تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - قسمت سی و هفتم دختران شرقی(Eastern Girls)
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 12 فروردین 1393 :: نویسنده : sepide
سلام به دوستای گلم
عیدتون مبارک امیدوارم سال جدیدتون پر از خنده باشه ...
خوب ببخشید ما چند روزی رفتیم مسافرت نبودیم
اومدم با قسمت جدید ...
خوب برید ادامه ...
http://www.uploadax.com/images/93252253228666102059.jpg

قسمت سی و هفتم ♥

که وقتی صورت سپیده رو دید گفت: سپیده خانم ؟؟!!

سپیده سرشو آورد بالا که چشماش سیاهی رفت و بی هوش شد ...

سپیده وقتی به هوش اومد رو تخت ارژانس بود ... به دور و برش نگاهی انداخت که کنار تختش جیسون رو دید که نشسته ...

سپیده: جیسون ؟!

جیسون: اوه به هوش اومدی ... بلند شد رفت و دکتر رو صدا کرد.

دکتر اومد بالا سرش ...

دکتر: حالتون خوبه؟

سپیده: بله خوبم ممنون ...

دکتر یه نگاهی به برگه های تو دستش کرد و گفت: خانم سپیده ... شما نذاشتید من اونجا حرفم تموم بشه .... من فقط می خواستم راضیتون کنم که انجامش بدید ...شما اگه نمی خواید باشه مشکلی نیست ... چرا از دست من عصبانی میشید ...

سپیده: نه ببخشید من عصبانی نشدم .

دکتر: حالا هر چی که بود ... باشه قبول ولی راجب بیماریتون باید چند تا چیز رو بگم ...

جیسون: بیماری ؟؟؟ چه بیمار؟؟!!

دکتر: سرطان ... سرطان خون

جیسون: هان؟؟!!

سپیده: بعدا بهت میگم ... خوب دکتر

دکتر: خوب در مورد بیماریتون میخواستم بگم که من چند تا قرص براتون مینویسم که نباید شما به هیچ عنوان مصرف این قرصا رو قطع کنید ... این قرصا یک هزارم درصد از سرعت پیشرفت بیماریتون جلو گیری می کنن ...ممکنه هر از گاهی دچار خون دماغ و سرفه هایی بشید که خون بالا میارید و همین طور سرگیجه ... برای همینتو این بیماری اینا عادی هستند و برای این که شما نمی خواید شیمی درمانی بشید باید حداقل یک ماهی یک بار برای چکاب کامل بدن بیاید ... دیگه همین ... خوب سرمتون تموم شد می تونید برید .

دکتر: من براتون نسخه می نویسم بیاید از تو اتاقم بگیرید ...

سپیده: چشم ممنون ...

دکتر رفت و سپیده به جیسون که دهنش باز مونده بود نگاه کرد و گفت: چیزی شده؟

جیسون: تازه میگی چیزی شده ... تو سرطان داری ؟!

سپیده: اوهم .

جیسون: اوه مای گاد ... باید زنگ بزنم جی ار . .. گوشیش رو برداشت که سپیده از دستش کشید و گفت: دیوونه شدی؟ به هیچ کس نباید بگی ... فهمیدی به هیچ کس ...

جیسون: چرا نباید بگم ؟ .. تو سرطان داری بیماریه الکیی نیست که ... سرطانه ..

سپیده با داد : آره میدونم سرطانه و هنوز نمی تونم حضمش کنم برا خودم ... پس اینقدر نگو سرطان .. سرطان ... خودم میدونم سرطانه سرطان ... و همون موقع بغضش شکست و شروع کرد به گریه .

جیسون از جاش پرید و دسمال کاغذی داد به سپیده و گفت: باشه باشه ببخشید ... گریه نکن ... اصلا غلط کردم قول میدم تا آخر عمرم به کسی نگم ... بیا اشکاتو پاک کن

سپیده دستمال رو گرفت و گفت: ممنون

بعد از چند دقیقه:

سپیده: سرمم تموم شد ... میتونیم بریم .

سپیده با کمک جیسون از رو تخت اومد پایین و با هم رفتن تو اتاق دکتر .

دکتر: بیا اینم نسخه فقط یادت نره .. حتما باید بخوریشون .

سپیده: حتما ممنون

دکتر: بازم میگم بیماریتون در مرحله ای نیست که شیمی درمانی نکنید ... بازم بهش فکر کنین ..

سپیده: ...

دکتر رو به جیسون : شما که دوست پسرش هستید باهاش یکم حرف بزنید راضیش کنید شیمی درمانی بشن ...

جیسون: کی ؟! من ؟! نه نه من دوست پسرش نیستم ... من دوستشم یه دوست ساده .

سپیده: اگه نظرم عوض شد خبرتون میکنم ... بازم ممنون

با جیسون از اتاق دکتر اومدن بیرون.

جیسون: ببخشید اینو میگم اما دکترت راست میگه باید شیمی درمانی کنی...

سپیده: بایدی در کار نیست منم تا صد سال شیمی درمانی نمیکنم

از بیمارستان اومدن بیرون و قرار شد جیسون سپیده رو با ماشین سپیده برسونش خونه.

تو راه:

سپیده: خودم می تونستم رانندگی کنم .

جیسون: با این حالت بایدم رانندگی کنی.

سپیده: تو برا چی بیمارستان اومده بودی؟

جیسون: هیچی برای گروه مدیر گفت که همین اول یه چکاب کامل بشم بهتره ...

سپیده: واقعا !!! ... ای وای من تو رو هم از کار زندگی انداختم ببخشید..

جیسون: نه اشکال نداره ... وقت زیاده یه روز دیگه.

خلاصه جیسون سپیده رو رسوند خونه و خودش با تاکسی رفت.

تو خونه:

سبا: بیا سپیده خانم بلاخره اومد ...

کیانا: معلوم هست کدوم قبری هستی؟

کیمیا: اون گوشیه کوفتیتم جواب بدی بد نیست.

سپیده اومد تو و رو مبل نشست و گفت: اوه اوه اول یه سلامی یه علیکی چرا باهم دیگه حمله میکنید یکدفعه... حالا چی شده؟

کیانا: مدیر کشت مارو از بس زنگ زد .... بعدشم تو صبح میری بیرون نباید به ما بگی کجا میری دلمون صد جا رفت هان؟

سپیده: صبح همتون مثل خرس خوابیده بودین ... خوب مدیر چی گفت؟

کیمیا: با شما کار داشت  گفت هر چی زنگ میزنم برنمیداره ...

سپیده: اوه واقعا ؟!!!!!!!! و گوشیش رو در آورد. دید 10 تا میسکال داره.

سپیده: ای لعنتی سایلنت بوده ... نگفت چکارم داره؟

سبا: چرا گفت طراح رقص پیدا کرده می خواد تو هم بری ببینیش ... که کیمیا به جا تو رفت.

سپیده: خوب پس مهم نبوده ... بعد بلند شد و گفت: حالن اصلا خوب نیست پس امروز فکر کنین سپیده مرده....  رفت تو اتاقش و خودشو انداخت رو تخت...

چند روز گذشت جی ار هیچ خبری از سپیده نداشت ... سپیده نه تلفنشو برمیداشت نه اس ام اس هاشو جواب میداد.

این چند روز سپیده از خونه بیرون نرفته بود .

سپیده از اتاقش اومد بیرون و رفت پایین ...

کیمیا: اوه سپیده .. چی شده هوس بیرون رفتن کردی؟

سپیده: دلم گرفته میرم یه دوری بزنم

کیانا: کجا؟

سبا: خوب به تو چه پرو ... بعد از دو سه روز از اتاقش اومده بیرون حالا شما دیگر دادین بهش ...

سپیده: حال کردم سبا من رفتم و از خونه اومد بیرون.

کیانا: خود چیپس کن .

سبا: کی من ؟

کیمیا: پ نه پ عمت ...

سبا: میگم بامن نبودی ... در ضمن عمه ی بنده مامان شما میشه ...

کیانا: هر هر خندیدم

سبا: نگفتم تو بخندی ..

کیانا: هی سبا الان میام لهت میکنم ... اومد طرف سباکه همون موقع گوشی سبا زنگ خورد .سبا یه نگاه به گوشیش کرد و گفت: خوب تلفن کاریه له کردنت باشه برا بعد ...

کیانا : کاریه ؟!!!!!!!!!!!!

سبا: آره ... به جون خاله ی نداشتم ... و رفت تو اتاقش .

سپیده وقتی از خونه اومد بیرون رفت دارو خونه و قرصاش رو گرفت ...

 بعدش یه سر به کمپانی زد یه هفته ای میشد نیومده بود کمپانی .تو کمپانی یه راست رفت تو اتاق تمرین و همون جا تو تاریکی نشسته بود ...

بعد از چند دقیقه چراغا روشن شد. سپیده از جاش بلند شد که دید مدیر با چندتا دانش آموز وایساده جلو در ...

مدیر: سپیده؟! چرا تو تاریکی نشستی ... اینجا چکار میکنی؟

سپیده: سلام ... ببخشید این چند مدت حالم خوب نبود نتونستم بیام کمپانی حالتون حوبه؟...

مدیر: خوبه ممنون ... آهان اینا کار آموزا جدید کمپانی هستن  داشتم اتاقای کمپانی رو نشونشون میدادم ...

سپیده: اوه .. خوش اومدید من دیگه میرم شما به کارتون برسید ... فعلا

مدیر: مواظب خودت باش ... خداحافظ.

سپیده خداحافظی کرد و اومد از کمپانی بیرون ...یکی دو ساعت تو خیابونا دور زد بعد رفت خونه.

تو خونه بعد از شام بچه ها داشتن اخبار نگاه میکردن :

سبا: کیانا دو روز دیگه تولدت هست نه؟

کیانا: کی؟؟ تولد من ؟ امروز چندمه ...

کیمیا: آره درسته ... تولدشه

سپیده: برنامه ای داری؟

سبا: آره یه جشن خودمونی فقط دوستای نزدیک رو دعوت میکنیم ...

کیمیا: کجا؟

سبا: حالا یا تو خونه یا یه جای دیگه

کیانا: بار همیشگی چطوره ؟ برا یه شب کلشو رزرو میکنیم...

سپیده: فکر خوبیه ...من و کیانا میریم فردا برا کارتا .

سبا: خوب پس اینم از این ...

کیمیا: بلندشید برید بخوابید زود فردا کلی کار داریم ...

خلاصه فردا همه رفتن دنبال یه کاری و همه چیز برای پس فردا حاضر شد .

توی خونه:

سپیده: بچه ها نمی خواستید لباس بگیرید ؟

کیانا: آخ چرا ... یادم رفت

سبا: ساعت چنده؟

کیمیا: ساعـت 5

سپیده: خوب اگه می خواید آماده شید با هم میریم یه چیزی میخریم ..

کیانا: فکره خوبه .... بلند شید زودی ...

بچه ها آماده شدن و باهم رفتن فروشگاه ...

کیانا: بچه ها اونور لباس مجلسی داره ...

سبا: خب بریم نگاشون کنیم ..

بچه ها رفتن تو مغازه و هر کدومشون یه لباس انتخاب کردن و رفتن تا پرو شون کنن ...

کیانا اولین نفر رفت پرو کنه ...

کیانا(از تو اتاق): سبا بیا زیپشو ببند ...

سبا: اوکی ...رفت لباسشو بست.

سبا خنده کنان اومد بیرون و گفت: وای بچه ها مُردم از خنده ...

کیمیا: چرا ؟ چی شده؟

سبا: وایسا الان خودش میاد ... کیانـــــــــــــــــــــــــــــا  بیا دیگه

کیانا: خفه شو ... اگه بیام و بخندید همتونون میزنم هاااااااااااااااااااااااااااااااا...

سپیده: باشه بیا قول میدیم نخندیم ...

سبا: نه نه من نمی تونم جلو خندمو بگیرم .

کیانا: نه نمیام بیرون ..

کیمیا: اَه بیا گمشو دیگه لوس ... سپیده گفت که نمی خندیم.

که بلاخره کیانا اومد از اتاق بیرون ...

بچه ها همین طور دیدنش چشماشون از تعجب گرد شده بود .

بعد از چند ثانیه همشون منفجر شدن از خنده ...

سپیده(با خنده) : آخ آخ دلم ...  

سبا: وای خدا مردم از خنده ... کیمیا بلند شو از رو زمین زشته .

کیمیا (با خنده): نمی تونم ... نمی تونم ...

کیانا: غر غر غر ... خندیدم .

سپیده: نه کیانا خدا وکیلی تو این لباس رو انتخاب کردی ؟

کیانا: خیلی هم خوبه رنگش که عالیه

کیمیا: رنگش که آره اما اندازش فکر کنم دو وجب از هر طرف بزرگ باشه

سبا: فکر نکن مطمئن باش ...

سپیده: کیانا سریع برو درش بیار

کیانا: بابا این مدلش کشاده ... شما نفهمید چکارتون کنم.

کیمیا: خواهر من مدل کشاد یعنی این که یکم برات ... فقط یک ذره گشاد باشه نه لباس به تنت زار بزنه ...

سبا(با خنده): ولی خیلی باحال میشه فردا اینو بپوشی .

سپیده: آره واقعا ... میشی یه سوژه خنده ... اون وقت حوصلمون سر نمیره...

کیانا: مرگ ... بمیرید همتون ... رفت تو اتاق تا لباسشو عوض کنه .

بعد از یک دقیقه کیانا اومد بیرون و سبا رفت تو ... سبا اومد بیرون .

سپیده: خیلی خوشگله ...

کیمیا: پرفکت .

کیانا: خیلی ناز شدی ... ولی این لباسو نپوشی ها از من خوشگل تر میشی .

سبا: نه نترس از تو یکی خوشگل تر نمی شم .

سپیده: مگه میشه از تو خوشگل تر بشه کسی ... فردا شب تولد تویه .

سبا: خوب لباس پسند شد ؟ ... برم عوض کنم؟

کیمیا: آره خوبه برو ...

خلاصه سپیده و کیمیا و کیانا هم لباس خریدن و شد شب تولد .

کیانا:

 http://www.uploadax.com/images/25816127592821979172.jpg

سبا:

 http://www.uploadax.com/images/85192457681490390142.jpg

کیمیا:

 http://www.uploadax.com/images/23829867026704952115.jpg

سپیده:

 http://www.uploadax.com/images/02191134486077870061.jpg

تو جشن به بچه ها حسابی خوش میگذشت... کیانا یه جا نشسته بود که سپیده اومد کنارش نشست و گفت:  یوها و بکهو هنوز نیومدن؟

کیانا: نه نیومدن ...

سبا از اونور اومد رو به کیانا و سپیده: بیاید نوبت کیک و کادوها هسته ....

بچه ها کادو هاشون رو دادن غیر از آرون . کیانا داشت کیک رو میبرید که گوشی سپیده زنگ خورد و رفت اونور جواب گوشیش رو بده .... بعد از دو سه دقیقه که صحبت کرد فوری رفت کیفش رو برداشت و از بار اومد بره بیرون که کیمیا دستشو کشید و: کجا؟! اتفاقی افتاده؟

سپیده: آره افتاده الان بکهو بهم زنگ زد گفت یوها خیلی حالش بده برا همین رفتن اورژانس ...

کیمیا: خوب

سپیده: دکتر تا دیدش گفته باید بره سریع اتاق عمل ... گفته خیلی عمل خطر ناکه عملش پنجاه پنجاست ...

کیمیا: ای وای وایسا منم همرات بیام .

سپیده: نه تو پیش بچه ها بمون ... هیچی هم بهشون نگو تا امشب به خوبی تموم بشه ... منم رفتم

کیمیا: باشه فقط هر چی شد خبرم کنید.

سپیده: باشه بای ... و رفت.

کیمیا هم رفت پیش بچه ها که داشتن کیک می خوردن .

کیانا: سپیده کجا رفت؟

کیمیا: ...

سبا: مشکلی پیش اومده ؟

کیمیا:  نه ...

رن: کسی طوریش شده؟

کیمیا: چی میگی بابا ... میگم که نه .

سبا: سپیده کدوم قبری رفت پس؟

کیمیا: یه مشکلی براش پیش اومد.

رن: چه مشکلی ؟

کیمیا: فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره ...

رن: اِاِاِ چه جالب نشنیده بودم ... خوب نگفتی سپیده چه طورش شده بود؟

کیمیا: یه مشکل زنونه براش پیش اومده بود ... ای خدا می خوام بدونم آقا جان اصلا به تو چه ربطی داره سپیده؟

رن: هیچ ربطی .. دیدم اون دوتا نگرانن گفتم سوالای اونارو من ازت بپرسم ..

کیمیا: خودشون ماشاالله زبون دارن اونم از نوع درازش ... تو نمی خواد بشی زبونه اونا .

خلاصه یه چند دقیقه ای بچه ها نشسته بودن که آهنگ خیلی رومانتیکی شروع شد . رن هم دست کیمیا رو گرفت و گفت: بیا بریم وسط ...

کیمیا: هی وایسا ... که رن دستشو کشید بردش وسط .

رنک کیمیا همین جا وایسا الان میام ..

کیمیا هم همون وسط وایساده بود و به اطرافش نگاه میکرد که رن بعد از چند دقیقه اومد .

کیمیا: معلوم هست کجا رفتی؟

رن بدون هیچ حرفی جلو پا کیمیا زانو زد و یه شاخه گل رز قرمزی تو پشت سرش آورد بیرون و گرفت جلو کیمیا .

رن: کیمیا دوست دختر من میشی؟

 کیمیا که از تعجب دهنش باز مونده بود ... بعد از چند ثانیه به خودش اومد و به اطرافش نگاه کرد دید همه دست از رقصیدن برداشتن و دارن نگاشون میکنن ...

کیمیا سرشو خم کرد و یه نگاهی به رن که منتظر جواب کیمیا بود کرد و شاخه گل رو از رن گرفت . با این کار کیمیا همه شروع کردن به دست زدن براشون و رن از رو زمین بلند شد و با کیمیا رفتن سر میز پیش بچه ها ...

کیانا: اوه رن عالی بودی از اون نقشه ای که ما کشیده بودیم عالی تر عمل کردی .

سبا: آره دقیقا ...

کیمیا: چی ؟ کدوم نقشه ؟

رن: اگه به کمک نقشه ی اینا نبود من انشاالله صد ساله دیگه بهت پیشنهاد میدادم .

کیمیا: آهان پس این دو تا مسئول تدارکات بودن ... بعدن به حسابشون میرسم.

کیانا: ولی کیمیا خیلی رومانتیک بود نه؟

سبا: داشت ذوق مرگ میشد کیمیا.

کیمیا: کی من اصلا ...

رن: ولی من خیلی خوشحالم عزیزم و کیمیا رو بغل کرد .

سبا: راستی این مین هیون و آرون کجان؟ نیستن.

رن: حتما یه گوشه ای داره بهشون خوش میگذره.

کیاناک بهله بهله ...

سبا: بذار مین هیون و ببینم چشماشو در میارم میذارم کف دستاش.

کیمیا: جی ار رو نگاه کن داره اونور خیلی زیاده روی میکنه.

رن: حتما به خاطر سپیده هسته از سر شب یه نگاه هم به جی ار ننداخت .

کیانا: هی خدا ... عاقبت اینا بخیر بشه.

همون موقع مین هیون و جیسون اومدن طرف بچه ها ...

سبا: به به آقای مین هیون معلوم هست کدوم قبری تشریف دارید؟

مین هیون: همین جا ... بخدا.

سبا(با عصبانیت): معلومه خیلی اونور بهت خوش میگذره نه؟

مین هیون: نه بابا کدوم خوشی رو میگی ... به جون خودت بدونه تو عزیزم برام مثل زهرمار گذشت ...

سبا: آره ... آره ... عر عر عر ...

مین هیون: حالا بلند شو بریم برقصیم یکم اعصابت آروم بشه .

سبا بلند شد همراه مین هیون بلند شد رفت تا برقصه. کیمیا و رن هم رفتن وسط.

کیانا و جیسون نشسته بودن که کیانا بلند شد و گفت: من میرم ویسکی بیارم شما هم می خورید ...

جیسون: آره میخورم ممنون .

کیانا هم رفت تا بیاره همون جا وایساده بود تا آماده کنه که دید جیسون کنارش وایساده.

کیانا: ببخشید یکم طولش میده

جیسون: نه اشکال نداره ...

همون موقع دوتا لیوان رو گذاشت رو میز پسره .

کیانا هم دوتا رو برداشت و یکی رو داد به جیسون.

جیسون: میشه بریم بیرون می خوام هوا تازه بخورم ...

کیانا: بله حتما ... ولی میتونیم بریم رو پشت بوم اونجا بهتره تا بیرون بار.

جیسون: اوکی .. و با کیانا رفتن روی پشت بوم .. چند دقیقه همین جور لبه ی پشت بوم وایساده بودن و داشتن پایین رو نگاه میکردن که جیسون: کیانا...

کیانا هم سرشو آورد بالا: بله ...

جیسون: یه چند روزه می خوام بهت چیزی بگم اما نمیشه فکر کنم الان بهترین موقعیته  ... می خواستم بگم خیلی خوشگلی ... خیلی نازی ... از روزی دیدمت اصلا نمیدونم چطورم شده خیلی بهت فکر میکنم ... از نگاه کردنت هیچ وقت سیر نمیشم . می خواستم بهت بگم باهام دوست میشی ؟

کیانا فقط همین جور نگاش میکرد ... نمیدونست چی بگه.

بعد از چند ثانیه کیانا: اوه میدونی چیه ... من یکم ... میدونی ناگهانی بود پیشنهادت .

جیسون: بله بله درکت میکنم به زمان نیاز داری باشه اشکال نداره هر وقت خواستی جواب منو بده ...

بعد یه بوسه کوچولو رو صورت کیانا زد و رفت .جیسون رفت پایین لیوانشو گذاشت رو میز و از بار اومد بیرونو داشت میرفت طرف ماشینش که یکی از پشت گرفتش کبوندش تو دیوار ... بعد یقه ی جیسون رو گرفت ... جیسون سعی کرد صورتشو تو تاریکی ببینه.

-: دیگه دورو بره کیانا پیدات نشه ...

جیسون: آرون؟!

آرون: پ نه پَ عمت ... فهمیدی چی گفتم طرف کیانا دیگه نری که بد میبینی ...

جیسون: من کیانا رو دوست دارم.

 که ارون یه مشتی زد تو دهنش پُر خون شد.

آرون: تو غلط میکنی پرو ...

جیسون: حالا که دیگه این غلطو کردم.

آرون دستشو برد  بالا  یکی دیگه بزنه که یکی از پشت دستشون گرفته و گفت: داری چه کار میکنید شماها؟

آرون: جی ار تو دخالت نکن.

جی ار: آرون بسه دیگه ناسلامتی فردا ضبط داریم ..نگاه چکار کردی با صورت بدبخت.

آرون: حقش بود.

جی ار: وقتی خودت دست و پا چلفتی هستی و زود تری به کیانا نگفتی چکار این داری آخه؟

آرون: مگه این آقا مهلت داد ... هنوز از راه نرسیده داره زودی پسر خاله میشه ...تازه داشت کیانا رو میبوسید ... و باز دوباره رفت طرف جیسون که جی ار گرفتش.

جی ار: هی آقا آروم باش ... منم بودم به جا جیسون همین کارو میکردم ... کیانا هم خوشگله هم معروف ... باید زود بجنبی تا از دستت نره ... وگرنه خیلی زود از دستت میره

آرون: آره آره تو  راست میگی ... ولی من باید یه مشت دیگه بزنم بهش ...

که تا جی ار اومد بجنبه دید آرون یکی دیگه زد تو صورت جیسون ...

جیسون در حالی که داشت بلند میشد از  رو زمین : پسره ی پرو ... خودت خواستی .

بعد یه مشت زد تو دهن آرون که از لبش خون اومد ...

همون موقع سبا اومد بیرون این دوتا رو دید که دارن دعوا میکنن و جی ار بدبختم وسطشون داره جدا شون میکنه. سبا برگشت تو بار تا به مین هیون بگه ... هر چی گشت مین هیون رو پیدا نکرد ...

سبا: اوه کیمیا مین هیون رو ندیدی ؟

کیمیا: چرا دیدم رفت WC

سبا: باشه .... رفت دم دستشویی مردونه هر چی وایساد دید خبری از مین هیون نیست برا همین رفت تو دستشویی ... همون موقع مین هیون از تو دستشویی اومد بیرون ...

مین هیون: هی تو ... اینجا دستشویی مردونه هسته .

سبا: واقعا ... تنهایی فک کردی ... معلوم هست اون تو چکار میکنی دوساعت ...

بعد دست مین هیون رو کشید ...

مین هیون: سبا دستامو هنوز نشستم ... کجا میریم ما؟

سبا: حرف نزن بیا بریم که دوستات دارن هم دیگه رو میکشن ... زود باش.

مین هیون: چی ؟؟؟ ... دوستا من ؟؟ کجا؟

سبا: بیا بریم بابا ... و سبا بدو همراه مین هیون از بار اومد بیرون.

مین هیون تا پسرا رو دید رفت طرفشون ...

مین هیون: هی شما ها معلوم هست چه مرگتونه .... با کمک جی ار اونا رو از هم جدا کردن ...

 بعد از چند دقیقه که پسرا آروم شدن ...

مین هیون: جریان چیه ؟ هان؟ یکی به من بگه ...

سبا: وای جیسون داره از دهنت خون میاد ... وای نه آرون دهنه تو هم داره خون میاد ...

آرون: چیزی نیست ...

مین هیون: بگو ببینم چی شده جی ار؟

جی ار: همش بخاطر کیاناست ...

سبا: کی؟؟؟؟!!! ... کیانا؟!

مین هیون: چرا کیانا؟

جی ار: هیچی بابا دوتا آقا باهم عاشق شدن ...

سبا: عاشق کیانا؟! ...

جی ار: بهله

مین هیون(با خنده): اوه مای گاد ... بخاطر همین هم دیگه رو لت و پار کردین ... واقعا که نچ نچ نچ


♠♠♠♠♠♠♠♠♠♥♥♥♥♥♥♥♥♣♣♣♣♣♦♦♦♦♦♦♦♦♦♠♠♠♠♠♠♠♠♣♣♣♣

خوب دیگه تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه





نوع مطلب : Eastern Girls (دختران شرقی)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 10:53 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in truth
was once a leisure account it. Glance complex to far introduced agreeable from you!
However, how can we keep in touch?
سه شنبه 19 فروردین 1393 06:32 ق.ظ
بله بله ... با تشکر از دوستان عالی بودددد
sepide دوستان ؟؟!!
ممنون
پنجشنبه 14 فروردین 1393 04:57 ب.ظ
اجی شپیده ی خوشگل زمانی كه من وبلاگ داشتم توی داستانم شما بودید بهتونم گفتم بیاید ولی نیومدیدمن عاشق داستانتونمممممم خیلییییییی زیاد چون هویت ها اصلیه منو اگه بتونی بیاری داخل داستانت خیلییییییی ممنونتون میشمممممممم
پنجشنبه 14 فروردین 1393 04:57 ب.ظ
اجی شپیده ی خوشگل زمانی كه من وبلاگ داشتم توی داستانم شما بودید بهتونم گفتم بیاید ولی نیومدیدمن عاشق داستانتونمممممم خیلییییییی زیاد چون هویت ها اصلیه منو اگه بتونی بیاری داخل داستانت خیلییییییی ممنونتون میشمممممممم
sepide ممنون گلم ... اما ... ببخشید من نمی تونم بیارمت تو داستانم .
چهارشنبه 13 فروردین 1393 05:20 ب.ظ
سلام سپیده جون قشنگ بود
sepide مر30 عزیزم
چهارشنبه 13 فروردین 1393 02:31 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
وایی خدا چقدر از این جیسون بدم میاد
زود ردش کن بره دیگه....
حال و حوصله ندارم....
فعلا بای
sepide ممنون
بدبخت جیسون ... پسر به این خوبی ...
به کوری چشم تو هم شده تا آخر تو داستانم میزارمش ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر