تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - destiny part 1
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 6 اسفند 1392 :: نویسنده : kimia n

سلام دوســــــــتان !

این قسمت اول داستان جدیدم سرنوشت !

امید وارم خوشتون بیاد

 

ادامه ....

سر صبح با صدای گوشیش از خواب پا شد ......

پشت خط : تعارف نکن بیشتر بخواب !

نیکول : ای مرررررگ جسی ! بتوچه جاتو رو تنگ دارم ؟

جیسکا : هعییییی دختر امروزم که نیومدی دانشگاه ؟!

نیکول 6 متر از جاش پرید 

-: چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه ساعت چنده ؟؟؟!!!!!!

جسیکا : خخخخخخخ شوخی کردم  !

نیکول : ای مررررررررگ !

جسیکا : زود باش پاشو خانم محترم استاد منتظره !!!

نیکول : ایشششش حرفشم نزن .

جسیکا : اخیییییییییی  تو هم که بدت میاد !

نیکول : ولم کن بابا .. نیم ساعت دیگه دم دانشگام فعلا بابای

جسیکا : خوب بلدی بحثو عوض کنیا ! باشه بای

و گوشی رو قطع کرد .

اماده شد و رفت سر میز صبحانه نشست ....

-: خانم امروز بعد دانشگاه باید همراه پدرتون به یک قرار ملاقات برید !

نیکول : بایدی درکار نیست ! نیمی خوام برم . می خوام با دوستام برم بیرون !

-: خانم ولی پدرتون وقت دیگه ای ندارند ! باید قرار با دوستانتون رو کنسل کنید !

نیکول : نه گفتم که .....

-: راس ساعت 7 اونجا باشی !

نیکول : بابااااا .

باباش : صد بار بهت گفتم که حق نداری منو هر جور می خوای صدا کنی !

نیکول : چشم اقای کیم ! باباااا من نمی خوام بیام قرار !

باباش : پس کیو ببرم سر قرار !؟

نیکول : نمیشه خودتون برید . ؟

بایاش : نه نمیشه ! بار اخرت باشه رو حرف من حرف می زنی !  فهمیدی !؟

نیکول : بله ! فقط می تونم بپرسم چه قراری ؟

باباش : بله . یک قرار ملاقات برای تو و پسر اقای یانگ !

نیکول : بابااااااااا من نمی یام . اصن اصلااااااااااااااااااا !

باباش : تو که می دونی رابطه با اقای یانگ چقدر برای شرکت خوبه !

نیکول : برام محم نیست بابا .... من نمی خوام . نه شرکت برام مهمه نه هیچی !

باباش : ساعت 7 اونجا باش دیر نکنی !

نیکول : بابا بابااااااا !

و پدرش رفت ........

نیکول : آیششششش این همیشه اینجوریه !

-: خانم آماده اید ؟

نیکول برگشت : تو دیگه کی هستی ؟

خانم پارک ( یکی از خدکتکارای قدیمی خونشون که نیکول اونو مادرش می دونست ) : راننده ی جدید  !

نیکول زد به شونه یه خانم پارک و تو گوشش گفت : این راننده ی جدیده ؟

خانم پارک هم تو گوشش گفت : خوش قیافست نه ؟

نیکول : چرا به بابام هیچی نگفتین ؟

خانم پارک : اون همیشه دلش می خواسته تو زود ازدواج کنی و بزرگ بشی تا شرکت رو اداره کنی !

نیکول : تو که می دونی من نمی خوام ! چرا هیچی نگفتی ؟؟؟؟

خانم پارک : چون اگر می گفتمم اون گوش نمی کرد ! الان هم برو بدبخت زیر پاهاش علف سبز شد !

نیکول : باشه و رفت ......

سوار ماشین شدن و رفتن دانشگاه ....

توی راه

-: خانم کدوم دانشگاه می رید ؟

نیکول : دانشگاه (اسم دانشگاه )

-: بله !

نیکول : شما قبلا هم راننده بودین !؟

- : نه !

نیکول : چی کاره بودید ؟

- : .....

نیکول هم فهمید که خیلی داره زر اضافی می زنه ساکت شد و گفت : اه ببخشید من خیلی فضولم !

اون هم یک لبخندی زد ....

نیکول تو دلش : یک پسر به این خوشگلی چرا راننده شده ؟ اه اصن به منچـه !

بالاخره رسیدن دم دانشگاه !

نیکول هم پیاده شد و رفت پیش بچها ....

جیونا : دیر تر میومدی ؟

جسی : نمیومدی !

سویون : کدوم گوری بودی ؟

نیکول : اه خفه شیددددددددد ! تو خونه باباام ! اینجام که شمااااا !

جیونا : اون پسره کیه که رسوندت ؟

نیکول : راننده .

سویون : خدا شانس بده ! جواب منو ندادی کدوم گوری بودی ؟

نیکول : داشتم با بابام حرف می زدم !

سویون : باز چی شده ؟ ها ؟

نیکول : میگه باید ازدواج کنم !

جسی : نههههه ! دروغ میگی ؟

جیونا : پسسسس سوهو چی ؟

سویون : باور کن اگر بخوای سر داداش من هوو بیاری خودم می کشمت ! (سویون و سوهو خواهر برادرن !  و استاد دانشگاهشونم هست )

نیکول : فقط یک قرار ملاقاته !

جسی : همین ملاقات هاست که اخرش ...

نیکول : خفه شیننننننن .

جیونا : اسم این رانندتون چی بود !!!؟

نیکول : هیچی بابا مگه اصن حرف میزد ! لال بود یارو !

جسی : حرف نمی زد ؟

نیکول : نه !

سویون : الان دیگه باید بریم سر کلاس ....

جیونا : اره بریممم !

جسی : اه اه بچها خواهر برادر رویایی اومدن ! ( دنیلا و سهون خواهر برادرن !و با بچها تو یک دانشگاهن )

جیونا : اییییی !

نیکول : خب ب ما چه بریم سر کلاس ....

و همه با هم رفتن سر کلاس بعد از کلاس  ....

دی . او اومد سمت بچها و گفت : جسیکا چیزه .. اگه ماشین نیاوردی من برسونمت ؟

نیکول : اووووووو .... و جسی همچین با پاش رفت رو پای نیکول که لال شد !

جسی : ن.... و می خواست حرفشو بزنه که سویون پرید وسط حرفش !

سویون : اره اره ! امروز ماشین نیاورده !

دی . او : خب پس ! من می تونم برسونمت ؟

جسی : اه .... چیزه .....

سویون : بله بله می تونید !

دی . او : خب پس من منتظرتونم کنار ماشین !

و رفت سمت پسرا :

دی . او : یسسسسسسسسسسسسسس ! بالاخره گفتم  .

بکهیون : خسته نباشـــی !

کای : تو ساکت بابا نکه خودش تا الان چهار بار از جیونا خواستگاری کرده !

بکهیون : خب هنوز شرایطش جور نشده ! نکه خودت تا الان 2 قلو با سویون داشتی !

کای : تا حالا دوست دخترت داداش داشته ؟

بکهیون : نه !

کای : پس خفه شو !

بکهیون : در هر صورت تو و سویون که از دبیرستان با هم بودین !

دی . او : به نکته ظریفی اشاره کردین !

کای : خفه بابا ....

بکهیون : چشممممم !

دی . او : من برم که جسی الان میاد !

کای : برو برو !

سمت دخترا :

جسی  : سویون مـــــــــــن می کشمتتتتتتتتت !

نیکول : خخخخخخخ ! بکش بکش !

جسی : تو که اصلا حرف نزن ! یک دیقه می میری جلو اون دهنت رو بگیری !

جیونا : یک دقیقه ؟؟؟ تو بگو سیم ثانیه !

نیکول : کوفت منو بگو خواستم لطف کنم !

جسی : من برم دیگه !

نیکول : بفرما !

سویون : بای بای !

جیونا : برو ! بای

نیکول : این اقای راننده کدوم گوریه !؟

سویون : می خوای با ما بیا الان سوهو میاد !

نیکول : نه بابا ... قرارو چیکار کنم ؟

که سوهو از پشت سرش اومد

سوهو : کدوم قرار ؟

سویون : هیچی مهم نیست ! کاریه

نیکول : اره اره !

سوهو : باشه ! خب پس سویون زود باش بیا بریم !

سویون : باشه !

سوهو : خدا فظ نیکول  و جیونا !

بچهام خدافظی کردن !

جیونا : نیکون بیا بریم با من منم تنهام !

نیکول : نه دیگه الان میاد !

جیونا : باشه پس من رفتم !

نیکول : خدافظظظظظظ ....

بعد نیم ساعت راننده تشریف اورد  !

نیکول : اقای راننده 1 ساعته من اینجام ...حس نمی کنی دیر کردی !

- : ببخشید من واقعا معذرت میخوام !

نیکول : خیله خب اقای راننده  زود باش ساعت 5 و نیم من هفت قرار دارم !

- : بله !

و نشستن تو ماشین ...

-: خانم اسم من لوهانه .....دیگه بهم نگید اقای راننده !

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
اینم قسمت اول

بد بود ؟

خوب بود ؟

ادامه بدم ندم ؟

چی کار کنم؟

کم بود زیاد بود دیگه ببخشید

فعلا بابای





نوع مطلب : Destiny (سرنوشت)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1396 02:24 ق.ظ
Very energetic post, I loved that a lot. Will there be a part 2?
شنبه 14 مرداد 1396 01:44 ب.ظ
Howdy! This post couldn't be written any better! Reading through this article reminds
me of my previous roommate! He always kept talking about this.
I will forward this post to him. Fairly certain he's going to have a great
read. Thanks for sharing!
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:29 ب.ظ
Keep on writing, great job!
پنجشنبه 12 آذر 1394 08:51 ق.ظ
عااااااااااالی بود خیلی هم باحال بود ، من واسه این داستانای این وبو دوس دارم چون از طرز حرف زدن شخصیتاتون خوشم میاد، دم همتون شوفاژ ( ببخشید که تازه اومدم و یه جوری حرف میزنم که انگار 10 ساله هم دیگا رو میشناسیم ، چون من از رسمی حرف زدن خوشم نمیاد )
شنبه 10 اسفند 1392 08:03 ب.ظ
نههههههههه بابا من شوخی کردم همه باور کردن
چن ! من یه تار موی بکهیون و به چن نمیدم خانم خانما
kimia n
جمعه 9 اسفند 1392 02:03 ب.ظ
کیمیاااااااااااا به روت خندیدم
خبر وفاتت برسه
قسمت جدید بزار دیگه به اون خانومای دیگه هم بگو لطفا دست به کار شن
kimia nکصااااااااااااااااااااااافط
منکههی زود زود می زارم
ب بقیه چسا بگووووووووووو
پنجشنبه 8 اسفند 1392 12:07 ق.ظ
راستی خانم مدیر وبلاگ مگه قرار نبود رمز دار بکنیم قسمتا جدید رو هان؟
kimia nهان اره اره
پنجشنبه 8 اسفند 1392 12:05 ق.ظ
به به داستان جدید فقط همین الان تکلیف منو روشن کن اگه می خوای آخرش یکی رو بکشی و به سوهو نرسی همین الان بگو که نخونمش
اگر هم نگیو آخرش به سوهو نرسی دیگه مثل داستان قبلی راحت از کنارت رد نمی شم دیگه اینبار خودم یه کاری میکنم که نتونی تا یک ماه راه بری ....خدارو شکر اینبار فقط دی او هسته
عالی بود
kimia nخخخخخخخخخخ ! نه کسی نمی میره
چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:49 ب.ظ
آقا همه می خوان بیان تو داستانت منم میخوام
kimia nباشششششششششبیا
خخخخخخخخخ کیو می خوای چن خوبه ؟
چهارشنبه 7 اسفند 1392 04:41 ب.ظ
سلام کیمیاااااااا خوب شد اومدی من که مونده بودم با اینا یکی میذاره قسمت بعدیش 3 قرن بعده یکی ام که میذاره بیشتر از 3 خط حرام انگار
kimia nخخخخخخخخخخخ ! عشخم من هستم اینا همشون چسسسسسسس ان
چهارشنبه 7 اسفند 1392 03:20 ب.ظ
Jalebo qashang booood ..... montazeram :)))))
kimia nمرسی عزیزم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:55 ب.ظ
هممممممممممممممممممممممممه چی پرفکت بود
توی داستان قبلیت که میخواستم بکشمت
ببینم اینو چکار میکنی
kimia n
سه شنبه 6 اسفند 1392 10:09 ب.ظ
زر نزن بوداررررر
،،،،
لوهان مامان گول نخورییییی
kimia nمن هر کسی رو گول می زنم
یوها ها هااااا
سه شنبه 6 اسفند 1392 10:06 ب.ظ
بودادههههههههه
من پسرمو بهت نمیدم
kimia nمامانیییییییییی من که انقدر دوست دارم
سه شنبه 6 اسفند 1392 09:49 ب.ظ
هواست باشههههههه
هواسم بهت هسسسسسس
kimia nنگووووو می ترسم
سه شنبه 6 اسفند 1392 09:48 ب.ظ
خدا مرگت بده
ببین با پسرم چیكار كردی
لوهان مادررررررررر
،،،،
ولی خیلی قشنگ بود
kimia nاز الان دیگه مادر شوهرمی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر