تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 11
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 13 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kimia n

سلام سلاممممممم

 

اومدم با قسمت جدید .....

 

 

ادامه ...

جیونا : خب دیگه بکهیون برا شب ساعت 8 بلیط گرفتم ! الان 4 روزه اینجام !

بکهیون : نهههه !واقعا می خوای بری ؟

جیونا : دانشگاه دارم مثل اینکه .

بکهیون : ....

جیونا : یک ماه دیگه میام لپاتو این جوری نکن ! می کَنمشوناااا و رف لپای بکهیون رو کشید و بغلش کرد و گفت : خدافظظظظظ

بکهیون : اینجوری نکن نمی زارم بری هاااا

جیونا : باشه.... خداحافظ بیون بکهیون

و رفت ساکشو برداشت ...

بکهیون : خدافظی باشه برا تو فرودگاه

جیونا : باشه و ساکشو برداشت و باهم رفتن فرودگاه

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مامان لوهان داشت بر می گشت بره خونه ...

وقتی رسید نیکول خونه بود !

مامان لوهان :نیکول !!!؟

نیکول : بله !؟

مامان لوهان :اینجا چی کار می کنی ؟ یعنی منظورم اینه که چرا نیومدی بریم پیش لوهان ؟

نیکول : ببخشید نمی شد بیام تو ... بیاین غذا بخورین

مامان لوهان :باشه !

حدود یک ساعت بعد لوهان اومد خونه ....

لوهان : سلام .

مامانش : سلام !

لوهان : نیکول اومد ؟ قرار نبود بهم خبر بدی مامان ؟

مامانش : اره !اومده خونست ! تو اتاق خوابیده .

لوهان : باشه و رفت دم در اتاق و درو باز کرد

نیکول نشسته بود رو تخت و داشت با گوشیش ور می رفت ...

لوهان : سلام ...

نیکول : سلام !

لوهان : خب شد اومدی . فکر کردم باز باید تو برفا دنبالت بگردم !

نیکول : نخیرم !نمی خواد تو زحمت بکشی پررووووو ! و بالشتو پرت کرد طرف لوهان

نیکول : برو بیرون

لوهان : چه رویی داری تو اینجا اتاق منه ... اونم تخت منه ... اصلا می خوام رو تختم بخوابم بیا برو بیرون ...

نیکول : نمی خوام! برووووو

لوهان اومد و دست نیکول و گرفت و کشیدش پایین ...

نیکول : نکنننننننننننننننننن! ماماااااااااااااااااااااااااااااانش بیا پسرتو بگیررر

لوهان : مامان من کاریش ندارم دروغ میگه ...

نیکول : نمی زاره بخوابم !

لوهان : به من چه... ر تخت من خوابیده مامان

نیکول : کوفت مامان ... مثل این بچها ...

لوهان : خیله خب بیا خودمون مشکلمون رو حل کنیم ...

نیکول : من مشکلم با تو حل نمیشه ! نمیام پایین ! یا که کار دیگه چون من دخترم حساسم خب ؟ 1 ماه من می خوابم 1 شب تو

لوهان رفت جلو و دستشو کشید لوهان : بیا پایینننننن ....

و یک دفعه نیکول افتاد پایین لوهانم افتاد روش ...

همون موقع مامان لوهان اومد تو وگفت : چیه ؟؟؟؟

که اونا رو دید

لوهان : مامااان!

نیکول : مرگ مامان پاشو از روم !

مامانش : این جا چه خبره ؟

لوهان : خبر سلامتی ! یعنی ما داشتیم سر تخت دعوا می کردیم که این افتاد روم !

نیکول : این دیواره ! بعدشم تو افتادی روم ! مامانتم دید

مامان لوهان :مشکوک می زنید ...

لوهان و نیکول :مااااااااااااااااااااااا ؟ اصلا فکرشم نکن

مامان لوهان :دیدم !

لوهان : مامان من که گفتم چی شد .

مامانش : باشه بابا ! بگیرید بخوابید

نیکول : چشم .

خلاصه بعد کلی جرو بحث گرفتن خوابیدن ...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چند روز بعد ....

دی . او تو خونش نشسته بود و داشت فوتبال نگاه می کرد

که همون موقع گوشیش زنگ خورد

کای : بازیو می بینی ؟

دی . او : هه اره! فعلا که یکی خوردین !

کای : خفه بابا هنوز دیقه شصته !

دی . او : باشه !هر کی باخت شام مهمون اون !

کای : قبول !

دی . او : فعلا...

و قطع کرد .

تو خونه ی کای

سویون : کی بود ؟

کای : دی . او !تو با کی حرف می زدی ؟

سویون : سوهو !

کای :داداشششششششش !

سویون : بله داداش ! حسود

کای : مگه من چی گفتم ! حرفم نمیشه بزنی ! ای خداااا

سویون : من دارم می رم خونمون ! نمی یای ؟

کای : نه ! با دی. او قراره بریم بیرون !

سویون : خوش بگزره ! من رفتم

کای : مواظب خودت باش ! خدافظ

سویون هم رفت خونه ی سوهو ...

وقتی رسید می خواست در بزنه که در باز شد و دنیلا و سوهو دم در بودن

سویون : سلام

دنیلا : سلام

سوهو : سلام اینجا چی کار می کنی ؟

دنیلا : من داشتم می رفتم ! راحت باشین و رفت

سوهو : خدافظ .بیا تو سویون

سویون و سوهو رفتن تو ...

سوهو : کای کجاست ؟

سویون : نیومد !داشت فوتبال نگاه می کرد می خواست با دی . او بره بیرون !

سوهو : خب تو چرا نرفتی !؟

سویون : مزاحمت شدم ؟

سوهو : نه ! چیزی می خوری برات بیارم ؟

سویون : نه !

یک چند دقیقه ای با هم حرف زدن ...

سویون : میشه یه چیزی بگم ؟

سوهو : بگو .

سویون : خیلی عوض شدی

سوهو : خوب یا بد ؟

سویون : نمی دونم! خوب که نیست ...

سوهو : پس بده !چرا میگی ؟

سویون : اخه می شناسمت ! فکر نمی کردم انقدر زود همه چیزو فراموش کنی و انقدر برات عادی بشه !

سوهو : منظورت چیه ؟

سویون : منظورم اینه که نیکول ...... هیچی !

سوهو : نیکول چی ؟

سویون : هیچی !فقظ فکر نمی کردم انقدر راحت فراموشش کنی !

سوهو : حالا که کردم ! خیلی هم راحت بود .

سویون : باشه ...

سوهو : اون خودش نخواست ! اصلا انگار نه انگار من بخاطر اون یه ادم رو کشتم ! خودمم نمی دونم چجوری نشناختمش . باید از اولش می فهمیدم سطحش با ما خیلی فرق می کرد ... من احمق بودم !ولی الان دیگه نیستم

سویون : ولی اون همچین دختری نبود ! سوهو خودتم می دونی .

سوهو : ......

سویون : من دیگه میرم

و پا شد رفت بیرون ...

کای هم تیمش باخت و با دی.او رفتن بیرون شام ...

سویون داشت بر می گشت خونش که جسی زنگ زد بهش و قرار شد همو ببینن ...

سویون رفت خونه ی جسی ...

وقتی رسید جیونا هم اونجا بود ...

سویون :جیوناااااااااا

و پریدن بغل هم...

و بعد کلی احوال پرسی و این جور کارا ...

جسی : سویون چرا ناراحتی ؟

سویون : هیچی !

جیونا : با کای دعوات شده ؟

سویون : اون که کاره هر روزمونه !

جسی : خب چی ؟

سویون : دلم با نیکول تنگ شده !

جسی : .....

جیونا : منم ...خیلی ...

سویون : امروز رفتم خونه ی سوهو دم در دنیلا رو دیدم

جسی : اگه داداش تو نمی بود می کشتمش ! باور کن

سویون : بعد این همه سال ... سوهو اصلا این جوری نبود

جیونا : مگه نیکول و سوهو چند ساله که با هم دوستن ؟

سویون : امممممم دقیقا از وقتی 3 سالمون بود . من و نیکول تو یک مهد کودک بودیم ... سوهو هم همون جا بود ولی مدرسه می رفت طبقه بالای ما بود ... بابام و باباش هم دیگرو می شناختن... می یومد خونمون می رفتم خونشون ... وقتی ما اول دبیرستان بودیم سوهو داشت فارق و تحصیل می شد . هنوم با هم دوست بودیم ... تقریبا 10 دوازده سالی بود ... اون موقع بود که بابا و مامانم مردن ... همون موقعی که با شما دوست شدم . البته ما هیچ وقت باباشو نمی دیدیم ولی می گفتن مرد خوبیه . نیکول همیشه پیشم بود تا کمتر بهشون فکر کنم ! خب وقتی نیکول میومد خونمون سوهو هم بود باهم بازی می کردیم .. ولی تا جایی که من می دونم از وقتی نیکول 17 سالش شد با هم دوست بودن ! حالا واقعا برام عجیبه که سوهو چرا انقدر یهویی همه چیزو یادش رفت .

جیونا :واقعاااااااااا ؟ این همه ساله که با همین شماااااا ؟

جسی : منم نمی دونستم !

سویون : هیچ وقت نپرسیدین !

جسی : شیطونه میگه برم همه چیزو به سوهو بگم .

جیونا : منم همین جور . می خوام دنیلا رو بکشم !

سویون : دنیلا که گناهی نداره ! سوهو خیلی با معرفته . اگه اون نمی خواست که دنیلا هم کاری نمی کرد. حتما سوهو هم قبول کرده ...

جسی : یعنی چی قبول کرده ؟ یعنی دنیلا و سوهو الان با همن ؟

سویون : پس من از چی 6 ساعت دارم روضه می خونم؟ دارم میگن میره خونش با هم میرن بیرون .... باهمن ؟ اخه اینم سوال بود ؟

جسی : ....

جیونا : می خوام یکی رو بزنمممممممم ...

جسی : اه بیخیال الان اشکم در میاد ... کای کجاست ؟

سویون : با دوست عزیزت رفته بیرون ...

جسی : دوست من ؟؟؟؟؟؟

سویون : بله ...جناب دی .او

جیونا :اوووووووووو

جسی :کوفتتتتتتتتت ..... خودتون 1 هفتس کجایی ها ؟؟؟؟؟

جیونا : واااااای راست میگی بهتون نگفتم ! بکی انقدر قشنگ اجرا کرد . همه کف کردنننننننن !

سویون : بله بله! همه ...

همون موقع گوشیه جسی زنگ خورد ...

جسی : سلام

دی . او : سلام... کجایی ؟

جسی : خونه !

دی . او : من با کای اومدیم شام ... اگه شماهم میاین بیام دنبالتون

جسی : اتفاقا سویونم اینجاست

دی . او : عععع کای گفت رفته خونه ی داداشش

جسی : اره اومد... الان خونه منه

دی . او : خب پس با کای میایم دنبالتون اماده شین ...

جسی : باشه و قطع کرد

سویون و جیونا :کی بوووود ؟

جسی : جناب اقای کیونگ سووووو

سویون : شتتتتت !چی می گفت ؟

جسی : گفت الان میاد دنبالمون مارو می بره شام بخوریم !

سویون : اوووو واقعا ! من که گفتم کای بدون من چیزی از گلوش پایین نمیره ! بیا تحویل بگیر دیدی ؟باورت شد ؟

جسی : ها خیلیییی

جیونا : بچها من دیگه میرم

جسی : کجا بابا بیا بریم تو ام ..

جیونا : میرم خونه هنوز مامانمو ندیدم ...

سویون : ای بابا.....

جیونا : نه دیگه شما برین خوش بگذره خدافظ ...

و خدافظی کردن و دخترا با پسرا رفتن شام .. جیونا هم رفت خونش ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بچها رفتن یک رستوران ...

کای : چی می خورین ؟

هر کی یه چیزی گفت و گارسون اومد و سفارشارو گرفت ...

و رفت . بعد نیم ساعت غذاهاشون رو اوردن ...

-: چی دیگه ا...........

سویون : نیکول ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جسی : هیییییی تو........ اینجا ...

نیکول : هیسسسسس! تورو خدا به کسی چیزی نگین ...

سویون : صبر کن... نیکول .... خودتی ؟

نیکول : .......

جسی : قرار نبود بری چین ؟

نیکول : نمی تونم براتون توضیح بدم خب ؟ از غذاتون لذت ببرین

سویون دستو گرفت و کشید ....

سویون : یاااا وایسا ببینم ... کجا ؟

نیکول : نیم ساعت دیگه ساعت کاریم تموم میشه .الان کار دارم ببخشید و رفت ...

جسی :نیکولاااااااا چت شده ... ؟

کای : این......... خیلی مسخرست . من ک چیزی نمی خورم ... می رم تو ماشین . و پاشد رفت

دی . او : منم میرم ....

جسی : یعنی چی ؟.... نیکول تمام این مدت اینجا بوده ؟

سویون : درباره سوهو .... بهش چی بگم ؟

جسی : بهش نگو که با دنیلاست ... خوش به اندازه کافی بدبختی داره

بعد نیم ساعت نیکول رفت لباساشو عوض کرد ... و اومد پیش بچها

نیکول : سلام !

سویون : احمق ...

جسی : فقط بهم بگو ...اینجا چی کار می کنی ؟

نیکول : کار می کنم !

سویون : نیکول خودتی ؟

نیکول : بله خودمم ... چرا می پرسی ؟ ادما که همیشه یه جور نیستن

سویون : نیکول من..... من ........ متاسفم

نیکول : چرا ؟؟؟؟ جسی منو مثل ندید پدیدا نگا نکن عععععع بچها

سویون :مرگگگگگگگگ

جسی : من می خوام همشو بدونم چی شد ک نرفتی ؟ چرا اینجایی ؟

نیکول : مفصله ...الان خستم ... بعدا

سویون : بگو دیگه...

نیکول : می خواستم برم ولی یکی نزاشت ... رفتم خونش ... الانم اونجا زندگی می کنم ... اینجاهم کار می کنم تا بتونم زندگی کنم ... زندگیمم ............ خوبه ... و یک قطره اشک از چشمش اومد ...بغیر از یک تکش که دارم باهاش کنار میام ... اینم سرنوشته . نمیشه همیشه همه چی خوب باشه ک ....

سویون : نیکول ..... چرا نیومدی خونه ی من ...

نیکول : چون نمی خواستم کسی منو ببینه ...

جسی : کدوم تکه ی زندگیت بده ؟

نیکول : نمی خوام راجبش حرف بزنم ... لطفا

جسی : فقط 2 سال که بشه دیگه نمی تونه شکایتش رو پس بگیره ... بعد برمی گرده به زندگیه قبلیت

نیکول : نمی خوام.... حتی اگر بر گردم دیگه ... ولش کنین ! از خودتون بگین ...

سویون : دیگه چی ؟؟؟؟ می دونی سوهو چقدر منتظرته ؟

نیکول : می دونی چقدر از دروغ گفتن بدم میاد ؟ دیگه همه چیزو می دونم ...دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره ...

جسی رفت و بغلش کرد ...

نیکول : اه خسته شدم .... دیگه نمی تونم ............. جسی

جسی : گره نکن تورو خدا ... بیا با هم بریم . هر جا بخوای .. میریم

نیکول : نمی خواد....... دیگه نمی خوام هیچ جا برم ...

و از تو بغل جسی اومد بیرون ...

نیکول : من میرم... مواظب خودتون باشین ... لطفا به هیشکی نگید منو دیدین ... به کای و دی . او هم بگین ... ببخشید

سویون دستشو گرفت: بیا تو باید با من بیای بریم سوهو رو ببینی ...

نیکول : نمی خوام ببینمش سویون ... خوش بخت بشه !

و دستشو کشید و رفت ...

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بای بای

 

 





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 17 مرداد 1396 01:18 ق.ظ
Hi to all, since I am actually eager of reading this blog's post to be updated daily.
It consists of good data.
سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 09:18 ب.ظ
afarinnnnnnnnnnnnnnnnnnnn afarinnnnnnnn barik barik honey afarinnnnnnnnnnnnnnnnn havoo
kimia n
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 08:17 ب.ظ
سلام عاشقتم آفرین ول کن او ن سوهوی بی لیاقتو با همون خواهر زاده که چه عرض کنم لوهان خودمون خوش باش .
kimia nچشم امر دیگه ای ؟
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 08:10 ب.ظ
وا نیک.ل اینجا چکار میکنی؟ تو خودتی نیکول .... چقدر لباس پیشخدمتی بهت میاد
عالی
kimia nهیییییییییی برا هیش کی نداشته باشم برا تو یکی خوب دارمممممم
صبر کن ببین
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 02:25 ب.ظ
akheyyyyy nicollll...
kai bishin binim baba.....
qahr mikone.....
che akse khoshgelee....
mercccc azizam...
kimia nخخخخ افرین این کایو باید زد ...
مرسییییییییی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:57 ب.ظ
خاک بر سر ب لیاقتت
بعدشم از خدایه بچتم باشه همچین عمه ی گلی داره
ایش.....
اصلا برو گمشو ...
منکه تا حالا ندیده بودم کسی عاشق بچه ی خواهرش بشه
نایسسسسسس
kimia nبرو بابا ... بابا بالیاقت
کوفت ......
خودت گمشو ...
حالا ببین خاک تو سرت ... کلا من اثتثنایی هستم .. داداش خواهر زاده برادر زاده کلا برام فرقی نداره .... محم تفاهمه ... منم که با همه تفاهم دارم
شنبه 13 اردیبهشت 1393 10:03 ب.ظ
بچممممممممممممممممممممم
تو مثلا خاله ای؟!
kimia nهعیییییییییی اره !
دیگه دیگه ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر