : از تو داشپورت اب معدنی رو بهم بده ...

جسی : باشه و دره داشپورت رو باز کرد ... اینجا که هیچی جز یک جعبه ...

و جعبه رو برداشت

دی . او زد زیر خنده ...

جسی : مرگگگگگ کصافط امق... بیشور .. خر ...

دی . او : خیلی ممنون ...خب حالا جعبه منو چرا برداشتی بدش به من

جسی : بیا بگیرش ... و داد بهش

دی . او جعبه رو باز کرد و گرفت جلوی جسی ...

دی . او : خب حالا خانم محترم ... زن من میشی ؟

جسی : هااااااااااا ؟ زنه تو میشم ؟؟؟!؟

دی . او : اره دیگه ... تا حالا فیلم ندیدی چجوری خواستگاری می کنن ؟

جسی : چرا ولی .. ..

دی . او : اره ؟؟؟؟

جسی : نه ... یعنی من به تو هنوز اعتماد ندارم و در جعبه رو بست ... هر وقت بهت اعتماد گردم اینو دستم می کنم .

دی . او : جسیکا ؟؟؟

جسی : چیه ؟

دی . او : خیله خب باشه...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

1 ماه به همین روال می گذره و بچها از مسافت بر میگردن ...

البته سوهو و دنیلا برگشته بودن تا کارای عروسیشونو بکنن ...

اخر هفته بود و داشتن کارات های عروسی رو پخش می کردن ...

سوهو رفته بود دانشگاه....

وقتی برگشت دنیلا دم در خونش منتظرش بود ..

سوهو : اینجا چی کار می کنی ؟

دنیلا : یه چیز مهمی باید بهت بگم ...

سوهو : چیزی شده ؟ رنگت پریده ...

دنیلا : بریم تو ...

سوهو : باشه و باهم رفتن تو و نشستن رو مبل ...

سوهو : مردم . میشه بگی چی شده ؟

دنیلا : سوهو ...

سوهو : بله ؟

دنیلا : ما نمی تونیم ازدواج کنیم ...

سوهو : چیییییی ؟ چرا عزیزم چیزی شده ؟

دنیلا : سوهو من ... من... حامله ام ...

سوهو : چیییییییییییییییییی ؟ چی شده ؟

دنیلا : من چم دونم از خودت بپرس ...

سوهو : نه امکان نداره به همه گفتیم ... نمیشه ...

دنیلا : خب میگی چی کار کنیم ...

سوهو : عروسی اخر این هفتست ... بچه هم که بچه ی خودمونه ... ازدواج می کنیم ... بعدشم بچه رو بزرگ می کنیم ... هوم ؟؟؟؟

دنیلا : ولی سوهو من نگرانم ... اگه اتفاقی بی افته چی ؟

سوهو : نگان نباش عزیزم ..همش یک هفتست تموم میشه ...

دنیلا : اما ....

سوهو : اموز برای لباس عروس وقت داریم ...

دنیلا : سوهو ..

سوهو : گفتم که بهش فکر نکن ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای ..........





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 12:33 ق.ظ
There's definately a lot to learn about this topic.
I really like all of the points you have made.
جمعه 13 آذر 1394 08:17 ب.ظ
اوخییییییییی ، لولویی
دستت درد نکنه کیمیا جون
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 05:28 ب.ظ
ای لوهانه ماست و خیار!
یعنی این نیکول شانس نداره....
نذاشت لحظات یکم معنوی بشه که... بریم فیلم ببینیم؟؟؟؟؟؟بزنم لهش کنم؟؟؟؟؟
واه واه من ذیگه به شخصه سوهو رو.......
کای لووووووووووس ولی گوگولیه بچم...
مرررررسسسسیییییی
kimia n
بخدا تا اومد با یک پسری باشه !
بزن
در مورد سوهو ازادی می تونی ... بدی !
عشخه منه این بشررررررر
خواهش میشه بوسسسس
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 10:16 ب.ظ
خدا لعنتت نکنه همرو باهام دشمن کردییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی از دست تو من چ کنم؟ تو داستانم همه با هم بودیم ولی تو داستانت با هم دشمنیممممممممنم منحرف نیستممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
kimia nارام باش خواهررررررررررر
ارام باش ............
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 05:13 ب.ظ
وایییییییییییی عالی شد
فقط این دنیلا چه استرسی داره نکنه بچه از خودشون نیست
الهی بگردم آفرین لوهان 2 قدم رفتی جلو .هوراااااااااااا
kimia n
دیگه دیگه ........................
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:54 ب.ظ
بچمووو اغفال کردی
kimia n
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:52 ب.ظ
ای خداااااااااا.لوهان مادررررررررررر
kimia nوااااااا نخوردمش که ... یه کیس کوچک بود
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:52 ب.ظ
بیا ضرتی حامله میشن همه
کیمیا مردی ... کیمیا برو بمیر
بمــــــــــــــــــــــــــــیر
kimia n
واااااااااااااااااا داستانه هااااااااا داستان
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:52 ب.ظ
اییییییی خداااااااااااااااااااااااا...
kimia nمرگگگگگگگگگگ چی کار خدا داری ؟
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:48 ب.ظ
عااااللللللی بود
kimia nمرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر