تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت چهلم دختران شرقی (Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 30 فروردین 1393 :: نویسنده : sepide
سلام

http://www.8pic.ir/images/43865397732024731068.jpg

قسمت چهلم ♥

سپیده و جیسون رفتن تو ویلا .

سپیده نشست رو مبل و گفت: کسی اینجا نیست ؟

جیسون: نه

سپیده: خدمتکارم ندارید ؟

جیسون: نه هفته ای یه بار میاد به خونه میرسه و میره .

سپیده: آهان ...

جیسون: چی میخوری ؟

سپیده: وی$کی اگه داری.

جیسون: آره داریم الان از انبار میارم

جیسون اومد و گذاشت رو میز و گفت: من میرم یه سری به سگه میزنم الان میام ... و از در رفت بیرون .

سپیده لیوانی برداشت ... پرش کرد و سرش کشید .

بعد از چند دقیقه جیسون اومد و نشست رو به رو سپیده ...

سپیده: دیگه نداری؟

جیسون شیشه خالی رو از رو میز برداشت و گفت: تو همین دو دقه کلشو خوردی ؟!!!!!!!!! چطوری ؟

سپیده: برو یکی دیگه بیار ...

جیسون: باشه و بلند شد رفت یکی دیگه آورد و گذاشت رو میز ...

جیسون: برا منم بذار ...

سپیده: بیا برات بریزم و لیوان جیسون رو پر کرد.

بعد از یه ساعت سپیده و جیسون حدود چهار تا شیشه خورده بودن ... سپیده کاملا مست بود...

سپیده: جیسون .... میدونی به چی ... داشتم فکر میکردم ... بگو به چی؟

جیسون: به چی؟

سپیده: که چقدر آدم بدبختیم ... و شروع کرد به خندیدن ... بعد یه دفعه ساکت شد و گفت: شنیدی چی گفتم ... خیلی بدبختم ... نه ؟... اینقدر زحمت کشیدم تا به این جا رسیدم ... اما تو یه دقیقه همه چیز از دست رفت ... کاش همین الان تموم میشد همه اینا ... همه ی این چرندیات ... نه خیلی بهتر بود؟

جیسون: نمی خواهد صحبت کنی ... مستی نمی فهمی چی میگی

سپیده بلند شد و رفت طرف ضبط و روشنش کرد ...

سپیده: می خوام برقصم ... و شروع کرد به رقصیدن .

جیسون: اوه دیوونه شدی دختر بیا بشین ...

سپیده اومد طرف جیسون و گفت: یه امشب دیوونه شدم بیا با من برقص ... بیا ... دست جیسون رو گرفت و بلندش کرد.

 5 دقه ای همین طوری سپیده وسط خونه دیوونه بازی در میاورد و جیسون یه سر بهش می خندید و ازش فیلم میگرفت ... سپیده اومد نشست ..

سپیده نگاش افتاد به گوشیش که داشت زنگ میخورد ... برداشت و گفت: اَه نگاه کن پسره ی پرو دوستاشو فرستاده تا منو زیر فحش بکشن .... حالا داره بهم زنگم میزنه  ... ول کن نیست . گوشیش رو محکم پرت کرد طرف دیوار ... گوشیش خورد به دیوارو شکست.

سپیده: برا امشب بسه ... بی هوش افتاد رو مبل .

جیسون از جاش بلند شد و گفت: دختره دیوونه ... بعد اومد سپیده رو دراز کرد رو مبل و ملافه ای انداخت روش ...

صبح روز بعد سپیده بلند شد ...سرش خیلی درد میکرد . از جاش بلند شد و داشت دنبال دستشویی میگشت که جیسون از تو آشپزخونه داد زد: ته سالن سمت چپ ...

سپیده: ممنون ... فقط حموم کجاست؟

جیسون: اتاق دوم برو توش حموم ...

سپیده: باشه ... و یه یک ساعتی گذشت که سپیده رفت حموم و اومد ...

جیسون: بیا صبحانه رو آماده کردم .

سپیده: اوه چرا زحمت کشیدی؟

جیسون: نه بابا چه زحمتی  ... بشین بخور

سپیده: اوکی مر30 .

جیسون : نوش جان

سپیده و جیسون داشتن صبحانه می خوردن و حرف میزدن که سپیده برگشت و گفت: کسی قراره بیاد اینجا ؟

جیسون: نه کسی نمیاد ...

سپیده: به نظرم صدا در بود؟

جیسون: نه منکه چیزی نشنیدم ...

سپیده: شاید من خیالاتی شدم ... ولش کن .

جیسون: اثرات 4 تا شیشه ای هسته که دیشب خوردی ...

سپیده: 4 تا شیشه من خوردم؟

جیسون: نه پَ من خوردم ...

سپیده: همچین میگی انگاری تو اصلا نخوردی ؟

جیسون: من در کل شاید ده تا لیوان خوردم ... ماشاالله ولی چه ظرفیتی تو داری؟

سپیده: از چه لحاظ ...

جیسون: از لحاظ خورد ... یادت نیست تو دو دقه ای یه شیشه کامل خوردی ؟

سپیده: کی من؟! دیگه نمی خواد دروغ بگی ...

جیسون: نه بخدا راست میگم ... تازه دیوونه بازیا آخر شبت رو ندیدی ...

سپیده: برو بابا ...

جیسون: چیه فکر میکنی دروغ میگم ؟

سپیده: نه تو راست میگی .

جیسون: خوب پس باور نمیکنی الان نشونت میدم ... و گوشیش رو برداشت و یه فیلم رو پلی کرد و گفت: بیا اینم مدرک ...

سپیده سرشو یکم برد نزدیک گوشی رو گفت: هی تو ... زود باش پاکش کن .

جیسون: هه به همین خیال باش ... بلند شد و رفت تو سالن .

سپیده: هی آقا کجا میری وایسا ... بعد سپیده پشت سرش رفت .

جیسون: نمی خواد التماس کنی ... پاکش نمی کنم .

سپیده: گوشیتو بده من و حمله کرد طرف دست جیسون تا گوشیش رو بگیره .

جیسونم گوشیش رو برد بالا و گفت: نه ...

سپیده: جیسون بده دیگه لوس ...

جیسون: نه نمی دم ...

سپیده: باشه اصلا نده .

جیسون: خوب حالا گری ...  که حرفشو خورد و گفت: باباااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!

سپیده: بابا!!! ...

جیسون: بابا ... شما ... اینجا؟!

بابا جیسون: به به آقا جیسون ...

سپیده: چی ؟! ... بعد روشو برگردوند طرف در ... سپیده تا بابا جیسون رو دید ساف وایساد ... سپیده: س... س... سلام .

بابا جیسون: سلام خانم ... فکر می کردم به پسرم سلام کردن رو یاد دادم .

جیسون: سلام ... شما اینجا چکار میکنید؟

بابا جیسون: فکر کنم ویلای منه نباید بیام اینجا ...

جیسون: چرا اما شما که سالها بود اینجا نیومده بودین؟

بابا جیسون: حالا یه مسئله ای پیش اومد ... اومدم کره گفتم به اینجا هم سری بزنم ... اما خوب برا خودت خلوت کردی ...

جیسون: نه اینجور که میگید نیست منم ... اومدم اینجا سری بزنم .

بابا جیسون: آهان بعد گفتی تنها نباشی خانم رو آوردی نه؟

جیسون: ...

بابا جیسون: نمی خوای خانم رو معرفی کنی ؟

جیسون: اوه بله ... ایشون سپیده هستن یکی از دوستام که تازگی باهاش آشنا شدم ... سپیده ایشونم بابام هستن ...

بابا جیسون: از دیدنتون خوشحال شدم ...

سپیده: منم همین طور و به بابا جیسون دست داد .

بابا جیسون اومد نشست رو مبل ...سپیده هم رو به روش نشست جیسون رفت قهوه بیاره ...

جیسون قهوه ها رو آورد گذاشت رو میز و خودش نشست کنار سپیده ...

سپیده بلند شد و گفت: ببخشید یکم وضعیتم مناسب نیست میرم الان بر می گردم . بازم ببخشید ...

سپیده اومد بره که بابا ی جیسون بلند شد و گفت: نه اشکال نداره فکر کنم من مزاحمتون شدم ... من میرم راحت باشید ... و رفت طرف در .

سپیده: نه آقا این چه حرفیه ...

جیسون: بابا اشتباه برداشت نکن ... ما فقط دوستیم .

بابا جیسون: من رفتم ... خوش بگذره بهتون ... و از در خونه رفت بیرون.

سپیده یه نگاه ی به جیسون کرد ... بعدش رفت طرف مبل رو نشست روش ...

جیسون: سپیده به خدا روحمم از این که داره میاد خبر نداشت ...

سپیده: آبروم رفت .. بیا حالا بابات پیش خودش چی فکر میکنه ... میگه دختره تا همین دیروز نامزد داشت حالا تنهایی تو خونه با پسره منه ...

جیسون: نه نترس بابام این جور آدمی نیست .

سپپیده: آره جون عمت ... منم مثل بابات تو همچین شرایطی بودم ... همین فکر رو میکردم ... گوشیه لعنتیه من کجاست ؟

جیسون: یادت نیست ؟ دیشب پرتش کردی تو دیوار اونم ریز ریز شد ...

سپیده: واقعا کجاست؟

جیسون: انداختمش بیرون ...

سپیده: چی ؟؟ کجا انداختیش.... برو بیارش زود باش ...

جیسون رفت تو یه اتاقی و با یه گوشی برگشت ...

جیسون: بیا فعلا از این استفاده کن .

سپیده: سیم کارتم کجاست؟

جیسون: روشه ...

سپیده: ممنون رسیدیم خونه بهت برش میگردونم

جیسون: نه اشکال نداره ...

که همون موقع گوشی زنگ خورد ...

سپیده: این دیگه کیه ؟ هان؟

جیسون: بردار .

سپیده: نه نه ... خوب نگاه جی ار که نیست ... سبا هم نیست ... کیمیا نیست ... کیانا نیست

کیه پس ؟

جیسون: آخرش چنده؟

سپیده:248 ... وایسا الان یادم میا 248 248 248 ... بعد از چند ثانیه ..

سپیده: آهان یادم اومد مدیره ... و اومد برداره که قطع شد .

سپیده: وای نه قطع شد ... که باز دوباره زنگ خورد ... سپیده: خودشه .و گوشی رو برداشت.

مدیر(با داد): معلوم هست کدوم قبری هستی ؟ چرا گوشیت خاموشه ؟

سپیده: سلام ... ببخشید گوشیم خراب شده بود..

مدیر: تو لیدر گروهی نا سلامتی .... نباید شب نمیای خونه به گروهت یه زنگی بزنی ... هان؟

سپیده: نه مدیر اینطور نیست دیشب یکم وضعیت مناسب نبود بهشون زنگ بزنم ...

مدیر: دخترا انجان همه چیز رو شنیدم .... حالا هر چی شده ... 5 دقه دیگه اینجا باشی فهمیدی؟

سپیده: اما مدیر من از شهر یکم دور ... که دید گوشی رو قطع کرده .

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

تو کمپانی:

سبا: چی گفت مدیر؟

کیمیا: حالش خوب بود؟

کیانا: کجا بود؟

یوها: مدیر بگید دیگه ...

مدیر: مگه شما ها مهلت میدید ... حالش خوب بود نگران نباشید هر جا باشه الان میاد ...

کیمیا: مدیر ممنونیم ...

مدیر: راستی یوها تو اینجا چکار میکنی ؟

یوها: خوب منم عضو گروهم دیگه ...

مدیر: اما مطمئنی خوبی ؟ دو روز نگذشته از عملت .

یوها: خوبم مر30 که نگرانم هستید

مدیر: خواهش حالا برید اتاق تمرین مربی منتطرتونه

دخترا: چشم ... خداحافظ و از اتاق اومدن بیرون .

دخترا رفتن اتاق تمرین و رقص موزیک ویدئو جدیدشون رو شروع کردن به تمرین .

سپیده حدود نیم ساعت بعد رسید کمپانی .... مستقیم رفت اتاق مدیر:

سپیده: سلام

مدیر: بشین ...

سپیده اومد نشست رو مبل...

سپیده: مدیر بذارید من براتون تو....

که مدیر پرید وسط حرفش و گفت: نیازی نیست . همه ی جریان رو از زبونه دخترا شنیدم ... نگاه کن سپیده تو هم مثل دختر من هیچ فرقی نمی کنی ... موضوع دیشب هر چی بوده تموم شده .... یعنی باید تمومش کنی ...

سپیده: اما مدیر نمی دونید دیشب به من چی گفتن ...

مدیر: چرا میدونم کلشو کیمیا گفت ... من نمی خوام بگم آرون کار خوبی کرده نه اصلا اما اونا هم شکه شدن یه دفعه شنیدن ... خودت بودی چه فکری میکردی دو نفر که تا همین دیروزش با هم دوست بودن و عاشق همم بودن ... یه دفعه یکیشون بگه از اول داشتم بازیت میدادم ... خودتو این اتفاق برا یکی از دخترا بیوفته چکار میکنی ... هان ؟ ... نمیری جد و آباد طرف رو نمیاری جلو چشماش ... هوم ؟

سپیده: ...

مدیر: دیدی تو هم جای اونا بودی همین کار رو میکردی ... جی ار هم میشه داداش بزرگ اونا چند ساله دارن با هم زندگی میکنن همون جوری تو با دخترا زندگی میکردی ... مسئله ی جی ار هم من نمی دونم چی شده بین شما که یه دفعه تمومش کردی و همین طور نمی خوام داخلت کنم تو زندگیت اما الان همه چشماشون رو تو هسته ... تو باید از این به بعد

ظاهرت جلو مردم خوب باشه ... نمی گم خیلی خوب ولی مثل قبلت باش ... عادی رفتار کن ... فهمیدی؟

سپیده: بله چشم حتما .

مدیر: حالا هم بلند شو برو اتاق تمرین با بچه ها برا موزیک ویدئو جدید تمرین کنید ... می خوام این یکی کل کی پاپ رو بترکونه .

سپیده: چشم ... خداحافظ ... و از اتاق اومد بیرون . لباساشو عوض کرد و رفت اتاق تمرین.

دخترا: سلام ...

سپیده بدون توجه به اونا رفت طرف مربی و بهش سلام کرد و خلاصه تا بعد از ظهر بچه ها کمپانی بودن و داشتن تمرین میکردن ...

ساعت 7 دخترا از کمپانی اومدن بیرون پسرا منتظرشون بودن ...

سپیده تا پسرا رو دید روشو کرد اونور و رفت تا تاکسی بگیره ..

که آرون اومد دنبالش و گفت: سپیده سپیده ... وایسا کارت دارم.

سپیده: من با شما کاری ندارم آقا .

آرون اومد دست سپیده رو گرفت و گفت: یه دقه بیا ...

سپیده: ولم کن ... آرون بدونه این که حرفا سپیده رو گوش کنه سپیده رو دنبال خودش پیش بچه ها میکشوند که سپیده دستش و کشید و بلند گفت: مگه نمی گم ولم کن و یه نگاهی به آرون کرد که آرون فهمید اوضاع خیته برا همین گفت: ببخشید می خواستم که بیارمت پیش بچه ها ... می خواستیم با هم یه چیزی بهت بگیم ...

سپیده رو به بچه : بله بفرمایید ...

رن: هیچی سپیده می خواستیم بگیم که برا دیشب واقعا متاسفیم

مین هیون: واقعا زیاده روی کردیم ... آرونم می خواست همینا رو بگه البته اون تو دهنیشم خورده تا دفعه دیگه خودشو کنترل کنه ...

سبا: تو دهنی ؟! از کی ؟

بکهو: از جی ار علامتشم هست  ...

کیانا: کو ببینم ..

آرون: ایناهاش ... بعد گوشه لبشو که زخم شده بود رو نشون داد.

کیمیا: حقت بوده ..

آرون: خیلی ممنون .

جیسون: سلام

همه گی : سلام

جیسون: کجا به سلامتی؟

رن: قراره با بچه ها بریم بیرون میای ؟

جیسون: چرا که نه ...

سپیده:من با شما جایی نمیام ... توهم یه دقه همرام بیا کارت دارم

رفت و دست جیسون رو گرفت و کشوندش یه گوشه ...

سپیده: با بابات صحبت کردی؟

جیسون: ...

سپیده: چیه ه ه ه ه ه ؟!

جیسون: ...

سپیده: بگو دیگه ؟؟؟؟

جیسون: یه شرط داره ...

سپیده: شرط اونم برا فقط یه کلمه ...

جیسون: دیگه حالا نمی خوای نمیگم

سپیده: شرطت چیه ؟

جیسون: تو با من و بچه ها میای منم اونجا که رسیدیم بهت میگم ...که آبروت پیش بابام رفته یا نه ... قبوله ؟

سپیده: ای خداااااا ... من چرا اینقدر بدبختم ... باشه .

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 کیانا رو به سبا: به نظرت چی دارن میگن؟

سبا: چه میدونم ...

رن: مشکوک میزنن

آرون: خوب یکم برید جلوتر ببینیم دو ساعت چی میگن به هم دیگه ...

مین هیون: از جاتون تکون نخورید که خیلی ضایع هسته

یوها: اَه یکی بره جلو تر ببینه چی میگن ... اصلا خودم میرم.

بکهو: از جات تکون نخوری به تو چه ...

کیمیا: الان اونا برگردن دقیق میبینن که همتون زوم کردین رو اونا ...

سبا: راس میگه خیلی ضایع هستید ...

که همون موقع جیسون و سپیده اومدن طرف بچه ها ...

آرون: خوب بریم

سپیده بدون اینکه حرف بزنه مستقیم رفت تو ماشین جیسون نشست ..

رن: سپیده هم میاد ..

جیسون: آره میاد .

کیمیا: گفت که نمیاد ... چکارش کردی؟

جیسون: هیچ کار خودش گفت میاد .

مین هیون: خوب بریم دیر شد .

بچه ها رفت بار و نشستن دور میز ... مشغول حرف زدن بودن که مین هیون و رن و آرون از جاشون بلند شدن ...

رن: خوب می خوایم ما یه چیزی بهتون بگیم

کیمیا: خوب ...

مین هیون: اگه شما راضی باشید بعد از این که آلبوما مون اومد بیرون ...

آرون: نامزدی بگیریم .

سبا: چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

جیسون: نامزدی کی؟

مین هیون: من و سبا .... رن و کیمیا ... آرون و کیانا .

جیسون: کیانا!!!!!!  بعد یه نگاهی به کیانا کرد ...

کیانا: متاسفم ...

آرون: خیلی هم خوب کاری کرده ... به تو چه اصلا

جیسون: یکم با تربیت باش آرون  ...

آرون: هه چه رویی تو داری

جیسون: حرف دهنتو بفهم ... و از جاش بلند شد که کیانا بلند داد زد: تمومش کنید شما دو تا هم ... چیش .

آرون: ببخشید عزیزم ... یه دفعه رگ غیرتم زد بیرون ..

مین هیون: خوب خانما جوابه ما روندادین ...

کیمیا: هر چی سپیده بگه ...

رن: خوب سپیده خانم منتظریم ...؟

سپیده: به من چه .... هر چی خودشون بگن .

آرون: ای بابا یه سر ما رو پاس میدن بگین دیگه ...

سبا: قبوله ...

کیمیا: منم قبول ..

کیانا: خوب پس هفته دیگه کی؟

رن: پس قبول کردین ...

یوها: تبریک میگم .

بکهو: مبارکه همتون باشه

مین هیون: فردا ما با کمپانی صحبت میکنیم ...

سبا: ما هم صحبت میکنیم .

آرون: خوب پس اینم از این ... حالا بخوریم به سلامتی ...

همه با هم : به سلامتی ...

خلاصه یک ماه گذشت و آلبوم دخترا و پسرا اومد بیرون ... قرار شد جمعه ی دو هفته ی دیگه نامزدی بگیرن ... توی این یه هفته ای که گذشت بچه ها خیلی سرشون شلوغ بود یک سر این و اونور دعوت میشدن تا اجرا کنن اما تو همه ی اجرا ها جی ار اصلا حضور نداشت  ... بچه ها از طرف شبکه ی کی بی اس توی یه برنامه که قرار بود با پسرا اجرا کنن دعوت شدن ...

بچه ها همه اومده بودن و تو اتاق گریم نشسته بودن ...

مدیر: هر چی زنگ میزنم گوشیش رو بر نمی داره ...

آرون: نمی خواد الکی بهش زنگ بزنید ...

مدیر: چرا ؟ شاید بیاد ..

رن: اون بر نمی داره

بکهو: دیروز من باهاش صحبت کردم گفت خونه مادر بزرگشه بوسان

مدیر: چی بوسانه ... پس هر کار بکنه نمیرسه به اجرا .. چکار کنیم ؟

مین هیون: جیسون ...

جیسون: چی جیسون ؟

مدیر: راست میگه ... تو می تونی به جا جی ار تو آهنگی که با همن برقصی ...

جیسون: کی من ؟ اوه نه

بکهو: چرا نه ؟ خوبه که تازه چند روز پیشم که رن رقصشو بهت یاد داد .

جیسون: اما من اصلا با سپیده تمرین نکردم .

مدیر: خوب چقدر کار داره فقط باید همون رقصو بری ...فقط همین .

سبا: اگه خراب کنن چی ... نه فکر خوبی نیست ...

کیمیا: سبا جان چاره دیگه ای نداریم ...

کیانا: هنوز یک ساعت مونده تا به اجرا می خواین همین جا یکم از رقصو با هم تمرین کنین ...

مدیر: راس میگه زود باشید ...زود ...

سپیده از جاش بلند شد و گفت: خوب لطف کنید صندلی ها رو ببرید اونور تر تا جا باز بشه ...

همه با هم: چشم

سپیده: چشمتون بی بلا ...

جیسون اومد طرف سپیده و گفت: شروع کنیم .

سپیده: رقصه ما اولین رقصه و خیلی هم مهمه پس گند نزنی ... خوب بیا شروع کنیم .

حدود نیم ساعتی جیسون و سپیده داشتن تمرین میکردن ... یک سر جیسون سپیده رو مینداخت زمین یا پاشو لگت میکرد ...

سپیده: هی تو نمی خوای آدم بشی ... پام باد کرد از بس لگدش کردی ... اَه

جیسون: خوب چکار کنم دیگه

سپیده: حواست به خودت باشه خوب ... راستی رن تو دقیقا به این چی یاد دادی بهش ...

رن: من چکار کنم که تو رقص ضعیفه تازه همین قدری هم بهش یاد دادم پدرمو در آورد .

جیسون: باشه این بار حواسمو جمع میکنم .

سپیده: اوکی ... و باز شروع کرد به رقصیدن باهاش که دست جیسون لیز خورد سپیده افتاد زمین ...

سپیده: آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ کمرم...

جیسون رفت طرف سپیده و گفت: اوه متاسفم ... ببخشید .

سپیده: از جلو چشمام برو اونور ... (با داد) زود باش .

بچه ها اومدن سپیده رو بلند کردن و نشوندنش رو صندلی ...

سپیده: آقا من اصلا بیخیال شدم من یکی با این نمیام رو صحنه .

مدیر: ای بابا سپیده چقدر عصبانی هستی پیش میاد دیگه ... حالا بلند شو یه بار دیگه برقص اینبار دیگه اتفاقی نمیوفته ....

سپیده: نه ممنون ... مگه قصد جونمو کردم .

مدیر: سپیــــــــــــــــــــــــــــــــــــده بلند شو دیگه ...

سپیده: اوکی فقط بخاطر شما ... بلند شد وایسا که سلفش گرفت ...یه دستمال کاغذی از رو میز برداشت و گرفت جلو دهنش ... چند تا سلفه کرد و بعد رفت تا دستمال رو بندازه تو سطل که دید دستمال خونیه ... فوری پیچوندش تو یه دستمال دیگه  تا کسی نبینه خونو ...

بعد اومد یه بار دیگه با جیسون تمرین کرد و اینبار خیلی خوب رقصیدن . بچه ها هم اصلا حواسشون به اونا نبود و برا خودشو حرف میزدن.

سپیده: آهان بیا این شد رقص ... باید همین جوری برقصی .

جیسون: باشه ... فهمیدم ...

سپیده: آفرین ..

جیسون یه دستمال از رو میز برداشت و داد به سپیده و گفت: دماغت ...

سپیده به دماغش دست زد دید داره خون میاد فوری رفت از اتاق بیرون تا بچه ها نبیننش .جیسونم دنبالش رفت .

سپیده رفت و بعد از یک دقیقه ای از دستشویی اومد بیرون ...

جیسون: خوبی؟

سپیده: آره چرا؟

جیسون: آخه دماغت داشت ...

که سپیده پرید وسط حرفشو گفت: خوبم ... بریم که دیر شد ...باید بری رو صحنه .

خلاصه پسرا اول رفتن رو صحنه و بعدش دخترا بودن ... بچه ها خیلی خسته بودن اومدن همشون ولو شدن تو اتاق گریم ...

یه گروه اجرا می کرد و بعد دخترا با پسرا باید اجرا میکردن .

سبا: آخ خیلی خسته شدم...

مین هیون: عالی بودین .

کیانا: خوش بحالتون اول رفتین خوب استراحت کردین ...

رن: آره خیلی خوب بود اول رفتیم .

کیمیا: جیسون خوبی؟

جیسون: آره چطور ؟

آرون: آخه داری دور اتاق میگردی ... چی شده؟

یوها: نگرانی ؟

جیسون: آره خیلی ...

بکهو: نترس هیچ طور نمی شه ..

جیسون: اگه گند بزنم چی ؟ ... جلو همه ضایع میشم .

مین هیون: ولش کن بهش فکر نکن ... فقط حواست باشه که سپیده رو نندازی زمین .

جیسون: از همین میترسم ..

رن: اوه آروم باش بابا جام جهانی که نیست .

سپیده(باداد): ای بابا بیا بشین دیگه سرم گیج رفت ...

جیسون: باشه .. چرا داد میزنی ..

مدیر: بچه ها بلند شید وقتشه ... موفق باشید .

بچه ها بلند شدن و داشتن میرفتن رو صحنه ... سپیده یک سر سرگیجه داشت ...

سپیده: آخ این دیگه چیه .... چه مرگمه من ... اَه .

خلاصه بچه ها رفتن رو صحنه و داشتن اجرا میکردن که سپیده چشماش سیاهی رفت و بی هوش افتاد رو صحنه ....

 ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠

بابای♥





نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 10:10 ب.ظ
سپیدههههههههه عاشقتم خیلی باحال بود
sepide مر30
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 02:17 ب.ظ
aleeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee bod
fadat
sepide مر30
یکشنبه 31 فروردین 1393 04:25 ب.ظ
عالی بلبلی بود آبجی جونننن
همه چی پرفکت موفق باشی
sepide مر20 عشقم
شنبه 30 فروردین 1393 09:49 ب.ظ
ali booooooooood
sepide تنکس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر