تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت 45 دختران شرقی(Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : sepide

قسمت چهل و پنجم♥

کیمیا: رن ... بعد سرشو برگردوند دید رن چند قدمیه اونا وایساده .

رن: بچه ... شما دوتا ...!!!!

کیمیا: رن ... بیا با هم حرف بزنیم .و داشت میرفت طرف رن که رن گفت: نزدیک من نیا ... تو بخاطر این منو ول کردی ؟

کیمیا: نه این جور تو فکر میکنی نیست .

رن: نیست ؟! ... همه ی حرفاتون رو شنیدم ... من نمیخوام فکر کنم اما منطق اینجوری میگه ... میدونی امشب من به چه امیدی اومد اینجا ...

کیمیا: ...

رن: که دوباره مجبورت کنم باهام باشی ... اما الان .

کیمیا: من ... نمی خواستم اینجوری بشه ...

رن اومد طرف کیمیا و تو چشماش نگاه کرد و گفت: لیاقتت همونه ... از حالا واقعا همه چیز بینمون تموم شد ... بعد روشو برگردوند و رفت طرف میز بچه ها .

کیمیا نمی تونست جلو گریشو بگیره و اشکاش ریختن ... حس کرد سرش داره گیج میره اومد یه قدم بره جلو ولی اصلا نمی تونست رو پاهاش وایسه و به عقب برگشت که از پشت سوهو گرفتش تا نیوفته و گفت: کیمیا خوبی؟

کیمیا داشت کل بدنش میلرزید ... با هزار زحمت وایساد و گفت: من خوبم .

سوهو: کیمیا رنگت شده  مثل گچ مطمئنی خوبی؟

کیمیا: به تو چه اصلا ...

سوهو: بیا بریم تو اونن اتاقه بشین تا بهتر بشی بیا ... و دست کیمیا رو گرفت .

کیمیا: دستتو به من نزن ... خودم میرم .و رفت طرف اتاق و سوهو هم پشت سرش رفت.

تو اتاق کیمیا نشست رو تخت .... سوهو رفت براش آب آورد از تو یخچال و داد دستش ...

بعد نشست کنار کیمیا ... کیمیا که بی اختیار اشکاش میومد بدون هیچ حرفی نشسته بود .

بعد از چند دقیقه :

سوهو: اینقدر گریه نکن برات خوب نیست .

کیمیا: ...

سوهو: بیا این دستمال رو بگیر اشکاتو پاک کن ...

کیمیا: چی؟

سوهو: میگم گریه نکن .

کیمیا: گریه نکنم ... گریه نکنم ... اگه گریه نکنم پس چکار کنم هان؟

سوهو: با من حرف بزن .

کیمیا: با تو حرف بزنم ...

سوهو: آره ...

کیمیا بلند شد وایساد و یه نفس عمیق کشید و گفت(بلند): تو کی هستی که من بخوام با تو حرف بزنم ... هان ... همه ی بدبختیه من از وقتی تو رو دیدم شروع شد ... همه ی اینایی که میبینی گند کاریه توی ... دیدی نه دیدی رن که دیوونشم چطور امروز باهام حرف زد فکر میکنی تقصیر کیه که الان وضعیت من اینجوریه ... اصلا تو اینجا چه غلطی میکنی هان ...چرا اومدی اینجا؟ ... فقط اومدی نامزدی خواهرام رو زهر مارم کنی ... برو بیرون برو نمی خوام حتی یک باره دیگه ... بلندشو نمیخوام دیگه ریختت رو ببینم ... (با داد) گمشو بیرون .  کیمیا اینو گفت که یه دفعه دلشو گرفت و بلند گفت: آخخخخخخخخخخ ....

سوهو بلند شد رفت کیمیا رو گرفت و گفت: چی شده ؟

کیمیا: آخ آخ دلم درد میکنه ... آخ .

سوهو: بیا برو بشین اونجا ... بعد کمکش کرد که بشینه ...

کیمیا: آخ ...

سوهو که هول شده بود گفت: چکار کنم من ؟ کیمیا؟

کیمیا: سپیده ... برو سپیده رو بیار ...

سوهو: سپیده ... سپیده کجاست؟

کیمیا: برو بیارش لعنتی زود باش .

سوهو: رفتم رفتم فقط مواظب باش الان بر میگردم ...

کیمیا: برو دیگه .

سوهو با عجله از اتاق اومد بیرون و رفت طرف میز دید هیچ کس نیست ... بعد یه نگاه به دور سالن کرد دید سپیده پیش سبا و کیانا وایساده و رفت طرفشونو دست سپیده رو گرفت و گشیدش ...

سپیده: هی آقا کجا ؟ بعد دستشو کشید .

سوهو: بیا یه کار فوریه ... زود باش . بعد دست سپیده رو دوباره کشید .

سپیده: ای بابا چه کارا فوریی ...؟

سوهو: بیا دیگه .

سپیده: نگی هیچ جا باهات نمیام آقای محترم ...

سوهو: کیمیا حالش خیلی  بده زود باش بیا دیگه .

سپیده: کیمیا ؟؟!! کجایه کیمیا؟

سوهو: دنبالم بیا ...

سبا: کیمیا چش شده؟

کیانا: منم میام ...

سپیده: منم نمی دونم ... نه تو باید پیش مهمونا باشی الان برمیگردم.

و دنبال سوهورفت . سپیده در اتاقو باز کرد کیمیا رو تخت بود و داشت گریه میکرد.

سپیده رفت طرفشو گفت: چی شده کیمیا؟

کیمیا: وای سپیده دارم میمیرم از درد ... نمیدونم چه مرگم شده .

سپیده: چرا اینجوری شدی؟ یه دفعه ای شد؟

کیمیا: ...

سپیده: شما از کجا فهمیدید؟

سوهو: با من هستید؟

سپیده: کسه دیگه ای هم هست ..

سوهو: خوب نه ... من چیزه داشتم باهاش صحبت میکردم که آقا رن اومدن و یک با کیمیا دعوا کردن و بعد کیمیا حالش بد شد من آوردمش تو اتاق و آب خورد بعد یه ددفعه دلشو گرفت ... همین

سپیده: بلدشو کیمیا باید بریم دکتر ... زود باش .

کیمیا: نمی تونم راه بیام اصلا ... تازه چجوری از جلو این همه آدم رد شیم ...

سپیده: یکم تحمل کن ببینم چکار میتونم بکنم ... و از اتاق رفت بیرون ...

حدود 5 دقه ای گذشت که سپیده اومد تو اتاق و گفت : بلند شو کمکت میکنم راه بری  خدمت کار گفت یه در پشتی داره اینجا ... یکی رو فرستادم ماشین رو بیاره جلو در پشتی .. زود باش دیگه ...

کیمیا به کمک سپیده از جاش بلند شد و اومد یه قدم برداره که باز نشست و گفت: سپیده خیلی درد میکنه نمیتونم راه برم .

سپیده: صبر کن الان میگم یکی بیاد کمکت کنه ...

سوهو: ببخشید ... من می تونم کمکشون کنم؟

سپیده: بفرما ...

سوهو هم کیمیا رو بغل کرد و بردش از در بیرون .. سپیده جلو تر رفت و سوهو هم دنبالش راه افتاد رسیدن جلو در ماشین رو آورده بودن ... سوهو کیمیا رو گذاشت رو صندلی عقب ...

سپیده: ممنون

سوهو: خواهش میکنم ..

سپیده: میشه یه لطفه دیگه بکنین ...

سوهو: بفرمایید؟

سپیده: میشه ما رو تا بیمارستان برسونید من نمی تونم رانندگی کنم هرچی هم زنگ میزنم آقای چو جواب نمیده ..

سوهو کلیدا رو گرفت و گفت: حتما ... و خیلی تند کیمیا رو رسوندن بیمارستان

تو بیمارستان کیمیا رو بردن تو یه اتاقی و سپیده و سوهو پشت در نشستن ...

سپیده: شما در مورد چی با کیمیا حرف میزدید ؟

سوهو: هان؟ چیزه من ...

سپیده: شما میدونید کیمیا بارداره ؟

سوهو: بله ... ما داشتیم در مورد همین موضوع حرف میزدیم .

سپیده: در مورد بچه ... چه ربطی به شما داره ؟

سوهو: آخه میدونید چیزه ... من ... من پدر بچشم .

سپیده: چـــــــــــــــــــــــــــــــی؟ پس تو بودی ؟

سوهو: بله متاسفانه ...

سپیده: خیلی بی شرمی پسره ی پرو ... اگه اینجا بیمارستان نبود نشونت میدادم .

سوهو: ...

که دکتر اومد بیرون و گفت: خوب خدا رو شکر به خیر گذشت ... خیلی باید مراقب باشن اصلا ناراحتی و استرس براشون خوب نیست ... یک بار دیگه اینجوری بشن ... به احتمال صد در صد بچه میوفته ... پس خیلی مراقبشون باشید ... پدر بچه شما هستید ؟

سوهو: چی ؟ ... اوه بله منم .

دکتر: تو این دوران حضور شما کنارشون خیلی براشون خوبه ...

سوهو: بله حتما ...

دکتر: یکی دو ساعت دیگه می تونید ببریدشون ...

سپیده: ممنون و رفت تو اتاق پیش کیمیا ...

سپیده: خوبی ؟

کیمیا: دکتر چی گفت؟

سپیده: دکتر ... هیچی گفت دیگه نباید ناراحت بشی و استرس داشته باشی ...

کیمیا: بچم چطوره؟

سپیده: خوبه ... خداروشکر خطر از بیخ گوشش رد شده .

سوهو از در اومد تو اتاق ...

کیمیا: تو هنوز اینجا یی ؟ ... برو بیرون .

سپیده: چرا بهم نگفتی ... سوهو بوده؟

کیمیا: بهت میگفتم که چی ؟ در ضمن دیگه بچه به اون ربطی نداره ما با هم توافق کردیم من از سوهو هیچی نمی خوام اونم منو بچم رو فراموش میکنه ... مگه نه ؟

سوهو: نه کی همچین تصمیمی گرفتیم ؟...

کیمیا: کی ؟ تو جشن ؟ تو نگفتی بایدبچه رو سقط کنم منم بهت گفتم نه ... گفتم من هیچی ازت نمی خوام نگفتم؟

سوهو: چرا گفتی ولی من جوابی بهت ندادم یادته ...

کیمیا: حالا هرچی دیگه نمی خوام ببینمت برو بیرون.

سپیده: ولش کن بلندشو بریم خونه ...

کیمیا بلند شد رو تخت نشست و گفت: نه بریم جشن ...

سپیده: حالت خوب نیست بریم خونه بهتره ...

کیمیا: نه سبا وکیانا تنهان بریم جشن

سپیده: هرچی خودت میگی  بریم جشن

کیمیا: بریم و بلند شد و بعد از چند دقه رسیدن جشن ..

سبا و کیانا اومدن طرف کیمیا ... سبا:  کجا رفتید شماها ...؟

کیمیا: ببخشید حالم بد بود با سپیده رفتیم بیمارستان و اومدیم

کیانا: بهتری ؟

کیمیا: آره خوبم ممنون

سبا: حالت بده میرفتی خونه چرا اومدی ...

کیمیا: نه مگه میشه جشن نامزدی شما ها رو از دست بدم ... حالا بریم از امشب لذت ببریم ...

و با بچه ها رفتن طرف پسرا

جی ار: کجا رفتید؟

سپیده: بیمارستان ...

جی ار: چی بیمارستان ؟ حالت بده ؟

سپیده: نه من خوبم ... کیمیا یکم حالش بد بود بردیمش خدا رو شکر چیزی نبود .

جی ار: خوب خدارو شکر ...

کیمیا: رن کو؟

آرون: رفت یه ساعتی میشه ...

جی ار رفت روی سکو وایساد و گفت: خوب وقتشه ... همگی گوش کنن ...

همه ی سالن ساکت شدن و جی ار ادامه داد: خوب امروز همه ی ما اینجا جمع شدیم تا جشن نامزدیه سباو مین هیون و کیانا و آرون رو جشن بگیرم و براشون آرزوی خوشبختی و سلامت بکنیم و همین طور امروز من می خوام از کسی که همه ی زندگیمه درخواسته ازدواج کنم ... بعد اومد پایین و دست سپیده رو گرفت و بردش بالا سکو ... سپیده که اصلا نمی فهمید جریان چیه دید جی ار جلوش زانو زد و حلقه ای از تو جیبش در آورد و گفت: سپیده نامزد من میشی ؟

مهمونا همه با هم گفت: اوووووووووووو ...

سپیده یه نگاهی به جمعیت کرد و گفت: اما جی ار تو ...

جی ار: همه چیز رو میدونم برای همین نمی تونم بدون تو زندگی کنم ... خواهش میکنم .

سپیده: قبول می کنم ... بعد حلقه جی ار رو گرفت و دستش کرد .

همه براشون شروع کردن به دست زدن و سوت زدن ... جی ار بلند شد و سپیده رو بغل کردو گفت: خوب حالا می خوریم برای خوشبختی همه ی کسایی که توی جشن هستن ...

بعد همه با هم جاماشون رو آوردن بالا و به سلامتی خوردن ...

خلاصه جشنم با خوبی و خوشی تموم شد و روز بعد کمپانی خبر استئفای سپیده رو منتشر کرد و همه جا پر شده بود از این بحث و این که چرا یک دفعه سپیده استئفا داده ...

روز ها همین طور میگذشت تا این که مینی آلبوم گروه که الان سه نفر بودن اومد بیرون ... کیمیا که هنوز هیچی نگفته بود تصمیم گرفت بعد از این که مینی آلبومشون اومد بیرون اعلام کنه ...

یه شب دخترا تو خونه بودن و داشتن در مورد مینی آلبومشون حرف میزدن که زنگ در خورد ... سبا بلند شد درو باز کرد ...

سپیده: کیه سبا؟

سبا: نمی دونم همون پسره تو جشن نامزدیه که میگفت از اس ام اومده ... اسمش سوهو هسته ...

سپیده: چکار داره ؟

سبا: کیمیا رو کار داره ...

کیمیا: منو ... ای خدا ... بعد بلند شد رفت دم در ..

سوهو: سلام خوبی؟

کیمیا: ممنون فرمایش ...

سوهو: می خواستم باهات صحبت کنم ...

کیمیا: خوب ...

سوهو: این طوری که نمیشه ...بریم یه جا بشینیم .

کیمیا: بیا تو ...

 سوهو اومد تو خونه و به دخترا سلام کرد ...بعد با کیمیا رفت تو اتاقش و نشست رو تخت .... کیمیا هم صندلی برداشت و نشست رو به روش و گفت: خوب بگو ...

سوهو: می خواستم بگم که من در مورد بچه فکر کردم ...

کیمیا: در مورد چیش؟ اون به تو ربطی نداره ...

سوهو: چرا داره ... اون بچه ی منم هست ... و من می خوام مسئولتش رو قبول کنم ...

کیمیا: چی؟ چکار کنی؟ مسئولیتش رو قبول کنی ... مگه الکیه .

سوهو: چی الکیه ... من حق دارم ... چون بچه ی منه .

کیمیا: بچه ی تویه چطور اولش که نبود ...

سوهو: حالا فکر کردم هست .

کیمیا: من بچه رو به تو نمیدم حتی فکرم نکن نمیزارم حتی ببینی ...

سوهو: چی ؟ یه لحظه به آیندش فکر کردی ... چطور میخوای بزرگش کنی؟ ...

کیمیا: چیه فکر کردی خودم چطورمه ... چرا نتونم  بزرگش کنم .

سوهو: منظور من این نیست که نتونی ... منظور من اینه که حرف مردم رو چیکار میکنی میکنی ... همین الانش بفهمن تو حامله ای ... نمی گن بچش حروم&زادس ... وقتی بزرگ بشه و بره مدرسه مسخرش نمیکنن ...

کیمیا: خوب حالا که چی ؟ چی میخوای بگی تو ؟

سوهو: می خوام بگم اگه راضی باشی می تونیم با هم بزرگش کنیم ...

کیمیا: چی ؟؟؟؟؟ مگی با هم ازدواج کنیم ...

سوهو: آره من دوست دارم کیمیا ... می تونیم در کنار هم برای بچمون هم زندگیه خوبی رو درست کنیم . با من ازدواج کن ...

کیمیا: نه نمیشه ... تو هم حق نداری در مورد بچه دیگه حرف بزنی ... اون بچه ی تو نیسته .. اون بچه ی منه .

سوهو: آهان که این طور باشه بازم به حرفم فکر کن و ببین کدوم راه بهتره راهی که تو میگی یا راهی که من میگم ... در ضمن فکر نکن که میتونی کاری کنی تا من بچه رو نبینم چون اگر ازت شکایت کنم قانون سرپرستی بچه رو به من میده ... خوب فکر کن هم به آینده خودت ... هم به آینده بچمون ... فعلا ... بعد بلند شد و از اتاق اومد بیرون خداحافظی کرد و رفت.

سپیده بعد از این که سوهو رفت ... رفت پیش کیمیا تو اتاق و گفت: چی گفت کیمیا ؟

کیمیا: ازم خاستگاری کرد ... گفت بیا بچمون رو با هم بزرگ کنیم .

سپیده: اوه شت .... دروغ میگی ؟

کیمیا: به خدا

سپیده: خوب تو چی گفتی ..؟

کیمیا: معلومه گفتم نه .

سپیده: گفتی نه ... دیوونه شدی ؟ اونم قبول کرد ...

کیمیا: نه گفت بازم فکر کن ...

سپیده: کیمیا این یه موقعیت عالیه ....

کیمیا: کجاش عالیه ؟ من اصلا دوسش ندارم ... چطور می تونم باهاش ازدواج کنم ...

سپیده: این برای آینده ی بچت خیلی خوبه ... به بچت فکر کن ... در مورد بچه جی گفت؟

کیمیا: گفت اگه بخوام بچه رو ازش مخفی کنم ... میره شکایت میکنه و قانون هم سرپرستی بچه رو میده به اون ... راستم میگه قانون همین جوریه ... وای اگه بچمو ازم بگیره چی ؟

سپیده: بیا دیدی فکرشم اذیتت میکنه ... به آینده بچت و خودت فکر کن تا آخر عمر که نمی خوای تنها بمونی می خوای ... هیچ چیزی هم بهتر از این نیست که بابای خود بچه پیشش باشه تا ناپدری ... بازم هرجور خودت میدونی ... بلند شو بریم پایین شام بخوریم ... بلند شو

کیمیا: باشه تو برو منم میام.

سپیده رفت پایین سبا و کیانا تو آشپزخونه بودن داشتن میز رو میچیدن .. سپیده رفت پشت میز نشست .. سبا: چه خبر؟

سپیده: سلامتی ...

کیانا: بعد از سلامتی ...

سپیده: خبری نیست .

سبا: برادر سوهو برای عمم اومده بود اینجا؟

کیانا: چه کار داشت کیمیا رو ؟

سپیده: یک مسئله ای هست بین خودشون ...

سبا: واقعا؟

کیانا: نکنه قراره دامادمون بشه هان؟

سپیده: هنوز هیچی معلوم نیست .

کیانا: اوه گاد .

سبا: پس رن کلا پرید .

سپیده: آره

کیانا: گناه داشت .

سپیده: دیگه ... حالا یه چیزی بیارین بخورم مردم از گشنگی .

سبا: قرصاتو خوردی ؟

سپیده: بله خوردم حالابیار .

کیانا: مطمئنی ؟ ... کلشونو خوردی؟

سپیده: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ... حالا یه چیزی بیارین کوفت کنم ... اَه .

سبا: باشه چرا اینقدر خشن ...

سپیده: اصلا نخواستیم و بلند شد که کیانا رفت گرفتش گفت: ببخشید بابا بشین فقط نگرانت بودیم ... همین .

سپیده: لازم نکرده نگرانم باشید ...

کیمیا: همون موقع اومد تو آشپزخونه که سبا و کیانا تا کیمیا رو دیدن شروع کردن به دست زدن و تبریک گفتن ...

کیمیا: برا چی تبریک ...؟

سبا: ای نامرد از کی میشناسیش؟

کیانا: حالا کی قراره شیرینی بخوریم ...

کیمیا: نه بابا اون چیزی که شما فکر میکنید نیست ؟

سبا: پس چیه ؟

کیانا: زود تند سریع 

کیمیا: هیچی بابا بشینید غذاتون رو بخورید .

سبا و کیانا نشستن و غذا کشیدن ... سبا و کیانا داشتن غذا می خوردن که حواسشون رفت رو کیمیا ...

سبا: کیمیا اشتهات خیلی خوب شده هاا ...

کیانا: همین جوری بخوری دو روزه 60 کیلویی می شی

سپیده: حواستون به غذا خوردن خودتون باشه چکارش دارید بذارید بخوره ...

کیمیا: باهاش موافقم ...

بعد از غذا بچه ها نشسته بودن و داشتن باها حرف میزدن ..

کیمیا: سبا و کیانا یه دقه به من گوش کنبن ...

سبا : چیه؟

کیانا: بگو ..

کیمیا: من ... من .. حامله ام .

سبا و کیانا چند ثانیه ساکت همون نگاه کردن بعد زدن زیر خنده ...

سبا(با خنده): شوخی بامزه ای بود ...

کیانا ادا کیمیا رو در آورد و گفت: من حامله ام و بعد با سبا زدن زیر خنده .

سبا: حامله ای از کی؟

کیانا: وای خدا الان میگه از سوهو ... خخخخ

سپیده: کجاش خنده داره ؟

سبا: همه جاش ...

سپیده(جدی): نخندین ...

سبا و کیانا ساکت شدن و نشستن سر جاشون .

سپیده: کیمیا درست میگه ... حامله است ... و در ضمن بچه ماله سوهو هسته ... و اصلا هم شوخی نیست .

سبا: چی ؟ درسته ؟

کیانا: وای نه حامله ای ... از کی ؟

کیمیا: 3 ماهی میشه ...

سبا: چرا زود تر نگفتی به ما ؟

کیمیا: نشد ... در ضمن بین خودمون میمونه به هیچ کس مخصوصا مین هیون و آرون نمیگین .. ارسو؟

کیانا و سبا : چشم

کیانا: وای کیمیا بهت تبریک میگم خیلی خوشحال شدم

سیا: منمنهمین طور خیلی خوشحال شدم وای خدا داریم خاله میشیم .. واییییییییییییییییییییییییی

کیانا: سبا باید جشن بگیریم ... بعد با سبا رفتن تو آشپزخونه و یه عالمه چیز میز آوردن و گذاشتن رو میز و همه نشستن دورش ... تا نزدیکای صبح دخترا (البته فقط سبا و کیانا) زدن و رقصیدن ... نزدیکای صبح دیگه بی هوش شدن از خستگی ... کیمیا اصلا نمی تونست بخوابه مونده بود جواب سوهو رو چی بده ... عقلش بهش میگفت حرف های سوهو راسته و باید قبول کنه ... از طرفی قلبش این اجازه رو بهش نمیداد که سوهو رو قبول کنه اصلا ازش خوشش نمیومد ... خلاصه تا ظهر یک سر داشت فکر میکرد و بلاخره تصمیمشو گرفت و آماده شد تا بره سوهو رو ببینه ...وقتی اومد بیرون سپیده بیدارشده بود .

سپیده: کجا ؟

کیمیا: میرم پیش سوهو باید جوابشو بدم ..

سپیده: خوب جوابت چیه؟

کیمیا: بماند ... من رفتم .

سپیده: هی با عقلت تصمیم بگیر .

کیمیا از خونه اومد بیرون و رفت کمپانی اس ام .. تو کمپانی بعد از کلی گشتن سوهو رو پیدا کرد و کشوندش یه گوشه ...

سوهو: سلام خوبی؟

کیمیا: سلام ممنون ...

سوهو: خوب ...

کیمیا: اومدم جوابتو بدم ...

سوهو: جوابت چیه؟

کیمیا: .................................

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠

تا قسمت بعدی بابای☺





نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 19 فروردین 1396 04:12 ب.ظ
Excellent, what a weblog it is! This webpage presents helpful facts
to us, keep it up.
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 05:19 ب.ظ
واییییییی عالی شد سپیده جون خیلی باحال شود
توروخدا کیمیا قبول کن پسر به این ماهی
درسته تو داستان خودت ازش بدم میاد ولی اینجا هرچی باشه از اون کله زرد رن بهتره
sepide بهله از خداشم باشه
خخخخخ کله زرد
ممنون
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 02:53 ب.ظ
Mersy.khoob bood
sepide ممنون
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 01:53 ب.ظ
:-|
توهم که هیچی نمیگی زیرزیرکی یه کارایی می کنی ....
sepide بهله بهله
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 10:26 ب.ظ
عاللللللی بود
معلومه قبول میکنه مگه خره
ایششششش.داداش به این گلی
sepide تو از کجا میدونی ...
حالا فکرا مو بکنم ببینم شاید خطر از سر داداشت گذشت و کیمیا خر شد جواب منفی داد
خدا میدونه
مرسی
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 10:01 ب.ظ
عالی بود سپیدهههههههه
sepide مر30000000000000000000000000
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 10:01 ب.ظ
گلولولولوووووو
عروس چه قد قشنگه ایشالا مبارکش باد
sepide هاع هاع هاع هاع هاع خوش میگذره بهله هاع هاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاع خوش میگذره بهله هاع هاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاع خوش میگذره بهله هاع هاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاع خوش میگذره بهله هاع هاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاع خوش میگذره بهله هاع هاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاعهاع هاع هاع هاع هاع
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر