تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - selection-part14
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 12 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kiana n
سلام
خب منم پس از سال ها قسمت جدید نوشتم
برید ادامه...


http://upload7.ir/imgs/2014-05/95230788932725850492.jpg

از اونور جیونا رفت خونه ک تا میخواسدرو باز کنه لوهانو دید ک داره از ماشینش پیاده میشه

جیونا هم یکم صبر کرد تا لوهان بهش نزدیک تر بشه بعد ب هم سلام دادن و جیونا درو باز کردو رفتن تو خونه...

جیونا رفت تو اشپز خونه و داشت شامو اماده میکرد

وقتی شام حاضر شد رفت و در اتاق ژیومینو باز کرد...

جیونا:ااااا...کجا رفته؟

لوهان:با بچه ها رفتن استخر

جیونا:تو از کجا میدونی؟

لوهان:اخه ب منم گفتن ک باهاشون برم...ولی من نرفتم

جیونا:...

لوهان tv رو روشن و همون موقع اخبار شروع شد و داشت کریسو جیونا و بک رو ک تو خیابون تصادف کرده بودنو نشون میداد و میگفت ک این خانم مدل تازه کار از ماشین کریس میلر اومدن پایین و...

لوهان:جیونا...تو؟

جیونا:چیزی نیس...فقط بکهیون کاملا متوجه شد ک ما سرکار گزاشتیمش...

لوهان:چی؟تو همه چیرو بهش گفتی؟

جیونا : اره...مجبور شدم

لوهان:وای وای تو چیکار کردی؟

جیونا:تو ام اگه تو موقعیت من بودی همه چیزو بهش میگفتی...تو نمیدونی ک ...هرچی از دهنش در اومد بهم گف...تا حالا تو عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم...

لوهان:...حالا چیکار کنیم؟

جیونا:ب درک...من چمدونم...اصن برام مهم نیس...هرکاری میخوای بکن

لوهان:یعنی چی؟چند روز دیگه عروسیه...همه کارا ردیفه اونوقت...

جیونا:همچین میگی انگار تو راضی ای ک این ما ازدواج کنیم...

خلاصه اون شب هم گذشت و فردا جیونا از خواب بیدار شدو داشت صبحانه میخورد ک لوهان بهش زنگ زد و گفت ک با بکهیون حرف زدهو بکهیون تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالش تا برن واسه عروسی خریدکنن

جیونا هم اماده شد و بک هم اومد دنبالش و رفتن بیرون...

بکهیون:لوهان بهم گفت ک وقتی ک اهم ازدواج کردیم 6.5 ماه بعد میتونیم از هم جدا شیم

جیونا:باشه...

بکهیون:خب حالا کجا بریم؟

جیونا:اول بریم واسه تو کت و شلواربخریم...

بکهیون:من کت شلوار خریدم...بریم واس تو لباس عروس بخریم

جیونا:نمیشه...باید جسی و هیونا و ویکی هم باشن

بکهیون:خب حالا بعدا بهشون نشون میدی...و رفتن یه مزون و لباس عروس خریدن...و بعدشم رفتن و کارتارو سفارش دادن

بکهیون:فقط سالن مونده

جیونا:لوهان سالنو انتخاب کرده

و بکهیون جیونارو رسوند خونه

وقتی جیونا اومد تو خونه ژیومین درو باز کرد

جیونا:سلام

ژیو:سلام

جیونا:رفته بودم با بک بیرون لباس عروس بخرم...

ژیو:خب...مگه من ازت پرسیدم کجا بودی؟

جیونا:نه همینجوری گفتم...نمیخوای لباسی ک گرفتمو ببینی؟

ژیو:بعدا...

ک صدای هیونا از تو اتاق ژیومین اومد...

هیونا:کی بود؟

و اومد بیرون...

جیونا:به به ... تو این جا چیکار میکنی...؟

ژیو:اومده بود تورو ببینه...

هیونا:اره... لباس عروستو ببینم...

جیونا:باشه...بیا بریم تا نشونت بدم...

و با هیونا رفتن تو اتاق جیونا...

جیونا:خب...حالا راستشو بگوببینم...اینجا چیکار میکردی؟

هیونا:میگم ک اومده بودم تورو ببینم...

جیونا:منم خر...

هیونا:...درد ...اصن هرجور میخوای فکر کن...

جیونا:خیل خب حالا قهر نکن اخرش زن داداشه خودمی...

و باهم کلی حرف زدن و جیونا لباسشو پوشید

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

تو خونه ی جسی و یونگ:

جسی داشت شام درس میکرد و سرش خیلی شلوغ بود...

ک یونگ اومد توی اشپز خونه :کمک نمیخوای؟

جسی:ها؟ن مرسی...

یونگ:حالا چرا اینقدر داری سخت میگیری؟

جسی:اخه تو ک نمیدونی امروز چ روزیه؟

یونگ:امروز؟مگه امروز چه روزیه؟

جسی:خب دیگه...یکم فکرکن...

یونگ:تولدته؟

جسی:نه

یونگ:تولدمه؟

جسی:نوچ

یونگ:ولنتاینه؟

جسی:هههه...اخه ولنتاین؟

یونگ:چمدونم ...روز زنه...؟روز مرده؟؟؟

جسی:نه احمق...

یونگ:پس چی؟

جسی:اخرشم خودم باید بگم

یونگ:بگو دیگه؟

جسی:امروز 1 ماهه ک ما ازدواج کردیم...

یونگ:...مگه ماهگردم میگیرن برا ازدواج؟

جسی:درد...مسخره...تو الان باید واسم کادو بخری...و رفت طرف ظرفشویی و داشت ظرفارو میشست

یونگ هم رفت و بغلش کرد :خیل خب حالا ناراحت نشو ...

جسی:...

یونگ:ببخشید دیگه...

جسی:...

یونگ هم جسی رو بغل کردو برد گزاشتش رو مبل :الان خودم همه چیرو درس میکنم و رفت تو اشپز خونه و داشت ظرفارو میشست ک جسی اومد کنارش و گفت:خیل خب بخشیدمت...ولی دفعه اخرت باشه...حالا تو ظرفارو بشور منم غذارو درس میکنم بعد زنگ بزنیم بچه ها هم بیان...

یونگ گونه ی جسی رو بو(س^*ی+د وگفت:عاشقتم...

جسی:میدونم...

و خلاصه غذارو اماده کردن و زنگ زدن تا بقیه هم بیان و همه اومدن تو خونه ی یونگ و جسی دور هم جمع شدن...

مینهیوک:به به ... چ غذاهای رنگارنگی...چ بویی...

یونگ:همشونو جسی درس کرده

لوهان:نمیگفتی فکر میکردم تو درسشون کردی

ژیو:هیونا لطفا اون لیوانو بده...

هیونا لیوانو داد بهش

بعد از 30ثانیه...

ژیو:هیونا اون ماهی ها رو بده...

هیونا داد

بهد از 30 ثانیه

ژیو:هیونا بیزحمت اون اب هارو هم بده

و هیونا دوباره بهش داد

بعد از 30 ثانیه...

ژیو:هیونا بیزحمت اون...

ک جیونا پاشو لگد کرد

هیونا:چی؟چی بدم؟

جیونا:هیچی نمیخواد بدی...

ژیو:اون...

ک جیونا دوباره پاشو لگد کرد...و غذا پرید تو گلوی ژیو

مینهیوک ک اونطرف ژیو نشسته بود زد پشتش...و ب ویکی گفت ک بهش اب بده

خلاصه اون شبم با کلی خنده و ... گذشت

اخر شب همه خدافظی کردن و رفتن خونشون

تو خونه ی ویکی:

ویکی رو تختش تو اتاقش نشسته بود

و داشت بیرونو نگاه میکرد ک دید یکی داره با فلاش گوشیش بهش اشاره میکنه...

فهمید مینهیوکه سریع یه چیزی گرفت دورش و رفت پایین...و درو باز کرد

ویکی:سلام...

مینهیوک:سلام...خوبی؟

ویکی:ممنون...تو اینجا چیکار میکنی الان؟

مینهیوک:اومدم اینجا دیدم بیداری.... گفتم ببینم میای باهم بریم یه دوری بزنیم؟

ویکی:باشه ...صبر کن تا اماده شم

مینهیوک:ن بابا نمیخواد بیا همین جوری بریم و دست ویکی رو گرفت و بردش تو ماشین و حرکت کردن...

ویکی:کجا میریم حالا؟

مینهیوک:نمیدونم هرجا تو بگی ...

ویکی:خب الکی منو اوردی باخودت...

مینهیوک:...همممم

بهد از چند دیقه فکر کردن

مینهیوک:بیا بریم ... دوچرخه سواری...

ویکی»چی؟

مینهیوک:یه پارکی میشناسم ک دوچرخه کرایه میده

ویکی:وای نه توروخدا

مینهیوک:چرا؟

ویکی:همین مونده من با این لباسا سوار دوچرخه شم...

مینهیوک:بیخیال...

و رفتن پارک...

تو پارک:

ویکی:وایییییی...همهدارن نگامون میکنن

مینهیوک:نه باباتو خیلی حساسی...

و رفتن و یه دوچرخه  دونفره گرقتن...

مینهیوک:توهم یکم پا بزن...

ویکی:همه دارن نگامون میکنن ...

مینهیوک:تو پا بزن...قول میدم هیشکی نگامون نکنه

:::::::::::::::::

خب اینم از این قسمت...

تمومید...


http://upload7.ir/imgs/2014-05/25971589339230857094.jpg





نوع مطلب : Selection (انتخاب)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:59 ب.ظ
I like the valuable info you provide for your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here regularly.

I am quite sure I'll learn many new stuff proper here!
Good luck for the following!
شنبه 14 مرداد 1396 11:24 ق.ظ
Hey there! I've been reading your web site for some time now and finally got the courage
to go ahead and give you a shout out from Dallas Texas! Just wanted to say keep up the excellent work!
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:04 ب.ظ
Hi there friends, how is the whole thing, and what you desire to say concerning this article, in my view its in fact remarkable in favor
of me.
شنبه 13 اردیبهشت 1393 08:42 ب.ظ
اووو
به قول هانی جون ما شمارم دیدی
کلا اگه عکس بک آخر داستان نباشه نمیشه.نه؟
عالی بود عقشم
موفف باشن
kiana nغر غر
نه نمیشه...چیه تو چرا حسودی میکینی؟
شنبه 13 اردیبهشت 1393 08:24 ق.ظ
به به ما کیانا خانومم دیدیم .عالی بود چینگو
جمعه 12 اردیبهشت 1393 10:10 ب.ظ
بچه رو چکار داری بذار هر چی می خواد هیونا بهش بده زدی تو ذوق بچه بی شوهر ...
عالی پرفکت
kiana nهههههه...
جمعه 12 اردیبهشت 1393 07:14 ب.ظ
Ali boooood avarin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر