تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت 41دختران شرقی(Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : sepide

ادامه ...

قسمت چهل و یکم ♥
خلاصه بچه ها رفتن رو صحنه و داشتن اجرا میکردن که سپیده چشماش سیاهی رفت و بی هوش افتاد رو صحنه .... صدا جیغ طرفدارا بلند شد ... بچه فوری اومدن طرف سپیده و کیمیا نشست و سرشو گرفت .

کیمیا: سپیده .... سپیده ...

سبا: چی شد یه دفعه ...

مین هیون: بی هوشه .

رن: برید اونور ببرمش تو اتاق ... سپیده رو بغل کرد و برد گذاشت رو مبل تو اتاق.

مدیر: ای وای ... چی شده؟

آرون: ما هم نمی دونیم ...

کیانا: خوب یکی بره آب بیاره ... زود باشید .

سبا رفت آب آورد و پاشیدن رو صورت سپیده ... اما انگار نه انگار ...

جیسون: باید ببریمش بیمارستان .

مدیر: نه نمی خواد بزرگش کنیم ... الان به هوش میاد .

رن: آب بپاش باز دوباره ...

کیمیا: دیدی که فایده ای نداشت .

مین هیون: فشارش نیوفتاده ؟

سبا: چه میدونیم ...

کیانا: وایسا برم براش آب قند بیارم .

جیسون(با داد): نمی شنوید میگم باید ببریمش بیمارستان ...

کیانا: آخ ... ترسیدم.

آرون: چرا داد میکشی؟

مدیر: جیسون چیزی میدونی؟

جیسون: من ... من .. نه فقط میدونم حالش اصلا خوب نیست .

سبا: یکی زنگ بزنه اُرژانس ...

مین هیون: الان زنگ میزنم .

خلاصه حدود 15 دقه ای طول کشید تا آمبولانس اومد و سپیده رو بردن بیمارستان .

تو بیمارستان بچه ها پشت اتاق وایساده بودن . راشون نمیدادن تو اتاق ...

جیسون یک سر تو سالن راه میرفت ...

مین هیون رفت طرفشو گفت: جیسون ...

جیسون: چیه ؟؟

مین هیون: چی شده ؟ چرا اینقدر نگرانی؟

جیسون: من ... خوب بخاطر سپیده .

مین هیون: هنوز که چیزی معلوم نشده .

جیسون: خوب میترسم براش اتفاقی افتاده باشه .

مین هیون: اتفاق ؟ چه اتفاقی ؟

جیسون: یعنی تو ندیدی سپیده بی هوش شد ...

مین هیون: این که چیزی نیست حتما استرس داشته و بهش زیادی فشار اومده .

جیسون: اووووووووووووووووووف باشه ولش کن اصلا . و رفت طرف بچه ها و رو یه صندلی نشست .

مین هیونم رفت کنار آرون وایساد و گفت: این جیسون مشکوک میزنه نه؟

آرون: این از همون اولشم مشکوک بود تو الان فهمیدی ...

مین هیون: در مورد بی هوش شدن سپیده میگم .

آرون: جیسون ... سپیده ... سپیده حتی به این نگاهم نمیکنه ... چرت میگی ها .

مین هیون: من چرت میگم ... رفتارشون رو اون شب ندیدی ...

آرون: کدوم شب؟

مین هیون: همون شبی که با هم رفتیم بار ... یادته اول سپیده گفت نمیام بعد که با جیسون حرف زد یه دفعه نظرش عوض شد و اومد همرامون ...

آرون: یعنی چی ... می خوا ی بگی اینا با هم رابطه دارن ؟

مین هیون: مطمئنم یه چیزی بینشون هست ..

آرون: خدا نکنه باشه ... وگرنه جیسون باید خودشو مرده فرض کنه .

همون موقع دکتر اومد بیرون و رو کرد به بچه ها گفت: همراه خانم سپیده ...

همه با هم: بله

دکتر: شما همتون همراهشون هستید ؟

سبا: بله ... چیشده؟

دکتر: خدا رو شکر به خیر گذشت ... اگه یکم دیر تر آورده بودینش ایشون میرفت تو کما ...

رن: چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟

مین هیون: کُما ؟!!!

دکتر: بله ... اینجور که من دیدم ایشون چون دارو هاشون رو سر موقع نخوردن این جوری شدن ... و البته اینجور چیزا تو بیماریه ایشون طبیعیه ...

کیمیا: بیماری؟

بکهو: دکتر یه جوری حرف بزنید که ما هم بفهمیم ...

دکتر: یعنی شما نمی دونستید ایشون مریضن ؟

کیانا: نه .... مریضیش چیه؟

دکتر: سرطان ... سرطان خون .

یوها: وای ...نه

آرون: دکتر دارید اشتباه میکنید ... یه بار دیگه چک بکنید .... مریضه ما سپیده هسته.

دکتر دفتری که تو دستش بود رو ورق زد و گفت: خانم سپیده مگه بیماره شما نیست ؟

سبا: درسته ...

دکتر: خوب آزمایش های ما نشون میده ایشون خیلی وقته سرطان دارن ...

بعد از چند دقیقه ...

دکتر: خوب آقای گو تشریف آوردن ... ایشون متخصص سرطان هستند .. من میرم .

دکتر گو: سلام ... من دکتر خانم سپیده هستم خوشحالم مبینمتون ...

آرون: حالش چطوره ؟

دکتر گو: خوب این جور که آزمایشاتشون میگن ... قرصایی که من بهشون دادم تا بخورن رو یا اصلا نخوردن یا به موقع نخوردن ... خوب متاسفانه باید بگم اصلا حالشون خوب نیست ... سرطان تمام بدنشون رو گرفته ... من همون اول گفتم بهشون باید شیمی درمانی بشن اما خودشون قبول نکردن . شما هم که همراشون بودید ... مگه من نگفتم باید قرصا رو بخورن ؟

جیسون: با من هستید ؟ ... اوه بله بله ...

دکتر: خوب پس چرا نخورده؟

جیسون: من فکر میکردم میخوره ... نمیدونم به خدا .

دکتر: حالا هرچی این دفعه خیلی شانس آوردین .

رن(با تعجب): جیسون تو ... تو خبر داشتی ؟

جیسون: اوهوم ... متاسفم

مین هیون: پس چرا نگفتی ؟

جیسون: سپیده اصرار داشت چیزی نگم ...

کیمیا: سپیده هر چی گفت تو باید گوش بدی ...
جیسون: ببخشید .

که سبا یه دفعه زد زیر گریه و گفت: نه ... نه ... نه ... این امکان نداره و رو دستای کیانا بی هوش شد .

کیانا: سبا ... سباااااا ...

سبا رو بردن و سرم بهش وصل کردن ... دخترا موندن پیشش و پسرا هم رفتن پیش سپیده .

جیسون: من میرم بیرون چند جا کار دارم اتفاقی افتاد خبرم کنید.

مین هیون: باشه برو

آرون: بری دیگه بر نگردی ...

جیسون: ممنون

رن گوشیش زنگ خورد ... جی ار بود .

رن: الو ...

جی ار : سلام برنامتون رو دیدم سپیده چطورش شده ؟

رن: جی ار سپیده ... سپیده ... سرطان داره .

جی ار: چی ؟ چرا چرت و پرت میگی پسر مثل آدم بگو کجایید ؟ حالش خوبه؟

رن: جی ار به خدا دارم راست میگم .

جی ار: یعنی چی ؟

رن: بخدا سپیده سرطان داره به کسی چیزی نگفته ... رو صحنه حالش بد شد آوردیمش بیمارستان .. دکتر گفت سرطان داره ...

جی ار: کدوم بیمارستان ؟

رن: ...

جی ار: اومدم .

رن گوشی رو قطع کرد .

آرون: چی شد؟

رن: هیچی همون حالی که ما داشتیم .... ولی بدتر از ما بود ... داره میاد اینجا .

بعد از چند دقیقه ...

رن: من میرم بیرون یه هوایی بخورم .

دخترا:

سبا تازه کم کم داشت به هوش میومد.

کیانا: سبا .. سبا خوبی؟

کیمیا: سبا از جات تکون نخوری ...

سبا: باشه ... و یه دفعه زد زیر گریه .

کیانا رفت کنارش نشست و دستشو گرفت: سبا... گریه نکن ... تو رو خدا .

یوها: الهی خیلی سخته درک میکنم ... و زد زیر گریه .

کیمیا: ای بابا چه تونه همچین گریه میکنین انگار سپیده مرده ... بسه دیگه چیزی نیست که خوب میشه .

سبا: خوب میشه؟!!!!! ... کیمیا خانم سرطانه ... سرطان خوب میشه به نظرت ؟ هان؟

کیمیا: خوب نمیشه اما میشه جلوشو گرفت ...

سبا: من که مطمئن نیستم .

کیانا: سبا منو نگاه ... سپیده الان به دلگرمیه ما نیاز داره ... به این که تو این روزا ما کنارش باشیم ..

کیمیا: چرا چرت و پرت میگی؟ سپیده اگه می خواست ما کنارش باشیم همون اول به ما میگفت نه اینکه الان تو این وضعیت ما بفهمیم . هان چرا نگفته به ما ؟

یوها: اون نگفته چون ما ناراحت نشیم تا نگرانش نشیم . بخاطر خودمو بهمون هیچی نگفته.

کیمیا: یوها خانم اون اگه ما رو دوست داشت و نگران ما بود شیمی درمانی میکرد تا بیشتر پیش ما بمونه ... به هر راهی دست میزد تا بتونه جلو این بیماریه کوفتی رو بگیره ...نه این که تسلیم بشه و بگه تموم شده .

یوها: من میرم تو حیاط ... تو هم بهتره دست  از این حرفات برداری ... با این حرفات حاله همه رو بدتر میکنی ...

دخترا بعد از نیم ساعت که حاله سبا خوب شد رفتن پیش پسرا ...

کیانا: چه خبر؟

آرون: خبری نیست هنوز ..

مین هیون اومد طرف سبا و گفت: خوبی عزیزم؟

سبا: اوهم ... خوبم .

مین هیون : بیا اینجا بشین ...

سبا رو صندلی نسشت و گفت: نمیشه ببینیمش ؟

مین هیون: هنوز که هیچی نگفتن .

کیمیا: رن کجاست؟

بکهو: رفت بیرون ... یوها کو؟

کیمیا: رفت بیرون .

کیمیا: من میرم قهوه بگیرم همه می خورن .

آرون: آره می خورن ممنون .

کیمیا رفت کافه و سفارش داد ... گفت پنج دقه دیگه آماده میشه برای همین اومد تو حیاط و داشت قدم میزد که یه دفعه وایساد سر جاش و به رو به روش نگاه میکرد .

 رن: کیمیااااا ... و یوها رو از تو بغلش بیرون آورد .

کیمیا هم روشو برگردوند و رفت طرف کافه ... رن هم اومد دنبالش .

رن: کیمیا ... کیمیا ... وایسا ... بخدا اونی فکر میکنی نیست .... کیمیا.

کیمیا: خفه شو ... فقط خفه شو . و قهوه ها رو گرفت و اومد بیرون.

رن: خوب کیمیا یه دقه گوش کن ... یوها داشت گریه میکرد برا همین منم ...

که کیمیا وایساد و برگشت طرفش .

کیمیا(با داد): شوهرش کدوم قبری بود هان؟ تو یه سر باید دل داریش بدی ... من به سپیده نزدیک ترم یا اون ... تو الان منو باید دل داری بدی یا اونو هاااا؟ کدومو؟ من حالم الان بدتره که 17 سال با سپیده زندگی کردم  یا اون که دو روز بیشتر نیست سپیده رو میشناسه

... من الان تو شرایط بحرانیم یا اون  ... بیرون رو دیدی ... دیدی چه خبر نگاری وایساده کی باید بره براشون توضیح بده سپیده چطورش شده هان؟ اصلا به این فکر کردی  اگه عکست رو با یوها گرفته باشن چی ؟

رن: ...

کیمیا: اگه از هیچی خبر نداری پس دیگه یک کلمه هم حرف نزن و دهنه منو باز نکن ... چون اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی خودم خفت میکنم.... و روشو برگردوند و رفت پیش بچه ها ...

بچه ها مشغول قهوه خوردن بودن که جی ار رسید...

کیمیا: جی ار تو اینجا چکار میکنی ؟

جی ار: رن بهم گفت چی شده منم خودمو سریع رسوندم کجاست ؟

آرون: تو اتاقه ... هنوز خبری نداریم ازش ...

که همون موقع پرستار اومد و گفت: می تونه یک نفر بره ببینش به هوش اومده ..

بکهو: خدا رو شکر یکی بره ببین ...

مین هیون: دخترا زود یکی تون بره دیگه .

جی ار: میشه من برم .

کیمیا: نه ... سپیده نمی خواد تو رو ببینه .

سبا: کیمیا ... اما بهتر جی ار بره .

کیانا: آره خوشحال میشه مطمئن باش .

کیمیا: باشه ...

جی ار رفت تو و لباس مخصوص پوشید ... رفت کنار تخت سپیده .

سپیده: جی ار !!!

جی ار: سلام .

سپیده: سلام .. تو اینجا چکار ...

که جی ار پرید وسط حرفشو گفت: زیاد حرف نزن برات خوب نیست .

سپیده: اوکی ... بقیه همه فهمیدن ؟

جی ار: آره ... حالشون بده خیلی ... چرا آخه چرا اغلن به من چیزی نگفتی ؟

سپیده: نمی خواستم نگران بشین .

جی ار: اما الان که بدتر شد ...

سپیده: متاسفم .

جی ار: اشکال نداره ناراحت نباش ..

دکتر اومد بالا سر سپیده و گفت می تونه بره تو بخش ... خلاصه بعد از یک ساعتی سپیده رو بردن تو بخش و بچه ها اومدن تو اتاق ...

کیانا: کیمیا بیا تو دیگه؟

کیمیا: من نمیام تو برو ..

کیانا: چرا بیا دیگه سپیده ناراحت میشه .

کیمیا: نترس ناراحت نمیشه ... منم میرم یه جا کار دارم .

کیانا: کیمیا لج نکن سپیده تو وضعیت مناسبی نیست .

کیمیا: نه که من هستم . تو برو .بای و از بیمارستان اومد بیرون.

کیمیا خیلی اعصابش خورد بود ... از طرفی سپیده ... از اون طرفم رن ... خیلی اعصابش بهم ریخته بود . برای همین رفت بار همیشگی و تا جایی که می تونست خورد ...

کیمیا کاملا مست بود و هیچی حالیش نبود ... که یه پسره اومد طرفشو دستشو گرفت و کیمیا رو همراش برد. کیمیا هم که هیچی حالیش نبود با کمال میل همراش رفت .

صبح روز بعد :

کیمیا چشماشو باز کرد خیلی سرش درد میکرد ... هنوز یه کم گیج بود یه نگاه به اطراف کرد ... که یه دفعه متوجه پسری که کنارش خوابیده بود شد . کیمیا که شکه شده بود ... فوری ملافه رو دور خودش پیچوند و از رو تخت اومد پایین و شروع کرد به جیغ زدن ...

پسره از صدای جیغ کیمیا از خواب بیدار شد و گفت: آخ چیه؟  ... و نشست رو تخت و به کیمیا نگاه کرد .

کیمیا باز که چشمش افتاد به پسره شروع کرد به جیغ زدن و روشو کرد طرف دیوار تا نبینش ...

پسره اومد کنار کیمیا و دستشو گذاشت رو دهنش و گفت: چه خبرته همه رو خبر کردی ما اینجاییم ...

کیمیا دست پسره رو از رو دهنش برداشت و گفت: تو ... تو .... تو کی هستی؟

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠

بابای♥




نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 17 مرداد 1396 01:54 ق.ظ
Hey there, I think your site might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Ie, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.

I just wanted to give you a quick heads up! Other then that, great blog!
دوشنبه 14 فروردین 1396 09:05 ب.ظ
What's up to every one, for the reason that I am really eager
of reading this blog's post to be updated regularly.
It includes nice information.
جمعه 12 اردیبهشت 1393 12:13 ب.ظ
ترو خدا خوب شو
عالی بود
sepide ممنون
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 10:28 ب.ظ
سپیده جونم عالی بود مرسی که رمزو تو قسمت قبلی برداشتی عزیزم.
توروخدا خوب شوووووو
sepide خواهش میکنم عزیز
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 06:54 ب.ظ
akheysh
kash yki mizadam to gish ren
eshhhhh nashod
sepide باشه برا دفعه بعد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر