تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 12
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kimia n

سلام سلامممممممم

اینم قسمت جدید

 

ادامه .........

برگشت خونه ...

لوهان : چرا دیر کردی ؟

نیکول جوابی نداد و رفت تو اتاق ...

لوهان دنبالش راه افتاد ...

لوهان : یاااااا امروز نوبت منه رو تخت بخوابم ...

نیکول هم رفت رخت خوابشو بر داشوتو روی زمین پهن کرد و خوابید .

لوهان : ناراحت شدی ؟

نیکول : نخیر ناراحت نشدم ! حاله میشه دیگه حرف نزنی ؟

لوهان : باشه و از اتاق رفت بیرون ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صبح روز بعد ...

لوهان از خواب بلند شد و نیکول رو بلند کرد تا بره سره کار ...

لوهان : پاشو دیگه ...دیرت میشه ...

نیکول : اهههههه! نکن دیگه .... من دیگه نمیرم اونجا استعفا دادم ...

لوهان : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیکول : جریانش مفصله بیدار شدم برات می گم ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بعد 3 چهار ماه....

تقریبا تو تابستون بود و بچها از طرف دانشگاه 1 ماه تعطیل بودن ...

بعد از تعطیل شدن دانشگاه همشون تو حیات جمع شدن و داشتن حرف می زدن که تعطیلاتو چی کار کنن ...

جیونا : منکه میرم پیش بکهیون ...

جسی : نمی گفتی هم می دونستیم

جیونا : شب هم بلیط دارم !

سویون : خب ما کجا بریم ؟؟

کای : یک ماهههه می تونیم خیلی جاها بریم ...

سویون : اره ...راس میگی

دی . او : بریم بوسان ؟

جسی : بریم بوسان چی کار ؟

کای : راست میگی میریم 3 چهار روز بوسانو می گردیم بعدش میریم یه جای دیگه ...

سویون : منم موافقم !

همو موقع بود که سوهو اومد ...

سوهو : ماهم میایم ...

سویون : مااااااا ؟

سوهو : منو دنیلا!!!

کای : اهان ...

جسی : .......بله استاد .... بفرمایید ...

سویون با دستش زد به جسی ...

دی . او : باشه... فردا راه می افتیم ..................

کای : اره خوبه !

سوهو : باشه .

صبح روز بعد همه بچها اماده شده بودن ...

دی . او و جسی...

کای و سویون ...

دنیلا و سوهو .

بچها راه افتادن تا رسیدن به بوسان ...

رفتن یک هتل ...

سوهو : 3 تا اتاق گرفتم که همتون راحت باشین و به هر کدوم یک کلید داد ...

بچها هر کدوم رفتن تو اتاق خودشون ...

جسی و دی . او :

جسی : 3 تا اتاق گرفتم که هر کدوم راحت باشین ... پسره ی پر روی .... اه بخدا اگه استادمون نمی بود با پشت دست می خوابوندم تو دهنش .

دی . او : ارام باااااااش حالا که نمی تونیم ... حرس نخور ...

جسی : .......نمی دونم ....

دی . او : بیا بریم بخوابیم .

جسی : باشه .

....................................................

روز بعد ... پسرا با هم قرار گذاشتن برن بار و دخترا هم رفتن خرید .

دخترا 3 چهار ساعت تو پاساژا می چرخیدن و کلی خرید کرده بودن

جسی : خسته شدم... این دی . او هم که گوشیشو جواب نمیده !

سویون : کای هم جواب نمیده ...

دنیلا : صبر کنین من سوهو رو بگیرم ...

سوهو : الو ...

دنیلا : سلام .کجایی ؟

سوهو : توی بارم... این 2 تا مستن

دنیلا : باشه پس ما میایم دنبالتون ...

سوهو : باشه ...

و قطع کرد ...

دنیلا : گفت بریم دنبالشون کای و دی . او مستن

جسی : اوه خداااا اینارو کجای دلم جا بدم ...

سویون : کای اشهدتو بخون که اومدم ...

وقتی دخترا رفتن تو بار ...

سوهو نشسته بود رو صندلی کنار کای ..

دخترا رفتن سمتشون ...

جسی : دی . او کجاست ؟

سوهو : الان همین جا بود ... خیلی مست بود برو پیداش کن

جسی : باشه ...

سوهو هم به سویون کمک کرد تا کای رو ببرن تو ماشین ...

جسی هر جا دنبال دی . او گشت نبود ...

بعد رفت تو راه رو و از یکی از پیش خدمتا پرسید ..

اونم بهش گفت که توی یکی از اتاقاست ..

جسی رفت تو اتاق و دی . او با یک دختره ای بود .

جسی : هیییی دی .او .....؟؟؟؟

دی . او دختره رو از روش زد کنار و بلند شد ...

دی . او :جسیکا ؟؟ اینجا چی کار می کنی ؟

جسی : کیفی که دستش بود رو پرت کرد تو صورت دی . او و دستشو گرفت جلو دهنش و بدو بدو از بار اومد بیرون ....

و سوار ماشینش شد و گازو گرفت و رفت ...

سویون : یااااا جسی ....

سوهو : این چش بود ؟

دنیلا : دی . او کوش ؟

سویون : ای بابا اینجا چه خبره ؟

دی . او هم که خیلی م.ست بود از تو بار اومد بیرون ...

سوهو رفت و کمکش کرد و نشوندنش تو ماشین و راه افتادن به سمت هتل ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جیونا تازه رسیده بود ...

زنگ زد به بکهیون... و بکهیون اومد فرودگاه دنبالش !

وقتی رسیدن خونه...

جیونا : با من قهری ؟؟؟؟؟

بکهیون : ............

جیونا :چراااااااا ؟

بکهیون : مثلا گفتی 1 ماه دیگه میای الان چند ماهه ؟

جیونا پرید بغلش و ل.ب.شو بو.سی.د و گفت : ببخشید .....

بکهیون یه لبخندی زد و گفت : بهش فکر می کنم .

جیونا : یاااااا... پررو ... الان 4 ماهه منو ندیدی تمام ابراز احساست اینه ....

بکهیون : نه ! می خوای نشونت بدم ؟ و یک نگاه منحر.فانه ای به جیونا کرد ...

جیونا : نه غلط کردم .....

بکهیون : نه دیگه خودت خواستی ....

و دستشو کشید و بردش تو اتاقش .... (منم که دیگه تو اتاق حضور نداشتم ) J

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نیکول و لوهان داشتن لباسارو میشستن ...

لوهان : می خوای بریم بیرون ؟

نیکول : کجا ؟

لوهان : هر جا تو بخوای . کجا ؟

نیکول : اممممم.... بریم شیرینی فروشی ... من دلم کیک بستنی می خواد

لوهان : باشه ..برو اماده شو ...

و اماده شدن و باهم رفتن یه کافی شاپ ...

و لوهان براش کیک بستنی سفارش داد ..

نیکول همین جوری داشت از پنجره بیرونو نگاه می کرد ...

لوهان : خسته شدی ن ؟

نیکول : از چی ؟

لوهان : از این زندگی که با ما داری ؟

نیکول : نه !

لوهان : انقدر دوسش داشتی که همه چیزتو بخاطرش بدی !؟

نیکول : من اره !ولی اون نه !

لوهان : خوش ب حالش ...

نیکول : تو که این همه دخترا برات می میرن .. چرا با یکیشون ازدواج نمی کنی ؟ داری می ترشی ها

لوهان : چرا باید باهاشون ازدواج کنم ؟

نیکول : چون بعضیاشون خوشگلن پولدارن هیچی کم ندارن ....

لوهان : همه چی پول و زیبایی نیست که ... بعدشم من یکی دیگرو دوست دارم .... عشق منم مثل مال تو یک طرفست !

نیکول : عجب دختر احمقیه ...

لوهان : نمی دونه که من دوسش دارم ...

نیکول : خاک بر سرت ... خب بهش بگو

لوهان : نمیشه...

نیکول : واااا دیوونه ای ... اگر بره با یکی دیگه بعد تو چی ؟

لوهان : کیک بستنی مونو اوردن ...

نیکول : هممممم !J

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صبح روز بعد بچها از خواب بیدار شدن ...

دی . او بلند شد....

دی . او : سلام...

جسی : .....

دی . او : چیزی شده ؟

جسی : .........

دی . او رفت دستشو گرفت ...

دی . او : با تو دارم حرف می زنم ها ...

جسی : .....

دی . او : سالمی ؟؟؟؟؟؟

جسی : .......

دی . او :هییییییییییییییییییییییییی جواب منو بده .......

جسی : هی داد نزن... یعنی تو هیچی یادت نیست ؟

دی . او : از چی از کی ؟

جسی : از دیشب...

دی . او : دیشب چیزی شده ؟ ها ؟

جسی : دروغ نگو...

دی . او : چی ...مگه من کاری کردم ؟

جسی : دیشب کجا بودی ؟

دی . او : نمی دونم ... امممم ... یادم نمیاد

جسی : در هر صورت... به من ربطی نداره می خواستی یادت بیاری

دی . او : من چی کار کردددددددم ؟ بگو دیگه ...

جسی : دیشب جناب عالی مست بودی و داشتی با دخترای مردم خوش می گذروندی که من اومدم جمعت کردم

دی . او :منننننننننننننننننننننننننننننن ؟

جسی : نه من ....

دی . او : بخدا من مست بودم الم دست خودم نبود تو که می دونی ..

جسی : ب درک برام محم نیست ...

و داشت می رفت که دی . او دستشو کشید ...

دی . او : تو که دیدی من مست بودم > اره ؟

جسی : خب کای هم مست بود ولی کارای جنابالی رو نکرد

دی . او : من چمی دونم چجوری رفتم اونجا ... بخدا روحمم خبر نداره . تو که منو می شناسی ... قیتف من به این کارا می خوره ؟

جسی یکم با خودش فکر کرد دید بی چاره داره راست میگه ... ولی بازم غرورش اجازه نداد ببخشش ...

جسی : به درکـــــــــــــــ ... یکم حواست به کارات باشه بد نیست

دی . او : جسی الان با من قهری ؟

جسی : نه اصلا فکر نکنی که قهرما اصلا .... مگه تو کاری کردی ؟

دی . او : مسخره می کنی ؟

جسی : .......

دی . او : ببخشید دیگه .... تو که می دونی دست خودم نبود ... هان ؟

جسی : دی . او............

دی . او : بله ؟؟؟؟؟

جسی : بار اول و اخرت باشه که دست به یه دختر دیگه می زنی ... اصن ... نخیرم نمی بخشم ....تو ادم نمیشی

دی . او : تو که منو می شناسی ... جسی ... هان ؟

جسی : ......

دی . او رفت طرف جسی و بغلش کرد ...

دی . او : ببخشید...

جسی : بار اخرت بود ؟

دی . او : هممم... قول

جسی : خیله خب....

دی . او هم گونشو بو...س...ی...د

همون موقع در اتاق در زدن ...

سوهو بود ...

دی . او درو باز کرد ...

سوهو : میریم لب دریا ... میاین ؟

دی . او : اره !

سوهو : خب پس اماده شین ...

دی . او : باشه و درو بست

دی . او : دارن میرن لب دریا .. اماده شو ماهم بریم

جسی : باش ...

و اماده شدن و رفتن لب دریا ...

بچها نشسته بودن و داشتن حرف می زدن ...

سوهو : من ... می خواستم یه چیزی بگم

همه ساکت شدن ...

سوهو : من و دنیلا .... تصمیم گرفتیم ماهه دیگه ازدواج کنیم ...

سویون............

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 16 مرداد 1396 10:52 ب.ظ
Hello I am so grateful I found your blog, I really found you by mistake, while I was researching on Askjeeve
for something else, Regardless I am here now and would just like to say thanks a lot for a remarkable post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design),
I don’t have time to go through it all at the moment but I have saved it and also added in your RSS feeds, so when I
have time I will be back to read a great deal more,
Please do keep up the great b.
جمعه 13 آذر 1394 07:55 ب.ظ
کیمیا جون من در طی خوندن نظرات فهمیدم تو به این شکلک بسی علاقه مندی
در ضمن ، آی کیل دنیلا
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 03:57 ب.ظ
هیزم تری بهم نفروخته ولی در کل لوهان و بیشتر دوست دارم .
لوهانم که عاشق نیکول شد پس ازدواج کنن راه وبرای اینا باز کنن
kimia nافرین ... برو به کیانا بگو ... مگه می زاره ... هی بچم بچم می کنه
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 02:03 ب.ظ
کیمیا ... کیمیا پارت میکنم هم تو رو هم اون دنیلا رو هم اون برادر خواهرمو ....
بمیره که همه بدبختیا از همون موقع شروع شدکه این اومد بی شوهر آویزون
میمون هرچی زشتر اداش بیشتر ...
کیمیا فقط بمــــــــــــــــــیر
kimia n
در این مواقع سکوت بهترین راهه
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 09:20 ق.ظ
ههههههههههههههههه اسمم تو حلقت خخخخ بعدم عروسیممبارک چشت در آد ههههههههههههههههه ناراحت نشی ها شوخی کردم عشقم
kimia nخخخخخخ
بچها می خوان خفت کنن
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 01:45 ق.ظ
نامرررررررد
ولی بهتر از شر سوهو راحت میشیم .
kimia nمگه سوهو چه هیزم تری بهت فروخته ؟
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 10:25 ب.ظ
man suho ro mikosham.....
danielaram atish mizanam.....
va baed b arameshe abadi miresam
beki che naaazee...
mer cccccc
kimia n
افرین همین کارو بکن ... با هم به ارامش برسیم
اووووره خیلی نازه ...
خواهش میشه
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 01:19 ب.ظ
بعدشم مگه من مردم که بخواد با اون ازدواج کنه؟؟؟
kimia n بیا بابا داداش پرچرکتو ور دار ببر نخواستیم ...
داداش خودمو بده
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 01:18 ب.ظ
کیانا جان حواست رو جم کن
راجب برادر من درست صحبت کن
بعدشم نویسنده خوش میدونه چیکار کنه
مگه نه کیمیا جووووووون
عاللللللللی بود
kimia nبله افرینننننن برای اولین بار باهات موافقم
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:11 ق.ظ
قشنگ بود...
kimia nمی دونم
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:05 ق.ظ
قشنگ بود...
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:03 ق.ظ
قشنگ بود...
kimia nمی دونم
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:03 ق.ظ
چسسسسس چهرهههههه دنیلا
سوهو از اون چسسسس چهره تررررره
عروس چقد انتره دوماد از اون بدتره
kimia n
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 12:01 ق.ظ
ن ترو خدا بیا تو دمه در بده
kimia n
حالا تو بگو کلککککککک
تیم فوتبال ؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر