تبلیغات
❤CRAZY STORY❤ - selection part 10
 
❤CRAZY STORY❤
story for kpop...
                                                        
درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگ ما خوش اومدین
امید وارم از داستان ها لذت ببرید ^_^
مدیر وبلاگ : kimia n
نظرسنجی
کدوم داستانو بیشتر دوس دارید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 5 اسفند 1392 :: نویسنده : kiana n

سلاممممممم

برید ادامه

...

چند روز گذشتو عروسی جسی و یونگ هم رسید
دخترا تو ارایشگاه داشتن اماده میشدن
جسی:بچه ها لباسمو ندیدین! ها ها ها!
هیونا:درد گدا یه هفته دارم از فضولی میمیرم  ببینم لباس خانم چ شکلیه!
ویکی:پاشو گمشو برو بپوشش دیگه
جیونا:احمق...نه که ما لباسشو میخوریم گفته نشونمون نده
جسی:نخیر شگون نداره!
جیونا:احمق جون...شگون نداره به داماد نشون بدی!
هیونا:اخه من سرمو کجا بکوبم...دیوار یا درخت
ویکی» تو سر این جسی منگل عقب افتاده
جسی: نه خیر اصن به هیشکی نباید نشون داد
هیونا:باشه باشه حالا پاشو برو بپوشش
ویکی:با این تا صبح حرف بزنیم این بازم حرفا خودشوتکرار میکنه...همین جور ...ور ور ور
و جسی پاشد و لباسشو پوشید
لباس جسی:

هیونا:چیششششششش همین لباسی بود که به هیشکی نشونش نمیدادی........اینکه خیلی قشنگعهههههههههههههه
جیونا:خیلی ناز شدی
ویکی:وای خدا باورم نمیشهداری عروس میشی!کوفته یونگ بشه
که یهو گوشی جیونا زنگ خورد کریس بود
جیونا:بچه ها کریسو دعوت کردین؟
جسی:نهههههههههههههههههههه
جیونا:خب چی بگم؟
هیونا:یه چرتو پرتی بگو
ویکی:بگو خونه ای
جیونا گوشیشو ج داد:
جیونا:یوبوسئو
کریس:سلام
جیونا:سلام
کریس:خوبی چخبرا کجایی؟
جیونا:خوبم چطور؟خونمم
کریس:من الان دم در خونتم
جیونا:چ چ چییی؟
کریس:دیدی دروغ گفتی من که میدونم امروز عروسی دوستته
جیونا:خب که چی؟
کریس:نباید منو دعوت میکردی؟
جیونا:من چیکارم عروسم؟یا دامادم؟که تورو دعوت کنم
کریس:...
جیونا:من کار دارمو میخواست گوشیشو قطع کنه ک
کریس:خبمنم میخوتم بیام!
جیونا:وای خدا چه رویی داری!
و رو به بچه ها گفت:اقا میخوان بیان عروسی!
جسی:خب بزار بیاد بگو دنبال شماهم بیاد!
هیونا:نمیخواد بابا...ژیو میاد دنبالمون
ویکی:وای خدا ملت چ رویی دارن!
جیونا:خب چی بگم بهش؟
جسی:میگم بگو بره تالار
جیونا:خب عروس خانم میگه که اگه میخوای بیای اماده شو برو تالار
کریس:میخواین دنبال شمام بیام!؟
جیونا:نه ما خودمون میایم
کریس:بله به هر حال خدافظ
جیونا هم خدافظی کرد و گوشیرو قطع کرد
جسی:خب شمام اماده شین و برین  زود لباساتونو بپوشین
دخترام رفتن لباساشونو پوشیدن:
لباس هیونا


 
لباس ویکی

لباس جیونا


بعدم رفتن تالار:

 تو تالار رفتن و میز اول نشستنو یونگ هم اومد داخل و همه براش دست زدن بعد هم جسی اومد و ...دیگه سوگند خوردن و ...
تموم شد و همه رفتن تو حیاط و نشستن روی صندلی ها و داشتن باهم حرف میزدن و دیگه هر اطفاقی توی عروسی میوفته افتاد و یونگ و جسی هم رفتن ماه عسل
قرار شد که یه هفته تنها برن و بعد از یه هفته بقیه هم برن باهاشون
یه روز که لوهان و جیونا رفته بودن عیادت بابای لوهان
وقتی رفتنتو اتاق یه پسره ای هم اونجا بود
لوهان پریدتو بغل پسره و گفت:کجا بودی ؟
بعدشم جیونا اومد داخل و به بابای لوهان سلام داد و لوهانم گفت: این پسره پسردوست بابایه بکهیون یادت نمیاد یورا؟
جیونا:اهان سلامو رفت به پسره دست داد و همین جوری کنار تخت بابای لوهان  نشسته بودن
جیونا:بابا ماشالا چ قدر سرحال شدین
لوهان:درسته خیلی بهتر شدین
بابای لوهان:یورا یادمه خیلی وقتی بچه بودی عاشق بکهیون بودی؟
بکهیون خندید و گفت:یادته بهت چی میگفتم؟
جیونا:...
بکهیون:یادته همش بهت میگفتم کنه...یا چسب...توهمش به من میچسبیدی...هیچ وقت یادم نمیره که چه قدر چسب بودی!!!هاهاها
جیونا:پاشد که بره که لوهان دستشو گرفت
بابای لوهان:یورا دخترم این اخرین خواهشم از تویه لطفا تا قبل از مرگم با بکهیون ازدواج کن!
جیونا و بکهیون و لوهان:چییییییییییییییییییییییییییییییی؟
بابای لوهان:خواهش میکنم من میدونم که تو چقد عاشق بکهیونی
ججیونا:من؟...وپاشد از تو اتاق اومد بیرونو لوهانم اومد دنبالش
جیونا رفت توی ممحوطه ی بیمارستان
لوهان:جیونا صب کن وایسا کارت دارم
جیونا هیچی نمیگفت و همینجوری میرفت از بیمارستان رفت بیرون و رسید به خیابون و یه تاکسی کنارش وایساد
لوهان دستشو گرفت و گفت:کجا میری؟
جیونا:ولم کن و دستشو از تو دستای لوهان کشید
ولی لوهان 2باره دست جیونارو گرفت و در تاکسی رو بست و جیونا رو با خودش برد تو بیمارستان و روی یه صندلی نشستن
جیونا پاشد ک بره ولی لوهان دستشو  کشید و جیونا نشست کنار لوهان
لوهان:چیه؟چی کار کنم خب؟
جیونا:...
لوهان:با توام
جیونا:ها چیه؟تو بگو من چیکار کنم...به خاطر تو همه ی این اتفاقا بخاطر تویه...به خاطر تو باید باکسی ازدواج کنم کهنه اون منو دوس داره و نهمن اونو دوس دارم!اینا همشون به خاطر تویه میفهمی
لوهان:معذرت میخوام...خب من نمیدونستم اینجوری میشه
جیونا:حالا که این طور شد من میرم همه چیزو به بابات و اون پسره میگمو وقتی برگشت دید بکهیون پشت سرش وایساده
بکهیون:چیو میخوای به منو بابا بگی؟
لوهان:هیچی!!!بریم پیش بابا و باهم رفتن دوباره تو اتاق بابای لوهان
جیونا:من دیگه میرم باید وسایلمو جمع کنم که فردا باید بریم پیش یونگ و جسی ...خدافظ
بابای لوهان:یورا...میخوای بری مسافرت؟
لوهان:اره بابا منم باهاش میرم
بابای لوهان:خب بک رو هم باخودتون ببرید تا اونجا یورا و بکهیون بیشتر باهم اشنا بشن
لوهان:باشه اگه میخواد بیاد بیاد
بکهیون:باشه فردا کی اماده باشم!
لوهان:10 هواپیما میپره...9 بیا خونه ی من
بکهیون :باشه خدافظ
و لوهان و جیونا رفتن تو ماشین و لوهان جیونا رو رسوند خونه
و فردا شد همه حاضر بودن و رفته بودن تو فرودگاه و رفتن پیش یونگ و جسی

__________________________

اینم از این قسمت

خب دیدید ک بکهیونم اومد تو داستان


الهی من فداش بشم

بابای بچه ها

 





نوع مطلب : Selection (انتخاب)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 14 مرداد 1396 03:16 ب.ظ
It's awesome in support of me to have a web page, which is helpful in favor of my experience.
thanks admin
شنبه 14 مرداد 1396 10:46 ق.ظ
Howdy superb website! Does running a blog like this require a great deal of work?

I have absolutely no understanding of computer programming but I had been hoping to start my own blog in the near future.

Anyhow, if you have any ideas or tips for new blog owners
please share. I know this is off subject however I just needed to ask.
Thank you!
سه شنبه 27 اسفند 1392 09:27 ب.ظ
Baekhyune mannnnnnnn nafase yalda eshghe man gole man zendegim nafasam,mm mersi kiana az axa
kiana nمن فقط یه چیز بهش میگم
تنها دلیل زندگیه من بکهیونه
جمعه 9 اسفند 1392 02:12 ب.ظ
کیانا خیلی نامردی برو من باحات قهرم نامررررررد
نمیگی یکی اینجا منتظره داستان توی دیوانه هست ؟
قول دادی دیشب میزاری چی شد ؟
kiana nخیلی ممنون نظر لطفته
پنجشنبه 8 اسفند 1392 12:08 ق.ظ
عالی بود گلم
مررررررررررررررررررر30000000000000000
kiana nخواهش
قربووووووونت
چهارشنبه 7 اسفند 1392 04:12 ب.ظ
سلام کیاناااااااا چه عجب
عالی بود عزیزم ولی عکسا نیست
kiana nمرسی عزیزمممممم
هستن حتما نتت مشکل داره باز نمیکنه!!!
چهارشنبه 7 اسفند 1392 02:59 ب.ظ
هیییییییییییی
چس خطی...
خسته نشی بعد صدسال که میذاری چس خط
بالاخره بکهیونم آوردی....
عذاب وجدان داشتی
عالییییییییییییی بود عسیسم
kiana nخیلی ممنون نظر لطفته
بله !!!
ههههه
مرسی
دوشنبه 5 اسفند 1392 11:06 ب.ظ
goh 3 khatiiiiiiii
kiana nمرسی
ینی ادبیاتتون تو نخاع ام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر