تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - Love is beautifulقسمت سی و ششم
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 15 فروردین 1393 :: نویسنده : saba
سـلام به همگی
سال نو تون مبارکککککککککککک
اومدم باقسمت جدید
ادامه رو از دست ندید....
   

ادامه...

عشق زیبا36

کیسوپ:...............

تیفانی:خب...میشنوم...

کیسوپ:آهان....خب میخواستم بگم که...

تیفانی:......

کیسوپ:خب مبخواستم بگم بهت که از روزی که دیدمت و بیشتر باهات آشنا شدم دیگه به چشم یه 

دوست بهت نگاه نمیکنم...دوست دارم.....دوست دارم که....ش ر ی ک ز ن د گ ی م باشی.

تیفانی که خیلی خیلی شکه شده بود همینطور به کیسوپ زل زده بود و بعد به زمین نگاه کرد

تیفانی:خب .... خب من.....

کیسوپ:ازت نمیخوام که الان جوابمو بدی .... هر و قت آمادگیشو داشتی بهم بگو.....

و بلند شد و از اتاق رفت بیرون پیش بچه ها.....

چند دقیقه ای بود که تیفانی اومد.....

رفت کنار میز وایستاد یه جام شراب بر داشت و خواست بخوره که دستاش داشت میلرزید

و گذاشتش روی میز

کیسوپ:حالت خوبه؟

تیفانی:....

کیسوپ:اگه میخوایی میبرمت خونه؟!

تیفانی:نه خوبم...بیا بریم برقصیم...

کیسوپ:ها؟!باشه...

و رفتن وسط...

سویون رفت پیش عروس

سویون:خوب عروس خانوم ما دیگه میخواییم رفت زحمت کنیم...

سویو:نه.....بمونین همه برن بعد....

طرف هونا داشت با پسرا حرف میزد و بعدش اومد کنار میز وایستاد

داشت وسط رو نگاه میکرد که کوین رو دید

هونا:اوه اوه....چه قری میده....

که کوین با دستش به هونا اشاره کرد که بیا

هونا چشماش گرد شد و به خودش اشاره کرد:من؟!

کوین اومد سمتش:بیا بریم برقصیم...

هونا:نمیخوام...

کوین:ای بابا یه امشب خوش اخلاق باش.....هوم؟

و رفتن وسط...

طرف جسیکا داشت آماده میشد که ای جی رفت کنارش....

ای جی:جایی میری؟

جسیکا:دیگه تقریبا آخره شبه .....

ای جی:اما...

جسیکا:هی....اگه فکر کردی من باهات جایی میام کور خوندی...

ای جی:نه بابا چرا منظورم رو بد میگیری...

جسیکا:آخه...اصلا ولش کن.....

ای جی:بیا بریم اونور وایستیم....

طرف تیفانی و کیسوپ.....

تیفانی:خسته شدم میرم بیرون هوا بخورم....

کیسوپ:باشه منم همرات میام....

و رفتن بیرون تیفانی چند تا نفس عمیق کشید ....

تیفانی:کیسوپ....

کیسوپ:بله؟؟؟

تیفانی:راجب حرفی که زدی.....من فکرامو کردم

کیسوپ:خب....

تیفانی:من قبول میکنم که باهم باشیم.....ولی خوشم نمیاد که نامزدی بگیریم.....همینطور دوست باشیم

کیسوپ:دست تیفانی رو گرفت و کشید سمت خودش و اونو ب*و*س*ی*د

کیسوپ:ممنون.....

تیفانی:خیل خب بیا بریم تو.....

سویون:ای بابا معلوم هست کجایین؟سه ساعته داریم دنبالتون میگردیم...

تیفانی:سه دقیقه نشد ... سه ساعت

هونا:خیل خب کجا رفته بودین حالا؟

تیفانی:ما جایی نرفته بودیم...

جسیکا:معلومه رژ لبت کشیده شده....

تیفانی دستشو فوری کذاشت روی لبش....

جسیکا:خالی بستم دیدی طوری شده...

ویکتوریا:ولش کنین بابا بذارین راحت باشه...

کیسوپ:آره راست میگه...

کوین:تویکی ساکت که الان میزنمت...

که عروس داماد اومدن....

بچه ها همه یکی یکی خداحافظی کردن و اونا رفتن...

و همه رفتن خونه ...

صبح روز بعد همه ی بچه ها رفتن کمپانی....

مدیر:خب بچه ها میدونم که همه ی شما از رفتن سویو و دونگهو ناراحتین....

کوین:آره...اینقدر که دیشب نتونستیم چشم روی هم بذاریم...

که ای جی زد بهش:ساکت الان میزنتت...

مدیر:ولی این باعث نمیشه که شما روحیتونو از دست بدید....و من برای شما یه سوپرایز دارم...

کوین:اوووووووو...چیه..؟

مدیر:توی ژاپن قراره که یک جشنواره برگزار بشه که بیشتر گروه های کره ای هم اونجا هستن...

هونا:وایییی چه خوب.....

جسیکا:حالا کِی شروع میشه....؟

مدیر:همین هفته ی بعد....

خلاصه بچه ها خیلی خوشحال شدن و هفته ی بعد همگی رفتن  ژاپن....

و روز اجرا رسید نوبت دخترا بود همه استرس داشتن...

سویون هی تند تند پشت سر هم شعرو تکرار میکرد و هی یادش میرفت

سوهیون رفت پیشش:چیکار میکنی؟

سویون:واییییی سوهیون...نمیتونم شعر رو یادم بیارم...

سوهیون:ای بابا از بس استرس داری...

دستاشو گرفت توی دستش :آروم باش.....سه تا نفس عمیق بکش....

بلند گو:نفرات بعد کسانی نیستند جز گروهsnsd

سویون:واییی ماییم....

سوهیون:ای بابا خرابش کردی ....

سویون:وایییییییی حالا چیکار کنم؟؟؟

سویون داشت فکر میکرد که سوهیون لپشو ب*و*س*ی*د

سوهیون:حالا دیگه برو....

سویون که خشکش زده بود سوهیون هلش داد به طرف در.....

خلاصه بچه ها اجرا کردن و تموم شد پشت صحنه بچه ها داشتن استراحت میکردن

سویون:هونا من میرم دستشویی گوشیم پیشت باشه.....

هونا:باشه حواسم هست.....

و سویون رفت....

دو دقیقه ای گذشت که گوشیه سویون شروع کرد به زنگ زدن....

هونا نگاه کرد

جسیکا:کیه؟

هونا:جونگ مینه....

تیفانی:ای بابا الان که اونجا دیر وقته....

هونا گوشیرو برداشت....

هونا:الو؟؟!!

جونگ مین:سلام...سویون؟

هونا:نه من هونام....چیزی شده؟ چرا صدات گرفته؟

______________________________________

بای بای......





نوع مطلب : LOVE IS BEAUTIFUL (عشق زیبا )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 04:55 ق.ظ
Hi there to all, how is the whole thing, I think every one is getting
more from this web page, and your views are pleasant for new
people.
سه شنبه 19 فروردین 1393 06:30 ق.ظ
عالی بود عزیزمممم
saba ممنونم
شنبه 16 فروردین 1393 11:40 ب.ظ
عالی بود عزیزم مثل همیشه
saba ممنون آبجی جونی
جمعه 15 فروردین 1393 02:27 ب.ظ
عالی بود فدات شم
saba قرررربونت برم من مرسی
جمعه 15 فروردین 1393 01:18 ب.ظ
نظر اول
عالییییی مثل همیشه اون دختره كه میومدی وبلاگش داستاناشو
میخوندی اشمش
جسیكا بود
من بودماا
saba بعله....
در جریان هستم
ممنون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر