تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 9
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : kimia n

سلام سلاممممممممم

اومد با قسمت جدید

البته پس از سال ها

 

ادامه .....

جیونا تو خونش نشسته بود و داشت شبکه های تلویزیون رو همین جوری برا خودش عوض می کرد که گوشیش زنگ خورد !

جیونا گوشیو بر داشت

جیونا : بله ؟

بکهیون : سلام... منم

جیونا : سلام .خوبی ؟

بکهیون : اره !میشه ببینمت ؟

جیونا : الان ؟ ساعت 9 صبحه ها ؟

بکهیون : اره !در هر صورت امروز که تعطیله !

جیونا : باشه .اگه می خوای بیا خونمون

بکهیون : نه . یک ساعت دیگه میام دنبالت بیا بریم بیرون

جیونا : باشه !فعلا

بکهیون : خدافظ...

جیونا گوشیو قطع کرد !

جیونا : خبــ حالا چی بپوشم ؟؟؟!؟؟

بالاخره بعد کلی گشتن لباسی پیدا کرد و اماده شد

و با بکهیون رفتن بیرون !

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نیکول از خواب بیدار شد

سرش خیلی درد می کرد ... رفت تا یک قرصی پیدا کنه و بخوره

که یادش اومد دیشب چی شد و اینا ...

و با خودش گفت :من فقط یک مزاحم ام !

همون موقع لوهان از خواب بیدار شد .

لوهان : بیدار شدی ؟

نیکول : بله !

یک 5 دقیقه ای همین جوری تو سکوت گذشت

نیکول : قرصاتون کجاست ؟

لوهان : قرص چی ؟ مریضی ؟ بریم دکتر ؟

نیکول : نه !سردرد

لوهان : باشه .تو بشین من برات میارم !

و رفت براش قرص اورد

نیکول : متاسفم.......

لوهان : چرا ؟!؟

نیکول : برای دیشب . اذیتت کردم ! ببخشید !

لوهان : نه !مشکلی نیست ! ولی کاش دیگه دست از این کارات برداری

نیکول : خودم می دونم مزاحم ام ! اگه برام یک کاری پیدا کنی ! منم می تونم کار کنم یک خونه ی کوچولو بگیرم از اینجا برم تا ....

لوهان : چرتو پرت نگو ! گفتم که مزاحم نیستی ...

نیکول : اما ....

لوهان : بیا یه چیزی بخور فک کنم گشنته !

نیکول : فکر نکن مطمئن باش !

لوهان : مطمئنم... از این به بعدم اگه دلت خواست بری بیرون به من بگو می برمت !

نیکول : باشه !

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوهو تو خونش نشسته بود و داشت کتاب می خوند

که لای کتابش یک عکس از خودش و نیکول دید

سوهو : احمق ... کجا رفتی ؟

همون موقع بود که گوشیش زنگ خورد

سوهو : بله ؟

دنیلا : سلام استـــاد !

سوهو : سلام

دنیلا : استاد... یک مراسم برای 40 داداشم گرفتم . کس زیادی نیست . خوش حال میشم تو ام بیای

سوهو : دلم میخواد ... اما من ..

دنیلا : نه استاد! همه می دونن که غیر عمد بوده ! منم دیگه بخشیدم . لطفا دیگه فکرشو نکنید و بیاین

سوهو : سعی می کنم

دنیلا : ممنون

جسی و سویون باهم رفته بودن بیرون خرید

سویون : این اندازه ی کای هست ؟

جسی : اندازه باباشه !!!

سویون : نه بابا خوبه !

جسی : سویون زود باشه 3 ساعته اومدیم بیرون به هیچ کسم نگفتیم بخدا کای نگران میشها !

سویون : نه بابا اون خودش همیشه تا نصف شب بیرونه !

جسی : خو اون پسره ! گوشیتم که نیاوردی !

سویون : جا گزاشتم ! حالا بیخیال !

خلاصه 1 ساعت دیگم همین جوری تو بازار چرخیدن و بعدش رفتن خونه

وقتی رسیدن دم در...

جسی : ماشین دی .او نیست ؟

سویون : اینجا چی کار می کنه ؟

جسی : نمی دونم !

سویون : بریم ببینیم چ خبره ؟

جسی و سویون رفتن طرف ماشین دی . او ...

دی . او : وای خدا معلوم هست شما 2 تا کجایین ؟

جسی : چطور مگه ؟

دی . او : کای تمام شهرو دنبالتون گشته ! الانم خیلی عصبانیه

سویون : تقصیر منه ! شما برین منم میرم باهاش حرف بزنم

خلاصه دی .او و جسی رفتن و سویون هم رفت تو خونه

سویون : کای ؟؟؟؟؟!؟؟؟؟؟؟

کای : سویون ؟؟؟؟؟؟؟

سویون : سلام

کای (با داد ):معلوم هست کدوم گوری هستی ؟

سویون : من !رفتم ...

کای : گوشیت کدوم گوریه ؟

سویون که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت : این چه وضعه حرف زدنه !!! صداتو برا من بالا نبر هاااا

کای : چیه ؟ طلبکارم هستی ؟ عوضی من عصبانی باشم تو ...

سویون : خب تقصیر من چیه ؟ مگه من بچم ؟

کای : از بچه هم بدتری !

که سویون زد زیر گریه ...

کای : دیدی گفتم...

سویون کای رو زد کنار و می خواست بره که کای دستشو کشید و بغلش کرد ....

کای : ببخشید.... ولی تصیر خودته

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بکهیون و جیونا با هم رفته بودن کل شهرو گشته بودن ...

جیونا : بکهیون... نمی خواستی یه چیزی بگی .

بکهیون : چرا ...ولی هنوز نه !

جیونا : دیگه دیره ... بیا بریم خونه !

بکهیون : باشه...

و با هم داشتن بر می گشتن که بکهیون از تو کتش یک جعبه در اورد و دادش به جیونا ...

بکهیون : می دونم خوش سلیقه نیستم ! ولی دوست دارم قبولش کنی

جیونا : بکهیون... خیلی خوشگله

بکهیون : خوش حالم که خوشت اومد

جیونا : هنوز نمی خوای حرفتو بهم بگی ؟

بکهیون : خب چرا! جیونا ... من با خانوادم حرف زدم ! راضیشون کردم ! دارم برای کار اوزی می رم یک کشور دیگه ... شاید 1 سال شایدم بیشتر ...

همون موثع بود که رسیدن دم خونه ی جیونا ...

جیونا : بکهیون...

بکهیون : فقط می خواستم بهت بگم که دلم برات تنگ میشه

جیونا که اشک تو چشماش جمع شده بدون هیچ حرفی دره ماشینو باز کرد و رفت پایین ...

بکهیون از ماشین پیاده شد

بکهیون : نمی خوای چیزی بگی ؟

جیونا سر جاش وایساد ... و برگشت و رفت بکهیون رو بغل کرد

جیونا : منم همین طور ! منتظرت می مونم

بکهیون : اگه بیام ازدواج کرده باشی می کشمت ها !

.............................................................................

ساعت 7 شب ...

نیکول و لوهان و مامانش داشتن شام می خوردن که زنگ زدن

لوهان : یعنی کیه ؟

و رفت درو باز کرد

که یکی یه مشت کوبید تو دهنش ... لوهان پرت شد رو زمین

نیکول و مامان لوهان اومدن

نیکول : چه غلطی می کنین ؟

مرده : تو دیگی چی میگی ؟

لوهان : ولش کن نیکول !

نیکول : چرا ؟؟؟؟ معلوم هست چی شده ؟؟؟

مرده : اینم ماه سوم ! پولمو ندی پولت می کنم !

لوهان : تا فردا جورش می کنم !

مرده : هه !نخیرم وقت تمومه !

نیکول : چقدره پولت ؟

مرده : 900.000وون !

نیکول : من بهت می دم ! تا اخر امشب !

لوهان : نیکول...

نیکول : تو هیچی نگو ...

مرده : فقط 3ساعت دیگه !

نیکول : باشه ...

و رفت ...

لوهان : معلوم هست چی میگی ؟ این همه پولو از کجا میاری ؟

نیکول : تو چی کار داری ... پاشو اماده شو ... باید جورش کنیم

لوهان : چجوری ؟

نیکول : اماده شو بهت میگم ........

لوهان : باشه و اماده شدن رفتن بیرون ...

لوهان : کجابرم ؟

نیکول : طلا فروشی !

لوهان : چی ؟؟؟؟؟؟؟

نیکول : تو برو... انقد حرف نزن

لوهان هم از سر مجبوری پاشد رفت یک طلا فروشی که اطراف خونشون بود

نیکول پیاده شد و رفت تو مغازه .

لوهان : میشه بگی می خوای چی کار کنی ؟

نیکول : تو بیا بریــــــــم !

خلاصه رفتن تو مغازه ... نیکول گردن بندشو باز کرد و گذاشت رو میز

لوهان : این ؟؟؟؟ امکان نداره !

نیکول : بتوچه !خودم می خوام .

لوهان : مگه نگفتی اینو مامانت داده دوسش داری و اینا ...

نیکول : مامانم داده برا همین روزا دیگه .

خلاصه فروختش و اومد بیرون ...

نیکول : خونه ی این طلبکارت کجاست ؟

لوهان : ولش کن خودش 1 ساعت دیگه میره خونه !

نیکول : عععع نه بابا ! ولی بیا بریم خونش بیچاره طلب کاره !

لوهان : غلط کرده!

نیکول : خب پس بیا بریم بازار !!! الان که شبه !

لوهان : بیا بریم خونه بابا حال داریا !

نیکول : چند وقته خرید نکردم ... ترو خدااااا !

لوهان زد زیر خنده و گفت یک بار دیگه بگو تورو خدا می برمت ...

نیکول : مرگ ...گمشو اصن

لوهان : باشه باشه بیا گریه نکن

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دی . او داشت جسی رو می رسوند خونش ...

جسی : وای سویون دیوونه بهش گفتم کای عصبانی میشه !

دی . او : بیچاره کل شهرو گشت دنبالتو.ن !

جسی : اوف همش 3ساعت رفتیم !

دی . او : خب بالاخره ...

همون موقع رسیدن

جسی : اون کیه دم خونم ؟

دی . او : نمی شناسیش ؟

جسی : نه !

دی . او : خب منم باهات میام ...

و با هم پیاده شدن !

وقتی رسیدن به در خونه ...

جسی : اوپا ؟؟؟؟؟؟؟ این جا چی کار می کنی ؟

پسره : خوشحال نشدی عزیزم ؟

جسی : نه ولی....

دی . او : این کیه جسیکا ؟

پسره : فکر کنم این سوالیه که من باید بپرسم ! مگه نه جسی ؟

جسی : ................

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سوهو رفته بود خونه ی دنیلا برای مراسم

سوهو : خب دیگه اگه مشکلی نیست من برم !

دنیلا دست سوهو رو گرفت و گفت : مرسی که دعوتمو قبول کردی !

سوهو : اه بله !وظیفه بود

دنیلا : اگه میشه یه چند لحظه صبر کنید من الان بر می گردم !

و رفت و 3 دقیقه دیگه با یک جعبه اومد و دادش به سوهو

دنیلا : تولدت مبارک .

و یک پاکت هم داد بهش ...

دنیلا : این پاکتو نیکول روزی که داشت می رفت داد بهم و گفت بدمش به تو ....

سوهو : چی توش نوشته ؟

دنیلا : نمی دونم...

سوهو : خیلی ممنون و پاکت رو گرفت ... و رفت

دنیلا : خب 50 %نقشم انجام شد ... نیکول !!!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 08:04 ق.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Spending some time and actual effort to make a superb
article… but what can I say… I hesitate
a lot and never manage to get anything done.
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:28 ق.ظ
Having read this I believed it was very informative.
I appreciate you spending some time and effort to put this information together.
I once again find myself personally spending a significant amount of
time both reading and posting comments. But so what, it was still worth it!
پنجشنبه 12 آذر 1394 05:17 ب.ظ
الان به دنیلا یه فحشی میدما )؛
جمعه 5 اردیبهشت 1393 01:31 ب.ظ
غر غر
نه دیگه دوست ندارم
منو از بک جدا کردی بعد میخوای دوست داشته باشم؟عایا؟
kimia nمخا مخااا
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 11:59 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
ممنون
kimia nمرسی عـــــــزیزم نظره لطفته !
خواهش میشه
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 06:42 ب.ظ
akheyyyyy!
in daniela roo mokhe asasiiii
eyval kai khosham omad....
beki koja raft???
pesare chiii mige???
merrr30000
montazere edamasham
kimia nدنیلا بیچاره چه گناهی داره ! این سوهو نباید دم ب تله بده !!!!
کای هم که بعلههههههه ! سووو غیرتی تشریف دارن ً
بکی رفت سفر ...
پسره هم زر می زنه !
خواهش عزیزمممممممم
مرسی
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 05:55 ب.ظ
bale bale moshakhase.....................
kimia nبله بله ... خدارو شکر
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 05:02 ب.ظ
سلام اجی جان خیلی عالی بود ولی بکهیونم کجا میره ؟
الهی این دنیلا بمیره من راحت شم .یعنی ما راحت بشیم .
kimia nسلام عزیزممممممممم ! بکهیون ؟ میره سفررررررررر
دنیلا بی چارههه
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 08:34 ب.ظ
ای خداااااا
اون دیگه کی بود دم خونم ...
کیمیا فقط کافیه یه ... بازی دیگه در بیاری اونوقت میفهمم چکارت کنم ...
عالی بود....
kimia nچی کارم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر کار می خوای بکن ... تو بکن تیم والی ... من می کنم فوتبال ... تو بکن فوتبال من می کنم سرنشینان کشتی کره ... خلاصه همین جوری برو بالا
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 06:52 ب.ظ
ای خداااااااا بکی...
کیمیا خدا تورو با دنیلا باهم مرگ بده
kimia nمنوووووو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه دوستم نداری بی وفا ؟
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 05:38 ب.ظ
نامه ؟کدوم نامه؟راستکی بود یا دروغکی بود؟!من که چیزی یادم نمیاد!
مرسی اجی جون!زود به زود بذار.هه هه!932
kimia nاره دیگه ! نامه ای در کار نبود ! الکی این دنیلا گفت نامه ! از خودش ساخت نامرو
چشم عزیزمممممممم
سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 02:42 ب.ظ
با این داداش وحشی تو .....
اوفففففف. ....
وایستا اینقدر بزنمش صدا خر بده....عوضی....
خیلی عالی بود
یا این دنیلا رو میندازی بیرون یا....
حواسم بهت هست....
kimia nهووووووووی خر ! درست حرف بزن ! لهت می کنمها ؟
تو غلط می کنی ! دادش تو ام این جاست ! جر وا جرش می کنما !
بتوچه .... دار
می تو خانم می تو ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر