تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - Love is beautifulقسمت چهلم
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : saba
سلام
من اومدم با قسمت جدید


http://upload7.ir/imgs/2014-04/35838236905243729236.png
ادامه...

عشق زیبا40

و یادداشت رو گرفت و رفت توی اتاق روی تخت نشست....

عزیزم سویون ببخشید که نشد برای بار آخر ببینمت....

اون طلاق نامه ای رو هم که روی میز دیدی واقعیه....

من دارم برایه یه سفر کاری به خارج میرم و دیگه به کره برنمیگردم.....

لطفا بعد از من با هرکسی که دوست داری و دوستت داره زندگی کن....

دیگه هیچ وقت هم دنبال من نگرد .....

چون هیچ وقت نمیفهمی من کجام......

من همیشه دوستت داشتم ,دارم و خواهم داشت......

خدانگهدار.....

سویون وقتی نامه رو خوند شروع کرد به گریه کردن و داد زدن.....

سویون:بیخود کردی رفتی ...مگه دست خودته.....شاید من نخوام که توی بری.....خیلی پستی.....نامرد.......

و هرچی زنگ زد و دنبالش گشت پیداش نکرد.....

خلاصه گذشت تا روز عروسی.....

لباس جسیکا:

http://upload7.ir/imgs/2014-04/55595874958882572054.jpg

لباس هونا:


http://upload7.ir/imgs/2014-04/64711483903938828333.jpg

لباس سویو:


http://upload7.ir/imgs/2014-04/63618653952451553190.jpg

لباس سویون:


http://upload7.ir/imgs/2014-04/08695661304658773370.jpg

همه توی اتاق انتظار نشسته بودن....

جسیکا:تیفانی...خیلی ناز شدی.....

تیفانی:ممنون....چشمات قشنگ میبینه....

لباس تیفانی:


http://upload7.ir/imgs/2014-04/08262765051847619258.jpg

هونا:مواظب باش....کیسوپ خیلی مشکوک میزد.....

ویکی:بابا اون بیچاره هم داره ذوق مرگ میشه.....

خلاصه همه ی مهمونا نشستن و عروس اومد.......

کشیش:خب کسی هست که با این ازدواج مخالف باشه؟؟؟

هیچ کس چیزی نگفت.....

کشیش:خب.....

-:من .....

کوین:این دیگه کی بود؟

همه داشتن دنبال صدا میگشتن که سوهیون از پشت مهمونا اومد بیرون...

همه ی بچه ها خوشحال شدن

تیفانی داشت دنبال سویون میگشت که به سوهیون نشونش بده که سویون بهش اشاره کرد که چیزی نگه.....

خلاصه مراسم تموم شد و سویون به عروس تبریک گفت و سریع رفت خونه.....

توی خونه نشسته بود و آلبوم عروسی شو نگاه میکرد که طلاق نامه رو که هنوز امضا نکرده بود لای آلبوم دید

داشت نگاهش میکرد که زنگ زدن....

آلبوم رو باز گذاشت روی میز و رفت تا درو باز کنه .....

درو که باز کرد سوهیون رو پشت در دید

از یه طرف خوشحال بود که بعد از 2 سال میبینتش و از یه طرف هم ناراحت که چرا توی این 2سال پیداش نشد....

سوهیون:سلام....

سویون:.....سلام......

سوهیون:نمیخوای دعوتم کنی بیام تو؟؟؟

سویون از جلوی در رفت اونور و سوهیون اومد تو ....

سویون هم درو بست و اومد پشت سر سوهیون....

سویون:تا تو بشینی من میرم یه چیزی بیارم...

 و رفت توی آشپز خونه.....

سوهیون داشت روی میز رونگاه میکرد که آلبوم عروسیه اونا رو دید و طلاق نامه رو برداشت...

داشت میخوندش که سویون تا دید داره میخونه سریع اومد و از دستش گرفت....

سوهیون:ش....شما از هم طلاق گرفتین؟؟؟؟؟

سویون:.....نه....هنوز نه.....اصلا مگه فضولی؟

و رفت توی آشپز خونه و یه لیوان گذاشت جلویه سوهیون و روی مبل روبه روش نشست....

سوهیون داشت درو دیوار رو نگاه میگرد که عکس عروسیشونو بزرگ که به دیوار بود دید

سوهیون:چه عکس قشنگی.....

سویون:هممممم....

سوهیون:هون کجاست.....

سویون:رفته....

سوهیون:کجا؟؟؟

سویون:بیرون...

سوهیون:سویون.......من که میدونم هون از کشور رفته...

سویون:حالا که چی؟میدونی که میدونی....چیکار کنم؟اومدی اعصاب منو خرد کنی؟

سوهیون:نه به خدا....فقط...فقط اومدم که ببینمت ...دلم واست تنگ شده بود...

سویون:دیگه دیر شده بعد دوسال اومدی همینو بگی؟

سوهیون:نمیخوایی ازم بپرسی کجا بودم ؟چرا رفتم؟

سویون:نه ...... دیگه برام مهم نیست...هر جایی بودی حالا هم برگرد همونجا....

و بلند شد که بره....

سوهیون:صبر کن...بذارمنم بگم که کجا بودم.....از اون روزی که بهم جواب رد دادی و گفتی که باید باکسی که پدرت گفته ازدواج کنی....نمیدونستم که باید چیکار کنم.....ولی اگه میدونستم میخوایی با هون ازدواج کنی هیچ وقت نمیرفتم....من رفتم چون نمیخواستم ببینم که تو با کَس دیگه ای ازدواج کردی....تمام دلیلم برای رفتن همین بود.....و میخواستم فراموشت کنم ولی....ولی هرچی سعی میکردم که تو رو از ذهنم پاک کنم نمیشد....و من واسه ی عروسیه کیسوپ و تیفانی نیومدم....وقی بچها بهم گفتن میخوایی طلاق بگیری خیلی خوشحال شدم تو این همه مدتی که تو از من خبر نداشتی....من با همه ی بچها در ارتباط بودم و هر کاری میکردی رو بهم میگفتن....واسه از دست دادن بچت هم بهت تسلیت میگم.....

و سویون هم گریش گرفته بود که سوهیون رفت جلو و بغلش کرد...

سوهیون:دلم واست خیلی تنگ شده بود.......

سوهیون خودشو از سویون جدا کرد و یه جعبه از توی جیبش آورد بیرون و جلوی سویون زانو زد

سوهیون:با من ..... ازدواج میکنی؟

سویون:تو هنوز ......اینو داری؟

سوهیون:ازدواج میکنی؟

سویون حلقه رو از توی جعبه دراورد:همممممممممممممم

سوهیون:ممنون....

سویون:اما...یه چیزی هست....

سوهیون:چی؟؟؟؟

خلاصه قرار شد ماه دیگه ازدواج کنن و رسید روز عروسی......

_________________________________

یه دقیقه دیگه قسمت بعد





نوع مطلب : LOVE IS BEAUTIFUL (عشق زیبا )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 06:00 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you design this website yourself or
did you hire someone to do it for you? Plz respond as I'm looking to create
my own blog and would like to know where u
got this from. thanks
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:19 ق.ظ
I am now not sure the place you're getting your information, but good topic.
I needs to spend a while finding out more or figuring out
more. Thanks for excellent information I used
to be searching for this information for my mission.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:50 ق.ظ
I wanted to thank you for this wonderful read!! I absolutely loved
every bit of it. I've got you saved as a favorite to check out new things you post…
جمعه 13 مرداد 1396 01:10 ب.ظ
Aw, this was an extremely good post. Taking a few
minutes and actual effort to generate a really good article…
but what can I say… I procrastinate a whole lot and
don't seem to get anything done.
شنبه 7 مرداد 1396 08:44 ب.ظ
I have been surfing online more than 4 hours today, yet
I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my view, if all web owners and bloggers made good content as you
did, the web will be a lot more useful than ever before.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:22 ب.ظ
What's up everybody, here every one is sharing such familiarity, thus it's fastidious to
read this blog, and I used to go to see this website daily.
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:09 ق.ظ
Niceeeee aroOs
saba Tnx
چهارشنبه 27 فروردین 1393 11:58 ب.ظ
عالی بود ....
saba قربونت
چهارشنبه 27 فروردین 1393 11:52 ب.ظ
وایییییی سبااااا
یه ندایی چیزی
saba SORRY
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر