تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - selection part11
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 12 فروردین 1393 :: نویسنده : kiana n
http://upload7.ir/imgs/2014-04/96488684051139832972.jpg

سلام بچه ها نوروزتونم مبارک
ببخشید ک ما همه مسافرت بودیم

اینم قسمت جدیدم
ادامه...

وقتی رسیدن اونجا یونگ و جسی اومدن فرودگاه دنبالشون

و بچه ها اومدنو بکهیونو هم معرفی کردن و رفتن هتل

توی هتل ک یونگ و جسی تویه اتاق و هیونا و ژیو هم تو یه اتاق و ویکی و مینهیوک و ویکی هم تو یه اتاق و بکهیون و جیونا هم تو یه اتاق و لوهانم تو یه اتاق

 تو اتاق یونگو جسی:

جسی:خب از این به بعد دیگه تنها نیستیم

یونگ:منظور؟

جسی:منظورم اینه ک حواست به اعمالت باشه

یونگ با لحن مشکوکی نزدیک جسی شد و پرسید:اگه نباشم؟

جسی یونگو حل داد اونور تخت و یونگ افتاد رو تخت و صورتشو نزدیک یونگ برد و گفت:اشکال نداره و یونگو محکم ب*وس#*ید

تو اتاق هیونا وژیو:

هیونا چشاشو بسته بود هندزفری هاش تو گوشاش بود و داشت موزیک گوش میداد

ژیو هم رفت کنارش خوابید و صورتشو روی صورت هیونا گذاش

هیونا باتعجب چشمامو باز کرد ولی ژیو محکم تر بغلش کرد

تو اتاق مینهیوک و ویکی:

ویکی:چه قدر هوا گرمه و رفت تو بالکن

مینهیوک:میشه درو ببندی!؟

ویکی هم چیزی نشنید و همونطور داشت ب بیرون از ویلا نگاه میکرد!

مینهیوک:2باره میگم درو ببند لطفا

بازم ویکی چیزی نشنید

مینهیوک:ویکی درو ببند

این دفه ویکی شنیدولی جواب نداد و داشت میومد ک درو ببنده

مینهیوک هم فکر میکرد اون نشنیده و پاشدو رفت ب طرف در

همون موقع ویکی هم اومد و مینهیوک درو محکم بست و خورد تو صورت ویکی

مینهیوک درو باز کرد

ویکی:چشاتو واکن

مینهیوک:خب هرچی میگم ک نمیشنیدی

ویکی:خب...حالا چرا اینقدر محکم درو بستی و مینهیوکو از جلوی راهش کنار زد و رفت توی اتاق و روی تخت نشست

مینهیوکهم اومد کنارش نسشتو گفت:کو ببینم چی شد؟

ویکی هم صورتشو اونور کرد و روی تخت دراز کشید

مینهیوک دستشو کشید روی پیشونیه ویکی و گفت:چیزی نشده یکم باد کرده

ویکی:...

مینیهوک صورتشو برد نزدیک ویکی و لباشو گذاشت روی همون جایی ککبود شده بود و بو*س&ید

ویکی:اخخخ.دردم گرف

مینهیوک هم لبای ویکی رو بو%س$ی)د و گفت : اینجات ک سالمه !چرا اخم کردی هنوز؟

ویکی هم از خجالت صورتش سرخ شده بود

مینهیوک دوباره بهش نزدیک شد  و میخواست 2باره ببو%سش ک ویکی مینهیوکو کنار زد و از اتاق رفت بیرون

+++++++++++++++++++++++++

تو اتاق بکهیون  جیونا :

جیونا همینجوری رو تخت نشسته بود و بکهیون هم داشت با گوشیش ور میرفت

جیونا پاشد و از تو اتاق اومد بیرون و رفت در اتاق لوهان در زد و رفت تو

لوهان:سلام.چیشده؟

جیونا:هیچی حوصلم تو اون اتاق سر رفته بود گفتم بیام اینجا ... خب چ خبر؟هنوزم بایدبا بک ازدواج کنم؟واومد روی صندلی کنار تخت لوهان نشست

لوهان:متاسفم ... هرکاری کردم هزار تا بهونه جور کردم ب بابام هی گفتن ولی قبول نکرد...

جیونا اشک تو چشماش جمع شد و از روی صندلی بلند شد و میخواست بره بیرونک لوهان دستشو گرفت و برگردوندش ب طرف خودش

و تو چشای جیونا نگاه کرد و گفت:منم ناراحتم...فک کردی من دوس دارم...تو ک اینقدر واسم مهمی ...تویی ک اینقدر دوست دارم ... خوشبخت نشی؟

و صورتشو برد نزدیک جیونا و ب&وس#یدش

هنوز چند ثانیه نگذشته بود ک یهو در باز شد

لوهان و جیونا هم از هم جدا شدن

جیونا:چیه؟چرااومدی؟

بکهیون:ببخشید مزاحم شدم...ولی تا حالا ندیده بودم خواهر و برادرا همو ب&ب(وس*ن شما چجور خواهر و برادری هستین...اهان راستی بیا اومده بودم گوشیتو بدم بهت داشت زنگ میخورد

جیونا گوشیشو گرفت و از اتاق رفت بیرونو همش باخودش میگفت :من چیکار کردم ... چرا اینکارو کردم...چرا؟

و داشت همینجوری گریه میکرد

-:جیونا...داری گریه میکنی؟

جیونا سرشو اورد بالا و ویکی رو دید و سریع سرشو دوباره پایین اورد و شروع کرد ب گریه کردن

ویکی هم بغلش کرد و گفت :چی شده؟چرا داری ب این فجاهت گریه میکنی؟

جیونا همین جوری گریه میکرد و هیچی نمیگفت

ویکی:خب...حالا پاشو بیا بریم تو اتاقت و باهم رفتن تو اتاق

و جیونا رو خوابوند رو تخت و خودش رفت بیرون و جیونا هم خوابید

وقتی جیونا تو اتاق خواب بودژیو اومد بالا سرش نشست و جیونا هم بیدار شد

جیونا:بههههه.داداش گلم و ژیو رو بغل کرد و گفت تولدت مبارک...

ژیو:اااا مگه امروز چندمه؟

جیونا:امروز 26 مارس تولد داداش خوشگل و بامزم.امروز همه باهم میریم بیرون و جشن میگیریم...

ژیو:اوکی...

جیونا:برو ب همه بگو ک اماده شن تا دو ساعت دیگه بریم

ژیو:خب باشه...

و رفت بیرون تو اتاق خودش و هیونا

ژیو:هیونا...اماده شو...قراره با بچه ها بریم بیرون

هیونا:چرا؟

ژیو:تولدمه

هیونا رفت طرف ژیو و بغلش کرد و گفت:تولدت مبارکککککک...

ژیو:مرسی...خب حالا...ولی کادوم چی؟

هیونا ژیو رو بو*س&ید و گفت:بیا اینم هدیه

ژیو:همین؟!

هیونا:میخوام حاضرشم

ژیو:اوووووو.اوکی

و همه اماده شدن و رفتن بیرون"یه بار"

تو بار همه نشسته بودن و بار خیلی شلوغ نبود

یونگ بلند شد و جسی روهم باخودش برد و داشتن میر*ص$یدن

بکهیونم پاشد و رفت وسط داشت با چند تا دختره می&ر^قصید

ژیو:نگاش کن اصن عین خیالش نیس چند روز دیگه قراره با جیونا ازدواج کنه

جیونا:برام مهم  نیس

هیونا:بیخیال ...ژیو...پاشو بریم ماهم ب*ر$قصیم

و با ژیو پاشد داشت می$قصید

جیونا پاشد میخواست بره بیرون هوا بخوره

لوهان:میخوای بر%ق$صی؟

جیونا:...ها...اره ... پاشو باهم ب*ر$قصیم

و لوهان و جیوناهم رفتن وسط

و مینهیوک و ویکی هم نشسته بودن

مینهیوک:خب...

ویکی:چی؟

مینهیوک:تو نمیخوای بر$ق#صی؟

ویکی:نه

مینهیوک:چیزه...میشه یه چیزی بهت بگم؟

ویکی:گوش میدم...

مینهیوک :دوسـتـ دارمـ

ویکی:ها؟//

مینهیوک:توچی؟

ویکی:جان؟

مینهیوک:تو دوسم نداری...خب راستش من تو این مدت خیلی بهت علاقه مند شدم و دوس دارم ک تو هم همین حسو داشته باشی...؟

ویکی:خب ... من...من

ک جسی و یونگ هم اومدن پیششون

جسی:یونگ...بیا مسابقه...هستی؟

یونگ:تا چه مسابقه ای باشه!!!؟

جسی:هر کی 10تا لیوانو زود تر خورد اون برندس...باشه؟

یونگ:خب من باید تا ویلا واست رانندگی کنم با یکی دیگه مسابقه بده...

جسی:اوکی...خب جایزشم اینه ک...اصن جایزه نمیخواد... حالا باکی مسابقه بدم...همممم...

مینهیوک:ویکی...ویکی هس

ویکی:خودت مسابقه بده ... والا چه رویی داری!!!

جسی:خب باشه پس با ویکی

ویکی:من نمیخوام اقا...

یونگ:نترس بابا...یه مسابقه ی

جسی:...

ویکی:باش...

یونگ خب

1

2

3

شروعو دخترا شروع کردن ب خوردن

و در اخر برنده ی مسابقه جسی شد

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خب تموم شد

راستی چند وقت پیشا تولد ژیو عضو داستانم بود تولدشم مبارک نخودی گوگولی

http://upload7.ir/imgs/2014-04/81709428441105441815.png

اینم بکی نمکیه خودم

http://upload7.ir/imgs/2014-04/98947797293467376267.png


بابای

بووووو$%س





نوع مطلب : Selection (انتخاب)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:39 ق.ظ
Great delivery. Outstanding arguments. Keep up the
amazing effort.
شنبه 14 مرداد 1396 04:21 ب.ظ
It's really a nice and helpful piece of information. I am happy that you
just shared this helpful info with us. Please stay us up to date like this.
Thank you for sharing.
شنبه 14 مرداد 1396 01:33 ب.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice at the same time as you amend your website, how can i subscribe for a weblog web site?
The account aided me a acceptable deal. I were tiny bit familiar of this your broadcast provided vivid clear idea
سه شنبه 19 فروردین 1393 06:34 ق.ظ
عالی عزیزمممم ... بکهیون فدات شه
kiana nخدا نکنه...
من فداش شم ایشالا
جمعه 15 فروردین 1393 06:48 ب.ظ
دعا كن مرحله دوم قبول شم تا برم
kiana n
پنجشنبه 14 فروردین 1393 04:51 ب.ظ
چرا عصبانی میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟من كه چیز بدی نگفتم بعدم بكهیون من منتظر من نیست چون نمیشناسم ولی انشاالـ...من ریاضیمو قبول میشم یه دو سال دیگه میشناسم
kiana nباش.هر وقت میخواستی بری خبرم کن...
چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ب.ظ
خانم بعد از سالها عالییییییییییییییییییییییییی بود
kiana nقربونت
چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:26 ب.ظ
من به خاطر بكهیون المپیاد ریاضی قبول شدم اگه مرحله دومم بشم میرم برا همیشه كره و به عشقم میرسم
kiana nافرین افرین
نکه بک هم منتظره ک تو بری باهاش...
ولی در کل من 15 سالم بیشتر نیست و شاید تو سنت بیشتر ب بک بخوره...
ب هر حال من خیلی دوس دارم بک خوشبخت بشه و یه بچه ی گوگولی و بانمک مثه خودش داشته باشه
حالا میخواد با هر کسی باشه...
چهارشنبه 13 فروردین 1393 04:25 ب.ظ
سلام خانووووم چه عجب سیر مسافرت شدین کجاها رفتین ؟
خیلی قشنگ بود عزیزم ولی ولی خیانت ........
kiana nالهی من فدات شم ... رفتیم قشم
مرسی گلم...من ... خیانت ... اونم ب بک ... اصن ب گروه خونیم میخوره؟
چهارشنبه 13 فروردین 1393 02:29 ق.ظ
عالیییییییییییییییییی بود عسیسم
ولی کم بود بگمااااا
زود قسمت بهدی
kiana nقربونت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر