تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - Love is beautifulقسمت سی و پنجم
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 27 اسفند 1392 :: نویسنده : saba
سلام
من اومدم باقسمت جدید
نظر بدین لطفا...

http://upload7.ir/imgs/2014-03/62358476470496576290.jpg

ادامه...

عشق زیبا

سویو رفت دستشویی و وقتی اومد......

دونگهو:چ....چی شد؟

سویو یکم نگاهش کرد

دونگهو:ه...هستی؟

سویو:.....نه خوشبختانه.....

دونگهو:اوفففففففففففففففففف مردم

کیسوپ:اشکال نداره دفعه بعدی....

دونگهو:خفه شو.....

ای جی:اِ...با بزرگترت....

دونگهو:فعلا من بزرگترم....

کیسوپ:باشه بابا .....بزرگ

فردا شب همه نشسته بودن.....

دونگهو:خب ....بچه ها میخوام یه خبر مهم بهتون بدم....

کوین:داری بابا میشی....

دونگهو:نه......

ای جی:میخوایی بابا بشی؟

دونگهو:نه...

سوهیون:ای بابا بذارین حرفشو بزنه....

دونگهو:خب....منو سویو تصمیم گرفتیم که....کار خوانندگی رو کنار بذاریم و هفته ی بعد عروسی بگیریم....

هونا:واووووووو....

جسیکا:ا....چه بد....

سویون:همممممم......

ویکتوریا:خب میتونستین در کنار ازدواجتون کار هم بکنین....

تیفانی:راست میگه......

سویو:آخه هفته ی دیگه بعد از عروسی میریم آمریکا....

تیفانی:خب پس.......

سوهیون:به مدیر گفتین؟؟؟

دونگهو:آره گفتیم......یکم ناراحت شد......

خلاصه هفته ی مرخصیشون تموم شد و رسید روز عروسی.......

تیفانی:واییییی خوشبحال سویو......

هونا:چی خوشبحالش تازه بد بختیاش شروع میشه....

جسیکا:حالا نکه هونا تجربه کرده....از اون لحاظ میگه....

هونا:نه ...منکه نه.....ولی کسایی که تجربه کردن بهم میگن ازدواج نکن....

ویکتویا:بالاخره یه روز همه باید ازدواج کنن....

سویون:خیل خب دیگه بسه .... پاشین بریم.....

هونا:ا....صبر کن من هنوز آرایش نکردم....

تیفانی:اوفففففففففف.....زود باش دیگه.....

و آماده شدن:

ویکتوریا:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/38926818761269456792.jpg

جسیکا:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/56431142636843909850.jpg

هونا:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/65547139081393904173.jpg

سویون:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/84068492883448434972.jpg

تیفانی:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/35720817006581001030.jpg

همه رفتن توی تالار و توی اتاق عروس وقتی رفتن تو....

جسیکا:وایییییییی.....

تیفانی:چقدر خوشکل شدیییی.......

ویکتوریا:چه لباس خوشکلی....

سویون:خوشبحال دونگهو...

هونا:کوفتش بشه......

لباس عروس:


http://upload7.ir/imgs/2014-03/98233033903882861125.jpg

سویو:مرسی بچه ها.....

و همه یه دور یه عکس گرفتن....

سویو:وای....

ویکتوریا:چطور شدی؟

سویو:بچه ها من خعلی استرس دارم.....

هونا:ای بابا نگران نباش....زود تموم میشه.....

و همه رفتن توی سالن.....

و خلاصه عهد بستن و تموم شد و قرار شد که برن یه تالار تا جشن بگیرن......

همه ی بچه ها دور یه میز وایستاده بودن......

که کوین انگشتری رو که برای هونا خریده بود رو به دست هونا دید....


http://upload7.ir/imgs/2014-03/76591888786633885570.jpg

کوین با خودش:مثل اینکه تا حالا کسی بهش انگشتر نداده....

هونا:هی....به چی نگاه میکنی؟

کوین:ها...هیچی...

هونا:چشچرون....

کوین:هه....چی؟...خوبه خودم اونو خریدم...

هونا:اگه به سلیقه ی خودت بود که میرفتی زشتشو برمیداشتی....

تیفانی:بچه ها برین چراغا رو خاموش کنین...عروس دوماد میخوان برقصن.....

ای جی:اووووو... باشه.......

و چراغا خاموش شد و اون دوتا داشتن میرقصیدن و همه داشتن اونا رو نگاه میکردن....

و تموم شد.....

همه دست زدن و عروس دوماد رفتن سر میزشون...

تیفانی:ببخشید من حالم خوب نیست....میرم توی یه اتاقی یکم دراز بکشم....

جسیکا:باشه.....اگه بدتر شدی بیا که باهم بریم خونه.....

تیفانی:همممممممم......

و رفت توی یه اتاقی کیفشو انداخت روی تخت و رفت توی دستشویی و یکم آب زد صورتش و وقتی اومد توی اتاق کیسوپ روی تخت نشسته بود....

تیفاتی:اوه.....تو اینجا چیکار میکنی؟

کیسوپ:هیچی... میشه یکم باهم حرف بزنیم.....

_______________________________

بچه ها داشتن میرقصیدن و کلی خوش میگذروندن.......

جسیکا داشت کیک میخورد که یکم خامه به گوشه لبش مالیه شده بود...

ای جی یه دستمال از توی جیبش دراور و به سمت جسیکا دراز کرد:گوشه ی لبت خامه ای شده......

وجسیکا دستمال رو از دست ای جی گرفت و پاکش کرد:ممنون

هونا که وسط داشت حال میکرد به جسیکا گفت:نمیایی برقصی؟

جسیکا:نه خوش بگذره......

هونا:اه...بیا دیگه ...... و دستشو کشید و برد وسط

_______________________________

تیفانی:آ ر ه.......راجب چی؟

کیسوپ:بیا بشین......

تیفانی رفت کنار کیسوپ نشست.....

کیسوپ:................

____________________________________________

امید وارم خوشتون اومده باشه

فعلا

بای بای ♥





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 03:23 ب.ظ
Very good info. Lucky me I recently found your blog
by accident (stumbleupon). I've book marked it for later!
چهارشنبه 22 شهریور 1396 11:44 ق.ظ
Great info. Lucky me I found your blog by accident (stumbleupon).
I have saved as a favorite for later!
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:43 ب.ظ
Appreciating the persistence you put into your website and detailed information you offer.
It's awesome to come across a blog every once in a while that isn't the same outdated rehashed material.
Fantastic read! I've saved your site and I'm including your
RSS feeds to my Google account.
جمعه 13 مرداد 1396 07:45 ب.ظ
For hottest news you have to visit internet
and on web I found this website as a finest website for hottest updates.
شنبه 7 مرداد 1396 05:44 ب.ظ
What i do not realize is actually how you are now not really a lot more
neatly-liked than you might be right now. You're very intelligent.
You understand thus considerably with regards to
this topic, produced me personally consider it from a lot of varied angles.

Its like men and women are not fascinated unless it's something
to do with Lady gaga! Your personal stuffs excellent. At all times
take care of it up!
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:11 ب.ظ
Actually no matter if someone doesn't know after
that its up to other users that they will help, so here it takes
place.
چهارشنبه 28 اسفند 1392 07:56 ب.ظ
سلام سبا جونم خیلی عالی بود عزیزم .
Happy birthday
saba ممنون عقشم
چهارشنبه 28 اسفند 1392 02:34 ب.ظ
تو فقطـــــ صبر کن خب ؟؟؟
صبــــــــــر
saba میکنم...
صبر...
سه شنبه 27 اسفند 1392 09:26 ب.ظ
Rasti tavalodet mobarak
saba مرسی عزیزم
فدات....
سه شنبه 27 اسفند 1392 07:39 ب.ظ
عالی بود عزیزم
لباسمم خیلی قشنگ بود مرسی
بازم جای حساس تمومش كردی!
تولدتم مبارك
saba ممنون عسیسم
بهله دیگه.....
ممنون.....
سه شنبه 27 اسفند 1392 05:36 ب.ظ
Khaste nasho azizam ye vaght azizam hehehhe mamnon ke bodam mamnonam azizammmmm golammmm aliii bod kimia cheradastan nemizare?????????1
saba ممنون مرسی....
نمیدونم بپرس ازش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر