تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - Love is beautifulقسمت سی و نهم
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 21 فروردین 1393 :: نویسنده : saba
سلام
امروز دوتا قسمت گذاشتم
فردا قسمت آخر

http://upload7.ir/imgs/2014-04/23412246945971908198.jpg

عشق زیبا39

سویون همینطوری که وایستاده بوده از روی عصبانیت تمام چیز میزای اتاق رو بهم ریخت و سریع رفت بیرون شیشه های ماشینه هون رو شکست و با خستگی داشت میرفت توی خونه که یهویی دردش اومد....

سویون:آی...آییییییییییی.....آجوما...آجوماااا بیا اینجا.....

خدمتکار وقتی سویون رودید لباساش پر خون بود

سویون:د...داره خون میاد....بچممممممممممم......آجوما یه کاری بکن...

خدمتکار:ا..الان زنگ میزنم به اورژانس.....

و داشت زنگ میزد که سویون از حال رفت و همونجا افتاد

خدمتکار زنگ زد به هون تا سریع خودشو برسونه.....

هون وقتی رسید خونه و سویون رو توی اون وضعیت دید دستشو گذاشت روی سرش:وایییی من .....من چیکار کردم.....

خدمتکار:آقا لطفا عجله کنید اصلا وقت نداریم و هون سویون روبرد و گذاشت توی ماشین سویون و با آخرین سرعت خودشو رسوند به بیمارستان....

هون پشت در اتاق عمل نشسته بود که بچه ها اومدن...

جسیکا:سویون کجاست؟

هون:توی اتاق عمله هنوز بیرون نیاوردنش....

تیفانی:چطور شد؟

هون:نمیدونم....نمیدونم و نشست روی صندلی....

کیسوپ:ولش کنین اون یکم ناراحته....

2ساعتی گذشت هر کی از در میومد هیچی نمیگفت......

ای جی رفت پیش یه دکتری:ببخشید مریضی که تو هستش ...حالش چطوره؟

و ای جی برگشت پیش بچه ها....

هونا:چی شد؟؟

ای جی:گ..گفتن که بچه مرده ماداریم سعی میکنیم که مادر رو زنده نگه داریم و احتمال مردن و زنده موندنش پنجاه پنجاست.....

هون بغضش گرفته بود و دستاش روی سرش بود....

کوین:هون ناراحت نباش شاید خیریتی بوده...

هون بلند شد از بیمارستان رفت بیرون.....

همه ی بچه ها نشسته بودن که دکترا اومدن بیرون...

جسیکا:چی شده آقای دکتر؟

دکتر:متاسفم ما نتونستیم بچرو زنه نگه داریم اما مادر حالش خوبه

همه ی بچه ها یه نفس راحتی کشیدن....

تیفانی:به هون هم زنگ بزنین...بیچاره خیلی ناراحت بود...

خلاصه سویون روبردن بخش و به هوش اومده بود و هیچی نمیگفت فقط اشک میریخت...

تیفانی:سویون!...نمیخوایی حرف بزنی...؟

جسیکا رفت و کنار تخت نشست:میخوایی همینطوری گریه کنی؟

سویون:.....

بچه ها داشتن با سویون شوخی میکردن و سویون هم حالش بهتر شده بود که در زدن و هون از در اتاق اومد تو...

سویون لبخند از روی لباش رفت و به یه گوشه از تخت خیره شد..

هون اومد نزدیک تر و کنار تخت وایستاد

هون:سویون؟.....

سویون هیچی نمیگفت....

هون:م.....

سویون:چرا اومدی اینجا؟....با چه رویی اومدی اینجا؟

هون:سویون....

سویون:اومدی ببینی....اومدی ببینی که راحت شدی؟...

هون:....

سویون:برو بیرون....گفتم برو بیرون....

سویون بالشت رو از روی تخت برداشت و پرت کرد طرفش...

سویون:گفتم برو......برو نمیخوام ببینمت....

و کم کم گریش گرفت....

هون هم از در اتاق رفت بیرون....

هونا رفت کنارش نشست و سرشو گرفت توی بغلش و به بچه ها اشاره کرد که برن بیرون...

وقتی همه رفتن هونا شروع کرد با سویون به حرف زدن

هونا:سویون...تو نباید با هون اینطوری حرف بزنی...اون خودشم ناراحته....مگه فقط بچه ی تو بوده.....فکر کردی اون دلش میخواسته ک بچه بمیره؟....اون تنهایه تو هم تنهایی توی این شرایط باید همدیگرو درک کنین...نه بزنین اعصاب همو خراب کنین....

سویون:من نمیگم بچه فقط مال من بوده....ولی....ولی اون باعث شد که بچم بمیره....بچه ای که دوروز دیگه قرار بود به دنیا بیاد....

هونا:حالا هرچی بوده....تو نباید باهاش اینجوری باشی...

که هون از در اتاق اومد تو

هونا:خودش اومد ... من تنهاتون میذارم....

و هونا از در اتاق رفت بیرون..

هون رفت نزدیک تخت سویون ...

هون:سویون؟...هنوز از دستم ناراحتی؟

سویون:....

هون:من....من معذرت میخوام....اما من واقعا اون خانومو نمیشناختم....من اگه زن داشتم که نمیومدم با تو ازدواج کنم و زندگیتو بهم بریزم....میدونم که همش تقصیر منه ....اما....ببخشید....واقعا معذرت میخوام...

که هون گریش گرفت و سویون هم بغلش کرد....

سویون:هون...منکه غیر از تو کسی رو ندارم....ترو خدا اینجوری نکن ...من معذرت میخوام که باهات اونجوری رفتار کردم....ببخشید....

و خلاصه فرداش مرخص شد ....

یه روز سویون با بچه ها رفته بودن بیرون و وقتی برگشت خونه یه پاکت روی میز آرایشی بود

سویون وقتی پاکت رو باز کرد یه طلاق نامه توش بود....

طلاق هون و سویون..

سویون سریع رفت بیرون از در اتاق...

سویون:آجوما...آجومااااااا...

خدمتکار:بله خانوم؟

سویون:هون کجاست؟

خدمتکار:آقا همین یه ساعت پیش رفتن بیرون...

سویون:نگفت کجا میره...؟

خدمتکار:نه خانوم....اما یه یادداشت بهم داد تا بهتون بدم...

سویون:زود بده ببینم...

و یادداشت رو گرفت و رفت توی اتاق روی تخت نشست....

_________________________________________

بوسسسسسسسسسسسس....

بای.......

 





نوع مطلب : LOVE IS BEAUTIFUL (عشق زیبا )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:51 ق.ظ
It's in fact very complicated in this active life to listen news on TV, thus I simply use internet
for that reason, and get the most recent news.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:01 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in truth used to be a entertainment account it.

Glance complex to far delivered agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
شنبه 19 فروردین 1396 11:00 ب.ظ
Ridiculous story there. What occurred after? Thanks!
دوشنبه 25 فروردین 1393 06:47 ب.ظ
بد بخت هون
چه خوابی براش دیدی سبا
ولی ....نمی دونم یه حسی بهم میگه این سوهیون هم یه دستی تو این ماجرا داره
چون داره مشکوک میزنه چند وقته خبری ازش نیست
گفتم که در جریان باشی من بهش مشکوکم
عالی بود
saba آره دیگه...
هه....
ای بابا بدبخت سوهیون
باشه حواسم بهش هست
مرسی گلم
جمعه 22 فروردین 1393 12:22 ق.ظ
به به
شوهرتم ك تو زرد از اب درومد
saba بعله دیگه. .....
پنجشنبه 21 فروردین 1393 09:34 ب.ظ
می بودم
saba درجریان هستم
پنجشنبه 21 فروردین 1393 09:33 ب.ظ
هوووووووووووووووووون
saba هی. ...
عجب رسمیه.....
خخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر