تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - Love is beautifulقسمت سی و هفتم
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 18 فروردین 1393 :: نویسنده : saba
سلامممممم
اومدم با قسمت جدید
http://upload7.ir/imgs/2014-04/25201403584429010012.jpg

عشق زیبا37

هونا:نه من هونام....چیزی شده؟ چرا صدات گرفته؟

جونگ مین:سویون کجاست؟

هونا:ما الان توی ژاپن هستیم اجرا داشتیم سویون رفته دستشویی....

جونگ مین:خب پس....هونا یه خبر مهم بهت میدم تو یواش یواش به سویون بگو...

هونا:ب...باشه....بگو....

هونا همینطور داشت به حرفای جونگ مین گوش می داد که یهو خشکش زد.....

تیفانی:هونا؟؟؟....هونا حالت خوبه؟؟؟

که هونا گوشیو آروم از کنار گوشش آورد پایین....

جسیکا:هونا چطور شده؟

که همون موقع سویون اومد....

هونا داشت نگاهش میکرد که سویون اومد نزدیک هونا:چیزی شده؟

که اشکای هونا اومد:س و ی و ن ب.....بابا.....بابات.....

که هونا نتونست بقیه ی حرفشو ادامه بده......

سویون:ه...هونا....هونا بابام......چی؟

هونا:سویون بابات مرده.....

سویون همینطور که وایستاده بود چند لحظه همینطوری مونده بود

سویون:نه.....نـــــــــــــه گوشیرو بده به من......الو؟الو کیه پشت خط

جونگ مین باگریه:منم سویون

سویون:تو چی گفتی به هونا....هــــــــــــــــــــا

جونگ مین:سویون بابا مرده...به خداراست میگم

سویون دونه دونه اشکاش اومد و محکم افتاد روی زمین.....

جسیکا:سویون؟.....

سویون:ب....با......بابام.......(با کمی داد)جسیکا...جسیکا بابام مرده.......(با داد)مـــــــــرده

و گوشیرو گرفت توی بغلش و شروع کرد به گریه کردن.......

تیفانی:سویون...سویون پ.......پاشو......زشته بلند شو........

جسیکا سویون رو گرفت تو بغلشو گریه کرد.....

سوهیون هم که دید سویون داره خیلی گریه میکنه بلندش کرد و سوار ماشینش کرد و بردش خونه

توی خونه سویون نشست روی تخت توی اتاقش همینطور به یه گوش نگاه میکرد و اشک میریخت

سوهیون یه دستمال گرفت روی اشکاش:بسه....خسته نشدی اینقدر گریه کردی؟؟؟؟

سویون دست سوهیون رو محکم زد کنار:چرا منو آوردی اینجا.....من الان باید پیش بابام باشم .... میفهمی؟تو نمیدونی یه عزیزی رو از دست دادن چه دردی داره؟

سویون از جاش بلند شد و کل لوازم آرایشیا رو از روی میز ریخت و تمام لباسا رو از توی کمد دراور و کل اتاق رو بهم ریخت میخواست از روی میز گوشیشو برداره که یه شیشه دستشو برید

سویون:آخ...

سوهیون سریع دست سویون رو گرفت و یه دستمال گرفت روی دستش تا خونش بند بیاد

سویون:دستمو ول کن......

سوهیون:.......

سویون:میگم ولش کن مگه کری؟

سوهیون سویون رو گرفت و محکم پرتش کرد روی تخت و رفت بیرون.....

سویون:احمق....

و خواست بلند شه که سوهیون اومد دستشو محکم کشید و داشت دستمال رو بر میداشت...

سویون:نمی خواد احتیاجی به دکتر بازی نیست....

سوهیون:.....

سویون:خدایا....

و وقتی کار سوهیون تموم شد داشت وسایل رو جمع میکرد:منم یکی از از عزیزانمو از دست دادم من مادرمو از دست دادم و پدرمو...هیچی بهتر از اینکه آدم مادرشو بالای سرش داشته باشه نیست

سوهیون از اتاق رفت بیرون و توی حال زنگ زد و داشت برای همه ی بچه ها بلیط میگرفت که سویون رفت توی حال و نشست روی مبل و سوهیون هم همون موقع تلفنش تموم شد.....

سویون با بغض:ببخشی من یکم حالم بد بود از عمد نگفتم معذرت میخوام.....

و سوهیون که دید سویون داره گریه میکنه رفت و بغلش کرد....

سوهیون:مهم نیست.....میدونم اعصابت خرد بود .... گریه نکن....

که آیفون زنگ زد

سویون:فکر کنم بچه هان....

سوهیون:من درو باز میکنم......

و در باز شد و تیفانی پرید بغل سویون

تیفانی:تسلیت میگم.....

سویون:ممنون......

سوهیون:من برای همه بلیط گرفتم پرواز 2ساعته دیگه هست...زود تر آماده شید

خلاصه همه ی بچه ها رقتن آمریکا...

همه توی سالن نشسته بودن که بچه ها وارد سالن شدن سویون تا مامانشو دید رفت توی بغلش و شروع کرد به گریه کردن....

مجلس که تمام شد همه رفتن خونه ی پدر سویون همه نشسته بودن که جونگ مین اومد پیش سویون و یه پاکت بهش داد:این رو بابا برای تو نوشته....بیا.....بخونش...

سویون:بغضش گرفت و پاکت رو از دست جونگ مین گرفت و بازش کرد:

سلام دختر گلم.

خیلی دوست داشتم که تو همیشه کنارمن بودی و به جای خوانندگی توی شرکت کار میکردی....

تو تا به حال هر کاری که خواستی کردی و من هیچ وقت جلوتو نگرفتم...

ولی دوست دارم که تو باکسی که من برات انتخاب کردم ازدواج کنی و با  داداشت شرکت رو اداره کنی....

میدونم که معروف شدی و دوست داری با کسی که خودت میخوایی از دواج کنی ولی این تنها خواسته ایه که من از تو دارم....

پدر اون کسی که میخوایی باهاش ازدواج کنی از بچگی دوست داشت تو عروسش باشی و مطمعا هستم که پسرش هم از خداشه که باتو از دواج کنه....

دخترم بعد از من مواظب مامانت باش و به خوبی ازش مراقبت کن.....

خیلی دوست دارم دختر گلم.

سویون وقتی نامه تموم شد نامه رو گرفت توی بغلش و شروع کرد به گریه کردن.....

بعدش سوهیون دست سویون رو گرفت و بردش توی حیاط....

سویون:چیزی شده؟

سوهیون:سویون .... خودت میدونی که من تورو خیلی دوستت دارم....من...من دوست دارم که تو ...همسر من بشی....

و یه حلقه از توی جیبش دراورد و گرفت جلوی سویون....

سویون هم گریش گرفت و دستشو گذاشت روی دهنش.....

سوهیون سویون رو بغل کرد :اگه بخوایی میتونی یکم بیشتر راجبش فکر کنی....

سویون خودشو از توی بغل سوهیون آورد بیرون....

سویون:من...من واقعا از پیشنهادی که بهم دادی ....خوشحالم ولی......متاسفم من باید باکسی که پدرم برام انتخاب کرده ازدواج کنم از پیشنهادت واقعا ممنونم.....

و سویون باگریه بدو بدو رفت توی اتاقش و درو بست و نشست روی تختش و شروع کرد بلند بلند به گریه کردن

.

.

.

.

.

.

2سال بعد........

___________________________________

قررررربونتون بای....





نوع مطلب : LOVE IS BEAUTIFUL (عشق زیبا )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 فروردین 1393 12:51 ب.ظ
2 سال بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/////
وا چه زود گذشت
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
saba دیگر اگه خدا بخواد داره تموم میشه. ...
ممنون خواهرگلم
سه شنبه 19 فروردین 1393 05:29 ق.ظ
Veryyyy nice
saba thank you
دوشنبه 18 فروردین 1393 11:11 ب.ظ
shetttttttt....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر