تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت 42 دختران شرقی (Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 12 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : sepide

سلام

ادامه....♥

قسمت چهل و دوم ☻

کیمیا دست پسره رو از رو دهنش برداشت و گفت: تو ... تو .... تو کی هستی؟

-: چی ؟ ... تو منو نمی شناسی؟

کیمیا بدو رفت اونور اتاق و گفت: چیه باید بشناسمت؟

-: اوه منو نخندون کیمیا ... و اومد طرف کیمیا که کیمیا یه جیغی زد و گفت: از من دور وایسا .

-: همچین رفتار میکنی انگار که من جنم .

کیمیا: برای من از جنم بدتری . لباسای من کجاست؟

-: لباسات ... لباسات ... آهان صبح پیشخدمت اومد هم لباساتو رو و هم منو بردشون خشکشویی .

کیمیا: چی ؟!!!! حالا من چطوری برم ؟

-: وایسا الان زنگ میزنم تا بیارشون ... و تلفن اتاق رو برداشت و زنگ زد .

-: الان میارن . در ضمن گفتم صبحانه رو هم بیارن با هم بخوریم ...

کیمیا: من با تو کوفتم نمیخورم ... بعدش رفت تو حموم .

بعد چند دقه زنگ اتاق به صدا در اومد و پسره رفت لباسا رو گرفت.

کیمیا: لباسای من رو بیار .

-: تو که درو قفل کردی چطوری بدم بهت ؟

کیمیا: پشت در بزار خودم بر میدارم .

-: اوکی ... بیا گذاشتم .

خلاصه کیمیا لباساش رو پوشید و اومد بیرون.

-: بریم صبحانه بخوریم .

کیمیا: گفتم که من با تو کوفتم نمی خورم ... خوب حالا بگو کی هستی؟

-: منو یادت نمیاد؟

کیمیا: نه چرا باید تو رو یادم بیاد ...

-: چقدر حافظت ضعیفه ... یکم نگام کن ...

کیمیا یکم به پسره نگاه کرد و گفت: تو مهمونی ... نه ؟

-: آره آره ...

کیمیا یکم فکر کرد و گفت: کمپانی اس ام ... چی بود اسمت .. اَه یادم نمیاد .

-:  گروه ایکسو ...

کیمیا: ها درسته ... لیدرشون بودی نه ؟

-: خوب ... حالا اسمم ...

کیمیا: یادم نمیاد بگو دیگه؟

-: سوهو ...

کیمیا(با عصبانیت) داد زد: ای پسره ی پرو و بی شرم من اینجا چکار میکنم ؟ هان؟ اینجا کجاست ؟

سوهو: چرا عصبانی دیشب خودت همرام اومدی ... اینجا هم هتل بابای منه .

کیمیا: چطوری سر از اینجا در آوردم؟

سوهو: دارم میگم که دیشب خودت با کمال میل از بار با من اومدی ...

کیمیا: پسره ی آشغال من دیشب حالم اصلا سرجاش نبود ... تو از من سوء استفاده کردی؟

سوهو: کی من ؟! کی؟ کجا ؟ خودت با کمال میل اومدی همرام ... وگرنه من که بزور نمی آوردمت ...

کیمیا: خفه ... از دیشب هیچی یادم نیست .

سوهو: واقعا ... آه پس چه صحنه های خوشی رو یادت رفته .

کیمیا: ساکت پرو ... این فقط پیش خودمون میمونه اگه به کسی بگی خفت میکنم .... اوکی؟

سوهو: چی فکر کردی اگه میخواستم کسی بفهمه هتل بابام نمیاوردمت .

کیمیا: باشه .. پس بای برای همیشه .

از اتاق اومد بیرون پشت سرش سوهو اومد بیرون و دست کیمیا رو گرفت و گفت: کجا ؟ بیابریم صحبانه بخوریم ...

کیمیا: من حتی نمی خوام یک بار دیگه قیافتو ببینم چه برسه بیام همرات صبحانه بخورم ... پس ولم کن . و دستشو از تو دست سوهو کشید بیرون و رفت.

کیمیا رفت خونه دید دم خونه  ماشین پسرا هم هسته . کیمیا توجهی نکرد و رفت تو ... مستقیم رفت تو اتاقش و می خواست لباساش رو عوض کنه .... لباسش رو در آورد که حس کرد یه چیزی رو تختش تکون خورد ... روشو برگردوند دید رن  رو تختش بین خواب و بیداری هسته و در حال نشستن رو تخته ... کیمیا شکه شده بود از جاش تکون نخورد... رن وقتی رو تخت نشست چشماشو باز کرد که کیمیا رو دید ... کیمیا تا رن رو دید شروع کرد به جیغ زدن و از اتاق اومد بیرون و رفت طرف حمومی که تو سالن بود که دید درش باز شد و آرون از توش اومد بیرون ... کیمیا وقتی چشمش به آرون افتاد . بدو رفت سمت اتاق سپیده و رفت تو اتاق و درو قفل کرد .

سبا از اتاق اومد بیرون و گفت: چی شده؟

رن از اتاق اومد بیرون و گفت: کیمیا اومده بود تو اتاق ... من خواب بودم ... داشت لباساش رو عوض میکرد که منو دید و جیغ زد اومد بیرون ...

کیانا: تو چی شد آرون؟

آرون: من؟ هان کیمیا لباسش ... من از حموم اومد بیرون جلو در بود ..

سبا: کجا رفت؟

آرون: اون اتاقه ... و به اتاق سپیده اشاره کرد .

مین هیون تازه از خواب بیدار شده بود ... گفت: چرا اینقدر سر صدایه ؟

سبا: آقای خُفته بیدار شدن .... هیچی نیست برو بیشتر بخواب تو .

سبا و کیانا رفتن پشت در اتاق سپیده و کیمیا رو صدا زدن   ...

کیمیا: مگه دستم به شماها نرسه خفتون کردم .

سبا: خوب تقصیر ما چیه ... تو اول باید نگاه کنی اطرافتو بعد لباس عوض کنی.

کیمیا: واقعا ... ببخشید نمی دونستم وقتی میرم تو اتاق خودم هم باید اتاق رو زیر و رو کنم که کسی نباشه بعد لباس عوض کنم .

کیانا: حالا می خوای از لباسات چندتا برات بیارم ؟

کیمیا: بله ... برو بیار زود .

کیانا: باشه .

///////////////////////////////// ////////////////////////////////////////

فلش بک :

بچه ها تا آخر شب تو بیمارستان پیش سپیده بودن .... قرار شد شب جی ار بمونه پیش سپیده

 پسرا دخترا رو بردن خونه وقتی رفتن خونه دیدن کیمیا نیست ...

سبا : ممنون که رسوندین ما رو ...

کیانا: نمیاین تو ... کسی خونه نیست .

آرون: کیمیا هم نیست؟!

کیانا: نه ...

رن: کجا رفته؟

سبا: چه میدونیم . فکر نکنم برگرده شب رو .

مین هیون: شما دوتا امشب باید اینجا تنها بمونید ؟

سبا: آره چه اشکالی داره؟

آرون: نمی ترسید ... یه اتفاقی بیوفته چی ؟

کیانا: هیچی نمیشه نترسید .

مین هیون: نه تنهایی نمیشه زود برید وسایلتون رو جمع کنید میریم خونه ما .

سبا: خونه شما چرا؟

آرون: خوب میاین اونجا دیگه تنها نیستید تازه خیال ما هم راحته .

کیانا: نه ممنون ما جایی نمیایم ...

مین هیون: نه میاین .

سبا: ممکنه کیمیا بیاد شاید کلید نداشته باشه بهتره ما بمونیم همین جا .

آرون: خوب زنگ بزن کیمیا بپرس کلید داره یا نه؟

کیانا: من الان زنگ میزنم ... بعد شماره کیمیا رو گرفت جواب نداد چند بار دیگه هم گرفت باز هم جواب نداد .

کیانا: جواب نمیده ..

سبا: خوب چکار کنیم .

مین هیون: برید وسایلتون رو بردارید میریم خونه ما دیگه .

کیانا: نه نمیشه کیمیا میاد پشت در می مونه ...

آرون: ما هم شما رو اینجاا تنها ول نمی کنیم .

سبا: خوب چرا شما اینجا نمی مونید؟

مین هیون: نه خونه ما بهتره ...

کیانا: چه فرقی میکنه اگه نگران ما هستید پس شما اینجا بمونید .

آرون: خوب باشه می مونیم ...

رن: پس من میرم خونه ...

مین هیون: خوب تو تنهایی میری اونجا چکار همین جا بمون فردا صبح میریم با هم بیمارستان از همین جا ...

سبا: راست میگه ممکنه کیمیا هم برگرده .

رن: باشه ... و قرار شد شب رو پسرا پیش دخترا بمونن .

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کیمیا از اتاق سپیده اومد بیرون و رفت آشپزخونه ....

بچه ها داشتن صبحانه میخوردن ... کیمیا هم خیلی گشنش بود نشست پشت میز ...

رن: ببخشید دیشب تو اتاقت خوابیدم ... کیمیا اصلا به رن نگاه نکردو شروع کرد به خوردن صبحانه .

کیمیا: چی داریی درست میکنید؟

سبا: سوپ برا سپیده .... قراره بریم بیمارستان تو هم میای؟

کیمیا: آره میام ... خوب بود حالش ؟

مین هیون: خیلی بهتر شد بود .

کیمیا: کی پیشش موند؟

آرون: جی ار ... خود سپیده گفت پیشش بمونه .

کیانا: دیشب کجا بودی؟ چرا نیومدی خونه؟

کیمیا: یه جایی کار داشتم .

رن: کجا ؟

کیمیا: به تو ربطی نداره ... و از سر میز بلند شد.

رن: هنوز از دیشب از دستم ناراحتی ... منکه برات توضیح دادم ... ببخشید .

کیمیا: بخش داری بسته است .... من میرم آماده شم برم بیمارستان ... و رفت تو اتاقش .

بقیه بچه ها هم آماده شدن تا برن بیمارستان ....

تو بیمارستان:

بچه ها: سلام

سپیده: سلام چه زود اومدین ؟

سبا: بهتری؟

سپیده: بله خوبم ممنون ...

آرون: جی ار کجاست؟

سپیده: رفت بیرون الان میاد ...

کیمیا: درد نداری؟

سپیده: به به خانم با معرفت ... خیلی نامردی .

کیمیا: ببخشید دیشب کار داشتم نشد بیام .

کیانا: آره راست میگه کارش تا صبح هم طول کشیده .

مین هیونگ: بیا سپیده این سوپا رو هم سبا و کیانا درست کردن ... یکم ازش بخور.

آرون: تست میکردی .... نمیره سپیده ؟

مین هیون: نه نترس از آشپزیه تو بهتره ...

آرون: نه عزیزم هیچی به دستپخت من نمیرسه .

سپیده: بچه ها جیسون کجاست از دیروزه ندیدمش ؟

آرون: دیروز اومد بیمارستا ن همرامون بعد گفت کار داره باید بره ...

مین هیون: من الان زنگ میزنم ببینم کجاست؟

مین هیون زنگ زد گوشی جیسون :

مین هیون: الو سلام کجایی؟

جیسون: من برگشتم ژاپن

مینهیون: دروغ میگی کی ؟

جیسون: امروز صبح بلیط داشتم ... از بقیه از طرف من خداحافظی کن بگو ببخشید که بدونه دیدنشون اومدم ژاپن خیلی خوشحال شدم از آشنایی با همتون

مین هیون: باشه تو هم سلام برسون .... دلمون برات تنگ میشه بیا به ما سر بزن خوشحال میشیم .. فعلا بای

جیسون: ممنون چشم حتما خداحافظ .

سپیده: کجا بود ؟

مینهیون: برگشته بود ژاپن .

سبا: چی رفته بود ژاپن ... اونم بدون خداحافظی ..

سپیده: کی رفته بود؟

مین هیون: امروز صبح بلیط داشته ...

سپیده: بهش میگفتی خیلی نامردی بی خداحافظی رفتی...

مین هیون: عذر خواهی کرد و گفت از آشنایی با  هممون خوشحال شده ...

خلاصه یک هفته ای سپیده تو بیمارستان بود ...

بعد از یک هفته سپیده مرخص شد و رفت خونه ... دخترا نمی ذاشتن دست به سیاه و سفید بزنه ... فردا صبح قرار شد دخترا برن کمپانی ...

تو کمپانی: دخترا وارد دفتر مدیر شدن و سلام دادن مدیر اونا دعوت کرد تا بشینن و در مورد موزیک ویدئو جدید شروع به صحبت کردن کرد و در آخر گفت: سپیده تو توی این موزیک ویدئو نیستی ... دختر 4 نفره کار میکنن ... بهتره یکم استراحت کنی .

کیمیا: چی سپیده نیست؟ امکان نداره ...

کیانا: کیمیا درست میگه مگه میشه سپیده لیدر گروه نباشه ؟

مدیر: سپیده حالش خوب نیست بهتره یکم استراحت کنه .

سبا: نه نه اگر سپیده نباشه پس منم نیستم .

کیمیا: ما هیچ کدوممون بدون سپیده قدمی بر نمی داریم و کیمیا بلند شد و سبا و کیانا هم پشت سرش بلند شدن که برن ...

سپیده(با داد): ادبتون کجا رفته ... بشینید .... زود .

کیمیا: سپیده ...

سپیده: میگم بشینید ...

دخترا نشستن و سپیده رو به مدیر: ببخشید ... منم میخواستم مسئله ای رو به شما بگم ...

من میخوام تسویه کنم ...

کیمیا: چی؟

سبا: یعنی چی؟

سپیده: میخوام از گروه برم ... استئفا میدم .

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠

تا قسمت بعدی بابای☺




نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 شهریور 1396 10:03 ب.ظ
I was able to find good info from your content.
پنجشنبه 29 تیر 1396 01:10 ق.ظ
Amazing issues here. I'm very glad to peer your post.
Thank you a lot and I am taking a look forward to touch you.

Will you please drop me a mail?
چهارشنبه 28 تیر 1396 12:43 ب.ظ
I am sure this post has touched all the internet users, its really really pleasant post on building up new
webpage.
چهارشنبه 28 تیر 1396 10:28 ق.ظ
I all the time emailed this blog post page to all my associates, as if like to read it then my contacts will too.
چهارشنبه 28 تیر 1396 07:42 ق.ظ
Hello there, I found your web site by the use of Google whilst searching for a similar
matter, your website came up, it seems good.

I've bookmarked it in my google bookmarks.
Hello there, simply become alert to your weblog via Google, and located that it's
really informative. I am going to watch out for brussels.

I'll be grateful when you continue this in future.
Many folks can be benefited out of your writing.
Cheers!
چهارشنبه 28 تیر 1396 05:55 ق.ظ
We stumbled over here different web page and thought I should
check things out. I like what I see so now i'm following you.
Look forward to looking over your web page for a second time.
جمعه 23 تیر 1396 11:29 ب.ظ
What's up to every , because I am truly keen of reading this weblog's post to be
updated regularly. It consists of fastidious information.
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 08:32 ب.ظ
بمووون .... دل من فقط به بودنت خوشه.... منو فکر رفتن تو میکشه ...
نه سپیده نکن نرو نمیر .من این قسمتو ندیده بودم فکر میکردم این نیست.ببخشید نظر نذاشتم .
sepide خواهش میکنم عزیز
دیگه هرچیزی یه وقتی داره
جمعه 12 اردیبهشت 1393 08:58 ب.ظ
Sepideeeeeee....
sepide
جمعه 12 اردیبهشت 1393 05:06 ب.ظ
اوف....بالاخره چسون رف
خیالم راحت شد
sepide خخخخ من موندم تو با این بدبخت چه دشمنی داری
جمعه 12 اردیبهشت 1393 05:04 ب.ظ
هاأااا؟؟
چیشد؟؟؟؟
میخواهی چه کنی با خودت؟؟؟
منتظرم زود قسمت بهد
sepide میرن آدمااااااا .... از اونا فقط ....
چشم زودی میزارم
جمعه 12 اردیبهشت 1393 05:00 ب.ظ
toooooo mikhori
gohhhhhhhh
sepide ممنون از لطفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر